پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

و فرهاد در چنین روزی متولد شد

باب اول: و فرهاد در چنین روزی متولد شد
و امروز فرهاد از خواب برخواست و به اطراف نگاهی کرد و فهمید امروز را روزی دیگر همچون روزها نیست و بلکن! بسیار نیکوتر. پس شکر خدای برای تولدش به این دنیا بجا آورد و همی خرامید و خوش گذرانید و به اطرافیان و قومش گفت: اگر مرا دوست دارید، من شما را یک دانه بیشتر دوست می دارم. بلکن! اگر مرا دوست نداشته باشید، پس حداقل من شما را هنوز یک دانه دوست دارم.

اگر بالای پنج سال و زیر پانزده سال هستید، لطفا باب دوم وبلاگم را نخوانید. اگر خواندید، لطفا جنبه داشته باشید و حیوان آزاری نکنید.

باب دوم: جنایت علیه آفریده های خدا
تصویری را که در فتو وبلاگم مشاهده می فرمایید، تصویر نقاشی از خانه ای است که من در آن به دنیا آمدم و دوران کودکی خودم را در آن گذراندم. البته سعی کردم با همان حس دوران کودکی آن را به تصویر بکشم. تمامی اجزایی که در آن قید شده بخشی از خاطراتم را تشکیل می دهد که جدایی از آن محال است. آن زمانها منزل ما در محوطه ای از یک شهرک سازمانی بود که اطرافش پر از بیابان و جنگل مصنوعی و هزار چیز دیگر بود که برای من جذابیت زیادی داشت. از شکار قورباغه در نهرها و آبهای راکد گرفته تا فعالیت های باستان شناسی! و کلی کاسه و کوزه گلی شکسته از زیر خاک بیرون کشیدن که به مفت خدا هم نمی ارزید و هیچوقت گنجی را که در خواب می دیدم، پیدا نمی شد!
بعد از ظهرهای تابستان ترکه ای را از درخت می کندم و با یک آفتابه پر از آب به سراغ لانه مورچه های درشت قرمز می رفتم. خلاصه سیل که به لانه مورچه ها راه پیدا می کرد، دسته جمعی می ریختند بیرون و منهم با ترکه آنقدر روی زمین می کوبیدم تا تک تک آنها را به درک واصل کنم. خلاصه از کشته پشته می ساختم و شمارش شهدای مورچه ها قابل تخمین نبود. و این کار هر روز ادامه داشت و عجیب آنکه جمعیت آنها تمامی نداشت و من در فکر کشتن آخرین نفر آنها روزشماری می کردم. البته مورچه ها هم عملیات انتحاری اجرا می کردند و یک شب آنچنان در رختخواب یکی شان مرا گاز گرفت که عرعرم تا هفت خونه آنطرفتر رفت و هنوز خانواده محترم مسخره ام می کنند که یادته شیر گازت گرفت! ولی خداییش احساس مورچه فدایی که با تمام وجودش مرا گاز گرفته بود تا انتقام همنوعانش را از من بگیرد هنوز از یادم نرفته است. در نظر بگیرید یک مورچه آنچنان شما را گاز بگیرد که از دست شما خون جاری شود!
لانه زنبورها را جرات نمی کردم به تنهایی بروم و همیشه با یکی از برادران بزرگم به سراغشان می رفتم و با آتش زدن یک گونی و انداختن آن به کندوهای آنان، پس از لحظاتی هزاران زنبور گاوی قرمز به بیرون می ریختند و من و برادرانم با جاروهای پت و پهن خود، آنها را روی هوا شکار می کردیم. یکی، دو تا، صدتا و این جنگ همیشه ادامه داشت و گاهی آنها برنده بودند. هنوز سر کچل برادرم فرامرز که بابت مدرسه باید با نمره نمی دونم چند کوتاهش می کرد یادم نرفته است. لحظه ای که دهها زنبور زرد کله کچل او را نیش می زدند و من از پشت دیوار شیشه ای نظاره گر این صحنه دردناک بودم و هیچ کاری از دستم بر نمی آمد و فقط گریه می کردم. تا روزی که نوبت منهم شد و طی یک درگیری فوق العاده خفن، یک زنبور گاوی قرمز گنده آنچنان کنار چشمم را نیش زد که چشم چپم تا هفته ها باد کرده بود. ( اون کوچیکه با چشم ورقلمبیده زنبور زده، منم ) اینهم بماند بی پدر آنچنان زهرش را در جانم سرازیر کرد که از آنموقع به نیش زنبور مقاومت پیدا کرده ام و وقتی یک زنبور نیشم می زند بهش بک بیلاخ گنده نشون می دهم. چون نه دردم می گیرد و نه سوزش احساس می کنم، فقط کمی جاش قرمز می شود و می خارد و بعد از چند ساعت اثری ازش باقی نمی ماند.
به نظر شما اون دنیا می توانم امیدوار باشم هنوز به بهشت راهم بدهند یا اینکه باید یک فکری بکنم و تو همین دنیا بیخ ریشتان باقی بمانم. عمرا جهنم برو نیستم که تعارف نفرمایید. حالا لیس زبون دراز صدها قورباغه و نیش هزاران زنبور طلبکار را می توانم یک جوری تحمل بکنم ولی گاز اون همه میلیون مورچه که شوخی نیست. آدم می کشتم وضعم بهتر بود! خلاصه تعارف نفرمایید که جهنم برو نیستم.
علی الحساب که در انجمن های حمایت از حیوانات بصورت رایگان مشغول خدمت به چرنده و پرنده و بی مهره و بندپا هستیم. شاید خدا از گناهانمان بگذرد و اون دنیا گاز مورچه ای بیشتری تخفیف بگیریم...

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦