پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

عملیات یا پیتزا

امروز می خواستم چند تا برنامه نرم افزاری برای ویندوز معرفی کنم ولی چهارشنبه گذشته یک اتفاق وحشتناک افتاد که دلم نمی آید آن را برایتان تعریف نکنم. وحشتناکی قضیه در این هست که یک گربه از همین گربه های آش و لاش و دزد محل، زدش من و چهار تا از دوستانم را جر و واجر کرد و رفت پی کارش!
راستش من با یک شرکت کامپیوتری بصورت پاره وقت همکاری می کنم که بچه های خیلی خوب و گلی هستند یعنی از آن دختر و پسرها که آفتاب و مهتاب ندیده اند و خیلی محترمانه از پشت میز و صندلی دانشگاه وارد بازار کار شده اند و غیر از کارشون و عروسک های در اطاق خوابشون دغدغه ای دیگر ندارند. ( البته هنوز خبر ندارند که من وبلاگ می نویسم و گرنه با این چیزی که نوشتم فکر کنم پوست به کله من نگذارند). خلاصه بعضی روزها ناهار را دور هم هستیم و واقعا جو صمیمی دارند که حسرتش را می خورم چرا در گذشته با چنین بچه هایی آشنا نشده بودم. بگذریم، مدتی قبل یکی از این گربه های محل راه آبدارخونه شرکت را پیدا کرد و خلاصه دو سه بار یک حال حسابی به غذاهای بچه ها که از خونه می آوردند یا چیزهای دیگر می داد و دلی از عزا درمی آورد. تا اینکه...
چهارشنبه بعد از ظهر من و این چهارتا همکارم تا ساعت سه بعد از ظهر کار کردیم و قرار شد ناهار را هرکسی به خونه اش برود. از درب پشتی پاساژ وارد خیابان خلوتی که بود شدیم و پیاده داشتیم تا یک خیابان اصلی را می رفتیم تا از هم جدا بشویم. عین لشگر شکست خورده از زور گرما و گرسنگی و خستگی کار، هیچکس نای حرف زدن نداشت. ناگهان چشممان به آقا گربه یا خانم گربه دزد ذلیل مرده افتاد که در آن خیابان گرم و خلوت زیر سایه درختی دراز به دراز لم داده بود و داشت عشق دنیا را می کرد. بی پدر معلوم بود که برعکس ما شکمش هم سیر است (دیدین وقتی گربه شکمش سیره چه جوری چشماشو نازک می کنه!)
خلاصه مهناز یکی از خانم های همکارم گفت: دلم می خواد همینطوری که خوابیده همچین بزنم زیر شکمش تا تلافی اون نصفه پیتزایم را دربیاورم!
علی آقای گل هم اضافه کرد: خیابون که خلوته و کسی هم ما را ندیده، پس بهتره دست بکار بشویم!
یکی دیگه از بچه ها هم در حالیکه کیفش را کنار خیابان می گذاشت، اضافه کرد: عملیات با اسم رمز "یا پیتزا" و همینطور که پیتزا پیتزا را به صورت تکنو می خواند، دنبال یک چوبی یا میله ای می گشت تا در هنگام حمله دست خالی نباشد.
من که در بچگی ام دستی در زدن گربه داشتم و از طرفی سال ها است که دست از اخلاق بد حیوان آزاری ام برداشتم، قبل از اینکه بتوانم یک سخنرانی در ارتباط با حفظ حیات وحش بکنم. عین چهار تاشون آرایش جنگی گرفتند و گربه مادر مرده در محاصره یک برنامه نویس، یک گرافیست، یک مهندس شبکه و یک برنامه نویس عشق SQL SERVER قرار گرفت. یکی از دخترها با اخم به من فهموند تا دیر نشده به جمعشان بپیوندم. از یکطرف دلم برای گربه سوخت و از یکطرف دلم برای اینها می سوخت که می خواستند شر این متجاوز را حداقل مدتی از آن دور و بر کم کنند.
قبل از اینکه تصمیم بگیرم، حمله آغاز شد و یکی از پسرها به سمت گربه یورش برد ولی پشت بوته ها کیسه زباله پر از آشغال را ندید و پایش روی آن رفت و لیز خورد و با قسمت تحتانی بدن مبارکش خورد زمین. گربه به سمت دیگر آمد فرار کند که لگد خانم برنامه نویس هم خطا رفت و پنجول های ناز گربه مانتوی خوشگلش را جررررررررررر دو تیکه کرد! عشق SQL SERVER آمد به کمک دختره برود که اصلا نمی دانم یک آن چه اتفاقی افتاد و هردوتاشون کنترل شان را ازدست دادند و داخل جوی پر از لجن کنار پیاده رو افتادند. نفر چهارم هم که خانم گرافیست بود چنان کیش کیش راه انداخته بود که انگار کبوتری یا گنجشکی را می خواهد بترساند. گربه که تازه پی به قدرت اتمی اش! برده بود همچین خواست از بغل خانم گرافیست رد بشود و اصلا هم قصد حمله نداشت که جیغ خانم گرافیست و سپس کاهش فشار خون و دراز به دراز گرافیست ما روی خیابون اسفالت افتاد.
اصلا همش در چند ثانیه اتفاق افتاد و من همینطور هاج و واج مونده بودم که بابا ما این همه گربه زده ایم و اینچنین صحنه ای را ندیدیم. از شدت عصبانیت سر به دنبال گربه گذاشتم و با کیف چرمی و کت در یک دست و چوب بلندی در دست دیگر! همینطور داشتم دنبالش می دویدم که یک لحظه به خودم آمدم و دیدم مردم اطراف دارند به این قیافه مضحک من می خندند. خلاصه گربه فرار کرد و من هم برگشتم ببینم بچه ها حالشون چطوره.
در کل خسارت های این عملیات به شرح زیر می باشد:
1- ضرب دیدگی قسمت تحتانی یک مهندس شبکه
2- پاره شدن و بالطبع کوتاه شدن حداقل بیست سانت از مانتوی یک برنامه نویس
3- به لجن کشیده شدن برنامه نویس فوق الذکر به همراه یک عشق SQL SERVER
4- هزینه های درمانی و غذایی ( آبمیوه رانی ) جهت کاهش فشار خون دو نفر از صندوق مالی پروژه نرم افزاری که تیم فوق الذکر بر رویش کار می کنند.
5- آبروریزی و هتک حرمت و حیثیت از پنج نفر در جلوی دیدگان همسایگان که بخاطر سر و صدا به خیابان آمده بودند.
6- استرس و ناراحتی قلبی گربه بینوا و یکسری چیزهای دیگه...

این را هم اضافه کنم که فردایش پنجشنبه هیچکدامشون شرکت نیامده بودند. حالا نمی دانم از خجالت روی هم بود یا بخاطر صدمات وارده!

پانوشت: یادم رفت راجع به پست قبلی ام یک توضیح کوچولو بدهم. می خواستم بگویم من آملی نیستم ولی وقتی پایش بیفتد حاضرم خاک پای حتی یک روستایی آملی را هم سرمه چشم کنم.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ امرداد ۱۳۸٥