پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

پنجشنبه، 2 مهر 1366 !!!

۱۸ سال پیش در چنین روزی (برگی از تقویم خاطرات جوانی) -بخش سوم (برجک نگهبانی)

امروز از اولش بد شروع شد! یعنی اینکه از صبح سحر هوا گرفته بود، طوفان شدیدی می آمد و خاک کویر به هوا بلند شده بود و روز روشن مثل شب تاریک شده بود. و البته از ساعت 5 تا 7 صبح بازرس جاده بودم ولی به علت همین طوفان خاک لعنتی داخل کیوسک رفته بودیم، ماشین های عبوری در جاده چراغهای خود را بخاطر عدم دید روشن کرده بودند. خلاصه تا شب همین آش و همین کاسه بود و البته شب هم با اینکه من دیگر فقط مسئول بازرسی جاده بودم ولی بخاطر بیماری یکی از بچه ها بجای او از ساعت 8 تا 11 شب را نگهبان پاسگاه ایستادم که به علت همین طوفان لعنتی که شدیدتر هم شده بود، داخل اطاقک شارژ بیسیم که اطاقک کوچکی و مشرف به جلوی پاسگاه هست رفته بودم (اولش بهش می گفتیم سگدونی بعد اسمش را گذاشته بودیم هتل!) و در حالیکه مثل سگ داخل سگدونی مواظب پاسگاه بودم و ضبط هم گوش می دادم که ناگهان صدای بیسیم را شنیدم و خودم را به دفتر رسانیدم و شنیدم که پاسگاههای تربت حیدریه و پلیس راه شادمهر در مورد یک کاروان عبوری اشرار و قاچاقچی ها صحبت می کنند و اعلام آماده باش کرده اند. و در همان حین که من دستپاچه شده بودم و نمی دونستم اول باید چیکار کنم، نزدیکترین واحد به ما که پلیس راه شادمهر بود در پشت بیسیم ما را صدا کردند و مورد را اعلام کردند که جوابشان را دادم.
بچه ها را بیدار کردم و به بازرس و نگهبان جاده هم اطلاع دادم که قبل از آبکش شدن! به داخل پاسگاه بیایند. از طرفی هم خوشحال بودم که اگر من شیفت بازرسی جاده ام بود و نگهبان پاسگاه هم بر روی برجک بود. جواب بیسیم را کسی نمی داد و منهم بی خبر از همه جا در حالیکه مثل میمون از آفتابگیر وسط جاده آویزونم ( تفریحات سالم در خدمت نظام وظیفه ) آبکش که خوبه، کیسه بوکس اشرار شده بودم! از طرفی هم دلواپس درجه دارمان با احمدی هم بودم که با پاترول به گشت رفته بودند. با بیسیم هرچه صدایشان می زدم جواب نمی دادند و دلواپس این دو تا هم شده بودم که اول انگاری این دو تا حال اومده اند و الآن اشرار دور ماشین سوخته شان بزن و به رقص راه انداخته اند و تا ساعاتی دیگر هم نوبت ماها است. خلاصه به سایر پاسگاه ها و گروهان گناباد هم که در جنوب ما قرار گرفته اند اعلام موقعیت را کردم و به همراه بچه ها سنگر گرفتیم. پاترول پاسگاه که رسید و سرگروهبان را در جریان گذاشتم همون اول کار گفت کی نگهبان پاسگاه است، سریع برود داخل برجک نگهبانی و من احمق هم که بجای سرباز رفیق مریضم نگهبان بودم به سمت برجک نگهبانی راه افتادم. تازه کلی خوشحال شده بودم که بین این همه آدم من سر پست بودم و گرنه شبیخون خورده بودیم و خودم هم مرخص شده بودم که تازه فهمیدم نه بابا این جریان سر دراز دارد و از گیر عزراییل نمی تونم در بروم ( آخه برجک نگهبانی ما بطور کل ضد گلوله نیست و از یک نوع حلب کاملا مناسب برای تمرین تیراندازی درست شده! و فقط اون دایره های خوشگل سیبل تیراندازی را نداره!!! و با ارتفاع شیش هفت متریش اولین هدف آسان برای اشرار محترم می باشد!!! در این بین رفیق مریضمان هم با شرمندگی آمد و گفت فرهاد بزار خودم بروم بالا که درجه دارمان متوجه قضیه شد و به من گفت چون پست اون بوده باید خودش برود و تو پایین بمان!!! ( خودمونیم هر چند که این دفترم را شیش سوراخ قایم می کنم که دوستانم اینجا خاطراتم را نخوانند. و بعضی چیزا را می توانم داخلش بنویسم. ) راستش باید اعتراف کنم در آن حال و احوال با اون بیماری ناجور و حال خرابی که همخدمتی ام داشت و از طرفی هم می دونستم که زن و بچه دار است اصلا دلم نیامد بگذارم او برود و یواش در گوش درجه دارمان موضوع را گفتم و او هم کوتاه آمد و وقتی آمدم بروم بالای برجک بهم گفت "پیروی" اگر درگیر شدیم خودتو اون بالا آفتابی نکن و فقط اگر بچه هایی را که در کویر روبروی پاسگاه موضع گرفته اند، دیدی اوضاعشان ناجور شد، پوشش بده. خلاصه به داخل برجک رفتم. بماند که هوا سرد بود و حداقل این آخر کاری و عمری! داخل برجک گرم بود و افکارم را می توانستم متمرکز کنم ولی بقیه در اطراف پاسگاه داشتند از سرما مثل سگ به خودشون می پیچیدن. خلاصه بهم سخت نمی گذشت و چهار چشمی داشتم اطراف پاسگاه را می پاییدم که به بقیه اطلاع بدهم و اون سوت لعنتی نگهبانی را که همیشه حامل اخبار بد و اعلام خطر است را بنوازم. تا صبح همین آش و همین کاسه را داشتیم. و همه مون در یک حالت گنگ و مبهمی بودیم که چی میشه ولی خوب خدا به خیر کرد و اتفاق بدی نیفتاد.... فقط بد نیست اضافه کنم که دم فرهاد رضایی و  اون رفیق مریضمان گرم که از زیر برجک تکون نخوردند و راضی نشدند که مرا تنها بگذارند و از پایین هوایم را داشتند.
راستی دیشب در حین آماده باش، یک محاسبه فنی هم کردم که بد نیست بنویسم. طبق قوانین نیوتن! و یک کمی هم فیثاغورث! اشرار همگی در تیراندازی خیلی ماهر هستند و تک تیرانداز تشریف دارند. از سوی دیگر برجک نگهبانی یک هدف آسان برای تک تیراندازان حساب می شود و همگی از آن غافل می مانند. حالا این موارد را کنار این می گذاریم که در هنگام درگیری حلوا پخش نمی کنند و هر کسی به سمت نزدیکترین هدف نشانه می رود و بعد از فارغ شدن از آن (به عبارت بهتر کشتن طرف!) هدف بعدی را در نظر می گیرد مگر آنکه به علت شدت درگیری دستپاچه بشود و به زمین و زمان تیراندازی کند. که در آن حالت هم نمی تواند پس روی اهداف دورتر که برجک نگهبانی باشد تمرکز کند! خوب حالا اینو هم می دونم که اشرار اهل دستپاچه شدن هم نیستند. و فقط ممکنه بعضی از سربازهای موضع گرفته در روبروی پاسگاه که ناشی هستند، دستپاچه و هراسان بشوند و با تیراندازی هوایی، اشتباهی مرا هدف قرار دهند. پس با این اوصاف من حدود دو تا سه دقیقه فرصت دارم که تیربارچی های روی وانت ها را که اولین کسانی هستند که بر روی من و بچه های روبروی پاسگاه زوم می کنند را از کار بیندازم، اونوقت هم یک حال توپ به سایر بچه ها داده ام و از شر تیربارچی ها راحتشان کرده ام و هم خودم فرصت دارم که با توجه به تمرین قبلی یعنی آویزان شدن های میمونی روزانه به میله های برجک با یک سرسره بازی حسابی خودم را به پایین بیندازم. و بقیه اشرار هم تا سرگرم نشانه روی برجک هستند بقیه بچه ها یک فرصت اضافه هم پیدا می کنند. منم فقط ممکنه دست و پام چیزی بشه ولی جون سالم به در می برم.
صبح که محاسبات چندین ساعت تنهایی دیشبم را برای بچه ها شرح می دادم فقط نمی دانم چرا تا ظهری همشون مثل میمون به در و دیوار برجک آویزون شده بودن و از این میله به اون میله می پریدند!!!

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ مهر ۱۳۸٤