پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

من و طبيعت

تصویر لاک پشت پیدا نکردم، این سنجاب کوچولوی خوشگل را بجایش گذاشتم
بچه که بودم، در کل نگاه خشنی به سایر موجودات عالم اعم از گیاهی و جانوری داشتم و با توجه به زندگی در شهرکی که اطرافش محیط باز و سرسبزی بود و قسمت هایی از آن را هم جنگل مصنوعی درست کرده بودند. خلاصه موجود زنده ای نبود که از مردم آزاری و حیوان آزاری من جان سالم در برده باشد. البته خوب بچه بودیم دیگه و از سوی دیگر علت اصلیش رفت و آمد هایم با بچه های محله مون بود  و می خواستم با این کارها نقش رهبری در میان بچه های گروه که حداکثر سنمون هفت هشت سال بود را پیدا کنم. القصه طبیعت اطرافم با اینکه خانواده هم زیاد شماتتم می کردند ولی برای قتل و غارت هایم خیلی وسوسه آمیز بود و از موش های صحرایی گرفته تا سگ و گربه و پرندگان مختلف فقط کافی بود دو دفعه از جلویم رد شوند و به دفعه سوم نمی رسید که روحشان با نیاکانشان محشور می شد و حتی یک دفعه تجسم کنید که سر یک لاک پشت را گوش تا گوش بریدم و ککم هم نگزید. خلاصه اگر بگم اون دنیای آخرت، چند میلیارد مورچه ای را که ظهرای تابستان در لانه هایشان آب میریختم و وقتی بیرون می آمدند از دم تیغ می گذراندم را بی خیال شویم این لاک پشت بینوا را که با سنگ پشتش، جاسیگاری درست کرده بودم. حتمأ یقه ام را می گیره و یک مجازات حسابی پیش رویم هست و جایم پیش چنگیز خان مغول و اسکندر مقدونی هستش.
خلاصه بزرگ و بزرگتر شدیم تا اینکه این وجدان لعنتی آمد سراغمون و شدیم بچه مثبت. که هیچی بعدشم ولم نکرد و گفت باید تا آخر عمرت تقاص و کفاره گناهانت را بدی و خودت را وقف طبیعت کنی. و از اینجا بود که شدیم یکی از مدافعان ناموسی طبیعت و حیات وحش و غیر از ماهیگیری ( که ژنتیکی هستش و روی کروموزم 25646 خانواده پدریم بست نشسته ) دلم نمی اومد سر یک گنجشک را ببرم و بعد از یک مدتی هم هرچی حیوون علیل و مریض پیدا می کردم تا موقعی که خوب بشه ازش نگهداری میکردم.
اینجای داستان را داشته باشید تا بعد، دیشب یکی از دوستان شکارچی خانوادگی ما به منزلمان آمده بود و صحبت این شده بود که قوانین خیلی سخت شده است و حتی با حکم قضایی هم یخچال منزل آدم را می گردند که گوشت شکار در آن نباشد و جریمه های میلیونی و غیره دارد. منهم که سرم کمی شلوغ بخاطر پذیرایی از مهمانان بود، صحبتی از فعالیت های زیست محیطی و غیره ام در انجمن های مدافع طبیعت که نکردم هیچی از افکار و عقاید جدیدم هم سخنی به میان نیاوردم. و در انتهای صحبت هم ایشان بهم قول داد که یک روز من را با خودش به شکار ببرد........... حالا تجسم کنید در اون روز چیییییییی میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی مرحله اول انتخابات وبلاگهای برتر فارسی هم دیشب تمام شد و معلوم نیست این بچه منفی مثبت آیا به مرحله دوم راه پیدا می کند یا نه؟

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ دی ۱۳۸٢