تنهاتر از همیشه

ساعت یازده شب بود، نمی دونم چرا بی حوصله بودم و همش با فایل های داخل کامپیوتر بازی می کردم. مثلا منتقل شون می کردم به یک جای دیگه بعدش دوباره سر جای اصلی شان برمی گردوندم!  البته علتش را می دونستم، راستش داشتم بین یک دوراهی تصمیم می گرفتم و همش به این فکر می کردم که راه سومی هم شاید باشه و همین باعث شده بود بی حوصله بشوم. شاید هم بی حوصله بودنم مربوط به چیز دیگری مثل ضمیر ناخودآگاهم بود و من علتش را نمی فهمیدم. ولوم اسپیکر که ترانه "تنهاتر" جمشید ازش پخش می شد را کمتر کردم و تلفن همراه که حالا جیغ های بلندتری می کشید را برداشتم. محسن یکی از دوستانم بود. پرسید کجایی؟ گفتم: خونه ام. گفتش: میام دنبالت بریم یک دوری بزنیم. گفتم: کجا؟ گفتش: نمی دونم، هرجایی، قبرستون. گفتم: باشه، کفنم را برمیدارم و دم درب منتظرتم. فقط مرده شور هم با خودت میاری یا خودم یک فکری بکنم. تلفن را قطع کرد. دیدم از جمشید هم نمی تونم دل بکنم و با بلوتوث فرستادمش توی موبایل.

دم درب توی ماشین بهش گفتم: چرا پس راه نمی افتی؟ دیدم سرش را عین ننه مرده ها کج کرده و بر و بر منو نگاه می کنه. با لبخند ملیحی گفتم: چی شده عزیزم؟ سرش را شق و رق کرد و گفت: هیچی. گفتم: می خواهی بریم تو خونه یک فروند آبجوی اسلامی فرد اعلا با پسته بخوریم. هیچی نگفت و راه افتاد. معلوم بود خیلی ناراحته. یواش گفت: با خانمم حرفم شد. گفتم: کار خوبی کردی! بعضی موقع ها راجع به واقعیت ها باید محکم صحبت کرد، فقط کار بدی که نکردی بخواهی بلند حرفاتو بزنی. گفت: نه، اون فقط داد زد.

به ارامی موبایلم را برداشتم و مشغول آدم فروشی شدم. یک اس ام اس به خانمش زدم که محسن با منه! بعد چند دقیقه جواب اس ام اس برام آمد "می بینم با مجردها بیشتر حال می کنه" حرف خانمش یک کمی ناراحتم کرد، اینقدر که به محسن گفتم: محسن جان حالا چرا پیش من اومدی. من مجرد زیاد با مسائل بین زن و شوهرها آشنا نیستم.

با خنده گفت: کارشناس روابط عمومی، تو از موهای من بیشتر با آدمیزادها روبرو شده ای. دیگه نزن زیرش.
با تاسف گفتم: ولی چه فایده این همه ارتباطات که هنوز خودم ازدواج نکرده ام. بعید می دونم بتونم کمکت کنم. جدی می گم ها.
گفتش: نکنه دستمزد می خواهی؟
گفتم: فقط یک راه داره.
گفتش: چی؟
گفتم: همین الآن بدون اینکه دهنتو باز کنی و بگی چه اتفاقاتی افتاد، بریم خونه تون.
محکم زد روی ترمز و تو چشمام نگاه کرد. انگار می خواست مطمئن بشه که تو حرفم جدی هستم.
تا ساعت سه صبح سه تایی بیدار بودیم. هنگام برگشتنم، نگذاشتم منو برسونه. تو اون لحظه نمی خواستم حتی برای چند دقیقه از هم جدا باشند.

پیاده، هوای سرد زمستون، ترانه "تنهاتر" جمشید که از موبایل پخش می شد، یقه بالا، دستها توی جیب، توی فکر راه سوم، با لب های همیشه خندون

/ 15 نظر / 358 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ooo

من یه دخترارزفونی هستم چندروزی اونجا نرفتم دلم براش تنگ شده برا جنگل ها ش بنفشه های وحشی نهر هاش

ooo

بهتره به من سرنزنی

میم

از شما بابت پست "ژاپن" در سال 82!ممنانیم[نیشخند] این یه داستان کوتاه بوده!دنبال متن کامل و درستش میگشتم ! همینه؟ این ترانه جمشیدتان را هم گوش فرا سپردیم!چه دل گرفته!( ما هم هم اکنون دلمان گریه خواست !نشد!تفکر هم خواست!) ...اما حس به موقعی داد... حس خوبی بود برام...نیازمندش بودیم[نیشخند]... تا ته قصه چه پیدا و چه پنهون با توام................. دل به دریا زدم و کاری به دنیا ندارم ...تو سکوت سنگی دنیا "غزل خون" با تو ام!...( وقتی آخرین پست بلاگم رو بخونی مشخص میشه واست که چرا این بیت رو انتخابوندم......) ببین همیشه سر دو راهی 3 را ه وجود داره !یکی همون راهی که ازش اومدیم و باید ادامش بدیم! ادامش بدیم.................... .......................................................................... ............................................................................ ............................................................................ ............................................................................ ...............................................................

میم

.................... .......................................................................... ............................................................................ ............................................................................ ............................................................................ ............................................................................ ...!!!(همینجوری که اومدی دنبال نقطه چین ها ...دونه به دونه...خط به خط...) و...[نیشخند] من کاملا جدی ام هاااا_ میگن با طنز بهتر میشه آموزوند!گیرم طنزش قوی نباشه_ بسی مایه مباهات ما شد خواندن این پست! بی شک خواندن نوشته های من نیز مایه مباهات شما خواهد بود! و کف بر خواهید گشت!بی شک! [نیشخند] منتظر میشویم! نظر بده بابا! اومدی حتما بگو که این داستان ه که رو بلاگت بود همونه یا نه کامله یا نه!

میم

سال نو مبارک شما همیشه انقدر دیر به دیر سر میزنید!یا ...

میم

به روزم.رسم بر این نیست تو وبلاگم تا خبر کنم که به روزم ولی خوب تا یه چند بار که خبر میکنم تحمل کن.باشه؟

نسیم

سلام دوست عزیز.من اولین بار بود وبلاگتون رو میدیدم خیلی جالبه . سال پر برکتی در خداوند واستون آرزومندم.[گل]

بنیاد بسم الله الرحمان الرحیم

«بسم‌الله‌الرَّحمن‌الرَّحیم» تجربه خداوند برای هر تجربه‌کننده‌ای منحصر بفرد و تکرار ناشدنیست؛ او در هر لحظه به شکلی کاملاً متفاوت و تازه تجربه می‌شود، او خدای نزدیک است، بسیار نزدیک... www.BonyadeBesmellah.org