پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

من و فوردتانوس رستم

از قدیم گفته اند ادب از که آموختی، از بی ادبان. منهم برای اینکه شما غنچه های این آب و خاک کمی با ادب بشوید، یکی از خاطرات دوران نوجوانی و بی ادبی ام را برایتان تعریف می کنم تا حداقل مثل این وبلاگ های مطهر نشوم که نویسنده هایشان همش از فضایل اخلاقی و حسن سلوک و غیره داشته و نداشته شان سخن سرایی و مدیحه سرایی می کنند.
بگذریم داشتم می گفتم... آره خلاصه جوونی بود و هزار شر و شور، البته خداییش من بچه خوبی بودم ولی نمی دونم چه مرگم بود که وقتی با پسرخاله یا پسرعمویم همنشین می شدم. آخرش را خدا بخیر باید می کرد.
و اینچنین بود که در یک بعد از ظهر جمعه گرم تابستانی درحالیکه پسرخاله من در بیمارستان مدائن تهران بستری بود (علتش برمی گشت به یک شیطنت که شاید بعدا بگویم!) من و پسرعمویم از ولنجک به قصد عیادت پسرخاله من به راه افتادیم. آقا و خانومی که شما باشید نمی دونم این سرازیری تند خیابان پسیان در زعفرانیه را دیده اید یا نه؟ از بالای خیابان که داشتیم قدم می زدیم تا بیاییم اول خیابان ولیعصر تا تاکسی بگیریم. یک خودروی فوردتانوس سبز و تمیز که معلوم بود تازه شستنش هم در سرازیری خیابان پارک بود. من هی به پسرعمویم اسی گفتم: "اسی چقدر شرط می بندی من از صندوق عقبش بروم بالا و از روی سقف طی طریق بکنم و از کاپوتش هم بیایم پایین." بماند که این ماشین های فورد تانوس خیلی فنرهای خوابیده ای دارند و اصلا در اون سرازیری خیابان پسیان بدجوری آدم را وسوسه می کرد که از صندوق عقبش بالا برود! (درس اول: ببینید این اولین وسوسه شیطون بود ها، حالا بقیه اش را بخوانید تا ادبتان بالاتر هم برود!)

پسرعمو جان هم با شیطان رجیم همراهی کرد و وسوسه کارساز شد. قدم اول روی صندوق عقب همانا و لحظاتی بعد درنوردیدن سقف ماشین با صدای وحشتناک سقف فلزی هم همانا و از وسط برف پاکن ها تشریف فرمایی بر روی کاپوت و سپس نزول مجدد به خاک پاک شمیران هم همانا! حالا تو نگو که صاحب ماشین داره از پشت پنجره منزلش به ماشین شسته وتمیزش نگاه می کند و چایی بعد از ناهارش را قلپ قلپ می خورد.

چند قدمی از ماشین دور شده بودیم و هروکر و قهقهه مان به هوا بود که دیدیم یک نفر که دقیقا هیکل رستم و قد بچه غول در کارتون سندباد را داشت ( خدا و پسرعمویم شاهده که از این گنده تر آدم من یکی که ندیده بودم) با عجله از منزل آمد بیرون و به سمت ما یورش آورد. منم دیدم هوا فوق العاده پس هستش و الفرار! پسرعمو اسی که الله وکیلی دل و جرئتش از من بیشتر بود و البته گناهکار هم در این حادثه شناخته نمی شد فرار نکرد ( حالا گیریم گنهکار نبود ولی نمی دونم چرا از اون هیکل گنده طرف هم خوف برش نداشت، باید از خودش بپرسید شایدم خشکش زد و من به حساب شجاعتش گذاشتم ) و طرف هم سر به دنبال ما گذاشت، خلاصه من بدو آهو بدو، ببخشید من بدو رستم بدو. طرف دید دستش به من نمی رسد و از همان فاصله دور شروع به دشنام دادن کرد. (درس دوم: ببینید غنچه های گلم هیچوقت سیگاری نشوید که موقع دویدن نفس کم بیاورید و نتوانید دنبال بچه های شیطون بدوید، بعد مجبور می شوید که تازه دهنتان را هم با الفاظ بد پر کنید و تو اون دنیا در جهنم سوسک می ریزن تو دهنتون)

خلاصه طرف بی خیال شد و منهم در حالیکه فاصله قانونی را رعایت می کردم تا به چنگ رستم نیفتم شروع کردم به خواندن روضه گ ه خوردم و غلط کردم تا طرف بی خیال بشود. بعدش که دیدم طرف کمی آرام شده و کنار پسرعمویم ایستاده است، یواش یواش با همان حالت خضوع و خشوع به سمتش رفتم. فاصله از حد قانونی گذشته بود که طرف دوباره با دیدن شکل و شمایل لاغر مردنی من و اون کاری که کرده بودم دوباره  آمپر چسبوند و البته یک حرکت عجیبی کرد که در تاریخ ثبت شد، یعنی بجای اینکه به سمت من بیاید در زیر نگاههای متعجب من و پسرعمویم به سمت خانه اش دوید. و البته پس از لحظاتی در حالیکه با یک پیچ گوشتی بزرگ که در دستش برق می زد دوباره به سمت من حمله ور شد و جریان من بدو رستم بدو تکرار شد. در حالیکه من و پسرعمویم متعجب این بودیم که اون با هیکل گنده از چی ترسید که دست خالی به جنگ من مردنی نیامد.

برای بار دوم شکار اینجانب به درازا کشید و رستم دست خالی برگشت پیش اسی و دوباره پیشروی من به سمت آنها آغاز شد و البته با همان خضوع و خشوع و حرفهای قبلی بعلاوه اینکه اجازه بدهید تا خسارت را پرداخت کنم (بماند که ماشین هیچ چیز نشده بود و فقط انگاری من بجای ماشین روی مخ یارو راه رفته بودم که آروم و قرار نداشت) خلاصه پسرعمو جان طرف را آروم کرد و من به پیش آنها رفتم. لحظاتی به معذرت خواهی گذشته بود که به انگار ناگهان مخ یارو دوباره فیلم حادثه را برایش پخش کرد و دیدم رگ گردنش زد بالا و قبل از اینکه بتوانم استارت فرار را بزنم، رستم در یک حرکت ناجوانمردانه دست انداخت به سمت ریسپانسیبل! من و منهم از ترس کمی باسن را به عقب کشیدم و رستم فقط توانست فاق شلوار من را به چنگ آورد، یعنی می توانم بگویم تا مقطوع النسل شدن بنده سانتیمتری فاصله نبود. ( خدا پدر و مادر شلواردوزهای آن ایام را بیامرزد که شلوار گشاد مد بود )

بجای صورت مرگ، در یک لحظه چهره معصومانه کودکان احتمالی و قیافه همسر احتمالی آینده ام را در لباس عروس جلوی دیدگانم دیدم و احساس کردم تا آغا محمد خان قاجار شدنم راهی نیست. چنان نعره های جانسوزی سر دادم که پسرعمویم با اینکه در جریان نبود فکر کرد واقعا رستم "ریسپانسیبل" ما را کنده است و او هم در یک حرکت انتحاری و برای کمک به زن و فرزند آینده من با پاره آجری به سمت طرف حمله کرد. رستم که پاره آجر را دید بی خیال ما شد و از ترس!!! به خانه اش فرار کرد. بله به همین سادگی...
اسی از من پرسید: چیزیت شد؟
گفتم: نه فاق شلوار به دادم رسید!
گفتش: فکر کنم پس برای طرف اتفاقی افتاد، نکنه تو مال طرف را کندی؟!
گفتم: نه بابا فقط خانواده آینده من مدیون تو شدند و بس.

خلاصه پند آخر منهم اینست که از هیکل گنده نترسید ولی خوب به ریسکش هم نمی ارزد!!!

در هر حال غائله به خیر و خوشی پایان یافت و رضایت طرف را جلب کردیم. ولی از بد شانسی من  صبح ها رستم مسیر کارش با من یکی بود. یعنی از سمت خیابان پسیان شمیران به سمت میدان ولیعصر و روزی از روزها بالاخره در ترافیک کند چهار راه پارک وی در حالیکه در تاکسی نشسته بودم دوباره رستم  را که در فوردتانوسش نشسته بود دیدم. هرکاری کردم جلوی خنده ام را بگیرم نشد که نشد و رستم با دیدن چهره من از شدت عصبانیت در همان ترافیک، ماشینش را رها کرد و به سمت من هجوم آورد. آقا و خانومی که شما باشید نفهمیدم چطوری از تاکسی بزنم بیرون و از لای ماشین ها فرار کنم. خلاصه این کارتون تام و جری چند ماهی ادامه داشت...

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٥