پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

شنبه، 11 اسفند 1366 !!!

۱۸ سال پیش در چنین روزی (برگی از دفتر خاطرات جوانی) -بخش چهارم (من و علی و دختر سبزه رو با کمی سس جن و الاغ و گاری!)

تابستان 1366 - پاسگاه ژاندارمری شهید سالاری -کویر عمرانی گناباد
سحرگاهان بود که از خواب بیدار شدم، هوا تاریک و روشن بود و نفسم به سختی گرفته بود و در خواب احساس بختک گرفتگی پیدا کرده بودم. راستش همخدمتی های من در اینجا عجیب به جن و بختک اعتقاد دارند و نمی دونم چه مرگی هست که هر وقت می خوابیم بعضی اوقات احساس می کنیم که یک نفر بر روی سینه ما نشسته است و شدیدا آدم احساس خفگی می کند. چند وقت پیش که اینقدر کار بالا گرفته بود که بچه ها وقتی پست بعدی خود را برای نگهبانی پاسگاه و جاده از خواب بلند می کردند، مدتی را هم در کنار شخص خواب آلوده باقی می ماندند تا احساس بختک افتادنش خوب بشود! فکر کنم لشکر جنیان به پاسگاه کویری ما هجوم آورده بودند و چون عده شان زیاد بود جفت جفت روی تخت سینه های ما می پریدند و نفس ها حسابی تنگ می شد. البته راستش من پنجاه درصد به حضور جن در این پاسگاه کویری مان اعتقاد دارم و پنجاه درصد هم به اینکه احتمالا به دلیل زیاد شدن مثلا دی اکسید کربن هوا در شبهای کویر. شاید این امر علت علمی داره و به این خاطر هست که شبها نفس ما می گیرد. یادمه یکبار پدرم بهم گفته بود "اگر آدم شب زیر درخت گردو بخوابد بخاطر تولید زیاد دی اکسید کربن توسط این درخت دچار حالت خفگی می شود و چون قدیمی ها علت را نمی دانستند، می گفتند کسی که زیر درخت گردو بخوابه جن زده میشه". حالا چرا من صد در صد به علت علمی اش معتقد نیستم را شاید هروقت که ترسم حسابی از آقا جنی که چند وقت پیش در این کویر لعنتی دیدم ریخت، در این دفتر بنویسم!!!.
 خلاصه الآن وضع بهتر شده و مثلا همین جن بختک ایندفعه ای هم فکر نکنم زیاد وزن داشت و پس از مدتی که حالم جا اومده بود در حالیکه زیر لب غرولند می کردم که شانس هم نداریم که بختک ماده روی ما بیفته! رفتم سر و صورت را صفایی دادم و در حالیکه لباس نظامی ام را می پوشیدم، علی سعیدی همخدمتی ام را از خواب بیدار کردم. قرار بود صبح زود با علی به مقصد یکی از روستاهای اطراف جهت ابلاغ یک حکم به یکی از روستاییان برویم. در هوای سرد سحرگاه صبحانه را که نون و پنیر با یک چایی داغ بود خوردیم و بعد از برداشتن تجهیزات و اوراق قضایی به راه افتادیم. اونهم با پای پیاده چون هر دو ماشین پاسگاه خراب بود. صبح های کویر خنک و چه بسا سرد هستش و از داغی روزهایش خبری نیست و بهترین موقع برای حرکت است البته اگر مقصدتان دور باشد حتما به داغی آنهم بر می خورید و تشنگی امان آدم را می برد. به همین علت بود که سحرگاه، ما پیاده به راه افتادیم و چند ساعتی هم بیشتر تا روستای مقصدمان راه نبود. اتفاقا بنده خدایی که قرار بود ببینیم را در همان جاده کویری دیدیم و پس از دادن اوراقش به پشت گاری او سوار شدیم تا به لب جاده اصلی مشهد-گناباد بیاییم و سپس با یک ماشین عبوری به پاسگاه برگردیم. به عبارت حساب و هندسه داشتیم نقش مثلث را بازی می کردیم! یعنی اینکه یک ضلع مثلث را ما طی کرده بودیم و در زاویه اول شخص روستایی را دیدیم و در این حالت یک ضلع دیگر را می خواستیم با گاری برویم تا سر زاویه دوم! ضلع سوم را با ماشین در جاده اسفالت طی کنیم و به زاویه سوم یعنی پاسگاه خودمان برگردیم.
در حالیکه با سعیدی پشت گاری نشسته بودیم و پاهایمان آویزان بود، من با چوب نازک و بلندی که در گاری پیدا کرده بودم، همانطور که گاری لخ و لخ حرکت می کرد نقش و طرح هایی را بر روی جاده کویری نقاشی می کردم. علی همش یک ریز زر می زد:
"اگر به این الاغ گاریچی بگم حاضره جایش را با من عوض بکنه و این یکسال و خرده ای خدمت باقیمانده را بجای من بکشه و بجایش من را تا اخر عمر به این گاری ببندند، مطمئنا میگه نه"
خلاصه عجیب افتاده بود تو بحث فلسفی که الاغها نظرشون نسبت به خدمت سربازی چیه، بعدشم بحث یک نفره آقا گستردگی بیشتری پیدا کرد و راجع به نظر الاغها نسبت به زن و زندگی و کلی چیزهای دیگه فلسفه بافت. ناگهان در حالیکه با دستش تپه کوچکی را در کویر نشان می داد گفت: فرهاد اونجارو باش. در آن کویر خالی از سکنه چند نفر با هم گلاویز شده بودند. به سرعت از گاری به پایین پریدیم و در حالیکه سرنیزه را به نوک اسلحه کار می گذاشتم، شروع به دویدن کردیم، با اولین، دومین و سومین ایست ما دعوا خاتمه نیافته بود و پس از یک شلیک هوایی من بود که همه شون به سمت پشت تپه پا به فرار گذاشتند و هنوز به تپه نرسیده بودیم که از آنطرف تپه گرد و خاک حرکت یک ماشین جیپ را دیدیم که به سرعت از ما دور می شد. وقتی به محل حادثه رسیدیم، ناگهان شاخ درآوردم چرا که دختر جوانی بیهوش بر روی زمین افتاده بود. نبضش را گرفتم و از اینکه زنده بود خوشحال شدم. از قمقمه ام کمی آب به صورتش پاشیدم. تا صدایش کردم ناگهان از جا پرید و نشست، به شدت گریه می کرد، وقتی از جریان مطلع شدم خیلی ناراحت شدم، بیچاره عجب شانسی آورده بود چرا که حدود نیم ساعت پیش او را به آنجا آورده بودند و در این مدت بر سر اینکه چه کسی اولین نفر باشد دعوایشان شده و با یکدیگر به زد و خورد پرداخته بودند! خلاصه خیلی به موقع رسیده بودیم، سعیدی بسرعت بدنبال رد ماشین رفت و منهم از قمقمه ام مقداری آب به دختره دادم، بیچاره از ترس و سرما می لرزید. خودم که در زیر پیراهن نظامی ام، تی شرت ورزشی ام را که گرم بود پوشیده بودم، پیراهن نظامی ام را بهش دادم تا بپوشد. وقتی بیشتر پرسیدم گفت سحرگاه برای کاری از خانه مثل همیشه بیرون اومده، او را دزدیده بودند و با ماشین از روستایشان تا اینجا آورده بودند، خواستم ببرمش پاسگاه که امتناع کرد و گفت در روستایشان خانواده اش آبرومند هستند و برای خانواده اش خیلی بد می شود. دچار تردید و دودلی شده بودم از طرفی وظیفه من حکم به گزارش قضیه را می نمود و از طرفی هم می دانستم به مجرد گزارش و برملا شدن قضیه، هر چند که به این بدبخت کسی دست درازی هم نکرده اما در یک روستا و با آن جو خاصش دیگر آبرویی برای وی باقی نمی ماند. این سعیدی احمق هم که نبود حداقل با اون مشورت کنم، حاضر بودم حتی همون الاغ گاریچی هم که در بالا وصفش را کرده بودم بجای سعیدی اینجا بود تا باهاش صلاح مشورت کنم. تصمیم را گرفتم، هر چند که شاید بخاطر این موضوع در آینده توبیخ شوم ولی دیگر سرم را که نمی برند و اگر بازداشت و زندانی و اضافه خدمت هم روی شاخش باشد حداقل در طی گذرانش می دانم که آبرویی را خریده ام و زندگی آینده دختری روستایی دستخوش مشکلات وحشتناک نمی شود. شاید برای اولین بار بود که لحظه ای خودم را بجای شخص دیگری انگاشتم یعنی لحظه ای خودم را بجای آن دختر روستایی گذاشتم و سرباز جوانی را که هنوز سبیلش هم درست و حسابی درنیامده است را روبروی خودم دیدم. یعنی این نیمچه سرباز عرضه نداره یک تصمیم درست را بگیره؟
اصلا آقاجون اگر قسمت این دختره این بوده که ما با این اتفاق نادر که این موقع صبح از پاسگاه بزنیم به دل این کویر لعنتی و اینجا باشیم پس بقیه اش را هم خدا چاره سازه، و آبروی من را هم می خرد.
بی سیم در دستان عرق کرده ام چرب و خیس شده بود. با پاسگاه تماس گرفتم و گفتم ماموریت انجام شده است و جهت دیدن پاسگاهی که سابق در آن خدمت می کردم به "هلالی" می روم. جالب اینکه گفتم سعیدی در راه پاسگاه است و از قول من بهش بگویید: ای رفیق نیمه راه مثل همیشه!
خنده دار این عبارت را همیشه مواقع پنهان کاری به هم می گفتیم و امیدوار بودم وقتی به علی می گویند سکه اش بیفتد.
یک ژیان از جاده می گذشت که جلویش را گرفتم و پس از کلی بالا و پایین کردن راننده، وی در حالیکه فکر می کرد که به پست یک ایست بازرسی کویری خورده است. خاطرم جمع شد که می تواند شخص مطمئنی باشد قضیه را بهش گفتم. حتی اینکه من سرباز وظیفه هستم و اگر جایی این موضوع پخش شود برای منهم خیلی گران تمام می شود را هم بهش گفتم. حتی بهش گفتم اگر فکر می کنه جلوی دهنش را هم نمی تونه بگیره من و این دختره را به پاسگاه منتقل کنه! بنده خدا شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت و راضی به همکاری شد. بماند که قبلا در حین ایست بازرسی بنده خدا مطمئن شده بودم که از اهالی اطراف روستای محل سکونت خانواده دختر هم نیست.
پس از رسیدن به خانه دختر، پیراهنم را تحویل گرفتم و در راه برگشت بودم. خواستم جیبم را بگردم تا رمز پاسگاه هلالی را پیدا کنم، دستم به چند تا هزاری تا نخورده که لوله شده بود خورد. هر چند آن دو سه هزار تومان را به صاحبش یعنی پدر آن دختر برگرداندم ولی خاطره اون دختر سبزه رو که اسمش را هم نپرسیدم هیچگاه فراموش نمی کنم.
آنروز وقتی به پاسگاه برگشتم متوجه شدم علی هنوز برنگشته است، کمی دلواپس شدم چرا که بیسیم هم پیش من بود. به بچه ها گفته بودم شاید به شهر تربت پیش خانواده اش رفته و تا آمدنش هم لب جاده منتظر شدم. وقتی خسته و کوفته از راه رسید و جریان را بهش گفتم، گفت منهم همین فکر را می کردم. در مورد اون جیپ هم باید بگویم ردش را گم کردم!
علی بخاطر دیرکردش توسط رئیس پاسگاه توبیخ شد و برایش چند تا پست نگهبانی جریمه تعیین کردند. بماند که همه اون نگهبانی ها را من بجایش سر پست رفتم و چند روز سختی وحشتناک را پشت سر گذاشتم، طوری که نگذاشتم علی هم بفهمد دارم سختی می کشم. آخه بدبخت موقع مرخصی رفتنش هم بود و این کار من باعث شده بود که مرخصی اش هم با اینکه زن و بچه دار بود کمی به عقب بیفتد و بدجوری ناراحت و در فکر خانواده اش بود.
دو سه ماه بعد چند نفر افراد خلافکار که قاچاق مواد مخدر می کردند، در یک روستا که در حوزه گروهان ما هم نبود گیر افتادند. فقط نمی دونم چرا همانموقع من و علی هم از این جریان باخبر شده بودیم و هنگام دستگیری آنها حضور داشتیم!!! بگذریم که جرم ادم ربایی هم در پرونده آنان ثبت شد.

زمستان 1366 -هنگ ژاندارمری سنندج -کردستان
خاطره بالا را بعد از چند ماه که از آن گذشته است و در حالیکه هم اکنون در هنگ ژاندارمری سنندج و در کردستان بسر می برم در دفتر خاطراتم می نویسم چرا که در آنموقع نمی خواستم در دفتر خاطراتم درج شود و برایم مشکلی پیش بیاید ولی حال که به جبهه آمده ام و با این بمباران های وحشتناک و حتی شیمیایی عراقی ها چون فکر نمی کنم دیگر زنده بمونم در این دفتر می نویسم تا آیندگان خود نظر بدهند که آیا بین وجدان و مسئولیت محوله، آیا من انتخاب درستی را کردم یا نه؟ آیا راه سومی هم بود؟ (فقط یادتان باشد که من در آنزمان سرباز وظیفه ای بیست ساله بودم نه یک درجه دار و یا افسر کارکشته با چندین سال سابقه در برخورد با مشکلات مردم. بویژه آنکه فرمانده پاسگاه ما در آنزمان به تازگی عوض شده بود و من با فرمانده جدیدم هنوز مانوس و اخت نشده بودم تا بتوانم راحتتر تصمیم بگیرم که آیا فرمانده ام جهت حفظ آبروی آن خانواده روستایی کمکم می کند یا نه؟)

در حاشیه بعد از هیجده سال، آنچه که از آن ماجرا هنوز در ذهنم مانده است:
1- وقتی آن گاریچی که ما پشت گاریش نشسته بودیم، درگیری بین ما و اشرار را دید، چنان به الاغش نهیب زد که وقتی از نهیب بلندش یک لحظه من به عقب نگاه کردم دیدم الاغ مفلوک چنان با گاری که به پشتش بسته شده بود یورتمه ای می رفت که در جیک ثانیه گاری و گاریچی از نظرها محو شدند! چقدر پشت سر الاغه با علی غیبت کرده بودیم که فقط به درد چلوکبابی های بین راهی می خوره!
2- چند هفته بعد از این ماجرا وقتی اون گاریچی کذایی را دیدم و بهش گفتم بی معرفت اقلا صبر می کردی ببینی چه بر سر ما می آید. انگاری از قبل جواب را در خورجین الاغش حاضر کرده بود، گفت: راستش الاغم رم کرد و نتونستم نگهش دارم! راستی اونجا دعوا سر چی بود؟
( بالطبع ما از جمله آخر این انشاء نتیجه می گیریم، سیگنال های حس فضولی که از طریق سایر حواس بینایی و شنوایی در بالا تنه این پیرمرد گاریچی تحریک و ارسال شده نسبت به سیگنال های حس ترس که از طریق پایین تنه تحریک می شود، دیرتر به مخچه شخص مذکور رسیده است و این خود در علم پزشکی معجزه تلقی می گردد)

ببخشید بعد از این همه صحبت از ایثار و فداکاری یک دفعه زدم به جاده خاکی و همچین نتیجه انشاء مسخره ای را نوشتم. این را نوشتم تا یکوقت کسی جو گیر نشه و فکر کنه من خیلی آدم حسابی هستم، نه بابا...  یک آدم معمولی هم می تونه دست به خیلی کارها بزنه البته اگر نظرتان مثل بعضی ها این نباشه که من تصمیم احمقانه ای را در آن لحظات گرفتم، آخه اگر سربازی بروید آنوقت متوجه می شوید که وقتی کار بزرگی بکنید مثل کشفیات مواد مخدر و یا چنین کارهایی مثل بالا را انجام بدهید نه تنها توبیخ نمی شوید بلکه کلی پاداش و مرخصی تشویقی و چه بسا درجه هم می گیرید. حالا این وسط هیچی که گیر من نیامد بلکه کلی سر پست  نگهبانی جریمه هم که رفتم بماند، تا مدتها از ترس مطلع شدن مقام مافوقم از ماجرا در اضطراب و نگرانی هم بسر می بردم. این هم بماند که با اون علی احمق تر از خودم برای دستگیری آن مجرمان چقدر مصیبت کشیدیم.  پس شاید به قول بعضی ها جوانی کرده و تصمیم احمقانه ای گرفتم. حالا نظر شما چیه؟ خیلی دوست دارم یک افسر ارشد پلیس هم نظرش را اینجا برام بنویسه. چون بعد از هیجده سال هنوز هم وقتی یاد این ماجرا می افتم دچار تردید و دودلی میشم که این کارم از عقل نشأت گرفت یا از یک احساس قلبی؟

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٤