پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

بازی وبلاگی

چند وقت پیش یک بازی وبلاگی از طرف مهروش ساروی کیجا به من پیشنهاد شد که هم عجیب و هم جالب بود و البته هم وحشتناک! یعنی اینکه شما باید پنج نکته از خودتان را که کمتر کسی از آن مطلع هست را در وبلاگتان بنویسید. خوب آدم وقتی فکر می کند می بیند که این موضوع خیلی وحشتناکه آدم صاف و پوست کنده بیاد راجع به مسائل خصوصی اش صحبت کند. حالا اگر رابینسون کروزوئه باشد خوب زیاد مشکلی پیش نمی آید اما برای کسی که کلی دوست و فامیل و آشنا دارد واقعا مشکله. در هر حال پس از کلی فحش که تو دلم نثار مهروش کردم، با خودم گفتم برای من که زیاد فرقی نمی کند و اصلا من که دوران معاصر را قبول ندارم و این وبلاگم را هم برای مردمان پنجاه سال دیگر دارم می نویسم، خوب پس زیاد برای من فرقی نمی کند که مثلا در سال دو هزار و پنجاه و پنج میلادی، خواننده وبلاگم بگوید: ای پسره بد!

خاصیت اول!: بطور کامل و بدون هیچ تخفیفی، کلمه "بخشش" در وجود من تعریف نشده است و نسبت به کسانی که به من، اطرافیانم و سایر مردم بدی می کنند، هیچ ترحمی را قائل نمی شوم حتی اگر پنجاه سال هم بگذرد و روحم به لقاالله پرتاب شده باشد هم روحم دست از سرشان برنمی دارد. مگر در صورتی که قبل از اینکه به سزای عملشان برسند! از کرده خوده پوزش بخواهند. که اصولا متوجه شده ام فقط وقتی طرف داره مجازات می شود، ننه من غریبم بازی در می آورد و تا قبلش به کارش افتخار هم می کند.

خاصیت دوم!: اوه اوه اولیش که خیلی خشن از آب درآمد بریم سر دومیش. بطور کامل و بدون هیچ تخفیفی فلسفه زندگی ام در عشق به همنوع خلاصه می شود و برایم سایر فلسفه هایی که دیگران در زندگی دارند، هیچ وقت مطرح نبوده است. مثلا برای بسیاری از افراد "پیشرفت در زندگی" یا "مال اندوزی" یا حتی "نزدیکی به خدا" خیلی مهم است، ولی برای من اینگونه عقاید زندگانی در همان فلسفه خودم تفسیر و تعبیر می شود. یعنی بطور مثال وقتی به همنوع خودم کمک می کنم، احساس می کنم خدا هم مرا بیشتر دوست دارد و حتی در زندگی پیشرفت بیشتری کرده ام و حتی پول بیشتری هم بدست خواهم آورد.... حال کردید با این فلسفه زندگی!!!
فقط حیف که من به دیگران کمک می کنم و دیگران به من کمک نمی کنند و این فلسفه این روزها خریداری ندارد، پس بیخود مثل من نشوید که کلاهتان پس معرکه است.

خاصیت سوم!: من از تعارفات معمول بویژه سر سفره غذا شدیدا متنفر هستم، فقط کافی است که چند بار بهم غذایی را تعارف کنند تا بطور کامل اشتهایم کور شود و در دلم هم از میزبان متنفر بشوم. پیش خودمون هم بماند چندین بار در حین صرف غذا وقتی متوجه شده ام که میزبان یا شخص دیگری با دیدن احساس ناراحتی من باز هم دست از مسخره بازی اش برنداشته است، با اجازه تان دو طرف سفره غذای روی میز را گرفته و به هوا بلند کرده ام و خلاصه سر و کله همه مهمانان را پر از خوراکی های سفره کرده ام. حالا این مسئله چه در مسافرت های دسته جمعی و چه حتی در میهمانی های رسمی فکر کنم تا بحال ده باری تکرار شده است و مجلس بهم ریخته است! راستش را بخواهید یکبار و دوبار تعارف منطقی است ولی وقتی طرف مثلا بشقاب خورشت را روی برنج شما خالی می کند یا یک ریز زر می زند و می گوید از این بفرمایید و از اون بفرمایید، من یکی که جلوی خودم را نمی توانم بگیرم و بعد از چند بار تذکر، حرکت تاریخی پرتاب سفره را با علاقه خاصی انجام می دهم!
البته علتش هم برمی گردد به اینکه وقت غذا خوردن هیچ دوست ندارم کسی بر و بر من را نگاه کند و بهتر است سرش داخل ظرف غذای خودش باشد. گیرم که مهمانش تعارفی هم باشد همان بهتر است که گرسنه از سر سفره بلند شود اما میزبان بیشتر او را تحت فشار قرار ندهد، شاید کسی دوست نداشته باشد که غذا بخورد یا شاید ناخوش باشد و بخواهد غذای خاصی را بخورد. در هر حال من اصلا تعارفی نیستم و به اطمینان اگر روزی منزل شما مهمان بودم مطمئن باشید مثل بچه آدم خودم غذایم را خواهم خورد و احتیاجی به نگرانی شما نیست.
بد نیست این را هم اشاره کنم که هر قدر شمالی ها اهل تعارف سر سفره نیستند، این مشهدی ها مادر آدم را سر سفره عروس می کنند. شاید عجیب باشد ولی هر وقت من شمال هستم چند کیلو چاق می شوم که فکر کنم بخاطر همین راحتی سر سفره هست و می توانم هر چه که بخواهم بخورم، در عوض در مشهد بطور کل سعی می کنم اصلا در این شهر حضور نداشته باشم چه برسد به آنکه مهمانی هم بروم! در تهران هم شکر خدا تعارفات سر سفره خیلی طبیعی است و زیاد به من سخت نمی گذرد.

خاصیت چهارم!: وقتی حادثه ای اتفاق می افتد، حالا هر چه که می خواهد باشد از تصادف خودرو گرفته تا سایر مسائل، در لحظات اولیه حادثه من خیلی خیلی خیلی می ترسم یعنی نمی دانم چطوری تفسیر کنم. در نظر بگیرید اگر شما هم حضور داشته باشید و بترسید به اطمینان من از شما صد بار بیشتر هول و هراس کرده ام و قدرت تصمیم گیری ندارم. یعنی کاملا قضیه دیدنی است. البته این خاصیت عجیب ترس من در اصل یک آرامش قبل از طوفان است! یعنی بعد از یک یا دو دقیقه که می گذرد، آنوقت کار برعکس می شود و چنان به فرد شجاعی تبدیل می شوم که سوپرمن هم جلویم لنگ می اندازد! خاطرم هست با تنی چند از دوستان شب هنگام در جاده شمال در حال مسافرت بودیم که خودروی روبرویی به ناگاه داخل دره عمیقی سقوط کرد و من از شدت اضطراب به راننده گفتم: تو رو خدا نگه ندار که من طاقت دیدن ندارم. راننده که خود جا خورده بود اما خودرو را نگه داشت. پس از لحظاتی همین آدم که داشت شلوارش را خیس می کرد! یک طناب به کمرش بست و رفت پایین دره که سرنشینان پاترول سقوط کرده را نجات بدهد!
در کل خودم از این اخلاقم خیلی می ترسم و آخرش فکر کنم کار دستم بدهد. حالا یا در همان مراحل اولیه ترس و اضطرابم مثلا یک حرکت اشتباه انجام بدهم و یا در مرحله دوم که شجاعتم گل می کند، خودم را راهی آن دنیا بکنم. همیشه وقتی از دست خودم خیلی عصبانی می شوم به خودم می گویم: خاک بر سر ترسویت بکنند سوپرمن!
برداشت پزشکی خودم اینست که هورمون اندروفین بدن من از شصت پایم در داخل بدن جاری می شود و تا به مغزم برسد کلی طول می کشد ولی وقتی میرسد دیگه کل بدنم آمادگی کامل را برای هر نوع حادثه ای دارد. برعکس دیگران که فکر کنم هورمون اندروفین شان از مغزشان ترشح می شود و در همان جا هم باقی می ماند.
اولین بار که پی به این خاصیت عجیبم بردم در دوران سربازی بودم، یادش بخیر فرمانده نظامی ام که از ترس من خبر داشت، همیشه به خوبی می دانست که باید در لحظات اولیه درگیری این باید خودش باشد که جانش را نجات بدهد تا در نهایت آجودانش که من باشم، یادش بیفتد که باید از جان فرمانده اش حفاظت کند. البته از زرنگی و تدبیر خاصش همیشه همان اول کار فریاد می زد: "سرجوخه فرار کن، من هوایت را دارم!" تا این اندروفین لعنتی من زودتر به مخم برسد.

خاصیت پنجم!: این بیشتر یک خبره تا یک خاصیت خصوصی، چون اکثر اطرافیانم از آن مطلع هستند. اینکه من قدیم ها خیلی پرحرف بودم یعنی از اون پرحرف های حرفه ای که کم و بیش شما با اینجور افراد دمخور بوده اید. خلاصه نمیدانم چه مرگی ام شده که قضیه برعکس شده و حالا بیشتر دوست دارم دیگران حرف بزنند و من فقط بنشینم و نگاهشان بکنم. یعنی برایم احساس مطبوعی شده که قابل وصف نیست. حالا اگر مخاطب دختر باشد که مطبوعی اش بیشتر هم می شود
از شوخی گذشته، مرد یا زنش مطرح نیست بلکه فهمیده بودنش مطرحه که آدم را خر در نظر نگیرد. مثل امروز صبح که یارو در صف نونوایی بهم گفت: اتفاقا خوب شد که نون را گرون کرده اند و مردم دیگه برکت خدا را اسراف نمی کنند!
جای شما خالی سر صبحی و ناشتایی کلی به حماقت بعضی مردم خندیدم. گریه اش هم باشه پنجاه سال دیگر می کنم که وضع مملکت را با این نقطه نظرات درخشان ملاحظه کنم.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥