پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

بازماندگان تاریخ، فصل اول: نارنجی پوشان (قسمت دوم)

تا آنجا خواندیم که کاوه نیز به سرنوشت رامسس دچار شد و بقول مانیا که در کامنت دونی قسمت اول داستان کامنت گذاشته بود.  منهم که وبلاگم را آپدیت نمیکردم، احتمالا به سرنوشت آنها پیوسته ام! در هر حال حالا برگشته ام! و ادامه داستان:

در حاليكه بهاران و خزان زيادي مي گذشت و صد ها سال همچون چشم بر هم زدني از جلوي ديدگان ما عبور مي نمود. در گوشه هاي ديگر دنيا، آن موجودات عجيب كه حال مي دانيم افرادي از فضاي دوردست كيهاني بودند باز هم به آدم ربايي هاي خود ادامه مي دادند. و عجيب آن كه تنها دلاور مرداني را اسير مي نمودند كه آوازه شهامت و شجاعت آنان در ميان مردم به گوش مي رسيد.

اما اين بار قرعه بنام دختري چيني خورد كه پدرش چانگ از افسران محافظ ديوار بزرگ چين بود. يوآن از كوچكي در كنار پدرش هنر رزم و تيراندازي را آموخته بود و در روستايي در كنار ديوار بزرگ چين و در ميان خانواده اي دلاور زندگي مي نمود. دوره زمامداري شاه "تسن شي هوانگ تي" بود و ديوار چين چند سالي بود كه براي جلوگيري از هجوم و غارت قبايل بيابان گرد شمالي ساخته شده بود.

اكثر سربازان و افسران حكومت كه حكم ماموريت و خدمت در مرز شمالي را داشتند، خانواده هاي خود را نيز به آنجا منتقل نموده بودند و بدينسان بود كه يوآن هر چند روز مايحتاج پدر را براي او به مقر فرماندهي اش مي برد تا اينكه روزي از روزها در حاليكه يوآن به همراه چند تن از دختران روستا در روي ديوار به سمت برج فرماندهي مي رفتند. طوفان عظيمي شروع به وزيدن گرفت و در همان حين نيز عده اي از قبايل بيابانگرد كه خيال نفوذ به ديوار را داشتند از آن سوي ديوار با طناب از بخشي از ديوار بالا رفته و با كشتن دو تن از نگهبانان گشتي درصدد شبيخون به برج فرماندهي و نفوذ به خاك چين بودند.

يوآن كه دوستاني همچون خودش آشنا به هنرهاي رزمي داشت. بي محابا به دشمن حمله برد. هر لحظه بر تعداد نفرات دشمن كه از طناب ها بالا مي آمدند بر روي ديوار افزوده مي شد. جنگ به حالت نابرابر رسيده بود و هر دم احتمال قتل يوآن و دوستانش مي رفت. شايد خوش شانسي يوآن و دوستانش بود كه صاعقه جهيدن گرفت و سفينه فضايي نمودار گشت و شايد هم بقول دوستانش از بدشانسي وي بود كه يوآن براي هميشه ناپديد گردد.

مردان فضايي در حاليكه مجهز به آتش بارهاي خود بودند از درب سفينه بر روي ديوار پريدند و جنگ شدت بيشتري را بر خود گرفت. دشمن كه فكر مي نمود اين افراد لاغر اندام نارنجي پوش هم از محافظان ديوار هستند، بر شدت تهاجم خود  افزود اما ديگر پرتاب نيزه به سمت هيولاي آسماني و پرتاب خنجر به سمت نارنجي پوش ها كارگر نبود و بدوي ها، يكي يكي از ديوار به پايين مي غلطيدند.

درگيري به آخرين لحظاتش نزديك مي شد و يوآن كه از حضور نارنجي پوشان كنجكاو شده بود، بازوي يكي از آنان را كه به او نزديكتر بود گرفت. نارنجي پوش يكه خورد و خواست خود را برهاند ولي يوآن ديگر او را از پشت سر در بغل گرفته بود. نارنجي پوش ديگري با لگد پا لحظه اي يوآن را از دوستش جدا كرد اما يوآن كه در هنرهاي رزمي كاملا مهارت داشت، دوباره خودش را به پشت نارنجي پوش اولي انداخت و شليك اشعه آبي رنگ بجاي او به نارنجي پوش نگون بخت اصابت كرد و وي به زمين افتاد. همه مهاجمان به سمت او و دوست زخمي شان هجوم آوردند. غوغا دوباره به پا شد اما قبل از اينكه دوستان يوآن كه اكثرشان زخمي و ناتوان بودند به داد وي برسند. نارنجي پوشان و يوآن به همراه سفينه در انفجار عجيبي ناپديد شده بودند.

از دور ارابه هاي محافظان ديوار كه به سمت محل حادثه مي آمدند به چشم مي خورد. چانگ پدر يوآن در حاليكه شمشيري در دست داشت فرياد مي كشيد.

پدر يوآن متاسف از اينكه كمي دير رسيده بود، بدنبال دختر خود مي گشت و تنها زماني كه شاهدان ماجرا اصل واقعه را براي او تعريف نمودند. كمي آرام گرفت، هر چند كه براي هميشه دخترش را از دست داده بود اما ته دلش اميدوار بود، دخترش در مكاني ديگر زنده است و با كساني همراه شده است كه جان وي را از دست دشمن نجات داده اند.

==================================================

براستي نارنجي پوشان چه كساني بودند؟

اجازه بدهيد چشمانمان را ببنديم و به چندين هزار سال قبل رفته و از تمدني صحبت كنيم كه در هيچ موزه و كتابخانه اي از نحوه زندگي آنان اطلاعي در دست نيست و به سراغ شخصي كه خودش نيز جزيي از آن تمدن عظيم بود و حال در بين ما زندگي مي كند! برويم.

"تاگاشا" (TAGASHA) كه شايد به زبان معمول ما كوسه ببري ( TIGER SHARK) معنا مي دهد. افسر فرمانده نيروي گاما يكي از گروهان هاي ناوگان فضايي "آرن" بود. قبل از آن كه آخرين دوره يخبندان سراسر زمين را فرا بگيرد. تمدن بزرگي در اقيانوس كبير (آرام) شكل گرفته بود بنام آرن (AREN). آنطور كه در نقشه هاي آن زمان كه بدليل تغييرات مداوم كره زمين با نقشه هاي كنوني تفاوت هايي از لحاظ وضعيت قرارگيري قاره ها و اقيانوس ها دارد. شايد در حدود جزاير هاوايي، نياكان وي ساليان درازي بود كه بر روي جزاير و حتي در اعماق آبهاي اقيانوس كبير با تكنولوژي كه به آن دست پيدا نموده بودند، سكني گزيده بودند و با توجه به جمعيت اندك آنان هيچگاه تمايلي به مهاجرت به ساير سرزمين ها را نداشتند.

علوم فضايي آنها بحدي پيشرفت نموده بود كه براي مسافرت به كرات ديگر نيز مشكلي در پيش رو نداشتند. و سرعت نور را هم مقهور خود نموده و با تجهيزات پيشرفته خود به سرعت هاي بالاتري نيز دست يافته بودند. تا آن كه همانطور كه شما هم مي دانيد برخورد عظيم يك شهاب سنگ با كره زمين و شروع عصر يخبندان باعث گرديد تمامي افراد آرن كه از احتمال برخورد شهاب سنگ مطلع بودند. با تمام ساخته هاي خود به سياره اي كه بنام تمدن خود آرن ناميدند و در وراي منظومه شمسي بود، كوچ نمودند. و اين حوادث مقارن با تولد تاگاشا بر روي كره زمين و دوران كودكي و بازي بر روي شن هاي سواحل شايد جزاير هاوايي براي او بود.

اين كوچ تاريخي باعث گرديد كه مقياس زمان بين آنچه كه ساكنين آرن در آن قرار داشتند و آنچه كه در كره زمين حادث مي شد تفاوت هاي فاحشي پيدا كند. تاگاشا كه هميشه نسبت به موطن اصلي اش يعني كره زمين احساس خاصي داشت. هر از چند گاه و در حين ماموريت ها و گشت هاي فضايي بعضي اوقات به آن نزديك مي شد و بياد گذشته با سفينه خود بر روي كوهها و درياها به گشت زني مي پرداخت.

تا اينكه روزي از اين روزهاي بازيگوشي او بود كه دستگاههاي پيشرفته سفينه، حضور انسان هايي را گزارش نمودند. براي او كه مطمئن بود بر روي زمين انسان وجود ندارد. لحظات دلهره آور و عجيبي بود. پس از كم نمودن سرعت سفينه و تعيين مكان، متوجه گرديد در محدوده رشته كوههاي "البرز" (ALBORZ) و در غاري كه ما آن را "هوتو" مي ناميم. علايم حيات ديده مي شود. آفتاب در حال فرو رفتن به اعماق آبهاي نيلگون درياچه "خزر" (KHAZAR) بود. به آرامي از سفينه خارج شد و پاي به داخل غار گذاشت. در تاريكي غار چشمان مسلح وي حركت چند انسان اوليه را نشان مي داد. بسرعت پس از تصويربرداري و ثبت آزمايشات ديگر درحاليكه پاي به فرار گذارده بود و آن چند نفر با تبر بدنبالش بودند به داخل سفينه پريد.

در آزمايشات و تحقيقات بعمل آمده در آزمايشگاه آرن متوجه شدند كه نسل بشر بجز آنان كه از كره زمين به سياره آرن كوچ نموده بودند، تعداد اندك ديگري در ساير نقاط زمين نيز از اين حادثه جان سالم بدر برده اند و با توجه به نبود تناسب زماني صحيح بين سياره آرن و زمين، بطور مثال هر بار كه تاگاشا به زمين پس از چند ماه برمي گشت. ساكنين زمين چه بسا هزاران سال را پشت سر گذاشته اند! شايد قسمت غم انگيز داستان براي تاگاشاي جوان اين بود كه به اين خاطر نمي توانست به زمينيان دوستي و عشق بورزد. چه آنكه بار آينده كه به زمين برمي گشت ديگر گذشتگان را نمي توانست ببيند. افسردگي و ناراحتي تاگاشا كه در ميان يك زندگي كاملا ماشيني سپري مي شد از گذشته بيشتر شده بود. از زماني كه به آرن مهاجرت كرده بودند. اكثريت ساكنان آرن همچون وي به افسردگي و دلمردگي گرفتار شده بودند و شايد اگر ترس از حوادث دوباره براي زمين عزيزشان نبود، رهبرانشان تصميم مراجعت همه را به آنجا مي گرفتند. اما دورانديشي رهبران، به همه ساكنين سرايت كرده بود و تنها تاگاشا بود كه با آن بازيگوشي هاي خود و مراجعت هاي گاه و بيگاه به زمين، اين عشق را در خودش زنده نگه مي داشت.

چند ماه گذشته بود و فرماندهي ارشد، تاگاشا را از كليه پروازهاي فضايي باز داشته بود تا بيماري افسردگي اش بهبود يابد. در اين مدت تنها و بصورت پنهاني با روشن نمودن دوربين ماهواره اي تصويربرداري كه بر روي مدار زمين بجا گذاشته بود، از احوال پسرعمو و دخترعموهاي زميني اش باخبر مي شد. سير زندگي آنان به سرعت سپري مي شد و تاگاشا تنها قادر به زوم بر روي زندگي بعضي آنان بود. و اين كار را نيز با توجه به نقشه ژنتيكي سلولهاي بدن زمينيان انجام ميداد. دوربين پيشرفته تاگاشا اين امكان را به او مي داد تا كليه اطلاعات مختلف را از نحوه زندگي تا وضعيت جسمي و بسياري از موارد ديگر را از فاصله اي بسيار دور بررسي و مشاهده نمايد.

كار بدينصورت بود كه با مشخص نمودن اوليه چند ژن خاص انساني كه به احتمال زياد باعث تشديد حس شجاعت، شهامت، مهرباني و نوعدوستي در انسانها مي شد، و سپس با زوم بر روي نقشه ژنتيكي افراد بشر روي كره زمين، تعدادي را كه از اين خاصيت برخودار بودند پيدا كرده و زندگي آنان كه همچون خودش افسران نظامي و بعضي اوقات مردم عادي بودند را پيگيري مي كرد.

هر روز عصر پس از فراغ از كارهاي روزمره، پاي نمايشگر ويژه دوربين ماهواره اي مي نشست و در حاليكه آنان با سختي ها و خوشي ها روزگار را سپري مي نمودند. تاگاشا هم همراه مي گرديد و گاهي اشك و گاه لبخند و قهقهه هايش همزمان با آنان به هوا بلند مي شد.

تا اينكه آن روز شوم براي اولين بار فرا رسيد، رامسس كه يكي از دوستانش از طريق دوربين ماهواره اي بود و در ابتداي داستان به آن اشاره شده، بر اثر نوشيدن بيش از حد شراب، در حاليكه عقل از سرش زايل شده بود و نصيحت هاي مادر را نيز فراموش كرده بود، در كنار رود نيل به خواب رفت. در حاليكه رامسس در خواب سنگيني فرو رفته بود، تاگاشا مختصات جغرافيايي منطقه را بررسي نمود و با توجه به احتمال وضعيت بد آب و هوايي كه در پيش بود و اينكه تمساح هاي عظيم الجثه نيل در چنين شرايط براي فرار از طوفان به خشكي مي آيند. احتمال خطر را تشخيص داده بود. وضعيت بدني رامسس را كه نيز تست كرد، متوجه شد بر اثر زياده روي در مصرف شراب، حال عمومي او نيز تعريفي ندارد و فشار خونش پايين تر از حد مجاز و طبيعي هست. و محال است حتي زماني كه بصورت كامل در معده آن تمساح بدتركيب هم قرار گيرد، از بيهوشي كه به وي دست داده بود، بپرد.

لحظاتي گنگ و مبهم براي تاگاشا رقم مي خورد. رامسس ديگر برايش مونس و همدمي شده بود كه نمي توانست به آساني و همچون يك قهرمان فيلم سينمايي كه در انتهاي فيلم مي ميرد، از آن دل ببرد. تصميمش را گرفته بود.

پس از تماس با همكارانش در بخش ترابري و درخواست پرواز فوري، با مقام ارشد خود نيز در ناوگان فضايي درخواستش را مطرح كرد. فرمانده اش ابتدا كمي تامل نمود و سپس با لحن ملايمي به وي گفت: "تاگاشا از همان زماني كه تو با دوربين لعنتي ات به زمين نگاه مي كني، ما تو را زير نظر گرفته بوديم و همپاي تو كليه اطلاعاتي را كه پردازش و استفاده مي نمودي، مورد سنجش قرار مي داديم. شايد همان احساسي را كه تو نسبت به رامسس داري، منهم داشته باشم! ولي...."

سكوت معناداري چند لحظه بين هر دو حاكم شد و سپس فرمانده اش در حاليكه هيجان خاصي در گفتارش مشخص بود ادامه داد: "ولي.... ولي مي تواني كمكش كني. فقط اين را بدان كه من از اختياراتم سوءاستفاده كرده ام و شايد توبيخ شوم."

پس از مكثي و درحاليكه تاگاشا از خوشحالي سر از پا نمي شناخت، ناگهان فرمانده اش همچون يك دوست قديمي فرياد كشيد: "هي بچه! چرا منتظري... سريع حركت كن و گرنه دنبال رفيقت بايد به داخل شكم آقا تمساحه بروي"

فرامين پرواز صادر شده بود و نوع ماموريت وضعيت قرمز و حتي تهاجمي اعلام گرديد تا تاگاشا بتواند با اختيارات و كنترل شخصي اين عمليات را انجام بدهد. در زمان بسيار كوتاهي سفينه نيروي گاما در مدار زمين قرار گرفته بود. مختصات جغرافيايي چك شد و تاگاشا در نقطه مورد نظر با سرعت وحشتناكي فرود آمد. آنچنان كه يكي دوتا از خدمه پروازي دچار آسيب جزئي شدند.

همانطور كه در ابتداي داستانم گفته بودم، رامسس از خورده شدن توسط تمساح ها نجات يافت و حال بقيه ماجرا.

داخل سفينه، رامسس در حاليكه هنوز تلو تلو مي خورد و روي پايش بند نبود، ابتدا تمام نارنجي پوشان را به فحش بست كه چه كساني هستند و با وي چكار دارند. خنجر وي هنوز در لباسش مخفي بود و تصور حمله با خنجر را در سر مي پروراند. شمشيرش در دست تاگاشا بود. ولي تاگاشا آن را بسوي وي دراز كرد و او در حالي كه يكه خورده بود. شمشير را از دست تاگاشا گرفت و با يك حركت خود را به عقب كشيد.

از لحاظ گفتاري و اينكه رامسس به زبان مصر قديم تكلم مي كرد، مشكلي براي نارنجي پوشان نبود و حتي تمام فحش هايي را كه به تاگاشا و يارانش داده بود. سيستم هوشمند چند زبانه اي ترجمه و با صداي خودش به سمع تاگاشا و دوستانش رسانده بود! دختري كه  همكار تاگاشا بود با خنده به رامسس گفت "آيا در مصر قديم نيز حجب و حيا وجود ندارد كه شما حتي به يك دختر هم اينگونه توهين مي كنيد"

رامسس كه تازه فهميده بود آنان هم از جنس بشر هستند و هيولا تشريف ندارند، گفت "خوب حالا بهتر شد كه شما هم به حرف آمديد و كاربرد فحش را در به حرف آوردن افراد بشري دوباره تجربه نمودم"

تاگاشا گفت "رامسس ما تو را از دهان تمساح بيرون كشيديم، اينكه ما چه كسي هستيم بماند براي بعد ولي از شما خواهش مي كنم ابتدا آن شمشير لعنتي را غلاف كن"

رامسس با دودلي شمشير را غلاف نمود و گفت "خوب فرشتگان نجات محترم، من بايد چه كنم و اينكه چه كسي بجز اين شمشير مرا از دست شما فرشته ها، حال نجات خواهد داد فقط برايم مهم است"

تاگاشا ادامه داد "ببين من يك غلطي كرده ام و حال خودم در آن مانده ام. اگر تو را به پايين و پيش دوستان و خانواده ات پرت كنم بهتر است؟ يا اينكه تو را با خود به سياره خودمان ببريم؟ تنها اين را مي دانم كه پاي تو دوباره به زمين برسد. تمام چيزهايي را كه ديده اي مو به مو و از باب فخرفروشي هم كه شده براي همه تعريف مي كني. و رهبران سياره ما "آرن" شايد اين مطلب را برنتابند و هم بر تو خشم بگيرند و هم بر من كه در سير تاريخي بشر روي زمين فضولي كرده ام."

و ادامه داد "شايد بهتر بود كه با همان تمساح تنهايت مي گذاشتيم"

رامسس يكه اي خورد و گفت "خوب البته با شما لاغر مردني ها بودن را بر آن تمساح گنده ترجيح مي دهم و اگر در سرنوشت من مقدر گرديده كه به اين زودي نميرم ولي ديگر رنگ دوستان و خانواده خود را نبينم. حاضرم به آن تن بدهم. حال اين شما و اين رامسس افسر سابق گارد ويژه فرعون بزرگ "خوفو".

در حاليكه تاگاشا و همقطارانش بهم نگاه مي كردند و لبخند بر لب مي آوردند. تاگاشا به او  نزديك شد و در حاليكه دستش را به سوي او دراز مي نمود گفت "منهم تاگاشا افسر فرمانده نيروي گاما از ناوگان فضايي آرن"

ادامه هفته آینده و شاید هم چند هفته آینده...

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٤