پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

نامه ای از يک دوست

انجمن کتاب شمال سبز
این رفقا هم بدجوری بعضی موقع ها به ما ضدحال می زنند. دیروز یکی از اعضای باشگاه شمال ایران که انگاری در انجمن هم عضو هست ولی اسم اصلیش را در نامه قید نکرده بود یک ایمیل چند صفحه ای برایم فرستاده بود که خوب نتوانستم یک جواب دقیق بهش بدهم. ابتدای امر بعد از کلی صغری و کبری بافتن و دو سه فقره احترامات و تشکرات نسبت به انجمن و هفت هشت تا انتقادات گزنده نسبت به عملکرد بنده حقیر که با کمال میل بخاطر بیعرضگی های چند ماه اخیرم پذیرای آن هستم. سخن از جدایی ها و ترک نشست و برخاست با ما ( که نمی دانم ایشان چه زمان هایی با من نشست و برخاست داشته چون خودش را معرفی نکرده بود ولی از فحوای کلامش مشخص بود که به همه چیز اشراف کامل دارد) نمود. و رسمأ خود را در جرگه از انجمن بریده ها که نامید هیچ، کلی هم مرا نصیحت از نوع سیاسی اش نمود که واقعأ از مطالبش لذت بردم. ولی علاقمند نیستم مسائل سیاسی را در اینجا مطرح کنم. و البته به نظر من بحث مدیریت بیمار کنونی جامعه ما دخلی به بحث مسائل نظام و مباحث سیاسی ندارد و جامعه ایرانی در طول تاریخ بارها این را ثابت نموده است. هر چند که اذعان دارم در زمان کنونی بی تأثیر هم نبوده و تا حدودی سیاست در همه زمینه های جامعه ما نیز رسوخ نموده است.

خوب در جواب این دوست عزیز باید بگویم که کاملأ حق با شما می باشد و بنده هم در همان سمت و سوی شما می باشم، من در آخرین پیامم به دوستان موضع خودم و انجمن را روشن نمودم. و دلایل خودم را هم برای عدم این امر ارائه داده بودم و علاقمند نبودم که یک انجمن غیردولتی فرهنگی سطح کار و منزلت خود را تا این حد پایین بیاورد. و در کنار این امر نیز سال گذشته که احساس نمودم راهی که ما می رویم در مدیریت فرهنگی کشور خریدار ندارد و فقط از ما انتظار ایجاد یک سازمان دولتی! کوچک و وابسته و نه غیردولتی را دارند که چنین گستردگی را در شمال ایران نداشته باشد. از دبیرکلی انجمن کنار کشیدم. که تازه بعدش هم باز دست از سر من غیرکچل! برنداشتند و بریدند و دوختند که همگی در جریان هستید. من شهامت برخورد با مشکلات را داشتم و هنوز هم دارم ولی وقتی یک مشت آشغال قدرتمند که در خارج انجمن به خاطر میز و صندلی و یا حسادت های نابخردانه به من و انجمن نسبت های ناجوری را می زنند و یا سعی در پرونده سازی در اداره اطلاعات برایمان می کنند راستش برای من که حداقل هفده ماه شایدم بیشتر (که به کسی مربوط نیست) در دانشگاه جبهه بوده ام و روح خود را در آنجا پاک و منزه کردم، تاب تحمل چنین تهمت هایی را نداشتم و علاقمند نبودم با اینگونه افراد خود را برابر ببینم و جوابشان را بدهم چون برای من بسیار مشکل بود که با کسانی که دم از انقلاب و فرهنگ انقلابی می زنند ولی در عمل فقط از آن سوءاستفاده می کنند دهن به دهن باشم و اینجور افراد خوب بلدند که دهان امثال من را با یک کلمه ببندند! هر چند که شما از نسلی دیگر هستید و تفکری نو و جدید دارید و علاقمند به زدن تودهنی به کسانی هستید که با فرهنگ کشور شما بازی می نمایند. شاید اشتباه بزرگ مدیران ارشد فرهنگی کشور ما در سالیان گذشته هم باز گذاردن دست چنین افرادی بوده که حال ما جوانانی معترض و سیاست زده داریم و مغزهای علمی و نخبه ما نیز روز بروز بیشتر از کشور خارج می شوند و امثال من نیز که زمانی نه چندان دور مقاله های تهاجم فرهنگی را به نگارش درمی آوردند و حال فهمیده اند تهاجم درون بسیار سنگین  تر از برون بوده است تا جایی که صدای اعتراض مسئولین ارشد نظام هم به این تهاجمات بلند شده است.

از سوی دیگر ای کاش شما بودید و می دیدید که چگونه بعضی از متولیان فرهنگی کشورمان انجمنی را که برایش سال ها خون جگر خورده ایم تنها هم سطح یک هیئت و تکیه مذهبی بیشتر نمی دانند! و چه بسا تکیه های امام حسین (ع) را که سالی یک ماه فقط برقرار است (که البته برایش احترامی خاص قائلم و صد البته هر چیز بجای خود نیکوست) دارای ارزش بیشتری نسبت به یک انجمن با فعالیت گسترده در بسیاری از زمینه های فرهنگی، اجتماعی و علمی و بویژه مذهبی می دانند. یا اینکه تأسیس یک سایت اطلاع رسانی اینترنتی را که به بسیاری از کتابخانه های بزرگ مراجع تقلید و دانشگاهها می تواند متصل باشد و صدها جوان می توانند از آن بهره مند گردند را از یک خانه قرآن که روزی چند نفر می خواهند در آن بنشینند و قرآن بخوانند کمتر می دانند و رأی به ساخت خانه قرآن می دهند و بودجه ما هم پر!. البته وقتی می گویم سایت اینترنتی فکرتان دنبال یک صفحه روی وب نرود بلکه ساختمانی را می گویم که دارای امکانات کامل رایانه ای است و جوانانی که بدون رایانه هستند می توانند بصورت رایگان از امکانات آن جهت امور پژوهشی و غیره استفاده ببرند. حالا شما بفرمایید دوست عزیز بنده می توانم اعتراض کنم و اگر هم شهامت بخرج بدهم و این کار را انجام بدهم فکر کنم همگی متفق القول هستیم  که دگربار برچسب ستون پنجمی، جاسوس و ضدانقلاب را نوش خواهم نمود و خدمت احمد آقای باطبی یا سایر اخوان! مخالف نظام هم بند خواهیم شد! که شاید اصلأ در یک فاز هم نباشیم. ما هر چه می خواهیم از این سیاست بی پدر و مادر فرار کنیم مگر شماها می گذارید! مجبورم تاریخچه یک انجمن جنجالی را برای شما بازگو نمایم تا بدانید که تاریخ خواندن چه مزیت هایی دارد و شما نمی دانید!
بله ..... یکی بود یکی نبود یک انجمن مذهبی بود بنام حجتیه!!! که آخره کار تشکیلاتی و سازماندهی بود و در زمان رژیم شاه توسط یک روحانی بنام آقای حلبی راه اندازی شده بود و کارش فقط و فقط مبارزه با بهائیت و از این صوبتا! بود. البته ایشون در مسائل سیاسی زیاد وارد نمی شدند و سایر علمای مبارز سیاسی از این خاصیت ایشان که بیشتر تابع مبارزه عقیدتی با بهائیت بودند و در مسیرهای سیاسی پا نمی گذاشتند همچی بفهمی نفهمی راضی نبودند و دست آخر هم بعد از اینکه انقلاب به پیروزی رسید اینقدر پشت سر این انجمن نوشتند و گفتند که کار به ......خلاصه یک روز هم این اقای حلبی اعلام نمودند که خر ما از کره گی دم نداشت و فتیله! انجمن تعطیله! البته من ایشان را تأیید و یا تکذیب نمی کنم ، چه بسا ایشان پاک و منزه بودند و چه بسا گفته مخالفان ایشان درست بود و ایشان در فکرهای بد بد بسر می بردند، خدایش شاهد است و بس و وارد جزییات نمی شوم چون اطلاع دقیقتر از قضیه ندارم. تنها به این بسنده می کنم که آدم عاقل بویژه ایرانی عاقل باید فقط از گذشتگان پند بگیرد. پندی هم که ما از داستان بالا و یک چند تا قصه دیگر! داشتیم این بود که انجمن فقط فعالیت های روزمره انجام دهد و زمانی که به چند تا مدیر باحال و توانمند برخوردیم آنوقت فلک را سقف بشکافیم و باقی قضایا! حال اگر من بیعرضگی کردم و مدیر توانمند پیدا نکردم خوب مقصر خودم بودم و خوب نگشتم. حالا نخواستیم شلوغش کنیم و داد بزنیم آهای این خط قرمز کجاست که من بخورمش! قضیه به همین سادگی است و بس. هر حال دوست عزیز امیدوارم در راهی که برای آینده خود انتخاب نموده اید، درست قدم بردارید و رضای خدا و خلق خدا را همیشه در نظر داشته باشید. مطمئن باش من هم راهی را برای آینده انتخاب نموده ام که علاقمند نیستم در اینجا بازگو کنم و شاید برایت در نامه بنویسم.

در انتها شما را به خدای بزرگ می سپارم. هنوز دوستتان دارم هر چند که مرا دوست نداشته باشید. برادرتان می خوانم هرچند که مرا آشنا هم دیگر نخوانید. بیادتان هستم هر چند که مرا از خاطر خود فراموش کنید و در انتها اگر روزی آرزوهای طلایی مشترکمان در چشمان شما درخشش پیدا کردند، یاد من کنید و اگر در چشمان من درخشیدند شما را یاد نمی کنم بلکه صدا می کنم و دوباره دستم را باز هم برای یاری بسوی شما دراز می کنم!

راستی یادم رفت اگر میشه این فیلم (شیدا) اثر کمال تبریزی را هم لطفأ ببین. دفعه قبل که این فیلم را به بچه ها معرفی کرده بودم، از روی عمد کارگردانیش را بنام ابراهیم حاتمی کیا نوشته بودم. می خواستم ببینم چند نفر می روند و این فیلم را می بینند و اشتباه مرا متذکر می شوند! اما دریغ از حتی یک نفر. تا امروز دلم نیامده بود این قضیه را جایی مطرح کنم ولی امروز همینجوری بی خیال شدم و گفتم. وقتی حاتمی کیا با اون همه دبدبه و کبکبه اش اینقدر گمنام باشد و ناشناخته.......  از صحبت دور نشویم. برو (شیدا) اثر کمال تبریزی را ببین بعد می فهمی حرف دل امثال من چیه.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٢