پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

دوچرخه سواری

بعضی موقع ها که کاری ندارم برای دوچرخه سواری، دوچرخه کورسی یا کوهستان (نمی دونم اسم دقیقش چیه) بچه های همسایه را می گیرم و عصرها یا شبها می روم در خیابان های فرعی و خلوت اطراف منزل یک گشتی می زنم.خلاصه یک لذت خاصی برایم دارد که نگو و نپرس. چند روز پیش طبق معمول داشتم دور دور می زدم که موبایلم زنگ زد و همانطور که رکاب می زدم جواب مخاطب را دادم. در همان حین پسرک هفت یا هشت ساله ای که سریع رکاب میزد تا به من برسد، با یک دوچرخه کوچک کنارم ظاهر شد و بهم گفت: "اقااااااا! موقع رانندگی با تلفن صحبت نکن!" تعجب

نگاهی بهش انداختم و چیزی نگفتم. ولی دوچرخه را کنار خیابان نگه داشتم و ادامه جواب مخاطب تلفنی ام را دادم. حالا پسرک هم نفس نفس زنان از کنارم تکون نمی خورد و با دوچرخه اش عجیب احساس پلیس موتورسوار بودن بهش دست داده بود. تلفن تموم شد و با خود گفتم یک چیزی به این جونور بگم که اینجوری بهم تیکه انداخته بود. از این بگذریم که طرف را قبلا چند بار دیده بودم و احساس کرده بودم که می خواهد با من دوچرخه سواری بکنه ولی خوب مرد چهل ساله کجا و پسر هفت ساله کجا که بخوان با هم رفیق بشوند.

در کل بخاطر مجرد بودنم زیاد روی موضوع بچه ها فکر نمی کنم و خیلی کم پیش می آید که همنشین این سن ها باشم. به همین خاطر فقط خواستم جواب متلکش را بدهم و قضیه را تموم کنم.
بهش گفتم: "شما فکر کنم پدرت پلیس هست؟"
نگاه خاصی بهم کرد و گفت: "بابام مرده!"
 
جواب صریحش بدجوری خورد تو ذوقم. از دوچرخه پیاده شدم و کنار پیاده رو نشستم و بهش زل زدم یعنی تو هم بیا بنشین کنارم. آمد نشست ولی هنوز از شدت تند پا زدن ها داشت نفس نفس می زد.
گفتم: "منم بابام مرده"

"شما چندسالتونه؟"
"من چهل سال دارم شما چند سالته؟"
"من هشت سالمه ولی شما باید سن تان کمتر باشه، آخه هنوز کچل نشده اید! "
"ولی فکر نکنم سن به کچلی ربط داشته باشه. شما اسمت چیه؟"
"سعید"
"منم فرهادم"
"کلاس چندمی؟"
"من درسم تموم شده"
"مادرم میگه آدم باید تا آخر عمرش درس بخونه"
"آره درست میگه. خونه تون کجاست؟"
"یک کوچه بغل کوچه ای که شما زندگی می کنید"
"از کجا می دونی که خونه ام داخل کدوم کوچه هست؟ دیگه جدی فکر کنم تو پلیس باشی!"
"از پلیس ها بدم میاد. من هر روز شما را می بینم که دوچرخه سواری می کنی و خونه تون را یاد گرفتم"
"از پلیس ها چرا بدت میاد؟"
"اونا به من گفتن که بابام مرده. گفتن تصادف کرد. من می دونم چرا، چون موقع رانندگی همش با تلفنش صحبت می کرد"

بهش نزدیکتر شدم و یواش بهش گفتم: "می خواهی یک راز مهم را که بین مردها هست بهت بگویم"
چشمانش برقی زد و نزدیکتر شد و گفت: "بگو"
"فقط نباید به کسی بگی ها"
"چشم... فقط به مادرم می گویم"
" اون عیبی نداره ولی به هیچکس دیگه نگو. باشه؟"
"باشه"
"خوب... راستش پسرهایی که باباشون می میره تبدیل به مرد می شوند. دیگه پسر نیستن"
"جدی راست می گی... یعنی منم مردم"
"آره ولی به کسی نگو چون بقیه پسرها حسادت می کنند. هنوز درکش را پیدا نکرده اند. هنوز باید بروند با دخترها عروسک بازی بکنند"
"جدی می گی تو هم بابات مرده؟"
"آره البته اندازه تو نبودم و بزرگتر بودم که پدرم فوت کرد"
"راستی دخترها هم اگر باباشون بمیره به مرد تبدیل می شوند؟"
"اونا به خانم تبدیل می شوند"
"اصلا معنی خانوم یعنی چی؟"
"خانم یعنی دختری که روی پای خودش مثل ما مردها می ایستد."
"ولی دور من هیچ خانمی نیست، همشون دختر هستند."
"سخت نگیر یک روز همشون بخوان و نخوان تبدیل به یک خانم می شوند."
"راستی چون بابا بزرگم زنده هست پس مامانم هم دختره!"

هر دو خنده مان گرفت و پسرک (نه دیگه باید بگویم مردک!) بهم گفت: "من خیلی وقته می خوام راجع به بابام با کسی صحبت کنم اما همه هی ساکت می شوند یا حرف را عوض می کنند. ولی من می فهمم که بابام مرده و می خوام یادش باشم و راجع بهش حرف بزنم. "

خیلی خودم را کنترل کردم که متوجه شرایط احساسی ام نشود. اصلا دچار یک دوگانگی شده بودم که نمی دونستم باید چیکار کنم و حتی نمی توانستم این دوگانگی را برای خودم تفسیر کنم تا بدونم چطوری باید با این پسر کوچولو برخورد کنم.

گفتم: "من می خواهم یک ماءالشعیر بخورم. تو هم می خوری؟"
گفتش: "ماءالشعیر تلخه. دوست ندارم"
گفتم: "با طعم میوه ای اش هم هست ولی مردها بهتره که ساده و تلخش را بخورند"
دوباره چشمانش برقی زد و گفت: "منم تلخ می خورم"

از سوپر مارکت نزدیکمان دو تا خریدم و کنار دوچرخه ها در پیاده رو روی زمین نشستیم. کاملا معلوم بود که مزه تلخ آبجو داره اذیتش می کنه ولی یک احساس خوب را در وجودش می دیدم که با سر کشیدن هر جرعه از آبجو در وجودش بیشتر و بیشتر می شد.

پایان
ببخشید... علاقه دارم ادامه این مطلب را دیگر ننویسم. واقعا ببخشید... فقط مردها و خانم ها متوجه حرف من می شوند.

پی نوشت: من یک دوست جدید پیدا کرده ام از خود راضی

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧