پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

متال باز خيلی خفن با مرام

آهاي ملت! خودشون بودن بووخوودا، مهندس سعيد که همينجور داشت وول مي خورد و اينطرف و اونطرف غل مي خورد. اسکيزوفرني روي صندلي ولو شده بود و محو جمال رهگذران اطراف غرفه، حاج امير و امام امير هم مشغول پخش کارت ويزيت وبلاگشون به خلايق و نسوان وبلاگ نخون و بخون و وبلاگ خرخون بودن که چهار رنگ افست هم تازه چاپ کرده بودن و تازه هفلشتا ديگه هم بودن که نشناختمشون، اين اکسير فضول هم که همون اول خفت مارو گرفت و گفت اسم رمز بده؟ وبلاگ نويسي يا غريبه؟!!! اگه نيستي بزن بچاک وگرنه مي دم اين ارداويراف بخورتت ها ..... خلاصه محشري بود کبري و آخرش هم چراغها را خاموش کردن و گفتن غرفه (بخوانيد کافه) تعطيله و شب بخير. کل نمايشگاه به مفت نمي ارزيد و فقط همين غرفه اش باحال بود. جاي همه دوستان را خالي کردم.
راستي من فردا شب تهرانم، کسي نمي آد پيشواز، گاو و گوسفند هم اگه نبود يک جوجه خروس هم جلو پام بکشين قبوله ها...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آهاي ملت! دنبال کد رمز يک برنامه مي گشتم و هر چي تلاش مي کردم کمتر نتيجه مي گرفتم. خلاصه يکي از بچه هاي کراکر فنلاندي آدرس يک سايت شخصي را داد و ما هم اسب مون را زين کرديم و به تاخت رفتيم سمت سايت مذبور، نگو که بخش سايت هاي شخصي ياهو فيلتر شده است و خلاصه با سر خورديم تو پروکسي. همونجوري تلو تلو خوران سر خر را کج کرديم و رفتيم ياهو مسنجرمون ديديم اي بابا اين جوجه کراکر فنلاندي هم چراغش خاموشه و اين وقت سحري چراغ کسي ديگر هم در خانه نمي سوزد. القصه پيچيديم و رفتيم در چت هاي ياهو تا يکي از خارج نشينان عزيز، فايل مربوطه را برامون بگيره و بفرسته. که اي کاش نمي رفتم، هر چي خواهش کرديم، پاچه خاري کرديم، قربون و صدقه رفتيم يک لوطي آخر شب پيدا نشد که سه دقيقه از وقتش را بهم بده و اين فايل لعنتي را برام بگيره و بفرسته و جماعت چت باز مشغول لاس وگاس بودن. اين هم به کناري که سايت مربوطه را با ضد پروکسي مي تونستم باز کنم و قيافه اون فايل مسخره هم بهم چشمک مي زد ولي چون در ضد پروکسي بودم نمي تونستم بگيرمش. سرتون را درد نياورم، تو اين حال و هوا بودم که ديدم يک فايل از طريق يک نفر غريبه برام ارسال شده و اجازه ورود به طويله مي خواد. في الفور اوکي کرديم و جيک ثانيه بعد فايل بي پدر در بغلم بود. با طرف فرستنده يک خوش وبشي کرديم و خودم را معرفي کردم که اولي هودر ابوالبلاگر بود که وبلاگ مي نوشت، آخريش منم! و چه سعادتي براي تو که کار ما را راه انداختي و از فردا هوارتا آدميزاد وبلاگ نويس مي آن پاچه خاريت. ديديم يارو گفت هودر کيلو چنده؟ اين سر صبحي کله ام گرم بود و عشق ليلي هم زده بود بالا با خود گفتيم بذار يک شب بجاي لاس و گاس در چت به اين يارو کمک کنيم شايد فرجي به کاره ما هم بيفته! از ريخت وبلاگت هم معلومه که متال باز نيستي! ولي اي بفهمي نفهمي قيافه مارمولک وبلاگت همچين به بچه رپ ها مي خوره  پاشو بزن به چاک که ريخت نحست را نبينم، مگه صداي جرينگ جرينگ ياهو منو نمي شنوي که خلايق دارن بهم پي ام مي دن. هر چي تعارفش هم کرديم که حداقل بذار پروفايل شما را به دوستانم معرفي کنم که اينقده بامعرفتي و بامرام که خارج رفتن هم روي تو تأثير نداشته و مرام ايروني خودت را حفظ کردي. گفت نه که نه، من تو يک باغ ديگه هستم و شما در يک باغ ديگه. بيخود ما را به چنگول بچه مثبت ها ننداز که حسش نيست و از اين صوبتا!
خواستم بگم من تازه مثبت بودن را فهميدم که طرف رفته بود به امان خدا و حرفم رو زبونم ماسيد، با خود گفتم کجا از اينجا بهتر و اينجورا شد که مطلب بالا را نوشتم.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نتيجه اخلاقي:
اين بعضيا! که ادعاي مثبت بودن و اين حرفا را مي کنن ولي پاش مي رسه خون آدم را کيلويي مي فروشند ايکاش برن از اين متال بازهاي خيلي خفن حداقل يک کمي مرام و معرفت ياد بگيرن، بعد پاشن بيان جانماز آب بکشن و بگن ما حتي سيگاري هم نيستيم!

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٢