پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

کثافت های اینترنتی

راستش می خواستم امروز راجع به کثافتهای اینترنتی بنویسم، همونایی که ویروس برای بقیه کاربرا می فرستن. ولی دیدم ارزششو نداره که وبلاگم را کثیف کنم. بخاطر همین فقط جهت اطلاع دوستان عرض کنم که بعد از اینکه من صفحه اول وبلاگم را نوشتم. بغیر از بادمجون دور قاب چینام، تعدادی ایمیل هم برام رسید که پر از ویروس و تروجان بود. خلاصه اگه یک روز وبلاگ نویس سایت پرشین بلاگ شدین مواظب باشین که آقایون کثافتها بیکار ننشستن و جعبه جعبه ویروس تو ایمیل دون شما هستش.
دیشب رفتم خونه عمو کوچیکم و کلی حرف زدیم. جاتون خالی یک عمو و زن عمو دارم که تو دنیا تک هستن و هر وقت خیلی فشار کاری دارم میرم خونشون و فارغ از همه مشکلات و گرفتاریهای شغلم فقط راجع به ماهیگیری و یک سری چیزای دیگه صحبت می کنیم. البته آخر شبش هم راه می افتم تو خیابونای ساری و کلی پیاده روی می کنم. اصلأ می دونین چیه وقتی تو یک خیابون بدون حتی یک آدمیزاد قدم میزنین اگه خیلی رمانتیک باشین اونوقت فکر میکنین که همه این ساختمونا و کل شهر مال شماست! البته من توصیه می کنم حتمأ تنهایی قدم بزنین و دوستاتونو یا نامزدتونو یا همسرتونو با خودتون نبرین، چون اونوقت مجبور میشین کل چیزارو با اونا قسمت کنین. اگه هم مثل من خر باشین همشو شاید ببخشین به اونا و اونوقت مجبورین فردا شب چون هیچ جایی را برای موندن ندارین دوباره راه بیفتین تو خیابونا !!!

چند سال پیش قرار بود بعنوان مشاور زیباسازی شهرداری ساری مشغول بکار بشم ولی از لطفی که اعضای شورای شهر به من داشتن. گفتن ممکنه خسته بشی و انوقت چون ما هم مثل تو دلمون برای جوونا می سوزه، ممکنه گریه مون بگیره و راضی نیستیم که یک جوون سختی بکشه. پس بهتره بری خونتون و اینورا هم دیگه آفتابی نشی که بد حالتو می گیریم.
خلاصه در طی همان مدت کوتاه حداقل گرفتم برج ساعت ساری را که در میدان مرکزی شهر هستش را دستی به سرو گوشش کشیدم. البته زحمات شهردار وقت را رو این قضیه منکر نمی شم. بنده خدا خیلی زحمت می کشید و چون مثل من جوون و بی پشتوانه بود و به نظر اعضای شورای شهر خیلی خسته شده بود، یک آش حسابی براش پختن و دادن دم خونه شون.

حالا اینو بذارین کنار جریان دیشبم که یک اتفاق جالب برام افتاد. وقتی داشتم تو خیابون قدم میزدم. یک سپور شهرداری را دیدم و طبق خاصیتی عجیبی هم که دارم و همش به خلق الله گیرای عجیب و غریب میدم. مثله جن بالا سرش ظاهر شدم و یک ساعتی را باهاش گپ زدم البته مجسم کنید یک نفر با لباس نارنجی و یک نفر با کت وشلوار سه دکمه کنار جوب خیابون یک ساعت بگن و بخندن. بنده خدا از جفنگیات من دیگه روده بر شده بود و ماشین کلانتری هم بهمون گیر داد، آخه فکر کرده بودن حشیش کشیدیم.
در خلال صحبت ها به طرف گفتم اگه شهردار می شدی چیکار میکردی، بعد از یک مکث کوتاه گفتش: حقوق کارگرای شهرداری را زیاد میکردم! گفتم از این حرفا بیا پایین اینا دیگه نخ نما شده منظورم اینه برای مردم چیکار میکردی؟ آقا یک ربعی را فکر کرد و گفتش: خوب مردم همون کارگرای شهردارین دیگه!
دیدم اوخ اوخ این یارو خیلی سیاسی حرف میزنه و فرداست که تو همین شهر چه بسا شهردار بشه. سریع مشخصاتم را بهش دادم که اگه آبدارچی یا مشاور زیباسازی خواست، مارو بی خبر نذاره.

فرهنگ لغت پسر شمالی:
خستگی = در زبان شورای شهر ساری یعنی عدم صلاحیت لازم برای احراز پست.
در زبان بومیان استرالیا یعنی تلاش بیش از حد برای صید کانگورو.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸۱