پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

بازماندگان تاریخ

دیروز صبح با برادرم صحبت می کردم و گلایه کرد چرا وبلاگم را آپدیت نمی کنم. راستش مدتی سرم شلوغ بود و فرصت نمی کردم. خودتون می دونید که وبلاگ نوشتن هم حال و حوصله و فرصت می خواد و واقعا آدم بعضی موقع ها اصلا انرژی برای یک کار خاص را ندارد و باید مدتی بگذرد. از طرفی هم دیگر از من گذشته که بخاطر بالا رفتن کانترم، خودم را به آب و آتیش بزنم و مخاطبان خودم را پیدا کنم. امروز دقیقا سومین سالگرد وبلاگ نویسی ام است و احساس می کنم بعد از سه سال و با هزاران خواننده ای که داشته ام، بالطبع به غیر از خانواده، دوستان و آشنایانم که بر حسب وابستگی و ارتباطات گذشته ام خواننده وبلاگم بوده اند، سایر مخاطبان خاص خودم را از بین این هزاران مخاطبی که به من سر زده اند دیگر پیدا نموده ام و همین ارتباطات دوسویه من با آنان کاملا وقت مرا پر نموده است و وبلاگ هم رسانه ای محدود است که به نظر من نباید آن را با رسانه های فراگیر مقایسه اش نمود و کاربرد آن در محدوده خاص خودش است که می تواند موفقیتش را رقم بزند. در هر حال در سومین سالگرد وبلاگ نویسی ام از همه عزیزانی که به من در این سال ها لطف داشته اند کمال سپاسگذاری را دارم و امیدوارم در هر کجای این سیاره خاکی زندگی می کنند، همیشه شاد و پیروز باشند.

خوب برم سر اصل مطلب و اینکه از امروز و بخاطر لطف و محبتی که شما عزیزان نسبت به من داشته اید برایتان یک سورپرایز دارم و می خوام داستانی را که سال گذشته به رشته تحریر درآورده ام به صورت پاورقی و هر هفته بخشی از آن را تقدیم شما بکنم. که قبل از شروع آن بد نیست نکاتی را متذکر بشوم:

1- سال گذشته و در پی بیماری سختی که گرفته بودم، مدتی را باید با فکر و جسم ضعیف می گذراندم و با خودم اندیشیدم که بهتر است برای چنین روزهایی یک کار متفاوت تر از همیشه انجام بدهم تا روحیه و سرزندگی خودم را از دست ندهم. برای من که در ایام عمرم چندین بار تا پای مرگ رفته ام، هر چند که ترسو هستم! ولی دیگر امری عادی شده است! از دو سه باری که در زمان جنگ خدا واقعا به من لطف نمود و نگهدارم بود بگیرید تا غرق شدن در دریا و یا تصادف وحشتناک اتومبیل که هر بار به نحو معجزه آسایی از مرگ فرار نمودم آنهم بدون حتی زخمی شدن ناجور و تنها خراش سطحی برمی داشتم. بالاخره جوانی است و هزار کله شقی. این بار آخر هم که دیدم احتمال دارد بخاطر این بیماری ناجور که پزشک نازنین کلی توی دلم را خالی کرده بود، بمیرم و تنها چند ماه حق حیات را فکر می کردم داشته باشم. چند روزی با خودم درگیر بودم که برای این روزهای بد چه کاری را انتخاب کنم. اولش گفتم بنشینم و کلی کتاب های نخوانده را بخوانم. دیدم زیاد حال نمی ده! و بعدش قراره بمیرم! و تمام خوانده ها را با خودم به گور برده ام. بعدش فکر کردم پس بهتره دانسته هایم مثلا در رشته تحقیقات بازار و تبلیغات را برای علاقمندان این رشته بنویسم. چرا که در این رشته تاکنون شکست نخورده ام و همیشه طرف قراردادم یا در مبارزه انتخاباتی پیروز شده است و یا راندمان بالایی را در تجارت وی ایجاد نموده ام و بد نیست تجربه هایم را مثل این پیرمردها در اختیار سایرین بگذارم. اینجای کار هم متوجه شدم که اولا من هنوز پیر که سهله بالغ هم نشده ام! و در ثانی اگر از این بیماری هم طبق معمول جان سالم بدر ببرم که خودم از نون خوردن افتاده ام و تکنیک های شغلی ام لو رفته است! خلاصه بعدشم فکر کردم در رابطه با بهینه سازی سیستم های کامپیوتر، بویژه برنامه ویندوز ایکس پی که در آن مهارت بالایی دارم و هنوز کسی را ندیده ام که از من نکات بیشتری را در بهینه سازی "Tweak" ویندوز ایکس پی بداند، مقاله بنویسم. که دیدم اگر نمیرم باز هم از نون خوردن می افتم!!! ( بیخود جوش نزنید:  "اینکه چیزی نیست و منم کلی Tweak می دانم" نه جان من از زمانی که ویندوز ایکس پی را نصب می کنید و در حالت پایه Default قرار دارد شما بیشتر از چهل تا تنظیم برای بهینه سازی را بلد هستید؟ عزیز دل برادر من دویست و هفتاد Tweak را می دونم و کارکرد پنتیوم های دو را تا حد پنتیوم چهار بالا می برم! و بویژه این هنر من هم بیشتر در زمینه لپ تاپ های قدیمی کاربرد دارد که صاحبانش در ارتقاء سیستم مشکل دارند، آن را دور نیندازند و سالها بتوانند از آن استفاده کنند. البته قشر مستضعف هم که توانایی خرید سیستم های جدید رومیزی را ندارند هم جزو مشتریانم هستند و مثل دکتری می مانم که در دورترین روستاهای دنیا در حال طبابت هستم!!!)

2- مطلب دوم هم اینکه این وبلاگ من شامل قوانین کپی رایت بر روی شبکه اینترنت می باشد و به همین خاطر امیدوارم کسی سعی در سرقت این کتاب من نکند چرا که مطمئنا به هر زبانی که چاپ بشود و یا هر بخشی از آن در هر رسانه دیگری منتشر بشود، خوب پولی ازش چاپیده ام و زحمت چاپ کتابم را هم ندارم.

3- این داستان صرفا یک داستان تخیلی است که که جهت سرگرمی برای سنین هفت سال به بالا نوشته شده است، و اگر روزی به واقعیت پیوست اصلا نترسید و هیجان زده هم نشوید چون من کنارتان هستم!!! و اگر احیانا کسی طلبه شد که به فیلم تبدیلش بکند. مطمئنا فقط با آقای استیون اسپیلبرگ حاضرم قراردادش را ببندم و نه شخص دیگری! البته بدم هم نمی آید که با یک انتشاراتی در خارج از کشور قرارداد چاپش را ببندم.

4- این نوشته ها بازنویسی و تصحیح املایی نشده و اگر اشتباه املایی در آن زیاد دیدید انشاءالله در زمان چاپش رفع خواهد شد.

5- راستی من هر هفته بخشی از این داستان را در وبلاگم منتشر می کنم که بالطبع شنبه و یا یکشنبه ها می باشد. البته بعضی از هفته ها ممکن است بخاطر مسافرت یا مسائل دیگر در انتشار آن وقفه کوچکی پیش بیاید.

6- یه چیز دیگه هم اینکه بیماری من طبق معمول به مرگ منتهی نشد و در همان مراحل اولیه اش بصورت معجزه گونه ای محو و ناپدید شد و الآن پس از چند ماه که این داستان را می خوانم بیاد آن روزهای بد می افتم که در شرایط بحرانی دست و پا می زدم. و البته از خدای بزرگ هم ممنون هستم که سایه لطفش همیشه بر سرم بوده است.

7- یادتون باشه که هر هفته ابتدا وبلاگم را در کامپیوترتان ذخیره نمایید و بعد بصورت آفلاین در حالیکه یک ماءالشعیر خنک و یا نوشیدنی خنک دیگری کنار دستتان است به همراه کلی تنقلات دیگه، شروع به خواندن بکنید چرا که من اینطوری نوشتمش و مزه داستان در زمان اوقات فراغت خواندنش است. ( خودتون بهتر می دونید که وقتی آدم آنلاین هستش همش انگار شاش داره! و می خواد سریعتر بره صفحه بعدی و یا کارهای دیگرش را بر روی شبکه انجام بدهد. اینطوری به داستان من هم شاشیدید و رفتید!!!)

بنام خدا
IN THE NAME OF GOD

بازماندگان تاریخ
HISTORY SURVIVORS

فصل اول: نارنجی پوشان (بخش اول)

يكي از شبهاي خنك پاييزي مصر بود، فرعون مصر همه مشاوران، بزرگان مورد وثوق و فرماندهان ارتش خود را براي ارائه گزارشات ماهانه احضار و در حال سخنراني بود. رامسس كه بدليل تمرينات نظامي صبح آن روز خسته به نظر مي رسيد. به آرامي خود را در پناه يكي از ستون هاي تالار بزرگ فرعون از انظار مخفي مي نمود تا دمي استراحت نمايد و منتظر آن بود تا گزارش خود را به سمع و نظر فرعون برساند. پس از سخنان چند تن از مشاوران فرعون، در حاليكه فرعون سخت عصباني مي نمود از حاضران خواست كه جلسه تا سحرگاه ادامه پيدا نمايد و تمامي افراد نيز گزارشات خود را  ارائه دهند. رامسس كه ديگر رمقي در ايستادن بر روي پاي خود نمي ديد، صلاح بر آن دانست كه فردا به حضور فرعون برسد و پس از اجازه از مقام مافوقش كه در كناري ايستاده بود، به آرامي و بدون آن كه حتي صداي پايش بر روي سنگ فرش هاي كاخ فرعون به گوش كسي برسد. پاورچين پاورچين و دزدانه از كاخ خارج شد.

نسيم صبحگاهي كه از سمت رود نيل وزيدن گرفته بود او را به ياد خاطرات كودكي اش در كنار نيل و بازي در ميان تورهاي ماهيگيران مي انداخت. بي اختيار به سمت كناره رود نيل روان شد و در حاليكه آوازي كودكانه را بر لب زمزمه مي نمود، در ميان نيزارهاي نيل همچو كودكان فارغ از هر اتفاقي كه برايش در اين چند سال جواني افتاده بود، شروع به پرسه زدن نمود و ساقه هاي ني را با شمشيرش همچون زمان كودكي كه با شمشير چوبي اش از دم تيغ مي گذراند، در مي نورديد. تا خستگي بر او چيره گشت و در ميان نيزار كه از نور مهتاب منور شده بود به خوابي بس سنگين فرو رفت.

صداي باد در ميان نيزار تبديل به آواي خوفناكي شده بود كه دل هر بيداري را به لرزه در مي آورد، هوا طوفاني شده بود و امواج نيل هر دم به رامسس مدهوش از خستگي نزديكتر مي شدند. چشمان چند تمساح كه در تاريكي برق مي زد و از شر امواج خود را در حال نزديك كردن به ساحل بودند، به چشم مي خورد. دقايق به سرعت سپري مي شدند و رامسس از خطري كه در كمينش بود هيچ آگاهي نداشت. در كودكي مادرش بارها به او تذكر داده بود كه بدون حضور بزرگتر در كنار نيل بازي نكند و داستان هاي بسياري از ربودن كودكان توسط تمساح ها برايش نقل كرده بود. اما حال كه بزرگتر مي نمود انگار نصايح مادر را نيز فراموش كرده بود. هيچ اميدي به نجاتش به نظر نمي رسيد و تمساح ها هر دم به او نزديكتر مي شدند.

ناگهان برقي از آسمان جهيدن نمود و صاعقه نيزار را با صداي مهيبي به آتش كشيد. رامسس ديوانه وار از جا پريد و بدون آنكه خبر از خطري كه او را در بر مي گرفت داشته باشد بي اختيار شمشيرش را كه در كناري نهاده بود به دست گرفت. صداي قدمهاي چند تن را برروي ني ها شنيد و پشت به رودخانه به سمت صداي پا كمين نمود. تمساح به چند متري پشت او رسيده بود و ديگر تا طعمه خود فاصله اي نداشت. همه چيز به سرعت اتفاق افتاد. شبحي از ميان نيزار به سمت او شليكي از نور قرمز را نمود و او خوشحال از اينكه به او برخورد ننموده به سمت اشباح كه بيشتر شده بودند خواست يورش ببرد ولي صداي نعره تمساح كه از درد به خود مي پيچيد و درست در پشت پاي او قرار داشت. او را به خود آورد. با شليك دوم نور قرمز، تمساح بعدي نيز با نعره اي وحشتناك از طعمه سهل الوصولي كه داشت مي گرفت، پشيمان شد و در رودخانه از نظر محو گرديد.

رامسس گيج و مضطرب از حوادث پيش آمده هنوز خيال مقابله با اشباح را داشت اما نيرويي او را از اين كار بر حذر مي داشت. اشباح ديگر به هيبت انسان هاي نوراني تبديل شده بودند كه لباسي تنگ و چسبان به رنگ نارنجي بر تن آنان بود و اسلحه هايي در دستشان بود كه نور قرمز رنگ از آن ساطع شده بود. رامسس كه ديگر به اعصاب خود مسلط شده بود با لبخند تمسخرآميزي گفت: "لطف فرموده بگوييد من بايد از چه كسي متشكر باشم؟"
سكوت فضا را پر نموده بود و رامسس براي اينكه اين جو ناراحت كننده را بشكند ادامه داد: "من افسر گارد ويژه فرعون هستم و گفتم من از چه كسي بايد متشكر باشم؟"
باز هم صدايي از ميان غريبه ها بلند نشد. رامسس در يك لحظه احساس نمود كه گريز براي سربازي همچون او جايز نيست و بايد به مقابله برخيزد. بي محابا به آنان حمله ور شد. نوري آبي رنگي از سلاح يكي از اشباح جهيدن گرفت. و رامسس احساس نمود كه بين خواب و بيداري قرار گرفته است و غريبه ها او را در بند نموده اند و ديگر هيچ نفهميد.

سربازان محافظ قصر فرعون كه ديشب رامسس را در حال رفتن به سمت نيل ديده بودند. خبر ناپديد شدن و احتمال غرق شدنش در رود نيل را به فرماندهان و خانواده او رساندند. در حاليكه مادر رامسس مطمئن بود كه پسرش نصايح او را فراموش ننموده و هنوز زنده است!

==================================================

سواراني به تاخت به سمت هگمتانه پايتخت پادشاه هخامنشي در حركت بودند. باران شديدي مي باريد و پرچم جلودار در ميان رعد و برق هاي آسمان نشاندهنده آرم و نشان بازرسان پادشاهي بودند كه به سراسر قلمرو اعزام مي شدند تا همچون چشم و گوش پادشاه در حراست از كشور پهناور ايران عمل نمايند. در پشت جلودار، جوان رشيدي كه از چهره اش سخت معلوم بود هيجان زده است، نمايان بود و در حاليكه لباسش گواه فرماندهي او را بر آن دسته سرباز مي داد با فرياد از يارانش مي خواست سريعتر برانند به پيش مي تاخت. از كنار تپه اي گذشتند و در سر پيچ ناگهان با هيولايي پولادين كه در آن هواي گرگ وميش زده سحرگاه بخوبي معلوم نبود مواجه گرديدند.

اسب ها شيهه زنان آرام و قرار نداشتند. شمشيرها از نيام كشيده و سپرها در دست نفرات منتظر دستور حمله فرمانده شان به همان اشباحي بودند كه رامسس ما نيز با آنان برخورد نموده بود. از قيافه و لباس هاي پاره و خونين سربازان معلوم بود كه يك بار بتازگي با دشمن دست و پنجه نرم كرده اند و اين بار دوم است كه با دشمن روبرو مي شوند. فرمانده در آن همهمه زوزه باد و شيهه اسبان و صداي پاي ستوران با صداي استواري فرياد كشيد: " من كاوه، بازرس شاه شاهان داريوش هخامنشي هستم و اگر اين بار هم قصد جنگ داريد، مي توانيد طعم ضربت شمشير مرا دوباره بچشيد"

سواران پشت كاوه به يك چشم برهم زدن از هم فاصله گرفته و اشباح را به محاصره گرفتند. يكي از سواران كه تير و كماني در دست داشت به انتظار دستور حمله فرمانده اش نماند و با سرعتي باور نكردني چند تير را به سمت اشباح انداخت. و آنان نيز در جواب با شليكي از نور به سمت تيرانداز او را از اسب به زمين انداختند. كاوه كيف چرمي اسناد و مدارك حكومتي را كه بر روي شانه داشت به سمت سوار بغلي اش پرتاب نمود و گفت: "به پادشاه بگو چه اتفاق افتاده" و به حالت رزم به سمت آن موجودات عجيب و غريب يورش برد. دقايقي جنگ در گرفت و تعدادي از سواران در آن گيرودار توانستند خود را به دشمن رسانيده و درگير شوند. اما در يك لحظه نور عظيمي ساطع شد و انفجار مهيبي صورت گرفت و پس از چند لحظه كه گرد و غبار به زمين نشست. ياران كاوه كه همه بر زمين افتاده بودند، اثري از فرمانده شان و همچنين هيولاي پولادين و آن موجودات عجيب نديدند.

يكي از سواران بازرس شاهنشاهي، موضوع را به پادشاه انتقال داد. داريوش پادشاه ايران در حاليكه به فكري عميق فرو رفته بود، پس از دقايقي لب به سخن گشود و از وي خواست كه در اين باره با هيچ كس حرفي نزند و اين اتفاق را همچون رازي سر به مهر تا انتهاي زندگي خود حفظ نمايد.

بدين ترتيب كاوه نيز به سرنوشت رامسس دچار شد.

ادامه هفته آینده...

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٤