پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

جشن تولد یک سالگی پسر شمالی



دوم مرداد ماه یادآور روزِی است که من پس از خواندن وبلاگ خورشید خانوم، به جرگه وبلاگ نویسان وارد شدم. هر چند که در این یکسال هیچ روی خوشی از بسیاری وبلاگ نویسان قدیمی تر از خودم ندیدیم و بارها با بی اعتنایی و برخوردهای سرد آنان مواجه شدم ( مشکلی که همه وبلاگ نویسان بویژه بچه های پرشین بلاگ با آن مواجه هستند ) ولی همان برخورد گرم و صمیمی من در روز اول با خورشید خانوم و همچنین مدیران سایت پرشین بلاگ بویژه عطای عزیز باعث شد به ادامه راه امیدوار باشم. در هر حال شاید من هنوز خط سیر فکری واحد و محکمی را هنوز برای خودم در وبلاگ نویسی نتوانسته ام انتخاب کنم که منبعث از دغدغه های گوناگون من بود و این ضعف را هنوز هم وبلاگ من دارا می باشد. ولی خوشحالم که بدون هیچ کمکی از طرف بسیاری وبلاگ نویسان قدر همچون هودر و سایرین که نمی خواهم از آنان نام ببرم توانسته ام مخاطبان خاص خودم را پیدا کنم و روز به روز نامه های پر مهر شما مرا در این راه امیدوارتر می نماید.
در حال حاضر من بیشتر در زمینه های شخصی، اجتماعی، ایران و جوانان مطلب می نویسم. اما احساس می کنم روند وبلاگ من بسوی ایران و ایرانگردی پیش می رود! بویژه اکوتوریسم ایران که امیدوارم مقالات جالب و جذابی را در این زمینه در آینده در وبلاگ من بخوانید. هر چند که با نامی که برای وبلاگ خود انتخاب نموده ام مشخص است که بیشتر به نواحی شمال ایران می پردازم.

سازمان ضد حال و استاندار با حال
از سوی دیگر برخورد مسئولین دولتی نیز با مطالب من هم جالب بود. در حالیکه مسئولین سازمان ملی جوانان در استان مازندران که باید حامی اینگونه فعالیت ها باشند از من شکایت نمودند و به این خاطر در سال گذشته مشکلات زیادی را برای من بوجود آوردند اما بسیاری از مدیران و مسئولین دولتی که من حتی فکرش را هم نمی کردم که وبلاگ من را بخوانند بودند که حتی بصورت حضوری من را در این راه تشویق نمودند. از جمله آقای دکتر انصاری استاندار مازندران که بی شک کمتر مسئول دولتی را همچون وی یافته ام. ایشان از معدود بزرگوارانی می باشند که خارج از مسئولیت های شغلی خودشان در زمینه های دیگر نیز پیشتاز و منحصر بفرد می باشند. خلاصه مواظب باشین فقط فکر نکنین امثال من وبلاگ شما را می خوانند. بسیاری از مدیران ارشد کشور تا بزرگان فرهنگ و ادب و حتی خانم هدیه تهرانی هم ممکن هست از طرفداران وبلاگی که حتی خود شما می نویسید باشند که روح شما هم خبر نداشته باشه!

فیلترینگ و این صوبتا!
سالروز تولد وبلاگم را در حالی جشن می گیرم که از اول مردادماه کلیه وبلاگ های پرشین بلاگ توسط شرکت خدمات اینترنتی البرز هم فیلتر شده اند و از شرکت محترم مخابرات بویژه آن وزیر محترمش متشکر هستم که چنین کادوی تولدی را برایم در نظر گرفتند. فقط امیدوارم روزی جوابگوی این اعمال خود که چنین خودزنی اینترنتی را انتخاب نموده اند باشند. یکی از تبعات و عوارض این عمل ساده لوحانه کور نمودن جریان روشنفکری جوانان ایرانی می باشد که از سوی متولیان اینترنت کشور به نظر من در نظر گرفته شده است و آیا اسم آن را دیگر می توان حتی پیروی از خط امام و رهبری گذاشت؟ در هر حال این را مطمئن هستم که دشمنان ما در آن طرف مرزها از این کار بسیار خوشحال هستند چرا که هزاران نفر معترض به سیاست های دولت برایشان بهتر از هزاران وبلاگ نویس می باشد. در هر حال پس از مدت چهل و هشت ساعت فیلترینگ خاتمه یافت و برگی دیگر به محک زدن های گاه و بیگاه مردم ایران اضافه گردید!

خون آذربایجانی! بچه مشهدی! و لهجه تهرانی! پسر شمالی
بد نیست حال که به نام وبلاگ خود پرداخته ام. کمی هم از بیوگرافی خودم بنویسم. مطمئن هستم که برایتان این اخبار جالبه که بدونید پسر شمالی شاید اصلأ زاده شمال ایران هم محسوب نگردد! پدر بزرگ پدری من اهل شهر باکو و ترک بوده است که پس از مهاجرت به تهران، در شهرهای شمال ایران هم زمین و خانه می خرد. آخرین شغل های وی مربوط به همکاری با اداره راه آهن و شهرداری ساری بوده است. و بالطبع پدر من و چند تن از عموهایم هم در راه آهن ایران در شهر ساری مشغول بکار شدند (حتمأ می گین بابا بزرگم پارتی بازی کرده). پدرم پس از انتقال به تهران و بعد از آن به مشهد تا انتهای حیاتش در مشهد زندگی نمود و البته من هم در شهر مشهد و در خانه ای در کنار ریل های راه آهن متولد شدم که همیشه صدای قطار و تلق و تلق آن برایم یادآور کودکی ام بوده و شاید هنوز لالایی قشنگ تری از آن را برای خود نیافته ام! بدین ترتیب تا دوران جوانیم که از این شهر کوچ نمودم خاطرات زیادی را از کودکیم در این شهر مقدس دارم که همیشه برایم شیرین هستند. خوب کجا بودیم...آهان داشتم می گفتم جوانی و از این صوبتا! خلاصه اواخر جنگ با عراق بود که به سربازی رفتم و پس از خوردن یک ترکش و با دوتا تقدیرنامه و دو تا درجه تشویقی، سرجوخه فرهاد از خدمت نظام ترخیص شد. زندگی جدیدم را در تهران آغاز نمودم تا بعد از حدود ده سال فرصتی پیش آمد که به دلایل شغلی ام به شمال و شهر پدریم ساری مهاجرت نمودم. هر چند که از سال ها پیش این هدف و آرزو را داشتم که در شمال سرسبز زندگی کنم ولی بخاطر  تعلق خاطرم نسبت به یک دختر آشغال مجبور بودم که نروم چون می دونستم پشتم هزار تا حرف می زدند. خلاصه بعد از اینکه دختره ازدواج کرد و گورش را گم کرد، انگاری خدا هم در فکر ما بود و فی الفور برنامه کاری من در ساری درست شد و به شهر پدریم برگشتم. در حالیکه لهجه تهرانی مادرم را داشتم و همه در ساری بهم می گفتن بچه تهرانی ولی خوب دیگه به این حرفا طی چند سال گذشته عادت کرده ام. با این اوصاف حتمأ می گین چرا تیتر پسر شمالی را برای وبلاگم انتخاب کردم. خوب معلومه دیگه همه جاهایی که نام بردم در شمال کشور قشنگم ایران قرار دارند! البته راستش اگر قشنگترین و شاید آخرین آرزویم را به شما بگویم آنوقت خودتون همه چیز را بیشتر متوجه می شوید.....اینکه همیشه در فکر من بوده که یک منزل روستایی در یکی از روستاهای زیبای جنگلی ساری که جایش را هم انتخاب نموده ام داشته باشم و دوران کهولت و پیری خودم را در آغوش جنگل بگذرانم. روستایش را هم بگم..... خیلی خوب.....  روستای ارزفون..... چرا ارزفون؟ آخه در این روستای کوچک جنگلی با صفاترین آدمایی که تا حالا دیدم زندگی می کنند... آدمایی که غیر از قشنگی، برادری، محبت، عشق، میهمان نوازی به هیچ کلمه دیگری فکر نمی کنند...... یک روستای کوچولو و ناز که دور تا دورش را کوههایی پر از درختان جنگلی احاطه کرده و هوای سرد صبحگاهی آن انسان را بیاد دوران کودکیش در مشهد می اندازد که با دستان کوچکش کنار حوض صحن بزرگ حرم امام رضا (ع) وضو می گیرد و همش پیش خودش فاصله حوض تا درب رواق های گرم و دلنشین حرم را اندازه می گیرد که در این هوای سرد زمستانی مشهد سریعتر باید بدود تا کمتر سردش بشود..... والسلام تا دیداری دیگر با شما عزیزان دلم.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ امرداد ۱۳۸٢