پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

یکشنبه، 12 خرداد، 1366 !!!

۱۸ سال پیش در چنین روزی (برگی از تقویم خاطرات جوانی) -بخش دوم

عشقی داره که آدم روز تولدش باشد و اونوقت وسط یک صحرای بی آب و علف باشد، صبح موقعی که جناب سروان دَهمَرده در حال درس دادن بود، وسط زِقِ آفتاب و در حالیکه دو زانو روی رمل های نرم کویر و و اسلحه به دست با یک کلاهخود داغ از آفتاب کویر روی سرم نشسته بودم یادم افتاد که روز تولدم هست. اینقدر بدشانس هستم که هرسال باید روز تولدم در سختی باشم مثلا پارسال در حال امتحانات و هم مریض بودم و حالا هم که مثل روز روشنه که در چه قبرستانی هستم.
دیشب راستی با فرامرز (برادرم) گشتی شده بودیم، البته همه چادرمان گشتی بودند و چون چند شب پیش درگیری شده بود، همه گشتی ها خشاب پر گذاشته بودند و گلنگدن ها هم کشیده و با کوچکترین صدایی ما میخ می شدیم و به جستجو می پرداختیم، خلاصه بد شبی بود، چون پشه ها هم دمار از روزگارم درآورده بودند. و همش به این فکر می کردم که اشرار و قاچاقچی ها هم الآن در جبهه مقابل وضعشون مثل من هست و پشه ها دارند نیششون می زنند و کلی هم دلم براشون سوخت که همچین وضعی دارند! ( بابا حقوق بشر!) بعدشم فکر می کردم که اونا راجع به من چی فکر می کنند و وقتی احساس کردم که طرف با خودش میگه چطوری باید این سربازها را بکشیم، احساس بدی بهم دست داد.
امروز صبح هم جنگ در منطقه عملیاتی جنوب را تمرین می کردیم که چون دستم ضرب دیده بود ودرست نمی توانستم مانور بدهم، نقش دشمن و سپس اسیرها را در عملیات بازی کردم که کلی سر این برنامه خندیدیم، آخه کلی حس گرفته بودم که ایرانی ها دشمن من هستند و باید همه شون را کشت! و خاکستر جنازه شون را به باد سپرد! ولی وقتی ایرانی ها سنگر تدافعی من را فتح کردند، برعکس من اصلا اونها اینطوری رفتار نکردند و با عزت و احترام منتقلم کردند به پشت جبهه، تازه یکیشون از قمقمه اش هم بهم آب داد بعلاوه نصف جعبه بیسکویت خودش را.
الآن هم که دارم می نویسم سر ظهر است و هنوز ناهار نیاورده اند و همه بچه های چادر گرسنه خوابیده اند غیر از من بیسکویت خورده و سیر!، بدبخت ها خبر ندارند که دیشب یک رطیل اندازه کف دستم را در چادر کشته ام و گرنه الآن همه شون جرات خوابیدن نداشتن و مثل بچه آدم می نشستن و دفتر خاطراتشون را می نوشتند. البته چون شب عملیات رزم شب داریم تا ساعت شش عصر استراحت داریم و بعدش تا آخر شب بزن بزن!
خوب دیگه از چی بگویم، آهان یک چیز خیلی وحشتناک، اینکه یک موضوع را که نمی دانم خنده آور یا گریه آور است بگویم اینکه ما اینجا حتی برای آفتابه هم در مضیقه هستیم و به هزار سند و اعتبار و خواهش و ساعتها دوندگی، آفتابه ای بدست می آوریم و بعدش هم کلی انتظار برای تانکر آب و دست آخر هم اون توالت صحرایی با اون گودال پر از ..... روباز بغلش! که باید بپایی لیز نخوری تا خلاصه بتوانیم خود را سبک کنیم! من فرهاد نویسنده این خاطرات به شما که در گذشته و آینده زندگی می کنید فقط برای اینکه بفهمید توالت رفتن هم چه لذتی دارد، پیشنهاد می کنم همین الآن بروید دستشویی و سپس همون احساسی را که ماها الآن در اینجا داریم را بگیرید بعدش ببینین چه حالی میده توالت رفتن! اصلا به همتون حسادتم شد!
ببخشید اگر روز تولدم حال همه تون را با این حرفا بهم زدم...
امروز مهدی غفاری که به شهر رفته بود، عکس های پرسنلی که در شهر زابل با فرامرز انداخته بودیم را آورد و کلی بخاطر عکس ها خندیدیم چون فرامرز که مثل رئیس دزدا و قاچاقچی ها افتاده بود و منم مثل لاشخورها!

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٤