پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

شام مهتاب



در آن شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخ گل را به پایم شکستی
قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورتگری را نبود اینچنینی

پری زاد عشق را مه آسا کشیدی
خدا را به شور تماشا کشیدی
تو دانسته بودی چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بیتاب
تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاست

قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی
در یک جمع عاشق، تو صادق ترینی
همون لحظه ابری، رخ ماه را آشفت
به خود گفتم ای وای، مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از آن لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب
درون درگه عشق چه محتاج نشستم
در هر شام مهتاب بیادت شکستم

تو از این شکستن خبر داری یا نه
هنوز شور عشق را بسر داری یا نه
هنوزم در شب هایت اگر ماه را داری
من آن ماه را دادم به تو یادگاری

من آن ماه را دادم به تو یادگاری
---------------------------------------

وقتی چند وقت گم و گور می شی و هیچی نمی نویسی و همه بهت گیر میدن کجایی، فقط دلت می خواد یک شعر بنویسی و بس .....

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳۸٢