پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

داستان ملاقات در زمان نهايي

مرد جوان دستی به ابروی چپش کشید و محلی را لمس نمود که جای هیچ زخمی بر آن نبود و به انگار با لمس آن احساس خوشایندی به وی دست داد. نگاهش را از تبلیغ بالای وبلاگش که معرفی جشنواره وبلاگ نویسی پرستاری بود گرفت، به یاد مانیا افتاد که علاقه زیادی به داستان خواندن دارد و دفعه قبل در حقش بدقولی کرده بود و داستانش را نیمه تمام گذاشته بود و مانیا را رنجیده خاطر کرده بود. با اینکه خوابش می آمد ولی شروع به تایپ داستان جدیدی کرد.
==========

یکی بود یکی نبود، پسرک در میان شکاف تخته سنگ به سختی خودش را در زیر نور کم سوی مهتاب مخفی می نمود، باریکه ای خون از آستین دست چپش بر روی شلوار نظامی اش می ریخت که از بدشانسی اش در فرار از دست ترکش های انفجار حکایت می کرد. موج انفجار منگش کرده بود و احساس تنفر شدیدی نسبت به دشمن اطرافش داشت. خیالش بابت حال فرمانده و همرزم دیگرش آسوده بود چون در همان نور کم سوی مهتاب دیده بود که آن دو نفر از مهلکه و کمین دشمن گریخته اند و تنها وی که به قصد پوشش آن دو میدان را خالی نکرده بود در کمین گرفتار شده بود.

صدای آواز زنی که ترانه "مرا ببوس" را می خواند در سکوت شب به گوش می رسید، هر لحظه صدا به او نزدیکتر می شد، تا جایی که شاید چند متری با تخته سنگ او فاصله نداشت. پسرک سرباز می دانست که شاید دشمن در پی پیدا کردن او هست و تخته سنگ بهترین پناهگاه او در این کوهستان خوف انگیز تلقی می شود، اما احساس تنفر شدید، آخر کار دستش داد و در حالیکه به آهستگی سرنیزه را به نوک اسلحه اش کار می گذاشت از شکاف تخته سنگ خارج شد،  انگشتش بر روی ماشه مسلسل بود و همچون یوزپلنگ فرزی به سمت صدا یورش برد.

به ناگاه با صحنه غریبی مواجه شد، دخترکی که شاید از او لاغرتر به چشم می رسید و لباس چریکی بر تنش بود، در چند متری اش دیده می شد. او انتظار دشمنی با اندام ورزیده و رشید را در سر می پروراند. دخترک پشتش به او بود و متوجه هجوم بی سر و صدای سرباز جوان نشده بود. سنگی از زیر پای سرباز غلطیدن گرفت و دخترک رویش را برگرداند. ولی به انگار دیگر دیر شده بود و او در جا خشکش زد. در مقابلش سربازی زخمی را می دید که صورت و دست چپش خونین بود و با دست راستش به سمت او نشانه گرفته بود.

لحظاتی در سکوت گذشت و در نهایت دختر چریک که کنترل اعصابش را به دست آورده بود،  گفت: "تو بردی! پس چرا شلیک نمی کنی؟"

سرباز جوان در حالیکه لب های خود را بهم می فشرد، به سکوت ادامه داد و دختر چریک که جانی تازه گرفته بود ادامه داد: "گفتم چرا شلیک نکردی"

سرباز جوان که خسته و بی رمق به نظر می رسید بر روی دو زانو به زمین نشست و گفت: "برو گمشو!" دخترک نگاهی با ترحم به سرباز انداخت و گفت: "صورت و دست چپت خونریزی دارد، بگذار کمکت کنم!" سرباز با لحن عاجزانه ای گفت: "بخاطر خدا برو و مرا تنها بگذار"

نوری زیبا در کنار دخترک به چشم می خورد و هر دو آنان برای لحظاتی محسور زیبایی آن نور شده بودند. سرباز با اشاره سر به سمت نور گفت: "تو هم این را می بینی، این نور چیه؟"

دخترک بهت زده در حالیکه به نور خیره شده بود و از زیبایی آن دچار رخوت خاصی شده بود، احساس همدردی عجیبی را در خود نسبت به سرباز جوان که لحظاتی پیش بر روی او شلیک نکرده بود می کرد، به آهستگی باند پانسمان سفیدی را از کیف همراهش درآورد و به سمت او دراز نمود. سرباز از جای خود تکان نخورد و تنها گفت: "تو چریکی یا پرستار؟"

دخترک لبخند کوچکی زد و گفت: "هم چریکم و هم پرستار ولی الآن فقط پرستارم" سپس اسلحه اش را به زمین گذاشت و گفت: "حالا اجازه می دهی که پانسمانت کنم؟"

سرباز با لحن تردیدآمیزی گفت: "ولی من فقط سربازم و نمی توانم به تو اطمینان کنم"

دخترک کمی به او نزدیکتر شد و زیر چشمی نام و مشخصات سرباز جوان را از روی اتیکت لباسش خواند و باند زخم بندی را به سمت او انداخت و به آهستگی و بدون آنکه رویش را برگرداند از سرباز زخمی دور شد.
==========

سالها می گذشت، دیگر خبری از جنگ نبود، ترافیک عصرهنگام تهران به پایان رسیده بود، باران ملایمی شیب خیابانهای شمیران را خیس کرده بود و سه جوان سرخوش و خندان در داخل پراید سفیدرنگی ره می سپاردند، به ناگاه موتورسیکلتی به جلوی آنان پیچید و راننده جوان خودرو در جهت عدم تصادف، فرمان را منحرف نمود اما خیابان خیس کنترل خودرو را از وی گرفت و لحظاتی بعد پس از تصادم با یک درخت و تیر چراغ برق، خودرو واژگون گردید.

راننده و سرنشین عقبی صحیح و سالم بودند اما سرنشین جلویی پراید ضربه شدیدی به سرش وارد شده بود و بالای ابروی وی نیز پارگی شدیدی داشت که تمام صورت او را پر خون کرده بود.

در بیمارستان در حالیکه خانم پرستاری زخم صورت جوان را موقت پانسمان می کرد تا برای عکسبرداری از سرش بتواند حاضر شود و سپس صورتش را درمان کنند، نام و نام فامیل جوان را پرسید. جوان سرش شدیدا تیر می کشید و چشمانش سیاهی می رفت اما توانست به آهستگی نامش را بر زبان آورد. پرستار دوباره نام وی را پرسید، یکی از همراهان بیمار با عصبانیت گفت: "خانم مگر کری! حالا اسمش را بعدا در پرونده ثبت کن" جوان مجروح که سر و صداهای اطراف را به سختی می شنید دوباره نامش را با صدای بلندتری بر زبان آورد.

پرستار که از برخورد تند همراهان ناراحت شده بود و احساس می نمود که ممکن است مشکلی بوجود بیاورند، از آنان خواست که اطاق را ترک کنند ولی منظور دیگری را هم در سر داشت و سپس به آهستگی در گوش بیمار گفت: " صورتت خونریزی دارد ولی مثل دفعه قبل دست چپت زخمی نشده، امیدوارم این دفعه بگذاری که کمکت بکنم!"

جوان که بخاطر ضربه مغزی در حالت گنگ و مبهمی قرار داشت، صدایی آشنا و عباراتی آشناتر از آن را شنید، بسختی چشمانش را باز نمود و به چشمان پرستار خیره شد. دقایق به کندی می گذشتند. خاطرات گذشته در مغز هر دوی آنان همچون یک فیلم پر سرعت به چرخش درآمده بود. جوان گفت: "نه امکان ندارد، باورم نمی شود، دوباره تکرار کن"

اما ضربه مغزی جوان نگونبخت را به شدت بیحال نموده بود و تنها از میان صحبت های پیوسته و تند پرستار جوان، تنها کلماتی همچون معرفی خود و دستگیری و سپس آزادی از زندان را متوجه شده بود.

در کنار اطاق، نور زیبایی ظاهر شده بود و ملک الموت فرشته خدا خود را آماده می نمود تا لحظاتی بعد روح جوان را با خود به آسمان ها ببرد. جوان به پرستار گفت: "چه نور قشنگی! اصلا چشمهایم را اذیت نمی کند" پرستار به گوشه اطاق نگاه کرد و گویی او هم متوجه شده بود. پرستار جوان دو زانوی بر روی زمین نشست و اشک در چشمانش حلقه زد و بدون اینکه صدایی از دهانش خارج شود، کلماتی را بر زبان می آورد.

جوان دیگر صدای پرستار را نمی شنید و تنها همهمه عجیبی به گوش می رسید. به ناگاه صدایی دلنشین فضای اطاق را پر کرد.

"بار گذشته در حالیکه باید بدن تو پر از گلوله های سربی این شخص می شد و من جانت را می ستاندم و روحت را با خود به آسمان ها می بردم، در آخرین لحظات سرنوشت دیگری برایت رقم خورد. بار گذشته دعای تو نیز در حق این جوان اجابت شد و این جوان از جراحات و زخم های مهلکش نجات پیدا کرد و حال که یکبار دیگر دفتر عمر این جوان به پایان رسیده، این بار نیز دعای تو مورد قبول خدا واقع شده و من از جان این جوان می گذرم!"

نتایج عکسبرداری هیچگونه عارضه مغزی را در سر بیمار نشان نمی داد و جوان ساعاتی بعد با پای خود از بیمارستان خارج شد.

صبح هنگام بود، کارمندان شیفت شب گذشته و شیفت صبح در حال جابجایی بودند، پسر جوان دسته گلی زیبا را بدون نام و نشان بر روی میز بخش اورژانس بیمارستان گذاشت. یکی از مراجعین بیمارستان با بی تفاوتی که از خود نشان می داد از او پرسید: "این دسته گل بابت چه چیزی است؟" و پسر جوان هم خونسرد و با لبخند دلنشینی گفت: "چیز خاصی نیست، فقط تلاش یکی از پرستارهای اینجا باعث شد رحمت خدا شامل حال یکی از بیماران بشود و از مرگ حتمی نجات یابد" و در حالیکه تعجب را از چشمان فرد مخاطب می خواند، ادامه داد: "تعجب نکن، گفتم که چیز خاصی نیست، فقط باید بهش ایمان داشته باشی"
==========

مرد جوان دوباره دستی به ابرویش که جای هیچ زخمی را نشان نمی داد کشید و سپس کلید پابلیش سایت پرشین بلاگ را فشرد.

پایان
بیستم تیرماه 1385
فرهاد پیروی

تقدیم به همه پرستاران دنیا
تقدیم به مانیای قصه خوان
تقدیم به دختر پرستار داستان

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٥