پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

گل های ناز ایران زمین

 

قبل از اینکه به مدرسه بروم، از وظیفه شناسی و همچنین لطف خواهر و برادران بزرگترم، خواندن و نوشتن را قبل از رفتن به کلاس اول دبستان آموخته بودم و روزنامه هم حتی می خواندم! یادم هست صفحات روزنامه برای جثه من همانند یک فرش کوچک بود و کاملأ روی صفحات آن می نشستم  تا خبرهای بالای صفحه را بتوانم بخوانم. انگاری معتاد شده بودم. مجله های  "دختران و پسران" برادرم، مجله "جوانان" و "زن روز" خواهرم و روزنامه های پدر همچون نقل و نبات دورم پراکنده می شد. عادتی که هنوز هم مرا رها نکرده است.آن زمان نشریات پر بود از اخبار داغ و اسکوپ (SCOOP) و برای کودکی به سن من که تشنه دانستن بودم یعنی دنیایی پر از رمز و  راز که ساعتها مرا مجذوب خود میکرد.اما تنها یک خبر را از لابلای آن همه مطالب رنگارنگ بیاد دارم. و آن تولد لاله و لادن بود.

بهاران و خزان بسیاری گذشتند تا روزی آن دو را در دانشگاه تهران ملاقات نمودم و خاطره کودکی ام را برایشان تعریف کردم. خنده هایشان را هیچگاه فراموش نمی کنم.

 و حال با تمام وجودم احساس می کنم کسی دوران کودکی ام را از من دزدیده.....

احساس می کنم دیگر دوست ندارم روزنامه بخوانم.

من تنها با خاطره ای گنگ و کوچک،اما خانواده این گل های ناز ایران زمین با هزاران خاطره از لحظه لحظه با آنان بودن. چگونه تحمل خواهند نمود؟

از خواهران دوقلوی وبلاگ معبد مهر برای عکس زیبایشان از لاله و لادن کمال تشکر را دارم.
به حرکت ناپسندیده کمیته امداد امام در اعلام شماره حساب بانکی بدون اجازه خانواده لاله و لادن بیژنی، نهایت اعتراض را دارم.
---------------------------------------------------------------------------------------------

پیام خصوصی
از همه دوستان، آشنایان و فامیل خودم  که در طی چند روز گذشته با من تماس گرفتند، بابت نوشتن مطلب (( ایشون از دوستان و آشنایان خانوادگی قدیم بنده هستش و فقط برای فضولی و سر از کار من درآوردن به وبلاگ من سر می زنه! )) در نوشته قبلی ام کمال پوزش را دارم. فقط لازم به توضیح می باشد که فرنوش از آشنایان خانوادگی نزدیک من می باشد که با وی و خانواده اش خیلی صمیمی هستم و مطلب فوق فقط یک شوخی با وی بود که همیشه سر به سر هم میگذاریم. در هر حال امیدوارم از من رنجیده خاطر نشوید و مرا ببخشید. بابا به خدا فکر نمی کردم اینهمه آشنایان شخصی خودم غیر از بچه های وبلاگ نویس و سایر کاربران اینترنت نوشته های من را می خوانند.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ تیر ۱۳۸٢