پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

خاک بر سر این اخلاق

اشتباه لپی
سوتفاهمی شده بود با چند تن از دوستان مشهدی که همین جا پیشاپیش از این دوستان معذرت می خواهم. چرا که در باب یکی از وبلاگ نویسان تهرانی مطلبی نوشته بودند که با توجه به همزمانی حضور من و آن بنده خدا در غرفه نمایشگاه. من احساس نمودم که مطلب فوق را برای من نگاشته اند که من هم جوابیه آن را دیروز در وبلاگ خودم گذاشته بودم. که البته توسط یکی از دوستان عزیز بلاگر مشهدی از موضوع باخبر شدم و پیرو آن خبر، متن دیروز را از وبلاگ خودم پاک نمودم. در هر حال پوزش من را پذیرا باشید.

باز هم شهامت دامپزشک عزیز
راستش تو این دوره زمونه، مسائل غیراخلاقی هم کم کم داره حرمت پیدا می کنه تا جایی که برای سرنگونی حکومت ایران هم از این ابزار بهره برداری می شود. خودمونیم خاک بر سر ما که این جور افراد بخواهند داعیه دفاع از آزادی و کشور را داشته باشند.
خاطرات یک دامپزشک طی یک مقاله طوفانی سایت سه کاف را مورد تحلیل قرار داده که خواندنش را به همه توصیه می کنم.

دختر سبزی فروش
امروز رفتم سبزی فروشی محل که طالبی و هندوانه و خلاصه از این صوبتا! بخریم. دیدم یک دختر خانم شیک پشت دخل ایستاده و از فروشنده دیگری هم خبری نیست. به چشم خواهری هم ایشون خیلی زیبا بودند ( کم میشه من بگم یکی خیلی زیباست ها ) منهم فکر کردم ایشون هم مشتری هستش و خلاصه منم صبر کردم تا فروشنده بیاد و در این بین هی با هندوانه و طالبی ها ور می رفتم تا صاحب مغازه بیاد. فکر کنم یک ده دقیقه ای گذشته بود که خانم گفتش آقا اگر خریدار نیستی، اینارو اینقده سبک و سنگین نکن. خلاصه کلی هم خجالت کشیدم که طرف فکر کرده من بخاطر اون علاف بازی درمی آوردم. طبق معمول هم فضولیم گل کرد و بخاطر اینکه طرف هم متوجه شده باشه قصد بدی نداشتم. سر صحبت را باهاش باز کردم (البته حالا اینجای کار شما فکر نکنین من قصد بدی داشتم!). ایشون دختر صاحب مغازه بودند و درس خونده دانشگاه هم بود و از روی بیکاری و تفنن اینجا کار می کرد، چه شور و شوقی هم داشت موقع کار کردنش و برام جالب بود که در بین صحبت هم متوجه شدم که اصلأ فکرای منفی راجع به علاف بازی من پیدا نکرده بود. منهم خوشحال و خندان پس از خریدم راهی منزل شدم. فقط بین راه داشتم فکر می کردم آیا باید این جور موقع ها نیمه پر لیوان را دید یا نیمه خالی آن را ..... که جوونای ما دارند هر جور که شده گلیم خودشون را از آب می کشن ..... هر چی باشه از خونه نشینی و علافی که بهتره ..... خلاصه غرق این افکار بودم، آمدم کلید درب را از جیبم دربیاورم هندوانه نازنین که کلی پولش را داده بودم افتاد و هفت هشت قاچ شد بصورت خیلی فجیع، که فقط می تونستی پوستش را بخوری و از گوشتش خبری نبود .... هر چی بخودم نهیب زدم که برو یکی دیگه بخر دیدم نمیشه که نمیشه. خاک بر سر من با این اخلاقم، مگه نه؟؟؟

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٢