پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

تنهاتر از همیشه

ساعت یازده شب بود، نمی دونم چرا بی حوصله بودم و همش با فایل های داخل کامپیوتر بازی می کردم. مثلا منتقل شون می کردم به یک جای دیگه بعدش دوباره سر جای اصلی شان برمی گردوندم!  البته علتش را می دونستم، راستش داشتم بین یک دوراهی تصمیم می گرفتم و همش به این فکر می کردم که راه سومی هم شاید باشه و همین باعث شده بود بی حوصله بشوم. شاید هم بی حوصله بودنم مربوط به چیز دیگری مثل ضمیر ناخودآگاهم بود و من علتش را نمی فهمیدم. ولوم اسپیکر که ترانه "تنهاتر" جمشید ازش پخش می شد را کمتر کردم و تلفن همراه که حالا جیغ های بلندتری می کشید را برداشتم. محسن یکی از دوستانم بود. پرسید کجایی؟ گفتم: خونه ام. گفتش: میام دنبالت بریم یک دوری بزنیم. گفتم: کجا؟ گفتش: نمی دونم، هرجایی، قبرستون. گفتم: باشه، کفنم را برمیدارم و دم درب منتظرتم. فقط مرده شور هم با خودت میاری یا خودم یک فکری بکنم. تلفن را قطع کرد. دیدم از جمشید هم نمی تونم دل بکنم و با بلوتوث فرستادمش توی موبایل.

دم درب توی ماشین بهش گفتم: چرا پس راه نمی افتی؟ دیدم سرش را عین ننه مرده ها کج کرده و بر و بر منو نگاه می کنه. با لبخند ملیحی گفتم: چی شده عزیزم؟ سرش را شق و رق کرد و گفت: هیچی. گفتم: می خواهی بریم تو خونه یک فروند آبجوی اسلامی فرد اعلا با پسته بخوریم. هیچی نگفت و راه افتاد. معلوم بود خیلی ناراحته. یواش گفت: با خانمم حرفم شد. گفتم: کار خوبی کردی! بعضی موقع ها راجع به واقعیت ها باید محکم صحبت کرد، فقط کار بدی که نکردی بخواهی بلند حرفاتو بزنی. گفت: نه، اون فقط داد زد.

به ارامی موبایلم را برداشتم و مشغول آدم فروشی شدم. یک اس ام اس به خانمش زدم که محسن با منه! بعد چند دقیقه جواب اس ام اس برام آمد "می بینم با مجردها بیشتر حال می کنه" حرف خانمش یک کمی ناراحتم کرد، اینقدر که به محسن گفتم: محسن جان حالا چرا پیش من اومدی. من مجرد زیاد با مسائل بین زن و شوهرها آشنا نیستم.

با خنده گفت: کارشناس روابط عمومی، تو از موهای من بیشتر با آدمیزادها روبرو شده ای. دیگه نزن زیرش.
با تاسف گفتم: ولی چه فایده این همه ارتباطات که هنوز خودم ازدواج نکرده ام. بعید می دونم بتونم کمکت کنم. جدی می گم ها.
گفتش: نکنه دستمزد می خواهی؟
گفتم: فقط یک راه داره.
گفتش: چی؟
گفتم: همین الآن بدون اینکه دهنتو باز کنی و بگی چه اتفاقاتی افتاد، بریم خونه تون.
محکم زد روی ترمز و تو چشمام نگاه کرد. انگار می خواست مطمئن بشه که تو حرفم جدی هستم.
تا ساعت سه صبح سه تایی بیدار بودیم. هنگام برگشتنم، نگذاشتم منو برسونه. تو اون لحظه نمی خواستم حتی برای چند دقیقه از هم جدا باشند.

پیاده، هوای سرد زمستون، ترانه "تنهاتر" جمشید که از موبایل پخش می شد، یقه بالا، دستها توی جیب، توی فکر راه سوم، با لب های همیشه خندون

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧


دست روی دست زیاده

اردیبهشت ماه 1377 بود و برای امور کاری از ساری به رشت رفته بودم. مجبور بودم یکی دو هفته ای را در استان گیلان باشم. چند روز اول را در هتل شهرداری اقامت کردم و بر حسب یکی از ملاقات های شغلی ام با فرزند یکی از صاحبان شهرک های ساحلی بندر انزلی آشنا شدم و قرار شد مدت باقیمانده را در ویلای کوچکی در این شهرک اقامت کنم. اردیبهشت ماه فصل توریستی نیست به همین خاطر غیر از ویلای من، سایر ویلاهای شهرک خالی بود. قرار بود دو تن از همکارانم هم به من بپیوندند که هنوز نیامده بودند. روزها در رشت و سایر شهرهای استان گیلان به کارهایم می رسیدم و عصرها به شهرک ساحلی برمی گشتم که غیر از دو فرزند صاحب شهرک که مدتی را پیش پدرشان آمده بودند و یک نگهبان شهرک کس دیگری انتظارم را نمی کشید. شبها شام را با آنها در کنار ساحل می خوردیم و بعد از کلی خنده و تفریح به ویلاهایمان برمی گشتیم. نگهبان شهرک هم که پای ثابت شب نشینی هایمان بود. یکی از بچه های بسیجی بود که عجیب قیافه اش به کرباسچی شهردار آن سال های تهران شباهت داشت و من به شوخی دیگر کرباسچی صدایش می کردم.

یک روز صبح که از خواب پا شدم دیدم، یک اتوبوس پر از دانشجویان دختر که من نمی دانم آن موقع سال باید وقت درس خواندنشان باشد به شهرک آمده بودند. کاملا معلوم بود که ایام تنهایی ام به سر آمده و از فردا دیگر نمی توانم هر غلطی که می خواستم در آن محوطه ساحلی با درختان و محوطه سازی بسیار زیبایش بکنم. خلاصه پا شدم و شال و کلاه کرده به رشت رفتم. عصر هنگام و در برگشت از رشت تازه متوجه وخامت اوضاع شدم. کلا شهرک به تصرف مشتی دختر تهرانی درآمده بود که تا دیروز جزو ملک بنده بود. خلاصه مغموم به پیش کرباسچی رفتم و گفتم: بابا این چه وضعشه! حالا با وجود اینها که عیش و نوش ما بهم ریخته و از دوچرخه سواری و قدم زدن لب ساحل هم که می افتیم. دیدم اون بنده خدا هم دل پری داشت و گفت: ای آقا دست روی دل ما نگذار که اینها اینجا را کرده اند مجلس بزن و به رقص و تذکرات منهم فایده نداشته و خلاصه برای من مسئولیت داره و نمی دانم چکار کنم.

دیدم اینطوری نمیشه و باید حقم را بگیرم و حداقل بخشی از شهرک باید در اختیار من باشه. نمی دانم اون سال های دهه هفتاد و قبل از باز شدن تصنعی فضا توسط مستر خاتمی را یادتون میاد یا نه. برای مثال با توجه به حضور چهل تا دختر، بنده نمی توانستم با شلوارک و در حالیکه آهنگ ستاره های سربی ابی را تا آخر زیاد کرده ام کنار ساحل قدم بزنم و دراز بکشم و یا چیپس و ماستم را در بالای درخت یا پایین درخت بنشینم و  بخورم. هر چند که کرباسچی بچه فضولی نبود و به رفتار متعادل منهم اعتراض نمی کرد ولی چهل دزد بغداد! بعد از چهل و هشت ساعت نشان داده بودند که برای عشق و حال به اونجا آمده اند و اصلا هم با وجود من راضی به کنار گذاشتن امور تفریحاتی خود نیستند. و خلاصه کرباسچی هم مانده بود که شرط مهمان نوازی را رعایت کند و یا سرکشی های یک مشت جوان هم سن و سال خودش را کنترل کند.

آقا و خانومی که شما باشید عصرها همچون علی بابای داستان چهل دزد بغداد مثل موش وارد شهرک می شدم و یکراست به ویلای خودم می رفتم که صبح دوباره برگردم سرکار. و از پشت پنجره فقط صدای داد و بیداد و هوار هوار چهل دزد بغداد می آمد که یا به پایکوبی مشغول بودند یا به عیش و نوش و بخور و بخور. فقط از بازی های بچه مهدکودکی ها فقط گرگم به هوا مونده بود که بازی نکرده باشند و انواع و اقسام بازی های وقیحه و غیر وقیحه، ورزشی و غیر ورزشی در محوطه جریان داشت. منهم عین پیرزن ها فقط از پشت پنجره نفرین شان می کردم. کلافه

تا اینکه کرباسچی برای چندمین بار بهشون گیر داد و گفت: خواهرای من غیر از شما کسی دیگر هم اینجا اقامت دارد و لطفا باعث ناراحتی ایشون نشوید.

شب هنگام بود و داشتم تلویزیون نگاه می کردم که دیدم درب ویلا را می زنند. پشت درب سه چهار تا از خواهران محترمه تشریف داشتند. با خودم گفتم: فرهاد بدبخت شدی که اینها سوژه کم آورده اند و آمده اند سراغ تو. سرتان را درد نیاورم حرفشان این بود که ما مزاحم شما نیستیم و شما بیا برای خودت در شهرک بگرد و ما هم رعایت می کنیم.

انگار بال درآورده باشم. فقط از بهشت برین یک جوی شیر و شراب کم بود. خلاصه عجیب مهر هر سه چهار تاشون به دلم نشست! کلی ازشان تشکر کردم و فی الفور ( بابا جنبه! ) پریدم سوار دوچرخه شدم و مشغول دوچرخه سواری.

از هر طرف صدای بفرما بفرما بلند بود، بفرما میوه، بفرما چایی، بفرما فوتبال دستی و بفرما پینگ پنگ!
ما هم که خدای کلاس و شخصیت. هی می گفتیم: نه مرسی صرف شده، قربان شما میل ندارم، فدای شما! شما راحت باشید. بغل

کاملا مشخص بود با تمام قولی که داده بودند ولی به همشهری تهرانی شان رحم نمی خواستند بکنند و خلاصه پسر آزاری شان شروع شد. بیست و چهار ساعت از حضور پنبه و آتیش کنار هم نگذشته بود! که کرباسچی این دفعه هم به اونا گیر داد و هم به من.

تا اینکه شب جمعه ای شده بود و منهم به کرباسچی قول داده بودم که اینها را به راه راست منحرف کنم! خلاصه چه کنم چه کنم. یاد ساختمان مخروبه کنار ساحل افتادم که حتی شب ها با وجود فشار شدید ادرار، خودم هم می ترسیدم بروم داخلش برای قضای حاجت. شب هنگام بود و یک آتیش کوچک کنار ساحل روشن کرده بودیم. علی بابا و چهل دزد بغداد به همراه دختر و پسر صاحب شهرک عین بچه مثبت ها دور هم نشسته بودیم و هر کسی یک خاطره ای تعریف می کرد و بقیه هم در انتهای داستان یک خنده ملیحی می زدند. خلاصه فضا فضای پاستوریزه ای شده بود. احساس کردم حالا وقت تلافی کردن این چند روزه. زیر نور آتیش قیافه هایشان خیلی معصوم شده بود و آنچنان به داستان ها و خاطرات همدیگر گوش می کردند که انگار همگی مشکل کمبود داستان موقع خواب در بچگی داشته اند. تا اینکه نوبت من شد و منهم یکی دو تا از داستان های تخیلی و غیر تخیلی خودم را در مورد جن و ارواح تعریف کردم. از اون داستان ها که هفت بند آدم بلرزه استرس

در آن نور کم سوی ماه و شعله های آتش و صدای باد که در درختان کنار ساحل می پیچید و با صدای امواج دریا مخلوط می شد، قیافه های ترسیده و ملتهب چهل دزد بغداد کم کم آشکار می شد. برای انجام کاری در ویلا از آنها عذر خواستم و ادامه داستان ترسناک را به بعد موکول کردم. در حالیکه چند تایی اصرار می کردند ادامه داستان را بگویم به سمت ویلا به راه افتادم. در همان حین یکی از دخترها هم که ترس از بر و رویش می ریخت گفت: صبر کنم منم تا شهرک باهات بیام چون تنهایی می ترسم بروم. خلاصه طرف را تا ویلایش همراهی کردم و به سرعت و یواشکی برگشتم به ساختمان مخروبه کنار ساحل که تا آتش و جمع دختران فاصله زیادی نداشت و روپوش سفید و کثیفی که بر رویش رنگ قرمز را مانند خون پاشیده بودم، پوشیدم و با یک دست یک لنگر کوچک و با دست دیگر تکه ای زنجیر کلفت را گرفتم و مشغول درآوردن سروصداهای ترسناک از داخل ساختمان مخروبه شدم.

به فاصله چند دقیقه هول و هراس در جمع دور آتش افتاده بود و با اینکه تعدادشان زیاد بود اما باز هم از صداها ترسیده بودند.  با خود گفتم اینطوری نمیشه و یک یا علی گفتم و با همان قیافه از خرابه پریدم بیرون و در حالیکه لنگر و زنجیر را بهم می زدم به سمت آنها دویدم و شروع کردم به گفتن: های! هوی! وای! ووی!

محشر کبرایی برپا شده بود، عده ایی به سمت دریا فرار می کردند و عده ای به سمت شهرک و صدای جیغ و داد چهل تا دختر به هوا بلند شده بود. یکی دو تا موقع فرار از شدت ترس حتی از میان آتش وسط جمع پریده بودند و کنده های نیم سوخته به اطراف پرت شده بود. ناگهان از پشت سرم صدایی شنیدم و دیدم یک نفر که قیافه اش زیاد معلوم نیست با موهای وز کرده و بلند و بهم ریخته و چهره ای با خطوط قرمز در پشتم ایستاده است و دستهایش را مثل چنگال گربه به سمتم گرفته. من که داخل پارچه را دو تا سوراخ کرده بودم تا بیرون را ببینم، درست نمی توانستم چهره اش را تشخیص بدهم. همینطور خشکم زد که این دیگه کیه؟

طرف قیافه اش که همچون ساحرها و جادوگرها بود با عصبانیت بهم گفت: چوس آقای بیمزه!

منم کم نیاوردم و گفتم: های! هوی! وای! ووی!

طرف مکثی کرد و سپس با لبخندی که هیچوقت فراموش نمی کنم، بهم گفت: اگر تو جنی، پس من چی ام؟

آقا... اینو که گفت. ندونستم به سمت دریا فرار کنم یا بزنم به صحرا، نفهمیدم چه جوری لنگر و زنجیر را انداختم و الفرار. حالا تجسم کنید جلوی من یک مشت دختر فرار می کردند، پشت سرشان من و پشت سر منهم همان موجود عجیب که دیگه مطمئن شده بودم یا جنه یا روحه!

پایان

پانوشت: دختری که با من به سمت شهرک آمده بود متوجه رفتار مشکوکم شده بود و خلاصه وقتی فهمیده بود قضیه چیه. اونم یک آش برای من پخته بود. بله... دست روی دست زیاده مشغول تلفن

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧


دوچرخه سواری

بعضی موقع ها که کاری ندارم برای دوچرخه سواری، دوچرخه کورسی یا کوهستان (نمی دونم اسم دقیقش چیه) بچه های همسایه را می گیرم و عصرها یا شبها می روم در خیابان های فرعی و خلوت اطراف منزل یک گشتی می زنم.خلاصه یک لذت خاصی برایم دارد که نگو و نپرس. چند روز پیش طبق معمول داشتم دور دور می زدم که موبایلم زنگ زد و همانطور که رکاب می زدم جواب مخاطب را دادم. در همان حین پسرک هفت یا هشت ساله ای که سریع رکاب میزد تا به من برسد، با یک دوچرخه کوچک کنارم ظاهر شد و بهم گفت: "اقااااااا! موقع رانندگی با تلفن صحبت نکن!" تعجب

نگاهی بهش انداختم و چیزی نگفتم. ولی دوچرخه را کنار خیابان نگه داشتم و ادامه جواب مخاطب تلفنی ام را دادم. حالا پسرک هم نفس نفس زنان از کنارم تکون نمی خورد و با دوچرخه اش عجیب احساس پلیس موتورسوار بودن بهش دست داده بود. تلفن تموم شد و با خود گفتم یک چیزی به این جونور بگم که اینجوری بهم تیکه انداخته بود. از این بگذریم که طرف را قبلا چند بار دیده بودم و احساس کرده بودم که می خواهد با من دوچرخه سواری بکنه ولی خوب مرد چهل ساله کجا و پسر هفت ساله کجا که بخوان با هم رفیق بشوند.

در کل بخاطر مجرد بودنم زیاد روی موضوع بچه ها فکر نمی کنم و خیلی کم پیش می آید که همنشین این سن ها باشم. به همین خاطر فقط خواستم جواب متلکش را بدهم و قضیه را تموم کنم.
بهش گفتم: "شما فکر کنم پدرت پلیس هست؟"
نگاه خاصی بهم کرد و گفت: "بابام مرده!"
 
جواب صریحش بدجوری خورد تو ذوقم. از دوچرخه پیاده شدم و کنار پیاده رو نشستم و بهش زل زدم یعنی تو هم بیا بنشین کنارم. آمد نشست ولی هنوز از شدت تند پا زدن ها داشت نفس نفس می زد.
گفتم: "منم بابام مرده"

"شما چندسالتونه؟"
"من چهل سال دارم شما چند سالته؟"
"من هشت سالمه ولی شما باید سن تان کمتر باشه، آخه هنوز کچل نشده اید! "
"ولی فکر نکنم سن به کچلی ربط داشته باشه. شما اسمت چیه؟"
"سعید"
"منم فرهادم"
"کلاس چندمی؟"
"من درسم تموم شده"
"مادرم میگه آدم باید تا آخر عمرش درس بخونه"
"آره درست میگه. خونه تون کجاست؟"
"یک کوچه بغل کوچه ای که شما زندگی می کنید"
"از کجا می دونی که خونه ام داخل کدوم کوچه هست؟ دیگه جدی فکر کنم تو پلیس باشی!"
"از پلیس ها بدم میاد. من هر روز شما را می بینم که دوچرخه سواری می کنی و خونه تون را یاد گرفتم"
"از پلیس ها چرا بدت میاد؟"
"اونا به من گفتن که بابام مرده. گفتن تصادف کرد. من می دونم چرا، چون موقع رانندگی همش با تلفنش صحبت می کرد"

بهش نزدیکتر شدم و یواش بهش گفتم: "می خواهی یک راز مهم را که بین مردها هست بهت بگویم"
چشمانش برقی زد و نزدیکتر شد و گفت: "بگو"
"فقط نباید به کسی بگی ها"
"چشم... فقط به مادرم می گویم"
" اون عیبی نداره ولی به هیچکس دیگه نگو. باشه؟"
"باشه"
"خوب... راستش پسرهایی که باباشون می میره تبدیل به مرد می شوند. دیگه پسر نیستن"
"جدی راست می گی... یعنی منم مردم"
"آره ولی به کسی نگو چون بقیه پسرها حسادت می کنند. هنوز درکش را پیدا نکرده اند. هنوز باید بروند با دخترها عروسک بازی بکنند"
"جدی می گی تو هم بابات مرده؟"
"آره البته اندازه تو نبودم و بزرگتر بودم که پدرم فوت کرد"
"راستی دخترها هم اگر باباشون بمیره به مرد تبدیل می شوند؟"
"اونا به خانم تبدیل می شوند"
"اصلا معنی خانوم یعنی چی؟"
"خانم یعنی دختری که روی پای خودش مثل ما مردها می ایستد."
"ولی دور من هیچ خانمی نیست، همشون دختر هستند."
"سخت نگیر یک روز همشون بخوان و نخوان تبدیل به یک خانم می شوند."
"راستی چون بابا بزرگم زنده هست پس مامانم هم دختره!"

هر دو خنده مان گرفت و پسرک (نه دیگه باید بگویم مردک!) بهم گفت: "من خیلی وقته می خوام راجع به بابام با کسی صحبت کنم اما همه هی ساکت می شوند یا حرف را عوض می کنند. ولی من می فهمم که بابام مرده و می خوام یادش باشم و راجع بهش حرف بزنم. "

خیلی خودم را کنترل کردم که متوجه شرایط احساسی ام نشود. اصلا دچار یک دوگانگی شده بودم که نمی دونستم باید چیکار کنم و حتی نمی توانستم این دوگانگی را برای خودم تفسیر کنم تا بدونم چطوری باید با این پسر کوچولو برخورد کنم.

گفتم: "من می خواهم یک ماءالشعیر بخورم. تو هم می خوری؟"
گفتش: "ماءالشعیر تلخه. دوست ندارم"
گفتم: "با طعم میوه ای اش هم هست ولی مردها بهتره که ساده و تلخش را بخورند"
دوباره چشمانش برقی زد و گفت: "منم تلخ می خورم"

از سوپر مارکت نزدیکمان دو تا خریدم و کنار دوچرخه ها در پیاده رو روی زمین نشستیم. کاملا معلوم بود که مزه تلخ آبجو داره اذیتش می کنه ولی یک احساس خوب را در وجودش می دیدم که با سر کشیدن هر جرعه از آبجو در وجودش بیشتر و بیشتر می شد.

پایان
ببخشید... علاقه دارم ادامه این مطلب را دیگر ننویسم. واقعا ببخشید... فقط مردها و خانم ها متوجه حرف من می شوند.

پی نوشت: من یک دوست جدید پیدا کرده ام از خود راضی

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧


پایان تابستان



دوران نوجوانی برای همه ما شاید از کودکی و جوانی هم شاید شیرین تر و خاطره برانگیزتر باشد و اینچنین نوجوانی من آغاز گشت! تابستان های گرم و شرجی ساری و بعداز ظهر های کش دار که با پسرعمو و دختر عموها گرم بازی ایروپولی می شدیم وطبق معمول هم بازار تقلب و پول بلند کردن از همدیگر داغ تر از هوای ساری بود. خنده های شیطانی و لذت هوس گناه آلود دزدی از همدیگر برای ما اغوا کننده بود. اما هیچکدام از این لذات شیرین مرا نمی توانست از کتابخانه پر از کتاب های رمان و فلسفی عمویم و یا باغچه همیشه شادابش دور کند. لذت یواشکی کش رفتن کتاب ها و خواندن آنها در باغ و یا بالای پشت بام برایم هنوز تازه و شیرین است. و طبق معمول لو رفتن و برگرداندن کتاب به کتابخانه. و خواندن مابقی صفحات در زمانی دیگر. کتابها برای عمویم چون فرزندانی بودند که نگهداری از آنان واجب و مسلم بود. بعضی اوقات که خلقش خوش بود، کتابی را بهم معرفی می نمود و چشمان من از شوق خواندن آن برق می زد. به خاطر دارم اولین کتابی را که به من داد مطالعه کنم، آیین دوست یابی از دیل کارنگی بود که هنوز از نوشته های آن کتاب در زندگی شخصی خودم بهره می گیرم. بگذریم تابستان کوتاه بود و من دوباره باید به منزل برمی گشتم و در آرزوی تعطیلات عید و تابستان آینده می ماندم تا دوباره به گنج عمویم دست یابم. روزهای آخر حرکتم به منزل که در شهری دیگر بود نیز اگر شانس با من یار بود یکی دو تا کتاب در بحث نگهداری گل ها و گیاهان آپارتمانی به همراه بذر و چند تا قلمه گل بهم می داد تا در منزل نیز اوقات فراغت را به سرگرمی مشترک خودم و او بپردازم. شاید این ژن مشترک بین من و او هنوز در من فعال است و هر چند که بخاطر آلرژی و حساسیت دستانم به خاک دیگر نمی توانم به عشق و علاقه خودم نزدیک شوم اما کتاب خوانی هنوز در من زنده است و پابرجا. فرزندان عمویم نیز از این عشق عمو بی بهره نبودند و آنان نیز همچون من اهل کتاب بودند. برخلاف سایر فامیل و خانواده پدریم که به حیوانات خانگی بیشتر عشق می ورزیدند تا کتاب و یا گل و گیاه. دیشب با دخترعموی هم سنم شیدا که در کانادا زندگی می کند پس از سال ها دوری صحبت نمودم و خاطرات آن سال ها همچون روشنایی شمعی کوچک که اتاقی بزرگ را می خواهد روشن نماید در مخیله من یادآور دوران نوجوانیم گشت که شاید مدت ها بود دیگر به آن فکر نمی کردم. حال که می نویسم شاید سال ها از آن زمان گذشته باشد ولی هنوز داغ حسرت کتاب های نخوانده کتابخانه عمویم را بر دل خود احساس می کنم....

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ شهریور ۱۳۸٢