پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

موتور گاو پلنگ

یکی از دوستان همشهری من که ساروی است چند وقت پیش برای من میلینگ زده بود و مارو کلی شست و شوی مغزی داد که از روزگار حال شهرمون سارویه هم زیاد ننویسم چون اونوقت هیچ کسی دیگه پاشو اینجا نمیذاره و برم یک خرده به شهرهای همسایه مثل بابل گیر بدم که مردم پاشونو اونجا نذارن. من هم یک چشم خوشگل بهش گفتم و رفتیم که دمار از روزگار بابلی ها در بیاریم.
امشب جاتون خالی با دو تا جوون گل رفتیم پارک تجن در کنار رودخانه زیبای تجن ساری. آقا کلی حال از نوع برعکسش کردیم. یک موتور سه چرخه که آدم تو خیابون می بینه را فکر کنین، گذاشتن روی ریل و دو تا واگن هم بستن بهش مثل فرغون و شده مثلأ کاترپیلار یا چه می دونم قطار وحشت و در یک شعاع سه متری از مرکز یک دایره همش دور خودش می چرخه و خلق الله از زاهدانی گرفته تا تبریزی هم هاج و واج که این چی چیه! و شانس ما هم یک بابلی که قرار بود دشمن فرضی حساب بشه و حالشو بگیریم، داشت به این موتورگاوپلنگ می خندید و بقیه شو نمی گم چون افت داره واسه ما. خلاصه کلی حال نگاتیو کردیم که بابلیه داره به ما می خنده. از بعد از اینکه مارو شست و شوی مغزی دادنمون، همش فکر میکنم حتمأ اینا کارای بابلی ها است که مارو ضربه بزنن! خوب منم رفتم به صاحابه موتورگاوپلنگه که اینجارو از شهرداری اجاره کرده، گفتم معذرت می خوام شما آخر شبا میرین بابل می خوابین یا نه؟ (با خودم هم گفتم وسط راهه این موتورگاوپلنگه یک بمب قوی کار بذارم تا بشه خرمارمولک راه راه و می اندازم گردن قائمشهریا که بین ما و بابلی ها هستن) که یارو زد تو خالمون و گفتش نه بابا مگه بیکارم برم بابل، خوب خونه ام همین جا در ساری هست و میرم خونه مون (به نظر عقل ناز پسر شمالی:احتمالأ همه بابلی ها شبا ساری می خوابن).خلاصه نقشه ترور طرف ناکام موند. فقط جهت اطلاع همشهریان گرامی، عکس این سه چرخه فضایی را اینجا می ذارم که هر کی دیدش، بزنه خرمارمولکش بکنه.(البته چون دوربین دیجیتالی ام همرام نبود، دادم حسام، داداش کوچیکه همون رفیقم عکسشو بکشه و بعد گذاشتمش اینجا، البته می خواهین قبول نکنین ولی از عکس واقعیش خیلی خوشگلتر شده)

----------------------------------------------
نتیجه اخلاقی:
امروز یک پارچه در یکی از میدونای شهر دیدم که رویش نوشته بود، شورای شهر ساری بعنوان شورای شهر نمونه در استان مازندران شناخته شد. اوخ جونی، عجب افتخاری. دم موتورگاوپلنگمون گرم.
----------------------------------------------
فرهنگ لغت پسر شمالی:
سارویه = نام قدیم شهر ساری (اینو دیگه بخدا راست راستکی نوشتم)
موتورگاوپلنگ = شترگاوپلنگ مدرن یا زرافه آخرین Version. در زبان مسئولین پارک تجن ساری یعنی شهربازی مدرن.
حال نگاتیو = ضد حال پوزیتیو، یا به عبارت بهتر: ENDآخر ضدحال.
خرمارمولک راه راه = مارمولکی که عرعر می کنه و راه راه، راه میره، و در زبان بومیان ماداگاسکار یعنی زدم شیکمشو اتوبان کردم.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸۱


جایزه ببر طلایی و گربه حنایی

بنده جهت سالگرد تولدم که 12 خرداد هر سال می باشد. میخوام دو تا مراسم برگزار کنم که نامم مثل این مرتیکه نوبل همیشه سر زبونا بمونه. اولیش جایزه ببر طلایی هستش که به بهترین آدم روی زمین که به خلق الله کمک می کنه و دویومیش جایزه گربه حنایی که به عزیزانی که در ضد حال زدن به جوونا و حتی پیرمردها و پیرزن ها دستی در کار و پایی در راه دارن تعلق می گیره.

کاندیدای اول ببر طلایی: سازمان بهزیستی استان مازندران در بخش خدمات صدای مشاور
نگاه تخصصی: تعداد مراجعه کنندگان به مراکز مشاوره از هفت هزار نفر در سال 79 بدلیل ارائه خدمات مطلوب مشاوره و گسترش این مراکز به هفتاد و دو هزار نفر در سال 80 بالغ گردیده.
نگاه پسر شمالی: صدای مشاور ظرف یک سال گذشته ده برابر بیشتر به افرادی که مشکلات روحی و خانوادگی یا اجتماعی داشتن کمک کرده و نذاشته ننه باباهای آینده این مرزوبوم، آش و لاش بشن.

کاندیدای اول گربه حنایی: اداره برق شهرستان ساری در بخش خدمات برق رسانی
نگاه تخصصی: مگه اونجا تخصص هم هستش؟
نگاه پسر شمالی: امروز ساعت 11 صبح به وقت ساری برق خونه ما برای هشت و نیم بار رفت که همون نیم بارش زد، هارد کامپیوتر مارو جرواجر کرد. حالا کلی دوندگی برای تعمیرش و کلی مایه برای دستمزدش.
باشه دوستان کوه به کوه نمیرسه ولی یه روزی کابل هارد ما که به اداره شما می رسه

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۱


وجدان های بیدار اینو نخونن

اینو فقط برای جوونایی تعریف می کنم که عشق سینما و آکتوری دارن.
زمان: عصر شنبه 1381/5/12-خیابونه کمربندی شهر ساری
جوونای ناز من، آقا، وانت نیسان آمد بپیچه از روبرو یک اتوبوس که داشت دست انداز و چاله تو خیابون را رد میکرد، گذاشت به کمرش و عینهو خیار چنبر نصفش کرد، یک خاور هم که پشت اتوبوسه بود، گرفت سمت راست که به اینا نخوره، نگو که کنارش یه وانت نیسان دیگه داره میاد که در قسمت بارش پنج نفر نشستن. خلاصه وانت نیسان دومی هم رفت رو تپه کنار خیابون و با یک پرواز مطمئن خورد تو دیوار و آدماش عین کارتون پلنگ صورتی مثل عکس برگردون چسبیدن به دیواره. آقا ما که داشتیم با دوستمون پراید سواری می کردیم و بستنی می خوردیم، فکر کردیم صحنه فیلمبرداری یک فیلمه و اینا دارن آکتوری می کنن. گفتیم ما هم بزنیم بهشون که بریم تو فیلم و مشهور بشیم. آمدم دستی را بکشم که رفیقم نعره ای زد و گفت نکششششششششش که نه کارتونه و نه آکتوری. احمق اینجا ساری هست فکر کردی کمربندی نوشهره یا آمل. تازه یادم افتاد که اینجا خیابون کمربندی ساری هستش و...بقیه اش را می تونین از شهرداری ساری و یا هفت تا رئیسش بپرسین که چی شده. البته فکر نکنم به گردن بگیرن که مقصر چاله های خیابونه. البته به نظره پسر شمالی: مقصر راهنمایی و رانندگیه که برای هر چاله خیابون یک افسر نمیذاره و یا به احتمال قریب به یقین تقصیره خلبان خدا بیامرزه هواپیمای وزیر راه و ترابریه که در ساری سقوط کرد. آخه از اون بالا تا حالا این همه چاله چوله را در یک شهر ندیده بود و حواسش پرت شد و خورد تو باقالیای جنگل.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۱


کثافت های اینترنتی

راستش می خواستم امروز راجع به کثافتهای اینترنتی بنویسم، همونایی که ویروس برای بقیه کاربرا می فرستن. ولی دیدم ارزششو نداره که وبلاگم را کثیف کنم. بخاطر همین فقط جهت اطلاع دوستان عرض کنم که بعد از اینکه من صفحه اول وبلاگم را نوشتم. بغیر از بادمجون دور قاب چینام، تعدادی ایمیل هم برام رسید که پر از ویروس و تروجان بود. خلاصه اگه یک روز وبلاگ نویس سایت پرشین بلاگ شدین مواظب باشین که آقایون کثافتها بیکار ننشستن و جعبه جعبه ویروس تو ایمیل دون شما هستش.
دیشب رفتم خونه عمو کوچیکم و کلی حرف زدیم. جاتون خالی یک عمو و زن عمو دارم که تو دنیا تک هستن و هر وقت خیلی فشار کاری دارم میرم خونشون و فارغ از همه مشکلات و گرفتاریهای شغلم فقط راجع به ماهیگیری و یک سری چیزای دیگه صحبت می کنیم. البته آخر شبش هم راه می افتم تو خیابونای ساری و کلی پیاده روی می کنم. اصلأ می دونین چیه وقتی تو یک خیابون بدون حتی یک آدمیزاد قدم میزنین اگه خیلی رمانتیک باشین اونوقت فکر میکنین که همه این ساختمونا و کل شهر مال شماست! البته من توصیه می کنم حتمأ تنهایی قدم بزنین و دوستاتونو یا نامزدتونو یا همسرتونو با خودتون نبرین، چون اونوقت مجبور میشین کل چیزارو با اونا قسمت کنین. اگه هم مثل من خر باشین همشو شاید ببخشین به اونا و اونوقت مجبورین فردا شب چون هیچ جایی را برای موندن ندارین دوباره راه بیفتین تو خیابونا !!!

چند سال پیش قرار بود بعنوان مشاور زیباسازی شهرداری ساری مشغول بکار بشم ولی از لطفی که اعضای شورای شهر به من داشتن. گفتن ممکنه خسته بشی و انوقت چون ما هم مثل تو دلمون برای جوونا می سوزه، ممکنه گریه مون بگیره و راضی نیستیم که یک جوون سختی بکشه. پس بهتره بری خونتون و اینورا هم دیگه آفتابی نشی که بد حالتو می گیریم.
خلاصه در طی همان مدت کوتاه حداقل گرفتم برج ساعت ساری را که در میدان مرکزی شهر هستش را دستی به سرو گوشش کشیدم. البته زحمات شهردار وقت را رو این قضیه منکر نمی شم. بنده خدا خیلی زحمت می کشید و چون مثل من جوون و بی پشتوانه بود و به نظر اعضای شورای شهر خیلی خسته شده بود، یک آش حسابی براش پختن و دادن دم خونه شون.

حالا اینو بذارین کنار جریان دیشبم که یک اتفاق جالب برام افتاد. وقتی داشتم تو خیابون قدم میزدم. یک سپور شهرداری را دیدم و طبق خاصیتی عجیبی هم که دارم و همش به خلق الله گیرای عجیب و غریب میدم. مثله جن بالا سرش ظاهر شدم و یک ساعتی را باهاش گپ زدم البته مجسم کنید یک نفر با لباس نارنجی و یک نفر با کت وشلوار سه دکمه کنار جوب خیابون یک ساعت بگن و بخندن. بنده خدا از جفنگیات من دیگه روده بر شده بود و ماشین کلانتری هم بهمون گیر داد، آخه فکر کرده بودن حشیش کشیدیم.
در خلال صحبت ها به طرف گفتم اگه شهردار می شدی چیکار میکردی، بعد از یک مکث کوتاه گفتش: حقوق کارگرای شهرداری را زیاد میکردم! گفتم از این حرفا بیا پایین اینا دیگه نخ نما شده منظورم اینه برای مردم چیکار میکردی؟ آقا یک ربعی را فکر کرد و گفتش: خوب مردم همون کارگرای شهردارین دیگه!
دیدم اوخ اوخ این یارو خیلی سیاسی حرف میزنه و فرداست که تو همین شهر چه بسا شهردار بشه. سریع مشخصاتم را بهش دادم که اگه آبدارچی یا مشاور زیباسازی خواست، مارو بی خبر نذاره.

فرهنگ لغت پسر شمالی:
خستگی = در زبان شورای شهر ساری یعنی عدم صلاحیت لازم برای احراز پست.
در زبان بومیان استرالیا یعنی تلاش بیش از حد برای صید کانگورو.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸۱