پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

اولین آشپزی جدی من! ژله شاتوت با تزیین نارنگی

بعضی علائق هستند که خیلی دیر به سراغ آدم می آیند. یکی اش هم همین آشپزی. هیچوقت فکر نمی کردم بهش علاقمند بشوم. حالا سخت نگیرین دیگه خوب با درست کردن ژله شروع کرده ام. ولی خوب خیلی کار طاقت فرسایی بود! برای اینکه هی این نارنگی ها از جایشان تکان می خوردند و آرایش ژله نازنینم را بهم می زدند. و من با چنگال بالای سرشان ایستاده بودم که به محل مربوطه هدایتشان کنم. نیشخند

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩


آرامتر سکوت کن

آرامتر سکوت کن، صدای بی تفاوتی ات آزارم می دهد.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٥:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩


آواز زیبا و خداحافظ شب شاندیز


Pretty Sing
Uploaded by farhad_prv. - Watch original web videos.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩


بازی آلمان و فیفا

یک نیمه بازی آلمان و اسپانیا انجام شده و کاملا بوی تبانی آلمانی ها با فیفا به مشام می رسد، بطور یقین اسپانیا به فینال می رود. من پیش بینی می کنم بازی با یک گل به انتها برسد.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩


آق معلم

برادری با گرگ
فیلم "برادری با گرگ" را تا حالا چندین بار دیده ام و شاید جزو معدود فیلم هایی است که از آن لذت می برم. البته آهنگ متن فیلم که واقعأ رویایی و جذاب هستش و خلاصه آهنگش را تبدیل کردم به MP3 ولی حجمش زیاد شد و نمی توانم برای شما پخشش کنم. شاید بیشتر مواقع که پای رایانه هستم فقط این آهنگ را گوش می کنم. البته این هم بماند که این فیلم را از ویدئوکلوپ ها در ایران می توانید تهیه کنید. راستی این فیلم های بدون پرقیچی و سانسور هم اصلأ دیگه به من حال نمی ده.!!!!! آخه یاد گرفتم بعضی جاهای فیلم را که سانسور می شه، اونطوری که دلم می خواد به پایان ببرم و بیشتر لذت ببرم و بخاطر همین هم از کلیه مسئولین که این فیلم ها را پرقیچی می کنن. خیلی هوارتا ممنون هستم.!!!!!

آق معلم
بالاخره منهم یک
شاگرد وبلاگ نویس پیدا کردم که هر چند روز باید کلی باهاش سروکله بزنم. یادمه روز اول که بهم پیغام داده بود خیلی دوست داره داستانش را در مجله الکترونیکی بارون بنویسه. بهش گفتم بابا بخدا اون یکی پسر شمالی فقط دوست اینترنتی من هستش و پارتی کت و کلفت دیگه ندارم که بگذارمت آنجا و خلاصه بهش پیشنهاد کردم که داستانش را در یک وبلاگ بنویسه. خلاصه تعارف کردن همانا و قبول کردن ایشون هم همانا. البته این قاصدک تنها که هنوز اول راه کامپیوتر هستش با کلی سختی و مشقت وبلاگش را راه انداختیم و البته داستانش را هم گفت دیگر تمایلی ندارد که بگذارد آنجا و راجع به چیزهای دیگر شروع به نوشتن کرد. خلاصه همه باید تو کف داستان خانوم بمونین تا کی بشه داستانش را بنویسد. یک خواهش کوچولو هم دارم که او را در کارش تشویق بکنین شاید اینجوری زحمت های من هم به هدر نره و یک وبلاگ نویس خوب در آینده داشته باشیم. متشکرم

ادامه سریال دختر میوه فروش (قسمت دوم)
انگاری همه دخترا به سلک فروشنده ها در آمدن. برای مشایعت خاله کوچکم و شوهر خاله ام به فرودگاه رفته بودم که چون وقت زیادی داشتیم باهاشون رفتیم در مغازه های ساختمان فرودگاه یک چرخی بزنیم که باز ..... بله دیگه این پسر شمالی چشم چرون دوباره چشمش به یک خانوم فروشنده افتاد که داشت با خاله ام چک و چونه می زد سر قیمت یک جعبه ماژیک و لوازم التحریر دیگر. ما هم از بی مطلبی برعکس اینجا که همش بلدیم زر بزنیم و سر شما را درد بیاوریم، مونده بودیم که چه جوری خودمون را بندازیم وسط شاید ما هم عائله دار بشیم و از مجردی خروج کنیم. دیدیم نه اصلأ این کاره نیستیم و  کم آوردیم شدید. خلاصه چه کنم چه کنم، جلو رفتم و به خاله ام گفتم: خاله جون میشه یک پاک کن هم برای من بخرین که فردا پس فردا اول مهر هستش و ما لنگ نمونیم که دیدم این شوهر خاله ام هم آمد جلو و یواش به من گفت بابا مگه ID یاهو مسنجر نداری؟  آخه پاک کن هم شد سوژه یالا ID خودت را بده و مزاحم من و خاله ات نشو که داره دیرمون میشه.
چون نمی خوام باز اینجا زیاد مطلب بنویسم و داد شما دربیاد فقط آخر داستان را می گم.
آخر شب من با پاک کنی در جیب به خانه برگشتم! هوس ازدواج هم موقتأ فروکش کرده تا بعد ببینم چی میشه.....
اینم آخرین وضعیت من بعد از این ماجرا:
                                                                 

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ شهریور ۱۳۸٢


شام مهتاب



در آن شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخ گل را به پایم شکستی
قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورتگری را نبود اینچنینی

پری زاد عشق را مه آسا کشیدی
خدا را به شور تماشا کشیدی
تو دانسته بودی چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بیتاب
تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاست

قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی
در یک جمع عاشق، تو صادق ترینی
همون لحظه ابری، رخ ماه را آشفت
به خود گفتم ای وای، مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از آن لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب
درون درگه عشق چه محتاج نشستم
در هر شام مهتاب بیادت شکستم

تو از این شکستن خبر داری یا نه
هنوز شور عشق را بسر داری یا نه
هنوزم در شب هایت اگر ماه را داری
من آن ماه را دادم به تو یادگاری

من آن ماه را دادم به تو یادگاری
---------------------------------------

وقتی چند وقت گم و گور می شی و هیچی نمی نویسی و همه بهت گیر میدن کجایی، فقط دلت می خواد یک شعر بنویسی و بس .....

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳۸٢


خاک بر سر این اخلاق

اشتباه لپی
سوتفاهمی شده بود با چند تن از دوستان مشهدی که همین جا پیشاپیش از این دوستان معذرت می خواهم. چرا که در باب یکی از وبلاگ نویسان تهرانی مطلبی نوشته بودند که با توجه به همزمانی حضور من و آن بنده خدا در غرفه نمایشگاه. من احساس نمودم که مطلب فوق را برای من نگاشته اند که من هم جوابیه آن را دیروز در وبلاگ خودم گذاشته بودم. که البته توسط یکی از دوستان عزیز بلاگر مشهدی از موضوع باخبر شدم و پیرو آن خبر، متن دیروز را از وبلاگ خودم پاک نمودم. در هر حال پوزش من را پذیرا باشید.

باز هم شهامت دامپزشک عزیز
راستش تو این دوره زمونه، مسائل غیراخلاقی هم کم کم داره حرمت پیدا می کنه تا جایی که برای سرنگونی حکومت ایران هم از این ابزار بهره برداری می شود. خودمونیم خاک بر سر ما که این جور افراد بخواهند داعیه دفاع از آزادی و کشور را داشته باشند.
خاطرات یک دامپزشک طی یک مقاله طوفانی سایت سه کاف را مورد تحلیل قرار داده که خواندنش را به همه توصیه می کنم.

دختر سبزی فروش
امروز رفتم سبزی فروشی محل که طالبی و هندوانه و خلاصه از این صوبتا! بخریم. دیدم یک دختر خانم شیک پشت دخل ایستاده و از فروشنده دیگری هم خبری نیست. به چشم خواهری هم ایشون خیلی زیبا بودند ( کم میشه من بگم یکی خیلی زیباست ها ) منهم فکر کردم ایشون هم مشتری هستش و خلاصه منم صبر کردم تا فروشنده بیاد و در این بین هی با هندوانه و طالبی ها ور می رفتم تا صاحب مغازه بیاد. فکر کنم یک ده دقیقه ای گذشته بود که خانم گفتش آقا اگر خریدار نیستی، اینارو اینقده سبک و سنگین نکن. خلاصه کلی هم خجالت کشیدم که طرف فکر کرده من بخاطر اون علاف بازی درمی آوردم. طبق معمول هم فضولیم گل کرد و بخاطر اینکه طرف هم متوجه شده باشه قصد بدی نداشتم. سر صحبت را باهاش باز کردم (البته حالا اینجای کار شما فکر نکنین من قصد بدی داشتم!). ایشون دختر صاحب مغازه بودند و درس خونده دانشگاه هم بود و از روی بیکاری و تفنن اینجا کار می کرد، چه شور و شوقی هم داشت موقع کار کردنش و برام جالب بود که در بین صحبت هم متوجه شدم که اصلأ فکرای منفی راجع به علاف بازی من پیدا نکرده بود. منهم خوشحال و خندان پس از خریدم راهی منزل شدم. فقط بین راه داشتم فکر می کردم آیا باید این جور موقع ها نیمه پر لیوان را دید یا نیمه خالی آن را ..... که جوونای ما دارند هر جور که شده گلیم خودشون را از آب می کشن ..... هر چی باشه از خونه نشینی و علافی که بهتره ..... خلاصه غرق این افکار بودم، آمدم کلید درب را از جیبم دربیاورم هندوانه نازنین که کلی پولش را داده بودم افتاد و هفت هشت قاچ شد بصورت خیلی فجیع، که فقط می تونستی پوستش را بخوری و از گوشتش خبری نبود .... هر چی بخودم نهیب زدم که برو یکی دیگه بخر دیدم نمیشه که نمیشه. خاک بر سر من با این اخلاقم، مگه نه؟؟؟

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٢


جشن تولد یک سالگی پسر شمالی



دوم مرداد ماه یادآور روزِی است که من پس از خواندن وبلاگ خورشید خانوم، به جرگه وبلاگ نویسان وارد شدم. هر چند که در این یکسال هیچ روی خوشی از بسیاری وبلاگ نویسان قدیمی تر از خودم ندیدیم و بارها با بی اعتنایی و برخوردهای سرد آنان مواجه شدم ( مشکلی که همه وبلاگ نویسان بویژه بچه های پرشین بلاگ با آن مواجه هستند ) ولی همان برخورد گرم و صمیمی من در روز اول با خورشید خانوم و همچنین مدیران سایت پرشین بلاگ بویژه عطای عزیز باعث شد به ادامه راه امیدوار باشم. در هر حال شاید من هنوز خط سیر فکری واحد و محکمی را هنوز برای خودم در وبلاگ نویسی نتوانسته ام انتخاب کنم که منبعث از دغدغه های گوناگون من بود و این ضعف را هنوز هم وبلاگ من دارا می باشد. ولی خوشحالم که بدون هیچ کمکی از طرف بسیاری وبلاگ نویسان قدر همچون هودر و سایرین که نمی خواهم از آنان نام ببرم توانسته ام مخاطبان خاص خودم را پیدا کنم و روز به روز نامه های پر مهر شما مرا در این راه امیدوارتر می نماید.
در حال حاضر من بیشتر در زمینه های شخصی، اجتماعی، ایران و جوانان مطلب می نویسم. اما احساس می کنم روند وبلاگ من بسوی ایران و ایرانگردی پیش می رود! بویژه اکوتوریسم ایران که امیدوارم مقالات جالب و جذابی را در این زمینه در آینده در وبلاگ من بخوانید. هر چند که با نامی که برای وبلاگ خود انتخاب نموده ام مشخص است که بیشتر به نواحی شمال ایران می پردازم.

سازمان ضد حال و استاندار با حال
از سوی دیگر برخورد مسئولین دولتی نیز با مطالب من هم جالب بود. در حالیکه مسئولین سازمان ملی جوانان در استان مازندران که باید حامی اینگونه فعالیت ها باشند از من شکایت نمودند و به این خاطر در سال گذشته مشکلات زیادی را برای من بوجود آوردند اما بسیاری از مدیران و مسئولین دولتی که من حتی فکرش را هم نمی کردم که وبلاگ من را بخوانند بودند که حتی بصورت حضوری من را در این راه تشویق نمودند. از جمله آقای دکتر انصاری استاندار مازندران که بی شک کمتر مسئول دولتی را همچون وی یافته ام. ایشان از معدود بزرگوارانی می باشند که خارج از مسئولیت های شغلی خودشان در زمینه های دیگر نیز پیشتاز و منحصر بفرد می باشند. خلاصه مواظب باشین فقط فکر نکنین امثال من وبلاگ شما را می خوانند. بسیاری از مدیران ارشد کشور تا بزرگان فرهنگ و ادب و حتی خانم هدیه تهرانی هم ممکن هست از طرفداران وبلاگی که حتی خود شما می نویسید باشند که روح شما هم خبر نداشته باشه!

فیلترینگ و این صوبتا!
سالروز تولد وبلاگم را در حالی جشن می گیرم که از اول مردادماه کلیه وبلاگ های پرشین بلاگ توسط شرکت خدمات اینترنتی البرز هم فیلتر شده اند و از شرکت محترم مخابرات بویژه آن وزیر محترمش متشکر هستم که چنین کادوی تولدی را برایم در نظر گرفتند. فقط امیدوارم روزی جوابگوی این اعمال خود که چنین خودزنی اینترنتی را انتخاب نموده اند باشند. یکی از تبعات و عوارض این عمل ساده لوحانه کور نمودن جریان روشنفکری جوانان ایرانی می باشد که از سوی متولیان اینترنت کشور به نظر من در نظر گرفته شده است و آیا اسم آن را دیگر می توان حتی پیروی از خط امام و رهبری گذاشت؟ در هر حال این را مطمئن هستم که دشمنان ما در آن طرف مرزها از این کار بسیار خوشحال هستند چرا که هزاران نفر معترض به سیاست های دولت برایشان بهتر از هزاران وبلاگ نویس می باشد. در هر حال پس از مدت چهل و هشت ساعت فیلترینگ خاتمه یافت و برگی دیگر به محک زدن های گاه و بیگاه مردم ایران اضافه گردید!

خون آذربایجانی! بچه مشهدی! و لهجه تهرانی! پسر شمالی
بد نیست حال که به نام وبلاگ خود پرداخته ام. کمی هم از بیوگرافی خودم بنویسم. مطمئن هستم که برایتان این اخبار جالبه که بدونید پسر شمالی شاید اصلأ زاده شمال ایران هم محسوب نگردد! پدر بزرگ پدری من اهل شهر باکو و ترک بوده است که پس از مهاجرت به تهران، در شهرهای شمال ایران هم زمین و خانه می خرد. آخرین شغل های وی مربوط به همکاری با اداره راه آهن و شهرداری ساری بوده است. و بالطبع پدر من و چند تن از عموهایم هم در راه آهن ایران در شهر ساری مشغول بکار شدند (حتمأ می گین بابا بزرگم پارتی بازی کرده). پدرم پس از انتقال به تهران و بعد از آن به مشهد تا انتهای حیاتش در مشهد زندگی نمود و البته من هم در شهر مشهد و در خانه ای در کنار ریل های راه آهن متولد شدم که همیشه صدای قطار و تلق و تلق آن برایم یادآور کودکی ام بوده و شاید هنوز لالایی قشنگ تری از آن را برای خود نیافته ام! بدین ترتیب تا دوران جوانیم که از این شهر کوچ نمودم خاطرات زیادی را از کودکیم در این شهر مقدس دارم که همیشه برایم شیرین هستند. خوب کجا بودیم...آهان داشتم می گفتم جوانی و از این صوبتا! خلاصه اواخر جنگ با عراق بود که به سربازی رفتم و پس از خوردن یک ترکش و با دوتا تقدیرنامه و دو تا درجه تشویقی، سرجوخه فرهاد از خدمت نظام ترخیص شد. زندگی جدیدم را در تهران آغاز نمودم تا بعد از حدود ده سال فرصتی پیش آمد که به دلایل شغلی ام به شمال و شهر پدریم ساری مهاجرت نمودم. هر چند که از سال ها پیش این هدف و آرزو را داشتم که در شمال سرسبز زندگی کنم ولی بخاطر  تعلق خاطرم نسبت به یک دختر آشغال مجبور بودم که نروم چون می دونستم پشتم هزار تا حرف می زدند. خلاصه بعد از اینکه دختره ازدواج کرد و گورش را گم کرد، انگاری خدا هم در فکر ما بود و فی الفور برنامه کاری من در ساری درست شد و به شهر پدریم برگشتم. در حالیکه لهجه تهرانی مادرم را داشتم و همه در ساری بهم می گفتن بچه تهرانی ولی خوب دیگه به این حرفا طی چند سال گذشته عادت کرده ام. با این اوصاف حتمأ می گین چرا تیتر پسر شمالی را برای وبلاگم انتخاب کردم. خوب معلومه دیگه همه جاهایی که نام بردم در شمال کشور قشنگم ایران قرار دارند! البته راستش اگر قشنگترین و شاید آخرین آرزویم را به شما بگویم آنوقت خودتون همه چیز را بیشتر متوجه می شوید.....اینکه همیشه در فکر من بوده که یک منزل روستایی در یکی از روستاهای زیبای جنگلی ساری که جایش را هم انتخاب نموده ام داشته باشم و دوران کهولت و پیری خودم را در آغوش جنگل بگذرانم. روستایش را هم بگم..... خیلی خوب.....  روستای ارزفون..... چرا ارزفون؟ آخه در این روستای کوچک جنگلی با صفاترین آدمایی که تا حالا دیدم زندگی می کنند... آدمایی که غیر از قشنگی، برادری، محبت، عشق، میهمان نوازی به هیچ کلمه دیگری فکر نمی کنند...... یک روستای کوچولو و ناز که دور تا دورش را کوههایی پر از درختان جنگلی احاطه کرده و هوای سرد صبحگاهی آن انسان را بیاد دوران کودکیش در مشهد می اندازد که با دستان کوچکش کنار حوض صحن بزرگ حرم امام رضا (ع) وضو می گیرد و همش پیش خودش فاصله حوض تا درب رواق های گرم و دلنشین حرم را اندازه می گیرد که در این هوای سرد زمستانی مشهد سریعتر باید بدود تا کمتر سردش بشود..... والسلام تا دیداری دیگر با شما عزیزان دلم.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ امرداد ۱۳۸٢


گل های ناز ایران زمین

 

قبل از اینکه به مدرسه بروم، از وظیفه شناسی و همچنین لطف خواهر و برادران بزرگترم، خواندن و نوشتن را قبل از رفتن به کلاس اول دبستان آموخته بودم و روزنامه هم حتی می خواندم! یادم هست صفحات روزنامه برای جثه من همانند یک فرش کوچک بود و کاملأ روی صفحات آن می نشستم  تا خبرهای بالای صفحه را بتوانم بخوانم. انگاری معتاد شده بودم. مجله های  "دختران و پسران" برادرم، مجله "جوانان" و "زن روز" خواهرم و روزنامه های پدر همچون نقل و نبات دورم پراکنده می شد. عادتی که هنوز هم مرا رها نکرده است.آن زمان نشریات پر بود از اخبار داغ و اسکوپ (SCOOP) و برای کودکی به سن من که تشنه دانستن بودم یعنی دنیایی پر از رمز و  راز که ساعتها مرا مجذوب خود میکرد.اما تنها یک خبر را از لابلای آن همه مطالب رنگارنگ بیاد دارم. و آن تولد لاله و لادن بود.

بهاران و خزان بسیاری گذشتند تا روزی آن دو را در دانشگاه تهران ملاقات نمودم و خاطره کودکی ام را برایشان تعریف کردم. خنده هایشان را هیچگاه فراموش نمی کنم.

 و حال با تمام وجودم احساس می کنم کسی دوران کودکی ام را از من دزدیده.....

احساس می کنم دیگر دوست ندارم روزنامه بخوانم.

من تنها با خاطره ای گنگ و کوچک،اما خانواده این گل های ناز ایران زمین با هزاران خاطره از لحظه لحظه با آنان بودن. چگونه تحمل خواهند نمود؟

از خواهران دوقلوی وبلاگ معبد مهر برای عکس زیبایشان از لاله و لادن کمال تشکر را دارم.
به حرکت ناپسندیده کمیته امداد امام در اعلام شماره حساب بانکی بدون اجازه خانواده لاله و لادن بیژنی، نهایت اعتراض را دارم.
---------------------------------------------------------------------------------------------

پیام خصوصی
از همه دوستان، آشنایان و فامیل خودم  که در طی چند روز گذشته با من تماس گرفتند، بابت نوشتن مطلب (( ایشون از دوستان و آشنایان خانوادگی قدیم بنده هستش و فقط برای فضولی و سر از کار من درآوردن به وبلاگ من سر می زنه! )) در نوشته قبلی ام کمال پوزش را دارم. فقط لازم به توضیح می باشد که فرنوش از آشنایان خانوادگی نزدیک من می باشد که با وی و خانواده اش خیلی صمیمی هستم و مطلب فوق فقط یک شوخی با وی بود که همیشه سر به سر هم میگذاریم. در هر حال امیدوارم از من رنجیده خاطر نشوید و مرا ببخشید. بابا به خدا فکر نمی کردم اینهمه آشنایان شخصی خودم غیر از بچه های وبلاگ نویس و سایر کاربران اینترنت نوشته های من را می خوانند.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ تیر ۱۳۸٢


یاد بوی بهارنارنج باغ پدربزرگ و همه خاطرات و یادها



رفتنت همیشگی است
-------------------------
دیر گاهیست
هرم نفس های تو را تاب نمی آورم
تو از عاطفه ای سرشاری
گرم
و
صمیمی
و
کودکانه

دیر گاهیست
عشق تو را تاب نمی آورم
عشقی که مرا
با تو
به دور دست ها برد
به افق های دور
دورترینی که مرا در یاد آید

دیرگاهیست
چشمانت
که گاه پیام آور جنگل های سبزند
و
گاه رسول نیلی آسمان پاک
در چار سوی خیالم نمی گنجد

دلم تنگ است امشب
و تو را
که هر لحظه
و هر نفس
در کنارم بودی
ای یادگار سالهای کودکی ام
تاب نمی آورم

در فضای تیره و تنگ این اتاق رویایی
تو را به یاد می آورم
با نگاه شماتت بارت
این جمله را تکرار کنان فرو می آری
که:" عشق من, باز هم؟"
و من درون اتاق تیره رویاهایم
با پست ترین کلمات همخوابه می شوم

هرگز تارهای جان من
جز با زخمه صدای تو
به این تحرک غمناک و درد آلود
تن نخواهند داد

رفتنت را نیز تاب نخواهم آورد
اینگونه
فرداها نیز
خموش
و
تیره بخت
و
غمناک
خواهد بود.

به یاد عهدی که نشکستیم و از هم رستیم
گرگان -پنجم تیرماه هفتاد و دو!

(با تشکر از شعر قشنگ دوست عزیزم کامبیز غفوری -ساری -سی ام خرداد ماه هشتاد و یک)
----------------------------------------------------------------------------------------------------

آسمون گل می باره
---------------------
همه عشق من و تو
قصه یک رسیدنه
توی این کویر خالی
دو تا گلدون دیدنه

تو پر از حرف رسیدن
خسته از سفر منم
زده این هجرت مسموم
داغ نفرین به تنم

سر عاقلت سلامت
ای تنت جنگل پاک
تن عاشقت پر از شوق
ای همه عشق به خاک

من کویری شوره زارم
تو یه باغ اطلسی
من می پوسم توی لاکم
تو برو که می رسی

این همه حرف قشنگ رو
توشه سفر بکن
با ستاره ها و بارون
مدتی رو سر بکن

خبر رسیدنت رو
باد یه روزی می آره
روی دست افشونی من
آسمون گل می باره، آسمون گل می باره

دیدار به قیامت
تهران -پنجم تیرماه هشتاد و دو

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ تیر ۱۳۸٢


روز میلاد

پارسا خدا بیامرز: امروز سالگرد روز تولدم می باشد. به نظر شما بهترین احساس در این زمان چیست؟ برای یک مرده آیا ارزشی داره که سالگرد تولدش رو ببینه!

دایی اسی: در سالگرد تولدم، مرگ جوان ناکام پارسا را به همه همزادهام تبریک می گم. دست قاتلت هم درد نکنه که با این کار هم مارو شاد کرد و هم خودشو کشت و هم تورو.

فرهاد: امشب یک جعبه شیرینی بابت روز تولدم گرفته بودن که یک دونه اش را هم لب نزدم و مستقیم بردم دو تا کوچه پایین تر و دادم به نوه های یک پیرزن که یتیم هستند. خودم هم هیچکاری نکردم جز اینکه نشستم تا صبح سحر وبلاگهای شماها و بچه های دیگر را بخونم. فقط همین.

سرجوخه: امشب یاد دوران سربازی افتادم که شب تولدم تنهایی رفتم در یکی از قهوه خونه های لب پیاده رو پارک سنندج و زیر نور ماه و فانوس قهوه چی خونگرم سنندجی ام، شام نیمرو خوردم!

پسر شمالی: مثلأ قرار بود که فردا طبق نوشته های گذشته ام، در سالروز تولدم جایزه ببر طلایی و گربه حنایی را به بهترین و بدترین کسی که با مردم تا می کنه و یا ضد حال می زنه بدهم. ولی در چنین روزی و پس از اون همه ضدیت هایی که از متولیان فرهنگی نسبت به نهادهای غیردولتی فرهنگی مرز و بومم دیدم. بی خیاله حتی جایزه بهترین مسئول هم شده ام. به ما چه که یک مدیر صحیح و سالم در شمال ایران پیدا نشد. شاید هم ما درست پیگیر نبودیم و چشم بصیرت نداشتیم. امشب مصاحبه صدا و سیما با مردم را در سالگرد 15 خرداد دیدم. فهمیدم مردم هم عین بنده بی خیال جایزه دادن شده اند. البته باید یک جایزه به گزارشگر صدا و سیما بابت این مصاحبه های توپش بدهم.

مارمولک آبی: بابا بی خیال شو پسر شمالی، روز تولدت هم ول نمی کنی. می ذاری یک امروز رو خوش باشیم و خندون. از همه دوستانی که در روز تولدم به وبلاگم سر زده اند کمال تشکر را دارم. واقعأ هیچ کادویی برایم قشنگتر از این نبود که امروز بر خلاف روزهای گذشته که زیر صد نفر به وبلاگم سر می زدن، بیش از یکصد نفر اومدن اینجا. همه تون رو دوست دارم و در پناه حق صحیح و سلامت و شاد و سرزنده باشین.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٢


محاکمه پسر شمالی

دیروز...

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ خرداد ۱۳۸٢


حسین و هدیه

یک متن بلند و بالا نوشتم برای بچه های مسئول سایت پرشین بلاگ، بویژه برای عطای عزیز و کلی نوشابه براشون باز کردم ولی نمیدونم چرا دلم نیومد که داخل بیلینگ بذارمش و موکولش کردم به بعد. شاید از تنبلیم بود که باید تایپش می کردم. چون روی کاغذ و ساعت سه صبح وقتی داخل رختخواب خوابم نمی برد نوشته بودمش. ان الله مع التنبلون.

یک عکس جدید خانم هدیه تهرانی هم از یک جایی کش رفتم که کاغذ دیواری مونیتورش کردم . آخه این رفیقم حسین هر وقت میآد خونه مون میگه حتمأ باید کاغذ دیواری مونیتورت هدیه تهرانی باشه تا من بیام پای کامپیوترت! اینو هم بگم هروقت باهاش پای کامپیوتر می شینم، سر و ته ایشون رو بزنن فقط تو سایت ایران آکتور دنبال عکس هنرپیشه ها بویژه همین بنده خدایی که عرض کردم می باشند.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ خرداد ۱۳۸٢


انگیزه.........؟

جوون جوونای نازم، ببخشید امشب دلم گرفته ولی ایندفعه واسه خودم! تعجب نکنین خوب منم آدمم دیگه مثل شماها، همش که نمیشه قربون شماها برم، پس خودم چی. پونصد شونصد تا در باشگاه اینترنتی شمال ایران از سراسر دنیا، صد تا عضو عادی از سراسر شمال ایران و تهران، سی چهل تا تون هم که عضو رسمی و ساکن ساری یا شهرهای اطراف، یک مشت بچه های تشکل های جوانان دیگر، یک سری هم که دوستان و رفقا، بعلاوه همکلاسی های قدیمیم و یک مقدار هم بچه های فامیل و آشنا و یک دونه هم پسرخاله پسر شمالی که از بچگی مون با هم نمی سازیم. اصلأ آدم باید خیلی خر باشه که جوش شماهارو بزنه. فوقش یکی دیگه پیدا میشه که قربونتون بره و به من چه که شماها چه مرگی دارین. میخوام برم یه جا تنهای تنها و بشینم خودمو فقط نگاه کنم که ببینم چی شده که دیگه ساکت شدم، شاید بزرگ شدم شاید هم پیر و شاید هم اصلأ مردم و خودم خبر ندارم!
خنده داره بنده خدایی که همیشه درد شمارو گوش می داد و یک راهی پیش پاتون می ذاشت درد خودشو نمی تونه دوا کنه پس شما ها هم نمی تونین دواش کنین. چه بهتر که پس نگم ولی نه می خوام بگم اما نمی دونم چه طوری. فقط بیشرف هاش باشن که بهم بخندن یا برام گریه کنن.راستش یک مدتی هست که خیلی آروم شدم و علتش هم اینه که مثل سابق انگیزه ندارم. با اینکه من ناملایمتی زیاد در زندگیم دیدم ولی همیشه به خدا متکی بودم و این چیزا باعث فرسودگی و زوالم هم نمی شد که برم مثل بعضیا در دام هزار تا چیز دیگه بیفتم. همیشه ثابت واستوار جلو میرفتم و همیشه هم موفق بودم. و از خدا ممنونم که همیشه سرم بالا است و لبهایم پر از خنده.
در انتخابات های سیاسی مثل مجلس و یا شورای شهر که همه تون میدونین رأی آوردن توش چقدر سخته و فعالیتهای تحقیقاتی و تبلیغاتی انتخابات سیاسی چقدر مشکله و اصلأ قابل اندازه گیری و برنامه ریزی نیستش، بچه هایی که منو می شناسن می دونن حداقل در سه چهارتاش که مشاور حرفه ای کاندیداهای مختلف بودم موفق شدم و رأی آوردم و تا حالا نشده حتی در اینچنین موقعیت های مشکلی هم شکست بخورم. جالبش اینجاست که سیاسی هم نیستم و اینکارهارو می کنم. فکر کنم اگر بودم الآن موقعیت بالاتر و بهتری هم داشتم. راستش هنوز کسی را مثل خودم ندیدم که اینطوری خودشو محک بزنه. ولی نمی دونم این انگیزه بی صاحابم یک چند وقتیه که ریپ می زنه و خاموش میشه، هی میذارم تو دنده 2 و هولش میدم. تو سرازیری خوب میره ولی تا به سربالایی میرسه باز DCمیشه. منم که این مسخره رو برای سربالایی می خوام نه سرازیری.
فکر کنم یک هفته ای باید همه تون را ول کنم و برم مسافرت. از اون مسافرت ها که آدم تنها میره و حتی کوله پشتی هم با خودش نمی بره. برم یک جای دور، دوره دور که حتی خدا هم نباشه. بعد یواشکی تنها بشینم و دستامو نیگا کنم که چه کارا نکرده و دیگه چیکار می تونه بکنه و هنوز نتونسته. حسابی فکرامو که کردم، برگردم پیشتون و بشم همون پسر شمالی خندون. نظر شما چیه؟

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۱


یک روز تابستانی با پسر شمالی

اولش می خواستم یک روز کاری را بصورت جدی بنویسم تا شماها جدی جدی فکر نکنین این آقا فرهاد خل و چله ولی بی خیال شدم و واگذار این کردم که یک روز کاری ام را بصورت جدی با تیتر (یک روز تابستونی با فرهاد) در آینده براتون بنویسم. من کلی زحمت کشیدم شخصیت پسر شمالی را از خودم که فرهاد باشم جدا کنم و بهش روح دادم. حالا یعنی میگین به این سادگی بکشمش..ناراحت(این مقاله بلند است لطفأ DC شوید)
دیشب طبق معمول نخوابیدم و یکسری کارای عقب مونده رو میزم را انجام دادم. خداییش این قهوه هم عجب چیزیه، خواب رو از کله مرده هم می پرونه. 4 صبح کانکت شدم و یکسر هم به این بیلینگ مادر مرده زدم ببینم کسی هوس نکرده سحری پیغوم میغومی بذاره. دیدم پیغوم پسغومیه که خلق الله ریختن تو بیلینگ ما.6صبح رفتم حموم و یک صبحونه خیلی موچیک که قابل عرض نیست را بالا رفتیم و کیف بدست و عینک دودی به چشم رأس 7صبح با تیپ میزونمون رفتیم دنباله روزیه امروزمون. یه دعایی هم ننه مون بهم یاد داده که صبحها می خونیم که دخترای مردم چششون دنبالمون راه نیفته و از راه بدر نشیم و خدایی هم معجزه میکنه و مارو جلو دخترا عینهو قورباغه نشون میده که عاشقمون نشن.خلاصه اولش رفتم پیش یکی از دوستان گرافیستم که باهاش قرار داشتم. یه خرده راجع به پروژه های کاریمون تو سر و کله هم زدیم. قرار بعدی با کت وشلوار دوزم بود که همیشه از هیکل بنده شکایت داره و میگه لاغری (البته لاغر خوشتیپ). 8وخرده ای بود که یکی از دوستان قدیمی را در خیابون دیدم و چنان منو در آغوش گرفت که تمومه تیپی که صبح بهم زده بودیم ، بهم ریخت. تازه می فهمم چرا دخترا وقتی بهم می رسن با یک وای وویی همو بغل می کنن که یک وقت نشکنن، نگو قضیه پس اینه. ما پسرا که چنان همو بغل می کنیم که بقول خواجه دهات ما: هر کی زورش بیشتره... ولی رفیقم حق داشت اونطوری بغل کنه آخه خاطرم هست تو یک صحنه در جبهه اگر درست تصمیم نمیگرفتم الآن من و اون روی ابرها در حالیکه دو تا بال درآورده بودیم یکدیگر را باید بغل می کردیم.
رأس 9صبح داخل یک جلسه کاری نشسته بودم و روبروییم هم زل زده بود تو چشام. تازه بعد فهمیدم که یارو اصلأ کوره! و کلی عذاب وجدان گرفتم که چقدر تو دلم پشت یارو چرت و پرت گفته بودم. 12 ظهر گوله کردم و برگشتم دفتر سازمان. در دفترم را یواشکی قفلش کردم تا یه وقت منشی ام یا کس دیگری مچم را نگیره. خیلی سریع کانکت کردم و یک ضرب رفتم تو بیلینگم. خبری نبود، یه ویراژ دادم رفتم تو ایمیل دونم، 2 تا نامه برای سازمان، 6 تا برای کلوپ، 5 تا برای بیلینگم و اوخی یکی هم برای خود خودم اومده بود. فی الفور کلیک کردیم رو آخریش و ...
از گرما و شرجی بودن هوای شمال، اصلأ میل ناهار نداشتم و سرپایی نون و پنیر و گوجه و خیار و با یک نصفه طالبی که فکر کنم پوستش رو هم خوردم. بعد از ظهر رفتم ترمینال و هارد کامپیوترم را که داستانش را پایین گفتم، دادم یکی برام ببره تهران پیش رفیقم. پیش خودمون بمونه ولی پولشو ندارم درست کنم. عصری بچه های کلوپ ساری جوانان در سایت یاهو میتینگ داشتند که نتونستم برم چون مامانم از مشهد بهم زنگ زده بود و گیر سه پیچه که این دختره فسیل شد چرا همش استخاره می کنی.(خودمونیم فسیل جنس مؤنث هم فسیلیه) میتینگ هم البته پشت درهای بسته کافی شاپ برگزار شده بود و صاحب کافی شاپ نگو که خوابش برده! عصر هم که هفلشتا مهمون داشتم که چند تاشون هم از بچه های ساری جوانان کلوپ بودن.
خلاصه اش کنم شب شام خورده نخورده اختلاف بین دو تا تشکل غیردولتی جوانان دیگه رو با زیلینگ خاتمه دادم و الآنم که در خدمتم شمام....شب بخیر. خوابهای خوب ببینی پسر شمالی...
==============================================
نتیجه اخلاقی:
پسرخاله ام آخر شب زنگ زد که شیرین کوچولو (اون پایین صفحه راجع بهش نوشته ام)را دیده و سراغ فرهادشو می گرفته و گفته من میخوام بیام شمال، فرهاد می آد؟
==============================================
فرهنگ لغت پسر شمالی:
موچیک = کوچیکتر از کوچیک.
قورباغه = حیوانی نجیب و زیبا که فقط از نظر دخترا زیاد خوشگل نیست.
هفلشتا = 56 تا یا نمیدونم فکر کنم 64 تا.
خوابهای خوب = چی بگم ولله، همون خوابایی که توش آدم به آرزوهاش می رسه.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸۱


آیین نامه پسرشمالی

این مطلب را باید روز اول می نوشتم ولی چون کند ذهنم بعد از اینکه بابا خدا بیامرزم دیشب به خوابم آمد و طبق معمول داشت نصیحتم میکرد، بهم گفت.(خدا بیامرز وقتی زنده بود،هر موقع جلوش آفتابی میشدی سریع نصیحت میکرد ولی حالا دیگه نمیشه از دستش جیم کرد و همش دوروبرمون می پلکه و مواظب ماست)
بنده هدفم از نوشتن به شرح زیر میباشد:
1- دیدن یا احساس نمودن یک لحظه تبسم و خنده دوستانم با خوندن این صفحه و فراموش کردن غم های بیشمارشون که اندازه ستاره های آسمونه.
2- فراموش کردن غم های خودم که البته یک دونه بیشتر نیست ولی به کلفتی نون بربریه.
سایر موارد:
١- من این صفحه رو باز کردم که فقط با دوستای خودم حرفامو بزنم و نخواد که برای تک تک اونا هی تکرار کنم چون اونوقت میشم مثله جیگر زلیخا.
٢- دزدی مطالب بنده ممنوع، مطمئنأ دزده رو نفرینش می کنم که کر و کور و لال و شل و بیسواد از دنیا بره.
تبصره:اگه خونه تون یک شام دادین به من و دوستام و برگشتنا هم یک برگ چک یواشکی گذاشتین تو جیب من، شاید ...نوکرتم این حرفا چیه شما فرق می کنی با بقیه!
٣- اگه کسی از دستم ناراحت شد می تونه یک ایمیل یا زیلینگ بزنه و بنده هم ازش پوزش می خوام و هم دیگه دورو برش نمی پلکم فقط بشرطی که اگه منم ازش ناراحت شدم یه وری نشینه.

خوشبحالمون شد
پسر شمالی

فرهنگ لغت پسرشمالی:
نون بربری = بیسکویت کلفت
! = در زبان بیمزه ها: وقتی می خواهی بگی حالا بخندین من یک چیز خنده دار گفتم.
زیلینگ = تلفن از هرنوعی که باشه مثله منشی دار، بدون منشی، بی سیم، ماهواره جاسوسی، تانک و سایر جنگ افزارها

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸۱


سلام صبح مرنینگ

سلام، دوستان لطف کنند از حالا به بعد فقط پسر شمالی صدایم کنند. البته خودم معرفی کردم که بعدأ کسی گیر به ما نده که کارت ویزیتت کو؟!
خدمتتون عرض کنم که بنده مدیر یک سازمان غیر دولتی جوانان در شمال ایران هستم و برای جوونا کار می کنم. البته دوستان دیگه هم هستند که مثل من دلشون برای جوونا می سوزه و جیگرشون کبابه، در این امر خطیر بنده را همراهی می کنند.
القصه.... گذارمون افتاد سایت پرشین بلاگ و خوب دیگه..... از امروز میخوام داستان که نه قصه همین جوونا رو براتون تعریف کنم که برای جوونای دیگه کار می کنند. البته صحنه هارو هم داریم در شمال ایران که محل اتفاق داستانه فیلمبرداری می کنیم که گیشه پسند باشه و کلی تماشاچی پیدا کنیم.
البته امیدوارم که مدیر سایت پرشین بلاگ مارو نندازه از اینجا بیرون که داری تبلیغ می کنی، چون می دونم تا چند وقته دیگه همین آقا مدیره چه بسا به منو و دوستام که اینقدر برای جوونا کار میکنیم، جایزه هم بده و کلی نازمون بکنه.

راستی اگه این تابستونی آمدین لب دریای شمال، مواظب باشین دم پایی هاتون آب نبره. (از خاطرات ناگوار من در شمال)

خوشبحالمون شد
پسر شمالی

فرهنگ لغت پسر شمالی:
خوشبحالمون شد = خداحافظ

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد ۱۳۸۱ (اولین مطلب من در این وبلاگ که بر اثر یک اشتباه فنی پاک شده بود)

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸۱