پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

امان از دست این فیدل خودمون

باب اول: آقا... این صدا و سیما بعضی موقع ها یک خبرهایی را آنهم پشت سر هم پخش می کنه که بجان خودم روی یک گوشم اسفناج سبز می شه و روی گوش دیگرم نیلوفر آبی!

مدتی پیش اخبارگوی محترم دو خبر زیر را پشت سر هم گفت:
دولت ونزوئلا برای مردم فقیر امریکا نفت رایگان ارسال می کند و کوبایی ها (همون فیدل خودمون!) از شدت ناراحتی بخاطر وضعیت بد بهداشتی مردم ایالات متحده امریکا، پزشکانی را به آنجا گسیل می نمایند!

من با اینکه در حرفه خودم به جز رشته Advertising (تبلیغات تجاری)، در رشته Propaganda (شما در نظر بگیرید که تبلیغات سیاسی را می گویم) هم کار کرده ام. باور کنید بازم می بینم دست روی دست یا بهتر بگویم سنگ پا روی سنگ پا هم پیدا می شود. من که با این دو تا خبر بالا دیگه ترک تحصیل کردم!
البته تاکید کنم که من مطمئن هستم که اخبارگوی ما دروغ نگفته و چنین خبری واقعا توسط خبرگزاری های کوبایی یا ونزوئلایی ارسال شده است. ولی ایشان نباید هر چی روی تلکس و فاکس و صفحه کامپیوتر را دید، بیاید برای هفتاد میلیون آدم بگوید، اینجور اخبار دروغ، تنها در همان کشورهای امریکای لاتین خوراک مصرفی دارد نه مردم خاورمیانه. اینجا خوراکش فرق فوکوله... اینجا "برره" می طلبه و از اینجور صوبتا...

باب دوم: به نظر شما آدم در طول زندگی اش چند تا دوست خوب دارد؟ هان؟ یکی؟ دو تا؟ سه تا؟ صدتا؟ هزارتا؟ خلاصه کامبیز یکی از اون چند تا بود که من در زندگیم به دوست داشتنش و دوست بودنش همیشه افتخار می کنم. چند وقتی نبودم و امروز که به وبلاگم سر زدم، یک کامنت روی پست های قبلی ام دیدم که کلی خوشحال شدم. کامبیز دوست عزیزم که سال 1380روی اینترنت با هم آشنا شدیم و ارتباطمان در خارج از اینترنت ادامه یافت و البته از سال 1381 وبلاگ نویسی را هم یک ماهی قبل از من شروع کرده بود و وبلاگ پرطرفداری هم در طی همان مدت کم داشت و به دنبال گرفتاری های شخصی آن را تعطیل کرده بود. حال دوباره دست به کیبرد شده و بعد از سه چهار سال دوباره به خانواده وبلاگ نویسان پیوسته است. امیدوارم این بار هم همچون گذشته بعد از ارتباط جدید وبلاگی مان دوباره ارتباط خارج از دنیای مجازی مان نیز دوباره شکل بگیرد. هرچند که صدها کیلومتر بین ما فاصله هست و از خار مغیلان هم چه عرض کنم که هم پای مرا آزرده و هم پای او را.
 روزمره گی های امروزه ما، نه برای من و دوستم که برای بسیاری از شماها نیز پیله ای از تنهایی را بوجود آورده است. پیله پروانه ای که به امید فردایی زیبا در حصار خود می لولد و هر لحظه به جنبشش شدت بیشتری می دهد. باشد که سایر پروانه ها را ببیند...
کامبیز جان خوش آمدی!

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٤