پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

ماجراهای من و مرغ تخم طلا ( اقتباسی آزاد ولی واقعی از داستان جک غول کش! )

طبق معمول عکس مرغ پیدا نکردم، خروس گذاشتم

ساعت شش و نیم صبح بود و برای گرفتن نان در حالیکه از منزل خارج می شدم، چشمم به یک مرغ پشت درب کوچه افتاد. فکر کردم صاحبش همین اطراف است و مرغه را گذاشته اینجا تا برگردد. بعد از نیم ساعتی که از نونوایی برگشتم ( خدا خیر بده به این نونواهای ایران که با تشکیل صف های مجازی! نون، باعث می شوند که آدم از کلیه اخبار منطقه خاورمیانه و ینگه دنیا اطلاع حاصل کند، سایت های اینترنتی که چنگی به دل نمی زنند و همیشه اخبارشون را سه روز زودتر من در صف نونوایی می شنوم ) خلاصه دیدم خانم مرغه هنوز پشت درب خونه ایستاده و انگاری فقط دستش به آیفون نمی رسیده که درب را براش باز کنند. درب را که باز کردم، زودتر از من، از شر سرما پرید تو خونه و من هم هاج و واج هرچی از همسایه ها سراغ صاحبش را گرفتم. کسی خبر نداشت. تا اینجای کار چیز خاصی اتفاق نیفتاده بود ولی شب هنگام بود که صدای قوقولی قوقو خانم مرغه! بلند شد و دو تا شاخ بالای کله من سبز شد که مگه مرغ هم مثل خروس می خونه؟
چند شب بعد یکی از دوستان که سن بالایی دارند و دوران طفولیتشان در زمان جنگ جهانی دوم بوده و هنوز سربازان اشغالگر روس را که به ایران آمده بودند، بخاطر دارد. ( چه ربطی داشت ) بهم گفتش در قدیم اگر مرغی مثل خروس آواز می خونده بهش می گفتن مرغ شومی هستش و حتی کشتنش را هم درست نمی دونستن و بعد از اینکه یک پارچه دور چشماش می بستن!!! اونو می بردن چند تا محل دورتر ول می کردن تا خونه اش را پیدا نکنه و بره دنبال کارش که گیر کدوم صاحب بدبخت دیگری بیفتد.
پیش خودم فکر کردم پس اینطور، و این خانم مرغه شوم تشریف داره و ما خبر نداشتیم. البته از خوشگلی هاش چی بگم که واقعا مرغ حنایی قشنگی هستش و اینقدر سرعتش در دویدن و حتی پرواز غیر مجاز ( آخه مرغ که مثل پرنده های دیگه زیاد که پرواز نمی کنه ) زیاده که اسمش را مثل اون شترمرغه در کارتون گذاشتم: میگ میگ!
البته تا الآن که شوم نبوده و در همین مدت کوتاهی که رفیق شدیم. من در دوتا قرعه کشی اینترنتی جایزه بردم ( البته چون کارت اعتباری ندارم نمی توانم هزینه حمل و بسته بندی جایزه هایم را از خارج پرداخت کنم ) و همچنین در مسابقه وبلاگ های برتر را هم که خودتون بهتر می دونید اول شدم!!! و بقیه اش هم دیگه خیلی خصوصیه و نپرسین.....

حالا به نظر شما کدام راه حل زیر درست است:
1- یک پارچه دور چشماش ببندم و با تاکسی تلفنی بفرستمش ددر تا خونه ما را هم گم کنه و نکنه شومی اش خفت منو هم بگیره و این خوش شانسی های اخیر هم برای رد گم کردنش بوده؟
2- با یک قمه ای، چاقویی برم سر وقتش و همه خلق الله را از شر شومی اش راحت کنم و یک زرشک پلو با مرغ هم بیفتیم؟
3- با توجه به عدم خرافاتی بودنم همچنان به رفاقت باهاش ادامه بدم تا ببینم چی پیش می آید و شاید فردا صبح تخم طلا کردش و میلیاردر شدم؟
4- ببرم دم منزل این پسره ولش کنم تا با یک تیر دو تا نشون بزنم. البته شاید هم نحسی گلوریا این مرغه بدبخت را بگیره و مرغه یک طوریش بشه؟
5- کسی یک مرغ آکبند، صفرکیلومتر با برد هوایی زیاد نمی خره؟؟؟

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٢