پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

سفرهای پسر شمالی در بیلینگستون

سانسور هرگز-قربونه این مخش برم که تو خوابم مثل مغز معیوب من که به جوونا فکر می کنه، حل مسئله و منطق می کنه. ولی خداییش مطالب بکر و جذابی داره.
فرهنگ و ادب-کوتاه و مختصر: پسری هم سن و سال شما ولی با اطلاعات، تجارب و خاطرات فراوانی به اندازه باباتون.
borderline -من و این مثل سیبی! می مونیم که یک دوچرخه کورسی از رومون رد شده، تازه ما رفتیم آهنگ از بیلینگ یکی بلند کردیم، اونم آمده از ما بلند کرده. دزد از دزد بزنه END آخر دزداس. فرداست که کوروش یخه جفتمونو بگیره و هک مون کنه. اینجا که می رین انگاری تو همین بیلینگ من هستین، خودمم که دفعه اول رفتم زهره ترک شدم نکنه این همزادم هستش، البته جنسیت ایشون هنوز نامشخصه.
پزشکی امروز-ایشونم اینجا مطب باز کردن و مشغول بیطاری هستن. درد دم پایی هم خوب میکنه. من که مریض پا ثابتش هستم.
رنگین کمان -ایشون هم همشهری من، شمالی و در باشگاه اینترنتی شمال ایران با آقا جواد آشنا شدم و حال هم که در اینجا در خدمتشون هستم.جواد عزیز دستی هم در سیاست دارند و بیلینگشون هم قالب من و افکارشون ناقالب من. البته شخصیت ایشون برای من جذاب و جالب توجه هست و دوستش دارم.
وقایع اتفاقیه -شازده ناصرالدین شاه قاجار، این بچه پیشونیش بلنده و اگه دست من بود بهش شونصد مگابایت فضا با یک حقوق ثابت می دادم که پوزه این فکاهی نویسای مسخره بعضی نشریات رو مسواک کنه.
زهرا -این دختره هم که همشهریه منه و از پارسال باهاش دورادور در اینترنت آشنا شدم. بیلینگ ساده و شیکی داره و از قدیمیهای وبلاگ نویسه و ما زیاد دور و برش نمی پلکیم و میلینگ هم براش تا حالا نفرستادم، که یک وقت میونه ما شکرآب نشه، چون خاطره خوشی از اساتید وبلاگ نویس ندارم و نکنه مثل بعضی وبلاگ نویسای قدیمی که اسمشونو نمی برم و فکر می کنن END کامپیوتر هستن و سایت Blogspot ارث باباشونه، حتی میلینگ ماروBLANK REPLY هم نکنه. ولی از شوخی گذشته اگه می خواهین یک دختر ساده و شیک بنام زهرا ببینین، برین اینجا.
خورشید خانوم - خورشید را گذاشتم آخر معرفی کنم. آخه علت داره، چون این دختره که همش تو بیلینگش داره LOVE می ترکونه. برعکس بقیه وبلاگ نویسای قدیمیه و انگار حتی از منم جدیدتره. من کاری ندارم که تو بیلینگش چی می نویسه. شاید من همه وبلاگ نویسای قدیمی اینترنت را نشناسم و باهاشون برخورد نکردم ولی با بعضی هاشون بالاخره در جاهای مختلف آشنا شدم. خورشید تنها کسی بود که جواب میلینگ منو داد و دوزار توش ادعا و خودخواهی نبود (البته اون آقا جوادمون را هم بذارین کنار که بچه نازیه). من قرار نبود وبلاگ نویس بشم و شاید هم تا چند وقته دیگه درب اینجارو تخته کنم و برم دنبال کارم. ولی آمدنم را خورشید باعث شد و رفتنم را هم شاید اون باعث بشه. یک آقا پژمان چند وقت پیش باهاش در همین بیلینگستون آشنا شدم که خیلی بهم شبیه بود حتی در طرز زندگی و رفتار و کردار. ولی بازم خورشید نمیشه.ازش معذرت می خوام که خودمو باهاش مقایسه می کنم ولی نمی دونم چرا ما به هم خیلی شبیه هستیم، هردو از رنگ نارنجی خوشمون می آد!، علاقه خاصی به اتوبان های تهران داریم!، فقط یکیمون مثل خورشید دربه در و سینه چاک عشق و محبت و یکیمون مثل من در حال فرار از کثیف ترین چیز عالم یعنی عشق! ببخشید فقط اگه حرفام یک کمی که نه خیلی مبهم و گنگ شده و سر ازش در نمی آرین. سخت نگیرین، برای اینکه مبهم ترش هم بکنم قسمتی از نامه خودم به خورشید خانوم را که می دونم یک روزی عتیقه میشه و تو حراجی های لندن چند میلیون یورو می خرنش ، به تاریخ اول مردادماه که از فرداش شدم بیلینگ نویس، اینجا می نویسم.
.....خوب شاید منم دارم از گذشته خودم یک جورایی فرار می کنم و خودم خبر ندارم، خیلی مسخره هست که آدم چون .....، سر خودشو با چیز دیگه ای بخواد گول بزنه. این وبلاگ تو و این حرفات باعث شده که انگار من از خواب بلند بشم. خدا رحم کرد که من وبلاگ نویس نشدم و تو مخاطب! مطمئن خودتو می کشتی وقتی وبلاگ منو می خوندی.....
----------------------------------------------
نتیجه اخلاقی:
من نمیدونم چرا نمکی ها دیگه مثل سابق دم پایی های پاره رو نمی خرن تا آدم با پولش بره یک جفت چوب اسکی توپ بخره

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸۱