پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

آق معلم

برادری با گرگ
فیلم "برادری با گرگ" را تا حالا چندین بار دیده ام و شاید جزو معدود فیلم هایی است که از آن لذت می برم. البته آهنگ متن فیلم که واقعأ رویایی و جذاب هستش و خلاصه آهنگش را تبدیل کردم به MP3 ولی حجمش زیاد شد و نمی توانم برای شما پخشش کنم. شاید بیشتر مواقع که پای رایانه هستم فقط این آهنگ را گوش می کنم. البته این هم بماند که این فیلم را از ویدئوکلوپ ها در ایران می توانید تهیه کنید. راستی این فیلم های بدون پرقیچی و سانسور هم اصلأ دیگه به من حال نمی ده.!!!!! آخه یاد گرفتم بعضی جاهای فیلم را که سانسور می شه، اونطوری که دلم می خواد به پایان ببرم و بیشتر لذت ببرم و بخاطر همین هم از کلیه مسئولین که این فیلم ها را پرقیچی می کنن. خیلی هوارتا ممنون هستم.!!!!!

آق معلم
بالاخره منهم یک
شاگرد وبلاگ نویس پیدا کردم که هر چند روز باید کلی باهاش سروکله بزنم. یادمه روز اول که بهم پیغام داده بود خیلی دوست داره داستانش را در مجله الکترونیکی بارون بنویسه. بهش گفتم بابا بخدا اون یکی پسر شمالی فقط دوست اینترنتی من هستش و پارتی کت و کلفت دیگه ندارم که بگذارمت آنجا و خلاصه بهش پیشنهاد کردم که داستانش را در یک وبلاگ بنویسه. خلاصه تعارف کردن همانا و قبول کردن ایشون هم همانا. البته این قاصدک تنها که هنوز اول راه کامپیوتر هستش با کلی سختی و مشقت وبلاگش را راه انداختیم و البته داستانش را هم گفت دیگر تمایلی ندارد که بگذارد آنجا و راجع به چیزهای دیگر شروع به نوشتن کرد. خلاصه همه باید تو کف داستان خانوم بمونین تا کی بشه داستانش را بنویسد. یک خواهش کوچولو هم دارم که او را در کارش تشویق بکنین شاید اینجوری زحمت های من هم به هدر نره و یک وبلاگ نویس خوب در آینده داشته باشیم. متشکرم

ادامه سریال دختر میوه فروش (قسمت دوم)
انگاری همه دخترا به سلک فروشنده ها در آمدن. برای مشایعت خاله کوچکم و شوهر خاله ام به فرودگاه رفته بودم که چون وقت زیادی داشتیم باهاشون رفتیم در مغازه های ساختمان فرودگاه یک چرخی بزنیم که باز ..... بله دیگه این پسر شمالی چشم چرون دوباره چشمش به یک خانوم فروشنده افتاد که داشت با خاله ام چک و چونه می زد سر قیمت یک جعبه ماژیک و لوازم التحریر دیگر. ما هم از بی مطلبی برعکس اینجا که همش بلدیم زر بزنیم و سر شما را درد بیاوریم، مونده بودیم که چه جوری خودمون را بندازیم وسط شاید ما هم عائله دار بشیم و از مجردی خروج کنیم. دیدیم نه اصلأ این کاره نیستیم و  کم آوردیم شدید. خلاصه چه کنم چه کنم، جلو رفتم و به خاله ام گفتم: خاله جون میشه یک پاک کن هم برای من بخرین که فردا پس فردا اول مهر هستش و ما لنگ نمونیم که دیدم این شوهر خاله ام هم آمد جلو و یواش به من گفت بابا مگه ID یاهو مسنجر نداری؟  آخه پاک کن هم شد سوژه یالا ID خودت را بده و مزاحم من و خاله ات نشو که داره دیرمون میشه.
چون نمی خوام باز اینجا زیاد مطلب بنویسم و داد شما دربیاد فقط آخر داستان را می گم.
آخر شب من با پاک کنی در جیب به خانه برگشتم! هوس ازدواج هم موقتأ فروکش کرده تا بعد ببینم چی میشه.....
اینم آخرین وضعیت من بعد از این ماجرا:
                                                                 

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ شهریور ۱۳۸٢