پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

آن روی سکه سازمان ملی جوانان

امروز مطلب محمدرضا طاهری عزیز را در باب شرکت تنی چند از بلاگرها در مراسم و برنامه های گوناگون سازمان ملی جوانان می خواندم و دقایقی به فکر فرو رفتم. چرا که آقای طاهری عزیز هر چند بعنوان یک بلاگر انتقاداتی به نحوه حضور و مطالب گفته شده توسط بلاگرهای شرکت کننده مطرح نموده بود ولی برای من به غیر از آن که بعنوان یک بلاگر مطالب آقای محمدرضا طاهری جالب بود اما بعنوان دبیر یک سازمان غیردولتی جوانان که از سال 1378 در زیر نظارت سازمان ملی جوانان فعالیت می نمودم، آن روی سکه یعنی اجرای چنین برنامه هایی توسط سازمان ملی جوانان نیز جالب توجه تر که چه عرض کنم خنده دار نیز بود.
هنوز از یاد نبرده ام که مدیران و کارمندان رده پایین این سازمان در استان مازندران چگونه تیشه به ریشه فعالیت های فرهنگی اجتماعی جوانان می زدند و چگونه انتقادات و شکایات ما نیز در برج شیشه ای خیابان جردن تهران در سطل های زباله و یا سینه دلسوز! مسئولینش فراموش می شد. واقعا تا از نزدیک به عمق قضیه وارد نشده باشید. نمی توانید درک کنید که بر سر ما چه رفت. و از حوصله این مقاله خارج است.
در هر حال تنها اشاره نمایم که همین وبلاگ ( پسر شمالی ) من دو سال پیش در سال 1381 به همت همین آقایانی که حال وبلاگ دوست شده اند به مدت چندین ماه تعطیل شده بود و تهدید و پرونده سازی بود که از هر سو بر سر من یا اعضای سازمانم نازل می شد. البته بد نیست اشاره نمایم که ما هیچ خط قرمز یا رنگ دیگری را زیر پا نگذاشته بودیم و فقط به فکر آسمان آبی وطن و جنگل های سبز آن بودیم. در نهایت من فعالیتم در انجمنی فرهنگی که خود آن را تأسیس نموده بودم و در بین جوانان سراسر شمال ایران توسعه داده بودم را بوسیدم و گذاشتم داخل صندوقچه ای که لباس مقدس سربازیم در دوران دفاع مقدس را در آن به یادگار نگهداشته ام. حال سایر دوستان و همکاران جوانم به چه راهی رفته اند و سر از کدام خارج از کشور یا داخل کشور!!! درآورده اند را نمی دانم.
خاطرم باشد چکیده فعالیت های فرهنگی اجتماعی که ما در شمال ایران انجام دادیم را در زمان مناسب در این وبلاگ درج کنم تا خود قضاوت نمایید. البته اگر یک سال و نیم پیش که سازمان ملی جوانان گزارشات برنامه هایمان را از ما گرفت و گفت برایتان سایت درست می کنیم و آنجا قرار می دهیم. احتیاجی به درج توسط من نبود ولی خوب انگاری چون سرشان به پرونده سازی برای جوانان این آب و خاک در نهادهای انتظامی و غیره گرم بود هنوز فرصت انجام این کار را نکرده اند. در کنارش هم مطمئن هستم نماینده سازمان در مازندران سوابق و گزارشات ما را به تهران هم حتی نمی فرستاد که یک وقت نکند یک نفر به جز رابطین خودش!!! در آن دستگاه عریض و طویل چشمش به آنها بیفتد. البته اگر به سایت فعلی سازمان هم نگاهی بیندازید. مطمئنا نه نامی از ما و نه هفتاد تشکل دیگر استان مازندران و نه صدها تشکلی که در سراسر کشور به امید واهی کمک و همدلی این سازمان تأسیس شدند، در آنجا خواهید دید و تنها در تمامی صفحات با واژه: هیچ دیتایی یافت نمیشود !!! مواجه خواهید شد. ما فراموش شدگان تاریخ کشورمان هستیم.
جناب آقای رحیم عبادی عزیز، هرچند که شما میراث دار مجموعه ای هستید که چهره اش در دل بسیاری از اعضای انجمن من و سایر انجمن ها کریه و نفرت انگیز است. جناب آقای رحیم عبادی عزیز، هر چند که شما مدیر ارشد سازمانی هستید که عشق به کشور و سرمایه جوانی مرا با شعارهای رنگارنگش به ورطه فنا کشید. اما با توجهی که به سخنرانی ها، رفتار شما و بویژه ملاقات اینترنتی که هر چند گاه یکبار با جوانان دارید و از نزدیک با شما ملاقات مجازی داشته ام و شما را شخص وارسته، مثبت و واقع بینی می شناسم. بعنوان یک برادر کوچک به شما توصیه میکنم پای کثیف این سازمان عریض و طویل را از وبلاگستان خارج نمایید و نگذارید مدیران زیردست شما اگر چهره مدیر ارشد سابق این سازمان را در مقابل هزاران عضو انجمن های غیر دولتی جوانان تخریب نمودند، این بلا را در مقابل صدها هزار جوان ایرانی بلاگر و یا کاربر اینترنت از سراسر دنیا بر سر شما بیاورند.
چه آنکه اعضای سازمان های غیردولتی جوانان شاید از ترس مدیران شما در باطل نمودن اعتبارنامه فعالیت، جلوگیری از فعالیت و پرونده سازی و معرفی به مراکز نظامی و قضایی هیچگاه نتوانند به راحتی حرف دل خود را به شما بزنند. ولی اینجا وبلاگستان است..... اگر سخن یا رفتار ناصوابی کسی بشنود و ببیند..... حتی پروانه هایش هم نیش می زنند!!!

به امید داشتن ایرانی پاک و آزاد از توطئه چینی برای جوانانش
رئیس هیئت مؤسس و دبیر کل سابق انجمن کتاب شمال سبز
مدیریت پایگاه اطلاع رسانی اینترنتی و اینترانتی شمال ایران ( که به یمن تیشه سازمان ملی جوانان هیچگاه ریشه ندوانید و در نطفه خفه شد )

پی نوشت:
باب اول: راستی نمی دونم این حسین درخشان عزیز که در این مطلب با شدت تمام با سانسور و دستگیری بلاگرها مخالفه..... پارسال که من سین جیم می شدم کجا بود تا اعتراض بکند؟ و هیچ حرف و سخنی از ابوالبلاگر من نشنیدم؟ ( پدر گمنامی بسوزد )
باب دوم: آیا درست است پینکفلویدیش فقط فیلتر شدن وبلاگ حسین درخشان را که هر روز من با اکانت البرز هم می توانم بازش کنم !!! مطرح نماید و از طرفی هیچ فکری بدی هم نکنه که پشت پرده دعوت این جور سازمان ها در داخل کشور چه می گذرد؟

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۳