پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

ای فضايی من

آمدم راجع به عشق بنویسم دیدم وبلاگم آنوقت می شود عین این وبلاگ های عشق و عاشقی که همش نویسنده وبلاگ و عاشق کذایی در حال نوشتن اشعار شاعران یا گریه و زاری هستش. چه می دونم سیب سرخی داشتم... سیب آبی داشتم... و سیب سبزی داشتم.... از نوع عشق های میوه ای یا گل سرخی داشتم... یاس آبی داشتم.... زنبق من کجایی!.... از نوع عشق های گل و گیاهی یا طوطی شکرریز من...  قناری خوش لحن من... گنجشکک اشی مشی!... از نوع عشق های پرندگی و انواع و اقسام دیگر که از بحث ما خارج است و شاید بعدا راجع به انواع این عشق ها که معشوق بدبخت را به موجود زنده یا مرده ای تشبیه می کنند، مطلبی نوشتم.

خلاصه گفتم که من چطوری عشقم را تشبیه کنم، گشتم و گشتم تا بالاخره پیدا کردم.
ای فضایی من! از اون بالاها یادت باشه اگر من معلوم نبودم حداقل به یاد من باشی. ( خوب فکر کنم دوزاری های همه آنتن داد ) بله، خانم انوشه انصاری اولین فضانورد ایرانی را می گویم. الآن واقعا بد دوره ای شده، راجع به این خانم با هر کی صحبت می کنم یا رگ حسادتش گل می کند و می گوید: آره پول زیاد این حرف ها را هم دارد! یا رگ فمینیستی از نوع ایرانی اش می زند بالا و می گوید: نخیرم ایشون امریکایی هست و ایرانی نیست! و خلاصه در این چند هفته با انواع و اقسام رگ و ریشه ها مواجه شدم که از همه خنده دارترش این بود که یک نفر گفت: این خانم اصلا ایرانی بودنش را هم ننگ می داند!!! ( این آخری بد نیست به فتو وبلاگ من یکسر بزند تا پرچم ایران را روی بازوی خانم انصاری ببیند )

اینجا بود که با خودم گفتم: فرهاد یافتم... یافتم... این همان دختری است که باید عاشقش بشوی! واقعا چرا باید ما وقتی خودمان به جایی نمی رسیم، پیشرفت دیگران را هم نفی کنیم. چون ما پولدار نشدیم یا تحصیلات درست و حسابی نداریم یا با همسر موافق میلمان ازدواج نکرده ایم، باید دیگران هم مثل ما بشوند. به نظر من فرهنگ کوچه و بازار ما باید با یک بمب اتمی از همان نوع هیروشیماییش منفجر شود تا بفهمیم کجای دنیا ایستاده ایم. غیر از خودمان حاضر نیستیم هیچ بشری را ببینیم حتی هموطن خودمان را، حتی به یک درخت، سنگ و کلاغ هم داریم حسادت می کنیم. کافی است که در امریکا یک گردباد تورنادو بیاید تا بگوییم جانننننننننم! عذاب خدا را باش! یا در خاور دور، تسونامی بیاید و بگوییم اووووووف! خدا چه حالی به این توریست های خوشگذران داد. شاید سعدی هم اگر در عصر ما زندگی می کرد، در جا شعری می سرود و می گفت: بنی آدم اعضای یکدیگرند   که در آفرینش فقط من گوهرم!

من اینجا راجع به بیوگرافی انوشه انصاری چیزی نمی نویسم، چرا که در خیلی از اخبار ،سایت ها و وبلاگ ها راجع به وی نوشته اند، حتی در دائره المعارف ویکی پدیا هم یک صفحه دارد. فقط خواستم بگویم اگر به جایی رفتید و دیدید طرف دارد حرص می خورد که چرا این خانم به فضا رفته، زیاد سخت نگیرید. حسادت است و کاریش هم نمی شود کرد. نمونه هایش را یک پزشک عزیز در اینجا جمع نموده است ولی اگر روزی انوشه خانم سر و کله اش این طرفها پیدا شد و وبلاگم را خواند، بداند که من بعنوان یک ایرانی هم عصر و حتی هم سن با او، به چنین هموطنی افتخار می کنم.

افکار امثال من، انوشه و سایر بچه های همسن و سال ما در دوره کودکی با فیلم ها و سریال های تلویزیونی چندی همچون سریال پیشتازان فضا که راجع به سفرهای فضایی بود، شکل گرفت. در دوره ما دیگر کسی نمی خواست فقط دکتر و مهندس بشود. دوره کودکی ما مصادف بود با عصری که بچه ها دوست داشتند فضانورد و زیست شناس شوند یا به قطب شمال و جنوب مسافرت کنند و خیلی از کارهای نکرده و نشده را به منصه ظهور برسانند، افسوس که گردباد کینه و حسد وزیدن گرفت...

شاید من و شما پول لازم را برای سفر به فضا نداریم اما برای من حداقلش این بود که داستانی تخیلی در مورد فضا و کره زمین را در بیش از صد صفحه نوشتم و شاید روزی بر پرده سینما آن را خواهید دید. امیدوارم شما هم به آنچه علاقه دارید، برسید. من مطمئنم که قرن ها بعد و حتی ده ها سال بعد، افرادی این مطالب را خواهند خواند و در ذهن خود نام بسیاری از ما ایرانیان این عصر را بر زبان خواهند آورد که کارهای بزرگی انجام داده ایم. ( البته نه مثل من که داستان تخیلی نوشته ها )

در انتها ببخشید اگر عشق و عاشقی ما هم با دیگران فرق می کند.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٥