پسر شمالی

یادداشت های فرهاد پیروی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

داستانی شیرین از کتاب کلیله و دمنه پسر شمالی

زبان یک رفتار اجتماعی است که در جهت ساده نمودن رساندن مفاهیم به سایر افراد ایجاد گردید. در این بین خارج از بحث اینکه زبان در کجا و به چه شیوه ای شکل گرفت، در اکثر زبانهای ملل دنیا در جهت انتقال سریعتر مفهوم به مرور زمان عباراتی خلق شد که بعدها ضرب المثل نامیده شدند و علاوه بر دارا بودن امر فوق به دلیل شیوایی و تناسب لازم با شیوه زندگی و رفتاری جامعه خالق عبارت، نسل به نسل و سینه به سینه حیات خود را ادامه دادند. داستان زیر را من با نگاهی ویژه به یکی از این عبارات، خدمت دوستان ارائه می دهم.

یکی برای همه و همه برای یکی... چی ببخشید... یکی بود یکی نبود، صد ها سال پیش در زمان پادشاهی فردی نالایق به ایران زمین، آهنگری در شمال خراسان می زیست که بجز آهن و آتش کوره آهنگری و مخالفت با حاکم به کاری دیگر مشغول نبود و از صبح خروس خون تا بوق سگ کارش ساخت شمشیر، قمه، چاقو و سایر رزمی جات بود تا در اختیار مخالفان حاکم قرار دهد. تا اینکه والی شهر مربوطه ( همان شهر بلخ خودمان را می گویم ) در پی چاره اندیشی نامه ای برای سلطان فرستاد تا نسخه ای برای این مشکل از پایتخت تجویز شود. البته آن زمان ها پست پیشتاز امروزی از سه تا کبوتر نامه بر تشکیل می شد تا در صورتی که حتی دوتا از کبوترها در بین راه طعمه شکارچی شوند یا آدرس اداره پست مرکز را گم کنند برطبق قانون مصوب اداره پست، تا سه نشه بازی نشه، حداقل سومی به مقصد برسد.
خلاصه پادشاه نالایق به مجردی که نامه موصوف را خواند حکم به قتل آهنگر داد و طی نامه ای پیشتاز جوابیه را ارسال نمود. اما از بخت بد و خوش روزگار این بار حادثه ای عجیب شکل گرفت یعنی وقتی سه تا کبوتر نامه بر به پرواز درآمدند یکی از کبوترها که جفت عاشقش در شوشتر زندگی می نمود و کارمند اداره پست شوشتر بود، بجای شمال مسیر جنوب را در پیش گرفت تا بالاخره در اداره پست شوشتر به زمین نشست. و نامه با مهر حکومتی فی الفور به دست والی شوشتر رسید. والی شوشتر از سه باب تعجب نمود.
باب اول: در شوشتر هیچ شخص مخالفی وجود نداشت و همه مطیع و فرمانبردار بودند.
باب دوم: اصلا در شوشتر دکان آهنگری نبود و مردم برای این کار به شهرهای مجاور می رفتند.
باب سوم: کبوتر نامه بر همش اصرار و تأکید می نمود که نامه را درست به مقصد آورده و اشکال از اداره پست نیست.

در نهایت حاکم شوشتر برای اینکه حکم حکومتی اجرا گردد. پس از مشورت با خانم بچه ها به این نتیجه رسید که:
باب اول: در زبان مردم مرکز نشین به فلز مس، آهن می گویند.
باب دوم: احتمالا شوشتری ها هم به دلیل رفاه اجتماعی بالا  تبدیل به شمال شهری شده اند، و نامه هم که به شمال کشور ارسال شده است.
باب سوم: بطور کل کبوتر حیوان دروغگویی نیست، تازه خیلی نجیبه و خانواده دار هم هست.

بگذریم و سرتان را درد نیاورم. نتیجه و پندی که از این داستان ما می گیریم به چهار شرح زیر است:
باب اول: مسگری شغل مناسبی نمی باشد.
باب دوم: آهنگرها مردمان خوش شانسی هستند.
باب سوم: چرا از خانه بیرون می روید. پست پیشتاز در خدمت شماست.
باب چهارم: زیاد ضرب المثل ها را جدی نگیرید شاید مثل داستان من، اصل قضیه چیز دیگری بوده است.

با عرض پوزش ببخشید بعد از اتمام نوشتن داستانم، تازه داداشم بهم گفت: پس اون دو تا کبوتر دیگر چی شدند و آنها هم به بلخ نرسیدند؟
راستش اون دو تا کبوتر دیگر هم چون جریان همکارشان را فهمیدند، آبروی همکارشان و اداره پست را خریدند و نامه ها را تحویل ندادند. از طرفی چون زن و شوهر هم بودند فقط هروقت می خواستند بهم ابراز علاقه کنند، می گفتند:

گنه کرد در بلخ آهنگری
به شوشتر زدند گردن مسگری
پدر عاشقی هم بسوزه

خوب... اکانت اینترنت ما بسر رسید، کلاغه به خونه اش نرسید.....

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۳