پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

جمله قصار شخصی

باب اول: خوب اسفندماه هم شروع شد و یک ماهه دیگر تا سال جدید باقی نمانده. در خانواده ما جملات قصار شخصی جزو ضروریات زندگی محسوب می شود و هر کسی باید یک جمله ای در عمرش بگوید و تا آخرش هم پایش باقی بماند. خدا رفتگان شما را بیامرزد، پدر مرحوم من از سال 1357 که انقلاب شد، تکیه کلامش را بالاخره مشخص نمود و به همه گفت: عقل چیز شریفی است. حالا بعد از 28 سال که از انقلاب می گذرد، بالاخره منهم طبق روال فامیلی مان تکیه کلامم را به ضرب زور هم که بود از خودم بیرون دادم:
عمر چیز شریفی است!

باب دوم: کشور ایران به یمن درآمدهای نفتی از دهه سی شمسی رشد شتابانی را در اقتصاد و بخش های گوناگونی همچون کشاورزی، صنعت، بهداشت و درمان شروع نمود. محمدرضا شاه پهلوی در طی دوران حکومتش بدنبال رسیدن به کعبه مقصود خود که ژاپن دوم شدن ایران بود شاید بدون آنکه خود متوجه باشد اکثریت متوسط توانمندی را بوجود آورد که دیگر نیازهای معمولی آنان تامین شده بود و حال به دنبال ارضای سایر علاقمندی هایشان بودند. دانایی و قدرت اقتصادی مردم هر روز بیشتر می شد و آنان خواستار مشارکت فعال در تعیین سرنوشتشان و راه آینده کشور بودند. اما شاه ایران حتی حزب خود ساخته خودش یعنی حزب رستاخیز را هم زیاد جدی نگرفت و این طفل نوپا که بی گمان می توانست در این عرصه قدمهای خوبی بردارد به موجود عقب مانده ای تبدیل شد و این اکثریت توانمند و مرفه داستان ما ناگزیر بسوی گزینه های دیگر کشیده شدند. کاملا طبیعی است که اگر شما به فرزندانتان شام ندهید به اطمینان آنها شب را هم در منزل همسایه می گذرانند. گزافه نیست که بگویم اگر انقلابی در ایران بوقوع نمی پیوست حتی محمدرضا شاه در زمان کهولت سن هم شاید راضی به سلطنت پسرش نمی شد و همچنان خواستار قدرت مطلقه باقی می ماند. این دوگانگی در فکر شاه ایران که از سویی ایران را به کشوری قدرتمند تبدیل نموده بود و از سوی دیگر حضور مردم در صحنه سیاسی را قائل نبود، در نهایت منجر به انفجار سهمگینی شد که سرنگونی وی را هم رقم زد. هم اکنون بسیاری کشورهای پیشرفته همچون ژاپن و کشورهای شمال اروپا هستند که با وجود نظام پادشاهی در سرزمینشان توانسته اند موقعیت خود را در جهان کنونی ممتاز نگه دارند. چرا که قدرت سیاسی در دست عده ای خاص نیست و مردم از طریق پارلمان و سایر اهرم های دمکراسی در رهبری کشورشان نقش دارند.

کشور باستانی ایران که خداوند نعمت های بسیاری را برایش ارزانی داشته، در طی هزاران سال که از پیدایش آن می گذرد با سلسله های پادشاهی بسیاری روزگار را سپری نموده است. که بعضی از آنان پادشاهانی موفق بوده اند، اما ناموفق ها....  از یزدگرد آخرین شاه ساسانی که مغلوب عرب ها گردید تا سلسله صفویه که دین را دست آویز جنگ های خود با عثمانی قرار دادند و فقر و ویرانی را به مردم ایران ارزانی داشتند، دیر زمانی نمی گذرد! چه کسی می گوید ایرانیان حافظه تاریخی ندارند، هر کس می گوید غلط می کند. ایرانیان در کوره تاریخ هزاران ساله خود آبدیده شده اند، آنان آنقدر مکر و خباثت و دروغ و ریا و توطئه و حسادت و سایر اعمال شیطانی را از بیگانگان که چشم طمع به سرزمینشان داشته اند را شاهد بوده اند که دیگر به همه چیز واقف شده اند. ایرانیان با سال و دهه زندگی نمی کنند، آنان با سده و قرن روزگار را می گذرانند.

محمدرضا هم جدا از بقیه ایرانیان نبود، ایرانی بود که در عنفوان جوانی و در زمانی که کشورهای بیگانه خاک ما را تصاحب کرده بودند، به سلطنت رسید. او نمی خواست به یزدگرد سوم ( حمله عربها ) و سلطان جلال الدین خوارزمشاهی ( تهاجم قوم خونخوار مغول ) و شاه اسماعیل صفوی ( شکست از عثمانی در جنگ چالدران ) و حتی پدرش که نتوانست از هجوم انگلیس و روسیه به خاک کشور جلوگیری کند، هیچ شباهتی داشته باشد. قدرت، قدرت و قدرت مطلقه این چیزی بود که محمدرضا در سر می پروراند تا بتواند به آرزوهای دیرین خود برسد. ارتشی نیرومند، مردمی شاد، کشوری پیشرفته و سرفراز.
شاید جوانان این دوره هیچگاه شعار سلطنت پهلوی را تاکنون نشنیده باشند.
یکی برای همه و همه برای یکی!

و اینچنین بود که شاه داستان ما هیچگاه سرنوشتی همچون نیاکانش نیافت. در تاریخ ایران زمین بی گمان سرنوشت شاهان در خیانت اطرافیان و یا تهاجم دشمن و یا مرگ طبیعی به پایان رسیده است، اما سرنوشت محمدرضا منحصر بفرد بود. در باطن موفق و در ظاهر ناموفق، موفق بخاطر ایجاد مردمی مرفه و برخوردار از امکانات که باعث مدرنیته و توسعه بیشتر کشور می شد. و ناموفق چرا که همین اکثریت توانمند او را از اریکه قدرت و خودکامگی به پایین کشیدند. او راهی را رفت که در تاریخ ایران بدون تکرار بود و شاید دیگر تکرار هم نشود. در آخرین سخنرانی هایش به مردم گفت: من صدای انقلاب شما را شنیدم.
اما ارتشی نیرومند و مردمی شاد صدای او را نشنیدند.

ماهی دیگر تا نوروز باستانی 1386 باقی نمانده، پس بیایید خاطرات تلخ و خوش سال گذشته را نه، بلکه هزاران سال گذشته مان را دوباره مرور کنیم.

باب سوم: من نمی دانم چرا کار برعکس است چون از هر کسی در صدا و سیما خوشم می آید، بدبخت بطور کامل کن فیکون می شود، آخری اش هم این آقای هواشناسی بود که در آخر اخبار با اون لباس شیک و صحبت های بامزه اش راجع به هواشناسی خیلی حال می کردم. مثلا می گفت فردا باغچه هایتان را آب ندهید که قراره بارون بیاد یا ماشینتان را نشورین که گلی می شود. خلاصه مدتی است که خبری ازش نیست و بجایش چند تا خانوم با چادر و چاقچور می آیند و گزارش هواشناسی را می گویند که پوشش مشکی آنها هیچ سنخیتی با گفتن گزارش هواشناسی ندارد، حداقل مثل بقیه خانم های مجری اخبار، معمولی لباس بپوشند. به نظر من مجریان تلویزیونی مثل مجری های برنامه کودک باید ظاهرشان هم با نوع برنامه و گفتارشان تطابق داشته باشد تا مخاطبان بیشتری را جذب کنند.
البته نمی خواهم کسی دیگر به تیر غیب گرفتار شود اما بد نیست عصرها این مسابقه "ماه و مهر" برنامه کودک را ببینید، خیلی بامزه است. چون مجری اش به همه شرکت کنندگان به نحو بامزه ای جواب سوالات را می رساند که آدم از خنده روده بر می شود. بی شک مهارت مجری در صحنه گردانی این برنامه به طوری که بیننده نه تنها از دست وی عصبانی و شاکی نمی شود بلکه بخاطر مثلا رساندن جواب سوالات به شرکت کنندگان ........

وای...! نمی توانم منظورم را برسانم!!! فکر کنم کلمه کم آوردم......  لطفا به مونیتور خود دست نزنید، اشکال از وبلاگ من است!....   بذارین راحت تر و وبلاگی تر بگویم.....

ببین... طرف یک جوری جواب سوالات را می رساند که اصلا بیننده بدش نمی آد و بگه چه مسابقه لوسی، بلکه خیلی هم می خندین و احساس می کنین که باید اون حتما یک جوری کمک کنه و هر چی واضح تر کمک می کنه، شما بیشتر لذت می برید و می خندید...

آخیش... توانستم منظورم را برسانم.

در عمل مجری توانسته نکته منفی مسابقات تلویزیونی که شامل راهنمایی شرکت کنندگان است را به نوعی به بخش و سوژه ای از برنامه تبدیل کند که بیننده با آن همراهی و جزو لاینفک مسابقه بداند. این یعنی شهامت و ابتکار عمل در جذب مخاطب بیشتر که کمتر نظیرش پیدا می شود. به نظر من بی گمان مجری این برنامه توانایی های روابط عمومی و جذب مخاطبی را دارد که شاید تاکنون من در هیچ مجری تلویزیونی ندیده ام. یک چیز دیگر را هم بگویم، اینکه این مجری که داریم پشت سرش غیبت می کنیم از گذشته دور، مجری برنامه کودک است و یادمه چندین سال پیش همینطوری که پای تلویزیون نشسته بودم، به اطرافیانم گفتم: این خانم اینقدر مجری آروم و بی صدایی است که آدم پای تلویزیون خوابش می بره!

باب آخر: کسی نمی دونه چطوری این عادت مزخرف علامت تعجب گذاشتن (!) در وبلاگ را می شود از سر انداخت... چقدر بیمزه است، انگاری بلاگر می خواد یک جوری بگه: بابا بخندین یک چیز بامزه گفتم، حالا تو نگو که از این لوس تر شاید چیزی پیدا نشه

باب بعد از آخر: در راستای تقویت فرهنگ لمپنیسم، بدینوسیله عبارت رنگی و با فونت بزرگ زیر به عموم علاقمندان و فرهنگستان ادب کوچه و بازار پیشنهاد می گردد.

بابا جمع کن این چَپ و چوزت و برو سر زندگیت، بعد از یک ماه آمده تو وبلاگش از برنامه کودک نوشته.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥