پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

ساروي کيجا گزارش مي دهد:

اي واي ،اي داد و بيداد ،ترا به خدا يکي به دادمون برسه، اين پسره ديگه داره ديوونم ميکنه، اين سرور و سالار (بخونين رئيس هيئت مؤسس)، ايشون خيلي از لحاظ فني ايراد داره ،نمي دونم چرا هر چند وقت يکبار هرموقع که دوزاري اين حاج آقا جا مي افته به بنده فلک زده گير مي ده که حتي آزارم به سوسکهاي داخل دفتر و آبدارخونه که در حال رژه رفتن هستن نمي رسه. خوب حالا يه مطلب گذاشتيم تو وبلاگت خسيس. آسمون که به هوا نرفته.
آخ اگه شما بدونين اين آقا چه گير سه پيچي به بنده بيچاره و ساير دوستان ميده خودتون هم صبح تا شب از خنده ريسه ميرين ،آخه ميدونين چيه اگه اين حاج آقا دررابطه با موضوعات کاري به اين بنده حقير گير بدن مساله اي نداره ولي ايشون در رابطه با مسائل شخصي من بهم گير مي ده، البته زبونم لال فکر نکنين مخ مي زنه، و پشتش غيبت کنين. نه بابا اين پسر شمالي بقول آقايون لاتها اصلأ تو باغ نيست. ولي بد هم نيستش ها يه تيليفوني به 110 بزنم بياد کاره 115 را براش انجام بده. فقط همش فکر مي کنه من در زندگي شخصي ام مشکل دارم و ايشون بايد حل شون کنه و مثلأ سوپر من يا کارآگاه گجت هستش و منم دختر کبريت فروش (هانس کريستين آندرسن). بنده خدا ولي زياد هم مقصر نيست و از کوچيکيش نمي دونم کي بهش گفته بايد به مردم کمک کرد و فکر کنم کتاب داستان زياد خونده، حالا اگه يکي کمک نخواد بايد چيکار کنه از دست ايشون راحت بشه.
واقعاٌ منم موندم اين والاحضرت با اين همه ادعاش چه مرگشه،بخدا قسم اگه بدونم اين آقا درحال دست وپا زدن با مرگ داره اين مزخرفها را ميگه والا به جون خودش قسم قول مي دم کارش نداشته باشم بلکه ميذارم با خيال راحت با مرگ دست و پنجه نرم کنه. درضمن حاضرم امضا بدم که بخاطر قدرداني از زحمات اين حاج آقا مراسم کفن و دفن شو خودم انجام بدم البته با فروش کتابها و کامپيوتر اون خدابيامرز هزينه هاش پرداخت ميشه.به جون همه شماها عزيزان جدي ميگم.
و اما سر فصلي ديگر در، گير دادن به ايشون که ديگه اينقده به بچه هاي انجمن و مردم کوچه و بازار بويژه به اين مدير کل ها با آبدارچي هاشون کليد نکنه. بله. ساروي کيجا با گزارشي از آبدارخونه پسر شمالي: نامبرده حتي وقت نداره ظرفهاي غذاشو يا حتي يه استکان چاي که مي خوره روبشوره ،والا بخدا قسم اگه شما جاي من بودين دق مي کردين يا اينکه اصلا اونو از انجمنتون اخراج مي کردين چند بار خواستم اخراج کنم ديدم که طفلکي به دست و پام افتاد وهي داره آه وناله ميکنه و ماهم طي يه جلسه اي که تشکيل داديم تصميم گرفتيم اين پسر يتيم رو به کسي بسپريمش که حداقل دست نوازش پدري به سرش بکشن البته خودم تصميم دارم هروقت که ازدواج کردم اين آقا پسر رو به فرزندخوندگي بگيرم .
حالا بذارين يه کمي ازظرفهاي نشسته اين آقا در آبدارخونه دفتر بگم :
واقعا بايد يه نمايشگاه لوازم خانگي تخصصي البته اونم نمايشگاه ظرف نشسته بذاريم واقعا پول خوبي از بابت اين نمايشگاه گير انجمن مون مياد که اونم خرج اين آقازاده صغير ميکنيم.ظرفهاي نشسته اين آقا مال عهد بوقه، اونم چي مال پريشب ،يه هفته پيش، يه ماه پيش، و حتي ده سال پيش! (دروغ که ليسانس و دکترا نمي خواد) يه چيز ديگه اينکه اين آقازاده از تنبلي شون رفته براي خودش ظرف يه بار مصرف خريده،واقعا جاي تأسف براي اين حاج آقاي مثلا تحصيل کرده وبا شرايط سني که هم سن و سال پدر بزرگ بنده ميباشند چنين کاري کنه.نظر شما چيه؟ اصلأ من يه مادر بزرگ دارم که مي خوام اونو براي اين اعلاحضرت درست کنم، پدربزرگ بنده 13 سال پيش عمرشو داده به اين جماعت ولي من براي يه بار هم که شده مي خوام تو زندگي ام کار خوبي بکنم اونم اينکه دل اين بنده فلک زده و سيل زده براي داشتن يه پدربزرگ لک زده، ولي با وجود بودن اين حاج آقا احساس ميکنم ديگه هيچ کمبودي در زندگي ام ندارم و اگه ايشون مي خواد کمک منهم بکنه بقول خودش (بخونين گير سه پيچ)، بياد آقازاده رو به عقد مادربزرگ خوشتيپ بنده دربياوريم، خوب چي مي شه پدربزرگ بنده رئيس بنده هم باشه در ضمن مادر بزرگ بنده هم ديگه بيکار نمي شه بجاي اينکه سر به سر عروسهاي بخت برگشته اش(بويژه عروس کوچيکاش که زورشون نميرسه)بذاره وهي خودشو خونه عروس يکي مونده به آخري پلاس کنه، پيش شوهرش مي شينه و به درد ودل اون گوش ميکنه که چه کتاب داستان هايي بچگيش خونده که اينجوري شده.
----------------------------------------------
نتيجه اخلاقي:
آهاي جوونا، اين پسره آدم بشو نيست. فردا هم اگه نذاشت پا تو دمپاييش بکنم و بنويسم، زنگ مي زنم 110 يا به مامانش اينا و خاله اش اينا.
----------------------------------------------
فرهنگ لغت ساروي کيجا:
کتاب داستان = همون کتابايي که آخرش نوشته:و به خوبي و خوشي سالها با هم زندگي کردند.يا نوشته:پايان
آبدارخونه = بانک تسويه حسابهاي پول چايي با ارباب رجوع



¤ کتابت در ساعت 9:36 به دست نازنين ساروي کيجا

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۱