پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

افسردگی صندوق و انقلاب فیروزه ای

باب اول: افسردگی صندوق
از موقعی که نمی دونم ولی فکر کنم چند ماه گذشته بود و در یکی از نماز جمعه های تهران، سخنران از سازمان های غیردولتی در ایران به عنوان سازمان های امریکایی و طرفدار منافع امریکا نام برد، به خودم هم شک بردم و رفتم دوباره اساسنامه و خلاصه هرچی کوفت و زهرمار در انجمن خودمان داشتیم را مرور کردم ولی اثری از این شیطان شیطون! ندیدم. هر چی بود حکایت از مبارزه با تهاجم فرهنگی غرب بود که فکر کنم آخرش هم در آن شکست خوردیم و کسی هم مثل آن آقای سخنران که حال از امثال بنده هم طلبکار شده است و امریکایی خطابمان می کند، به دادمان نرسیده بود. آیا درست است افرادی را که در این وانفسای مشکلات اقتصادی بخشی از زندگی خود را هم در راه مبارزه با نارسایی ها و آسیب های اجتماعی گذاشته اند، اینطور نام برد، آنهم از تریبون مقدس نماز جمعه... در هر حال امیدوارم در انشای مطالبی که از تریبون های عمومی مطرح می شود، کلمات به درستی و به صورت شفاف و نه مبهم ( همچون سازمان های غیردولتی ) استفاده شوند، تا سوء تفاهمی برای امثال من بوجود نیاید.
بگذریم... خلاصه دیروز پس از گذشت این مدت چند ماهه، مثل یک بچه خوب نشستم و خطبه های نماز جمعه قم را گوش کردم، آقایی که شما باشید، سخنران به بحث شیرین انتخابات رسید و اینکه اصلا باید کاندیداها همه با هم جمع بشوند و یک نفر را از بین خودشان انتخاب کنند و مردم هم با رای قاطع به آن یک نفر تو دهن امریکا بزنند!
فقط خواستم بپرسم پس فلسفه رای دادن و حق انتخاب مردم چی میشه؟ یعنی کسی دیگر برای ما انتخاب بکند؟ و بعدش ما بریم بزنیم تو دهن امریکا!!! اصلا می دانید چیه؟ من هر چی به انتخابات نزدیکتر می شوم، نمی دانم چرا این "افسردگی صندوق" من بهتر که نه، بدتر هم می شود.

آقایون محترم کاندیداها لطفا بگذارید یک چیز را برای شما روشن کنم، من و امثال من به کسی رای می دهند که در دوره حکومت او بتوان با تهاجم فرهنگی جنگید و با تفاهم فرهنگی عاشق همه دنیا شد و دوست داشت. من و امثال من به کسی رأی می دهیم که امریکایی خطابمان نکند، واژه فعالیت های فرهنگی، اجتماعی را مثل آب خوردن به واژه فعالیت های سیاسی تبدیل نکند و بگیر و ببند راه نیندازد، بجای تیشه، ریشه را در دستش بگیرد! و نهال فرهنگ را پاسدار باشد، راستی یادم رفت بگویم که اصلا ولش کن بابا... فرهنگ را، همین اصلاح ساختار اقتصادی و تأمین نیازهای اولیه زندگانی از همه چیز مهمتر است. وقتی چشمم به این آمارهای اقتصاد کلان و خرد این مملکت می افتد، دیگر فرهنگ هم از یادم می رود. در هر حال به قول جمله آخر این دوست، بين اين همه نامزد ، کسی را با اين مشخصات پيدا می کنيد؟

باب دوم: انقلاب فیروزه ای
دیروز متن پیام عباس معروفی به جشنواره وبلاگ همدان را داشتم می خواندم. متنی که هیچگاه در این جشنواره خوانده نشد، آنقدر از خواندن آن پیام لذت بردم که خواستم برای همیشه در وبلاگم ثبت شود و شاید ده ها سال دیگر کسی آن را بخواند و چه می دانم! بخواند دیگر....

وبلاگ‌نويسان عزيز وطنم،
من انقلاب فيروزه‌ای وبلاگ‌نويسی را بزرگ‌ترين اتفاق تاريخ ايران می‌دانم. آنجا که جامعه‌ای شفاهی و جمعيتی افواهی به تمدنی مکتوب مبدل شود، نام‌ها و امضاها جايگزين سايه‌ها و سياهی‌ها خواهد شد.
آنجا که چهره‌ها بر تمامی گفتار خويش شهادت می‌دهند، شهر از هياهوی گنگ تباهی نجات می‌يابد، و کلام جسدی بادکرده نيست که بر سينه‌اش نوشته باشند: مجهول‌الهويه.
هزار سال شعر پارسی با شاعرانش باليد، اما با جامعه چه کرد؟ دستاورد حفظ کردن کلام موزون برای مردم چه بود جز تکرار همان کلام زيبا که رودرروی يکديگر غزل خواندند و قصيده شنيدند؟
می‌دانيد؟ جامعه ياد گرفت شعر حفظ کند، ادبيات بلغور کند، و در پس آن شفاهی ماند، افواهی شد، دروغ گفت، رياکار شد، شايعه ساخت، دو رو شد، بی‌مسئوليت حرف زد، و روز بعد حاشا کرد.
نمی‌خواهم بر جايگاه رفيع  شعر پارسی خللی وارد آورم، می‌خواهم از جامعه‌‌ای شفاهی در درازای تاريخ بگويم. جامعه‌ای که به سادگی فروغ را فاحشه می‌خواند، جمعيتی که به آسانی سعيدی سيرجانی را سرسپرده می‌ناميد، و برادری که به‌خاطر سی و چهار هزار تومان سر برادرش را می‌بريد. آيا کسی هست که بار آن‌همه ستم را بر دوش بگيرد؟
فضای موجود در مجموعه‌ی وبلاگ‌ها پيش و بيش از هر چيز، انسانی است، نه سياسی. و اين را همه‌شما می‌دانيد که انسان موجودی است سياسی. اما  تلاش شما برای جلوگيری از اعدام زنی در بند، انسانی است. تقلای شما برای آزادی يک روزنامه‌نگار، انسانی است. آنچه از زندگی می‌نويسيد، انسانی است، هرچه از عشق می‌گوييد، انسانی است. آه خدای من! حضورتان، انسانی است. شعرتان، شورتان، افشاگری و شعورتان، انسانی است. شما به سياهچاله‌ها نور می‌تابانيد، شهرهای ما را تصوير می‌کنيد، از کودکان محروم می‌نويسيد، از قهرتان با خدا می‌گوييد، از زلزله، کارتن‌خواب‌ها، نوزاد سر راهی، برف، تئاتر، زن، ادبيات  آرکائيک، ادبيات کوچه، تماميت ايران، موزيک، باران، عشق، مرد، استقلال، شعر، کودک، گرانی، نان، حقوق بشر، زندگی، سياست، دروغ، دروغ، دروغ.
شما چهره‌ی دروغ را افشا می‌کنيد، شما جامعه را از شفاهيات نجات می‌دهيد، امضا می‌شويد، چهره و نام می‌شويد. حرف نمی‌زنيد، می‌نويسيد. گاه می‌ترسيد، نام مستعار می‌شويد، گاه به خطر می‌افتيد، باز می‌نويسيد، نمی‌ترسيد، فواره می‌زنيد، از خاک به افلاک.
و من نويسنده‌ی هم‌عصر شما به شما می‌بالم. و آنچه می‌خوانم حالا ممهور به مهر شماست.
می‌دانيد؟ ما در مکان نزيسته‌ايم، در زمان عبور کرده‌ايم. يک انقلاب و يک جنگ و هزار بلا را از سر گذرانده‌ايم. دنبال هر سياستمداری بع بع‌کنان راه نمی‌افتيم، ويژگی نسل شما، و کار من سرکشی و اعتراض است؛ اعتراض به وضعيت موجود برای رسيدن به وضعيت موعود.
يادتان باشد که ايران شاهد بلايای بزرگی بوده است، سياهی جنگ‌، خون پاشيده بر ديوار، چرکی آنهمه خباثت، و دويدن رنگ در رنگ. اما رنگ غالب ما فيروزه‌ای گنبدهای ماست که هزار سال در نهايت زيبايی و قدرت و شهامت از ميان رنگ‌ها سر بر کشيده، با هر رنگی رنگين نشده، و نام و نان نيالوده، و سرافراز مانده است.
من تداوم انقلاب فيروزه‌ای وبلاگ‌نويسی را به شما تبريک می‌گويم، و از شما می‌خواهم بر معرفت حرفه‌ای پای فشاريد.
با مهر و احترام، عباس معروفی
برلين/  جمعه نهم ارديبهشت 1384

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٤