پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

شمال عزیز من


هفته پیش پیامی را به مناسبت دومین سالگرد باشگاه اینترنتی شمال ایران برای حدود هزار نفر از اعضاء و همکاران ارسال نمودم. شاید برایم سخت بود که از آرزوها و اهداف انجام نشده مان صحبت کنم. اما دست تقدیر بر آن بود که ما نتوانیم به آنچه که برای شمال عزیزمان و کشورمان ایران می خواهیم دست یابیم و حال که چندین سال از تشکیل انجمن و سایر ارکان و مؤسسات مربوط به آن می گذرد. جز تأسف مطلب دیگری را نمی توانم ابراز نمایم. دیروز از همه همکاران و دوستانم درخواست نمودم تا روزی که شرایط برای فعالیت های ما مهیا گردد صبر کنیم و به آینده چشم بدوزیم تا نوبت ما فرا رسد.
هر چند که بعضی از مراکز ما همچون انجمن کتاب شمال سبز و یا باشگاه اینترنتی شمال ایران همچنان به فعالیت های روزمره خود خواهد پرداخت اما اجرای پروژه های فرهنگی و اجتماعی که مراحل طرح و برنامه خود را گذرانده بود تا زمانی که مسئولین دولتی مربوطه عوض نگردند و مدیرانی لایق و با کفایت در رأس کار بیایند، متوقف خواهد بود.
بسیاری از دوستان پیشنهاد می نمودند که تلاش را متوقف نکنیم و با اطلاع رسانی به مسئولین ارشد و ذیربط دولتی در جهت تحقق خواسته هایمان وارد عمل بشویم، اما با توجه به فضای کشور علاقمند نبودم که اعضای سازمان خدای ناکرده برچسب سیاسی و یا غیره بخورند. چرا که افراد نادان و کوردلی که به خاطر اهداف و منافع شخصی شان در گذشته به ما بارها برچسب غیراخلاقی بودن و غیره را زده بودند. این بار هم بیکار نمی نشستند. و من علاقمند نبودم جوانانی که در کنار فعالیت های روزمره و شخصی خود زمانی را هم برای پیشرفت وطن خودشان اختصاص داده اند، دچار مشکل گردند. اهداف ما در راستای پیشرفت و آبادانی در بسیاری از زمینه ها بود نه آنکه هر روز در یک اداره دولتی بخواهیم از خود دفاع نماییم که گناهی مرتکب نشده ایم. و رتبه و موقعیت اجتماعی اعضاء به نظر من بالاتر از این بود که هر بی سروپایی بخواهد به آنان تهمت بزند و در جلوی مسئولین دیگر بدنام نماید.
در هر حال از همدلی و همکاری بعضی از مسئولین نهاد های دولتی و نظارت کننده هم متشکر هستم که واقع بینانه با ما برخورد نمودند و متوجه تهمت های ناروا به ما می شدند. از جمله اداره اماکن عمومی شهرستان ساری که در جریان ادعاهای واهی نسبت به انجمن کتاب شمال سبز پس از بررسی پرونده، حتی به ما پیشنهاد شکایت از شخص مدعی را نمودند. اما چه سود که ما برای ساختن آمده بودیم نه دعواهای زرگری.
هر چند که بسیار خنده دار است که به یک انجمن فرهنگی چنین تهمت هایی را بزنند اما انگار در کشور ما همه چیز امکان پذیر است و متولیان فرهنگی کشور همچون وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و یا سازمان ملی جوانان به جای انتخاب مدیران و کارمندان دلسوز، افرادی را انتخاب می نمایند که تیشه به ریشه انجمن های فرهنگی و اجتماعی بزنند. واقعأ برای من یک نفر که خیلی سنگین بود شخصی به عنوان مسئول رسیدگی به انجمن های غیردولتی استان مازندران در ظرف سه سال تنها شش یا هفت انجمن وابسته به خودشان و یا پارتی دار را مجوز بدهد و حدود هفتاد تشکل دیگر در پشت درب گرفتن مجوز بازمانند. جالب آن که حتی کارشناسان سازمان ملی جوانان نیز گواه بر عدم تخصص این شخص در این زمینه را داشتند. اما نماینده سازمان در استان که سمت مشاور استاندار را هم یدک می کشید نسبت به فعالیت های این شخص سکوت می نمود. فکر کنم طرف پارتی اش خیلی کلفت بود که مدیرانش نیز از او می ترسیدند. در هر حال در سال گذشته با تلاش انجمن ما بسیاری از انجمن های دیگر موفق به گرفتن اعتبارنامه خود شدند. هر چند که ما را به جرم این کار، اعتبارنامه مان را پس از حدود چهار سال فعالیت فرهنگی و اجتماعی ندادند در حالیکه جزو چند تشکل اولیه استان مازندران در سال 1378 نیز بودیم!!!
برای من همین قدر که می بینم پس از سال ها تلاش خستگی ناپذیر از دل تشکل ما چندین سازمان و تشکل غیر دولتی دیگر متعهد به آب و خاک ایران زمین، سر برآورده است که جوانان را در راه پیشرفت کشور آموزش و جهت دهی می نمایند تا سرمایه های این کشور به آن طرف آب ها کوچ نکنند، کافیست و اجر زحمات خود را گرفته ام.

با تشکر از همه عزیزانی که در این راه یار و یاور من بودند
و من الله توفیق
فرهاد
ساری - مهرماه ۱۳۸۲

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ مهر ۱۳۸٢


اسفراین

-آهای جوونا تا اطلاع ثانوی تصاویر منتشر شده در بیلینگ بنده را نمیتونید زیارت کنید، چون این سایت YAHOO قسمت عکس هایش پولی شده و عکس ها را منتشر نمی کند. انشاءالله هر وقت یک سایت مجانی پیدا کردم که عکسهایم را توش بذارم. دوباره عکس های این بیلینگ نمایان خواهد شد.

-این دفتر خاطراتم را نمی دونم کدوم گوری گذاشتم که یادم نمی آد. خلاصه تا پیدا شدنش خاطره ماطره خبری نیست.

-بد گیری افتادم که اون سرش ناپیدا. از موقعی که این سایت را باز کردم مدام دوستان از طبقات مختلف جامعه میلینگ می زنن که پسر شمالی از فلان چیز بگو یا از فلان مورد. مشکل اینجاست که درخواست ها با همدیگر کاملأ متفاوت هست. و من نمیدونم چیکار کنم که همه ازم راضی باشن. در هر حال سعی می کنم که هر بار راجع یک موضوع بنویسم که تا حد ممکن رضایت همه دوستان را در بر داشته باشه بطور مثال امروز راجع به سازمان های غیردولتی جوانان می نویسم و فردا موضوعی دیگر. راستی بعضی درخواست ها واقعأ جالبه. توروخدا شما این پایین رو بخونید تا ببینین چی می کشم. (پرانتزها حرف خودمه)
-مدیر یک سازمان دولتی: میشه لطف کنی یک سر به اداره ما بیایی و بعد از مشکلاتش بنویسی! (ببخشید درست متوجه شدم)
- یک جوون 17ساله: این قضیه دخترا و گربه را بیشتر بشکاف ببینیم چه جوری میشه گربه خواهرم را سربه نیست کنم و یک نفس راحت بکشم. (حالا ما یه چیزی گفتیم)
- دبیر یک سازمان غیردولتی در استان خراسان: جریان نمایندگی سازمان ملی جوانان در مازندران را بیشتر توضیح بده ببینم شما که باید مردم را نسبت به حقوقشان در جامعه مطلع کنید و اهداف خیرخواهانه دارید، آخه مگه میشه کسی حق خودتون را بخوره و عرضه نداشته باشین از خودتون هم دفاع کنین. همون بهتر که درب انجمن خودتون را تخته کنین برین غاز بچرونین (حالا که شده، بعدشم منتظره غازیم که بفرستی، چروندنش با ما)
- یک جوان بیکار: جان من یکسر برو اداره کار و امور اجتماعی و بگو بیکارم، بعد بیا جریانشو اینجا بنویس (گشتیم نبود، نگرد نیست)
6- عضو یک انجمن عام المنفعه از تهران: عزیزم پاشو بیا تهرون، برای ما مطلب بنویس که کلی سوژه و برنامه کاری داریم، (ولله خیلی دوست دارم ولی شمال را بیشتر دوست دارم)
- یک کاندیدای شورای شهر: لطفأ روی شیوه های کاری خودتون در انتخابات بیشتر مطلب بنویسین، برای من جالب هست که بیشتر با این امور آشنا بشم. (لطفأ مارو از نون خوردن نندازین، اگه قرار باشه اینجا بگم، کی دیگه منو بعنوان مشاور انتخاباتی استخدام می کنه. اونوقت باید مثل این بالا که نوشتم برم غاز بچرونم)
----------------------------------------------

-ساروی کیجا از گردهم آیی سازمانهای غیردولتی در اسفراین برگشته و دربدر کلمه رمز سایت پسرشمالی هستش تا ما رو ترور شخصیتی بکنه. ولی بنده رمز را تغییر دادم و خودم را نجات. لطف فرموده بهم برچسب دیکتاتور نزنین.اینم گزارش مسافرت ساروی کیجا به اسفراین که خودم نوشتم.
اسفراین شهری واقع در شمال استان خراسان می باشد، سرسبزی دامنه های آلاداغ و شاه جهان به زندگی مردم اسفراین طراوت خاصی بخشیده است. مردمی که چون آب زلال و چون آفتاب پاک می باشند و هر چند از لحاظ گویش (ترک، تات و کرد) متفاوت می باشند اما از نظر دین و مذهب همگی مسلمان و شیعه هستند. به گفته تاریخ نویسان چون بیهقی، ابن اثیر، طبری یعقوبی و... اسفراین در گذشته با نامهای اسپرائین (اسپر=سپر، آیین=روش)، استوئن و مهرگان (در قبل از ظهور اسلام) و اسپرائین، سبراین و اسفرایین(بعد از ظهور اسلام) خوانده می شده است. بوی مطبوع زیره و درختان افراشته گردو و سیب که می توان به عنوان یکی از سوغاتی های اسفراین هم نام برد، فضایی بیاد ماندنی در ذهن هر رهگذری ایجاد می کند. لاله های سرخ دامنه کوه شاه جهان که در لابلای آنها کندوهای زنبور دیده می شود، شما را به دنیای کودکی و خیال می برد. و الحق بنده عسل دوست! در زمانی که مدتی در مشهد زندگی می کردم، طعم عسل اسفراین را هنوز بیاد دارم و خوش سوغاتی از آن دیار است، هر چند که این ساروی کیجا برای ما نیاورد و با عسل های تقلبی، روزگار سپری می کنیم. در وصف این منطقه باید گفت قباد، پدر انوشیروان ساسانی (که خود در این محل زاده شده و روستایی هم به نامش وجود دارد) اینجا را مهرگان نامیده است که مهرگان نام یکی از اعیاد خوشایند و مطبوع ساسانیان بوده است. از آثار باستانی هم هیچ نمی گویم که این شهر همچون بسیاری از ولایات مملکتمان غنی از بناهای تاریخی می باشد و به سیاحان عزیز توصیه می کنم در برنامه های آتی خود آنرا بگنجانند. و عسل ما هم فراموش نشود.
بگذریم و بریم سر اصل مطلب، گردهم آیی سازمان های غیر دولتی کشور که به همت مؤسسه مهرگان اسفراین در این شهر شکل گرفته بود به نظر من بسیار جالب و خوب بوده، چرا که خود از اعضای یک سازمان غیردولتی می باشم و می دانم که هزینه های اینگونه برنامه ها برای اینگونه سازمان ها بسیار کمرشکن و زیاد می باشد، پس نمی توانم به کاستی ها اعتراضی بکنم. اما از قسمت های خوبش بگم که خودم از ساروی کیجا شنیدم. یکی اینکه بچه های اسفراینی در هنگام ورود میهمانان از همون دروازه شهر حق میزبانی را ادا نموده اند. و متأسف هستم که بدلیل کمبود وقت نمی توانم از میمان نوازی بچه های اسفراین و کیفیت مقالات و برنامه های این همایش بیشتر بنویسم. از اعضای محترم مؤسسه مهرگان اسفراین (خسته نباشید بچه ها)و همچنین نماینده شورای هماهنگی استان مازندران که با عدم پشتیبانی همیشگی نماینده سازمان ملی جوانان در مازندران با صرف زمان و هزینه این ساروی کیجای ما و سایر بچه های تشکل های دیگر را به این همایش برد، کمال سپاس را دارم. در پایان شعری از یک شاعر جوان اسفراینی :

ایستاده ام، شاید بر چشمهایم، که خیره به راهند،
و دلم که در کورسوی هر چراغی، باز در پی آن علاقه ی گمشده
می کشاند مرا، به جستجوی آن، نگاه همیشه تازه
(احمدرضا حسن زاده)
----------------------------------------------

این خورشید خانوم خوب هم که منو مورد لطف قرار داد و اسم بیلینگ منو در لیست وبلاگ های خودش قرار داد. امیدوارم همیشه سربلند و پیروز باشه و یک جایی زیارتش کنم و تلافی مهربونی هاشو بکنم. بعضی موقعها فکر میکنم نکنه صندوقچه مهربونی های آدمها خالی شده، ولی وقتی این خورشید را می بینم بازم امیدوار میشم که دنیا هنوز زیباست...

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۱


مسئول روابط عمومی

یک خانم در سازمانمون داریم که مسئول روابط عمومی است،ایشون 21 یا 22 سالشه و از اون دخترایی که هیجان و استرس اصلأ نداره و تا حالا دختر به این خونسردی ندیدم، نمی دونم چه مرگشه ولی سرش تو کار خودشه و منم دیگه از اون گیرای عجیب وغریبم که وصفش را شنیدین (عطف به مطالب پایین روزهای قبل)بهش نمیدم و صبح ها فقط یک سلام و عصرها هم اگه زیارتشون کردیم یک خداحافظ و گرنه هیچی. اگه تعریف نباشه دختر خیلی خوبی هم هستش.
تا اینکه دیروز دیدم خانم با چشمان پر اشک و یک برگه کاغذ با سربرگ سازمان وارد دفترم شد. (آخیش خوشحال شدم بالاخره یکی صدای اینو درآورد) قضیه این بود که ما روز شنبه برای مجمع عمومیمان قرار داشتیم تا همه اعضای سازمان که فقط البته در ساری هستند دور هم جمع بشن. ایشون هم مسئول اینکار بود و باید به همه اطلاع می داد:
-الو، لطفأ شنبه تشریف بیاورید برای مجمع عمومی.
حالا جوابای اعضای سازمان و مهمونای دیگر را داشته باشین در دوبخش آقایون و خانوما:
خانمها:
-بابا حالت انگار خرابه ها، من که گفته بودم هفته دیگه عروسیمه.
-بی خیال تو رو خدا مریم جون، من شنبه با مامانم اینا میریم ییلاق، تو هم بیا خوش می گذره.
-خوابم، اصلأ از حرفات سر در نمی آرم، گفتی مجموعه عموت اینا چی شده؟
-حتمأ می آم ولی آخر جلسه. چون با سمیرا قهرم، فقط می آم تو و بقیه رو ببینم.
-شرمنده ترم تابستونی گرفتم و باید درس بخونم، نمی تونم.
-...(سه ساعت تلفن اشغال)(انگار خانم دارن chatمی کنن...)
-حتمأ می آم فقط چون باید از خواهر کوچیکم که یک سالشه مواظبت کنم. اونو هم با خودم می آورمش!
-اگه این پسره که مدیر سازمانتونه هستش، دور منو خط بکش. طرف همش گیر می ده!!!
یک سری از دوستان هم okدادن که تشریف می آورند.
آقایون:
-بله حتمأ می آم ، فقط ببخشید به صرف عصرونه هست یا شام هم برقراره.
-خیلی ممنون و متأسفم مریم خانم، چون بنده یک کلاس دارم که شاگردام واجبترن. حالا تورو خدا به دل نگیرین.
-به به یاد ما کردین، ما گفتیم حتمأ آقا فرهاد از ما خوشش نمی آد و بی خیالمون شده. حالا تا مطمئن نشم، نمی آم، سلام برسونین!
-ولله چی عرض کنم خانوم، شنبه ها برام نحسه و از خونه بیرون نمی آم.
-خواهش می کنم ولی دنبال کار خدمت سربازیم هستم و فردا ساری نیستم.
-ببینین من یک شخص سیاسی هستم و تا موضع خودتونو روشن نکنین که چپ یا راستین. من نمی آم.
-خواهش می کنم، ارادت دارم، این حرفا چیه. فقط بخاطر شما هم که شده حتمأ می آم!
-می بخشید ولی می خوام رک باشم. اگه پول مول توشه ما بیاییم.
و البته یک سری از آقایون هم okدادن که می آن.
----------------------------------------------
نتیجه اخلاقی:
نمیدونم با تقاضای استعفای مریم موافقت کنم یا نه؟
----------------------------------------------
فرهنگ لغت پسر شمالی:
گیر عجیب و غریب = گفتمان سیاسی دو نفر که غیر ممکن است در حالت عادی هم تره برا هم خرد کنن.
استرس = ترس از هیولاهایی مثل اژدهای پرنده، جن و پری، غوله کارتون سندباد و لنگه دمپایی پاره.
chat = یه چیزی تو مایه های دمت گرم.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸۱