پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

کاندولیزا رایس

اصلا چه عیب داره من که تا حالا عرضه وجود داشتم که به عنوان مشاور انتخاباتی هر کسی را بخواهم به مجلس و شورای شهر وارد کنم. خوب خداییش حیف نیست که این استعداد من در ایران خاک بخوره! به خصوص که توبه کردم در ایران مشاور انتخاباتی کسی باشم، چرا که در ایران محاسبات انتخاباتی با خیلی جاها فرق می کند و یک وقت ممکنه سرت را هم بر باد بدهی ( مثل اون دفعه که من احمق یک کاندیدای مستقل را به مجلس رسوندم و لشگر تندرویان جناح چپی کم مونده بود که سر مبارک ما را هدیه به پیش خاتمی ببرند و خلاصه به مکافاتی از دستشون راحت شدیم و تازه فهمیدیم اصلاح طلبی یعنی چی. خلاصه سرتون را درد نیاورم، طبق حدیث مشهور: خر ما از کره گی دم ( علم تبلیغات ) نداشت. و اصلا می خوام گیر بدهم به کشورهای دیگه و یک چند تایی را هم اونجا علم کنم. خدا را چه دیدید، شاید وضع دنیا بهتر بشه!
این هم اولین کاندیدای من برای پست ریاست جمهوری امریکا!

از دختر رانده‌شده تا معمار قرن 21، زندگينامه متفاوت از كونداليزا رايس

گزارش پيش روي شما، داستان دختر كوچك سياهپوستي است كه در مناطق تفكيك‌شده (از نظر نژادي) جنوب آمريكا بزرگ شد. وي پست وزارت امور خارجه آمريكا را اشغال كرده است و هم‌اكنون از او به عنوان رئيس‌جمهور بالقوه ياد مي‌شود.
آنتونيا فليكس، از پيشرفت زني صحبت مي‌كند كه با فكر و اراده خود، وارد صحنه سياست شد. زني كه در سال 1987 از سوي مشاور سابق امنيت ملي كاخ سفيد، از ميان چندين استاد علوم سياسي و روابط خارجي دانشگاه استانفورد برگزيده شد. اين رويداد، مصادف با زماني بود كه ميخائيل گورباچف و رونالد ريگان، سرگرم فرو نشاندن دوره جنگ سرد بودند. در آن موقع، رايس كارشناس مسائل شوروي بود.
در آن زمان بود كه اسكو كرافت، مشاور امنيت ملي و تشخيص داد كه ديدگاه‌هاي وي در مسائل سياسي با سياستهاي آمريكا همخواني دارد. وي مي‌گويد، در زمان انتخاب بوش پدر براي رياست‌جمهوري، نخستين تلفن وي براي فراخوان كونداليزا رايس بوده است. با فروپاشي دولت كمونيست شوروي، رايس به دوست خانوادگي بوش تبديل شد. دوازده سال بعد، زماني كه پسر بوش؛ يعني جورج دبليو بوش به عنوان رئيس‌جمهور انتخاب شد، رايس به عنوان مشاور امنيت ملي برگزيده شد.
چگونه مي‌توان باور كرد كه آن دختر كوچك با آن همه تبعيض در جنوب آمريكا به چنين مقامي برسد؟ او نه تنها نخستين زن سياهپوستي است كه وزير امور خارجه مي‌شود، بلكه تنها سياهپوستي است كه به چنين پستي دست يافته است.
مي‌توانيد اين صحنه را پيش چشم خود تصور كنيد كه در سال 1867 و در يك مزرعه كشت پنبه و در دوران جنگهاي داخلي آلاباما هستيد. بردگاني در اين مزرعه زندگي مي‌كنند كه درصدد پنهان كردن نقره‌اند. برخي ديگر در گوشه‌اي براي خود غذا پنهان مي‌كنند. در اين ميان جوليا، دختر دورگه صاحب اين مزرعه با يكي از بردگان سياه، سرگرم جمع كردن اسبها و پنهان كردن آنها در مزرعه است. اين صحنه را شايد بتوان لحظات آغازين فيلمي درباره داستان كونداليزا رايس دانست كه جوليا در آن نقش مادربزرگ وي را دارد. گويي موفقيت جوليا در پنهان كردن اسبها، باعث شده بود كه اين كار در خانواده رايس موروثي شود كه شايد آن را بتوان ذوق و شوق براي تحصيل دانست. پس از پايان يافتن جنگ داخلي، جوليا با برده كشاورز ديگري ازدواج و تلاش بسياري را صرف تعليم و تربيت ده فرزند خود كرد؛ نقطه آغاز به ثمر رسيدن كوششهاي وي، هم‌زمان با به دنيا آمدن نوه دختري‌اش كونداليزا رايس در چهاردهم نوامبر سال 1954 بود.
بسياري از مردم گمان مي‌كنند كه كوندي رايس در آن دوره پرآشوب آلاباماي بيرمنگام؛ يعني سالهاي 1950 تا 1960 و در آن نقطه اوج محروميتهاي نژادي و حقوق شهروندي، نمي‌توانسته است از حقوق شهروندي خود بهره گرفته باشد و تا آغاز جنبشهاي حقوق بشري، شانسي براي پيشرفت نداشته، اما نظر خود رايس، خلاف اين گفته‌ است.
رايس در خانواده‌اي به دنيا آمد كه سه نسل تحصيل‌كرده در خانواده وي شامل كشيش و معلم و وكيل بود. جان رايس، پدر كوندي، كشيش، عموي وي، تحصيلكرده و مادرش معلم بودند. نام كونداليزا از يك آهنگ و نت موسيقي ايتاليايي گرفته شده با اين عبارت: كْن ـ‌ دولچزا، يعني ملاحت و نرمي. او را با نام «كوندي» صدا مي‌كردند.
خانواده رايس در تيتوويل زندگي مي‌كردند كه در آن زمان متعلق به طبقه متوسط سياهپوستان بيرمنگام بود؛ اجتماعي كه والدين رايس در پناه آن، دختر خود را از حقايق وحشتناك تبعيض نژادي حفظ مي‌كردند. سياهپوستان آن زمان، به دليل آنكه دختران، تهديد كمتري براي سفيدپوستان به شمار مي‌آمدند و شانس بيشتري براي بقا و پيشرفت داشتند، آنان را بيشتر از پسران به سمت تحصيل و رفتن به كالج ترغيب مي‌كردند.
والدين رايس همچون ديگر سياهپوستان، خواهان تقويت اعتماد به نفس و بنيه جسماني فرزند خود بود و او را براي مقابله با مظاهر فرهنگي غربي، زبانهاي خارجي، موسيقي، امور ورزشي و آشنايي با كتابهاي بزرگ آماده مي‌كردند. آنان اين كار را بدون توجه به اينكه همه، آنان را طبقه دوم جامعه مي‌دانند و اينكه سياه هستند و قدرتي ندارند و اصلا به حساب نمي‌آيند، انجام مي‌دادند. مادر او نيز براي رشد سريع فكري و تحصيلي وي تلاش بسياري مي‌كرد.
بيرمنگام تا پيش از جنگ جهاني دوم، دستخوش سياستهاي نژادپرستانه بود و آن‌طور كه خود رايس مي‌گويد، مادربزرگ وي به آنان سفارش مي‌كرد كه از دستشويي‌هاي جداگانه سفيدپوستان و سياه‌پوستان استفاده نكنند تا اين تحقيرها را تحمل نكنند، بنابراين آنها مي‌بايست تا تعطيل شدن مدرسه صبر مي‌كردند تا به خانه بازگردند.
در سال 1896 به سياهان حق رأي داده شد، اما ايالات جنوبي از اين قانون سر باز مي‌زدند. رايس مي‌گويد، وقتي پدرش مي‌خواست به عنوان يك دمكرات ثبت‌نام كند، ‌مسئول ثبت‌نام به او گفته بود، اگر بتواند تعداد لوبياهاي موجود در خمره را حدس بزند، اجازه ثبت نام دارد.
رايس زماني را به ياد مي‌آورد كه با مادرش به يك فروشگاه لباس رفته بودند و وي مي‌خواست لباسي را و امتحان كند، اما فروشنده به وي اجازه ورود به اتاق پرو را نداد و گفت كه تنها سفيدپوستان از اين اتاق استفاده مي‌كنند. از آنجايي كه مادر وي زني سرسخت و مصمم بود، توانست با پافشاري حق رايس را حفظ كند.
رايس در كودكي هميشه حسرت رفتن به سيرك و شهربازي را داشت. رايس مي‌گويد، پدرم دلايل اين محروميتها را برايم شرح مي‌داد و من دريافتم كه چرا پدرم بايد تا « واشنگتن‌دي‌سي »، بدون هيچ توقف و استراحتي، رانندگي كند و فهميدم كه چرا حق اين را ندارم كه در يك رستوران، همبرگر بخورم.
او در سن پنج سالگي، خواندن را به طور كامل فرا گرفته بود و وقتي اجازه ورود به مدرسه ابتدايي در اين سن به رايس داده نشد، مادر وي به تعليم او در خانه پرداخت و به مراتب، روش تحصيلي مادرش، سختگيرانه‌تر از مدرسه بود. وي بيشتر در خانه مي‌ماند و به آموختن پيانو و زبان فرانسوي مي‌پرداخت و به گفته برخي همسايگان، ساعتها به نواختن آهنگهاي « مورتزارت » و « تبلمون » مي‌پرداخت تا كار نواختن به پايان رسد. رايس زمان زيادي را براي بازي با بچه‌ها صرف نمي‌كرد و اغلب با پدر و مادرش بازي مي‌كرد.
خود رايس مي‌گويد: من در خانواده‌اي بزرگ شدم كه والدينم مرا به عضويت هر كتابخانه‌اي كه يافت مي‌شد، درمي‌آوردند و من هرگز خواندن به صورت تفريحي را تجربه نكردم.
رايس درباره علاقه خود به فوتبال مي‌گويد: در زمان تولد من، پدرم، مربي فوتبال بود و به بچه‌هاي منطقه « توتيسويل » آموزش مي‌داد. من را هم در خط دفاع قرار مي‌گذاشت. او مي‌خواست پسر داشته باشد، اما وقتي دختردار شد، تصميم گرفته بود كه درباره فوتبال همه چيز را به من بياموزد. آموزش موسيقي با مادرم بود و تاريخ و ورزش را پدرم به من مي‌آموخت.
پدرش با گذراندن واحدهاي تابستانه دانشگاه « دنور »، توانست مدرك ليسانس هنر را از اين دانشگاه دريافت كند و به اين ترتيب، با خانواده خود به اين شهر وارد شود. رايس، در سن پانزده سالگي از همه تأييدات لازم براي ورود به دانشگاه برخوردار بود. وي نخست براي تبديل شدن به يك پيانيست حرفه‌اي وارد رشته موسيقي شد، اما از آن منصرف گرديد. پس از گذشت چند ماه، رشته روابط بين‌الملل، توجه وي را جلب كرد. استاد اين رشته، « جوزف كوربل »، ديپلمات سابق چك بود كه دخترش « مادلين آلبرايت » بعدها وزير امور خارجه آمريكا شد و از آن زمان، رايس با تشويقها و تمجيدهاي كوربل روبرو شد كه استعداد وي را كشف كرده بود تا اينكه پس از پايان تحصيلاتش در سن 26 سالگي، به عنوان استاديار در استانفورد به خدمت گرفته شد. رايس مي‌گويد، من حقيقتا يك فرد مذهبي هستم و اعتقادي به زندگي كردن با تلخكامي ندارم و ذاتا خوشبينم!
من از حد متوسط بيشترم، اما نابغه نيستم.

سابقه آشنايي رايس با جورج دبليو بوش
زماني كه بوش پدر از او خواست تا با پسرش ملاقات داشته باشد، بوش پسر فرماندار تگزاس بود. رايس و بوش در تعطيلات تابستاني سال 1998، از ارتباط و مراوده زيادي با يكديگر داشتند و درباره موضوعات جهاني با هم صحبت مي‌كردند. از آن زمان، بوش در فكر رياست‌جمهوري بود و رايس را به عنوان كسي كه مي‌تواند در آينده راجع به مورد موضوعات پيچيده، راهكارهاي اساسي و شفافي ارائه دهد، شناخته بود.
اين دو اوقات خود را با خوردن چاي يخي در ايوان خانه تابستاني و به صحبت و استراحت مي‌گذراندند يا در هنگام پياده‌روي و ماهي‌گيري، دوشادوش يكديگر به تبادل‌نظر مي‌پرداختند كه البته رايس، ماهي‌گيري نمي‌كرد و فقط مي‌نشست و صحبت مي‌كرد.
با آغاز بازار داغ انتخابات رياست‌جمهوري، كاملا روشن بود كه رايس، گوش بوش به حساب آمده و نزديك‌ترين شخص به وي خواهد بود. آنها در زمينه ورزش و ديگر قابليتها مشغله‌هاي فكري مشتركي با يكديگر داشتند و روشن شده بود كه وي به پيچيدگي‌هاي سياست خارجي بوش، آشناتر است.
بوش مي‌گويد: من مايلم كه هميشه دور و بر او باشم و از همراهي او خوشحال مي‌شوم. من از افراد زنده‌دل خوشم مي‌آيد و برعكس به افرادي كه بسيار جدي و خشك هستند، تمايلي ندارم. رايس حقيقتا زيرك است.
رايس هم متقابلا به ستايش بوش مي‌پردازد و مي‌گويد: او از نوعي منطق و استدلال برخوردار است كه مستقيما به نكته و مطلب مورد نظر خود اشاره مي‌كند. ممكن است ساعتها با گروهي از دانشگاهيان به بحث و گفت‌وگو بپردازيد و در آخر حقيقتا به اصل مطلب نرسيد.
جورج بوش، تخصص رايس را در استخراج موضوعات استراتژيك پيچيده و تبديل آنها به مفاهيم قابل فهم مي‌داند.
بوش مي‌گويد: رايس، كسي است كه مسائل مربوط به سياست خارجي را آن‌گونه كه من مي‌فهمم، شرح مي‌دهد.
از آنجايي كه بوش، علاقه‌اي به خواندن دستور كارهاي تدوين‌شده سياسي ندارد، از روشهاي شخصي خود براي جلسات بهره مي‌گيرد.

پانوشت: منبع نگارش متن بالا را متاسفانه گم کرده ام. هر کی نوشته پی ام بده!

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٤