پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

پایان تابستان



دوران نوجوانی برای همه ما شاید از کودکی و جوانی هم شاید شیرین تر و خاطره برانگیزتر باشد و اینچنین نوجوانی من آغاز گشت! تابستان های گرم و شرجی ساری و بعداز ظهر های کش دار که با پسرعمو و دختر عموها گرم بازی ایروپولی می شدیم وطبق معمول هم بازار تقلب و پول بلند کردن از همدیگر داغ تر از هوای ساری بود. خنده های شیطانی و لذت هوس گناه آلود دزدی از همدیگر برای ما اغوا کننده بود. اما هیچکدام از این لذات شیرین مرا نمی توانست از کتابخانه پر از کتاب های رمان و فلسفی عمویم و یا باغچه همیشه شادابش دور کند. لذت یواشکی کش رفتن کتاب ها و خواندن آنها در باغ و یا بالای پشت بام برایم هنوز تازه و شیرین است. و طبق معمول لو رفتن و برگرداندن کتاب به کتابخانه. و خواندن مابقی صفحات در زمانی دیگر. کتابها برای عمویم چون فرزندانی بودند که نگهداری از آنان واجب و مسلم بود. بعضی اوقات که خلقش خوش بود، کتابی را بهم معرفی می نمود و چشمان من از شوق خواندن آن برق می زد. به خاطر دارم اولین کتابی را که به من داد مطالعه کنم، آیین دوست یابی از دیل کارنگی بود که هنوز از نوشته های آن کتاب در زندگی شخصی خودم بهره می گیرم. بگذریم تابستان کوتاه بود و من دوباره باید به منزل برمی گشتم و در آرزوی تعطیلات عید و تابستان آینده می ماندم تا دوباره به گنج عمویم دست یابم. روزهای آخر حرکتم به منزل که در شهری دیگر بود نیز اگر شانس با من یار بود یکی دو تا کتاب در بحث نگهداری گل ها و گیاهان آپارتمانی به همراه بذر و چند تا قلمه گل بهم می داد تا در منزل نیز اوقات فراغت را به سرگرمی مشترک خودم و او بپردازم. شاید این ژن مشترک بین من و او هنوز در من فعال است و هر چند که بخاطر آلرژی و حساسیت دستانم به خاک دیگر نمی توانم به عشق و علاقه خودم نزدیک شوم اما کتاب خوانی هنوز در من زنده است و پابرجا. فرزندان عمویم نیز از این عشق عمو بی بهره نبودند و آنان نیز همچون من اهل کتاب بودند. برخلاف سایر فامیل و خانواده پدریم که به حیوانات خانگی بیشتر عشق می ورزیدند تا کتاب و یا گل و گیاه. دیشب با دخترعموی هم سنم شیدا که در کانادا زندگی می کند پس از سال ها دوری صحبت نمودم و خاطرات آن سال ها همچون روشنایی شمعی کوچک که اتاقی بزرگ را می خواهد روشن نماید در مخیله من یادآور دوران نوجوانیم گشت که شاید مدت ها بود دیگر به آن فکر نمی کردم. حال که می نویسم شاید سال ها از آن زمان گذشته باشد ولی هنوز داغ حسرت کتاب های نخوانده کتابخانه عمویم را بر دل خود احساس می کنم....

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ شهریور ۱۳۸٢