پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

اولين هم انديشي وبلاگ نويسان و تشكل هاي غيردولتي

جلوي درب مجتمع فرهنگي ورزشي غدير چند تا نوجوان داشتند گل كوچيك بازي مي كردند، با خودم فكر كردم بطور مثال ممكنه چند تاشون در آينده وبلاگ نويس يا عضو يك تشكل غير دولتي بشوند؟ ولي وبلاگ نويس عضو يك تشكل غيردولتي شدن مثل من حتما تا چند سال ديگر جزو محالاته و من جزو نخستين و همچنين آخرين مسافران اين قطار هستم. فكر مي كنم تا چند سال ديگر وبلاگ نويس ها همشون بصورت گمنام مطلب بنويسند و از سازمان هاي غيردولتي هم جز سايه اي از گذشته چيزي باقي نماند و بطور كل بلاگري كه بخواهد با نام واقعي اش آنهم در مورد مسائل اجتماعي مطلب بنويسد را تنها در رمان ها و كتاب هاي داستان وصفشان را بشنويم. با اين افكار بيمزه اي كه در سرم راه يافته بود، به سالن همايشي قدم گذاشتم كه قرار بود انس و الفتي را بين بلاگرها و فعالين اجتماعي ايجاد نمايد.
همايش برگزار شده بود و چند تني هم صحبت كرده بودند. آقاي قوچاني را كه ديدم، گفتش آقاي پيروي ما اسم شما را هم بعنوان سخنران رد كرده ايم و چند دقيقه ديگر نوبت شما است!!!
آقا و خانومي كه شما باشين، قيافه ام شد عين اين برق گرفته ها و گفتم حداقل ديشب يك خبري بهم مي دادي تا اقلا آمادگي پيدا مي كردم. خلاصه كار از كار گذشته بود و منهم با خودم گفتم همايش كه مربوط به بلاگرها است و منهم با همون زبون بلاگري خودم صحبت كنم مشكلي پيش نمي آيد و از طرفي بچه هاي تشكل ها هم كه اكثرا خونگرم هستند و ما هم جزوشون محسوب مي شويم و فكر نكنم زياد في البداهه صحبت كردنم باعث رنجش خاطر كسي بشه.
جلسه پرسش و پاسخ با حضور من، آقاي سقندي و خانم خلجي كه تشكيل شد. بعد از يك چند تا سوال و جواب متعادل كه اتفاقا جالب و مناسب هم بود، خلاصه جنگ شروع شد! و بحث فيلترينگ آمد وسط و جمعيت هم ما را بجاي رئيس دايره فيلترينگ مخابرات فرض كردند و هي از ما سه تا پاسخ قانع كننده مي خواستند! هر چي هم ما مي گفتيم ما خودمون سينه سوخته ايم و فيلتر شده ( تازه آناليزمون هم كرده اند + پاستوريزه و هموژنيزه!) ولي انگاري قضيه بجاي دولت پاسخگو شده بود مردم پاسخگو! و چون دست ملت به فاعل فيلتر كننده نمي رسيد، مفعول فيلتر شده را محكوم مي نمودند!!! خلاصه قضيه به خير و خوشي تموم شد. اصلا مگر تو كتاب داستانهاي باستاني!!! ننوشته اند كه سازمان هاي غيردولتي حدفاصل و مرز بين مردم و دولت هستند. البته قرار است يك منشوري هم در ارتباط با موارد مطروحه در اين همايش آماده و اقدامات لازم مبذول گردد كه از حوصله اين مقال خارج است.

در حاشيه:

در بين صحبت هاي جلسه به سايت مشهدي ها دات كام و هم به وبلاگهاي خبرنگاران خوب روزنامه خراسان كه من جزو خوانندگان پروپاقرصشان هستم اشاره نمودم (باشد كه حق مطلب را ادا نموده باشم)

صحبت فيلترينگ وبلاگ اين گردن شكسته و سايرين را وسط كشيديم تا از بردن هر اسمی که با "ح" و فاميلی که با "دال" شروع شده باشد هم در اين همايش استفاده شده باشد. (برعكس جشنواره وبلاگ تهران در ابتداي همين سال كه بيشتر تبليغات سازمان ملي جوانان بود تا مسائل و مشكلات وبلاگ نويسان)

با اينكه چند تا از بلاگرهاي مشهدي را از گذشته مي شناختم يا تصويرشان را در گردهم آيي هاي بلاگرها ديده بودم اما وقتي بهشان مي گفتم شما بلاگر هستيد؟ مي گفتند نه به قرآن! (انگاري بدجوري اين تب بگير بگير وبلاگ نويس ها همه را ترسانده)

وقتي وارد سالن مجتمع شده بودم ديدم يك خانمي داره تند تند يك مطلب را پيش خودش مرور مي كند و كلي هم استرس داره (نگو همين خانم خلجي بوده كه در جلسه پرسش و پاسخ هم شركت داشته)، پيش خودم كلي بهش خنديده بودم كه آخي بنده خدا بايد جلوي اين خلايق سخنراني بكند و  الآن چه حالي داره. (بماند كه اين خنده چند دقيقه بعد به گريه تبديل شد و خودم هم به درد استرس ايشون مبتلا شدم) ( باشد عبرتي براي بندگان خدا كه ديگه به كسي حتي تو دلشون نخندن!)

مجري مراسم در بين صحبت هايش يكي دو بار، ما سه نفر را اساتيد معرفي نمود كه همين جا و ازهمين تريبون به كليه بلاگرهاي هميشه در صحنه و اعضاي تشكل هاي هميشه در پشت صحنه! اعلام مي نمايم كه باباي من هم استاد نبوده چه برسه به فرزند ناخلفش.

در بين جلسه ديدم خودكار من دست آقاي مجري جلسه است و در همان شرايط بحراني و جلوي اون فوج جمعيت، سريعا نسبت به وصول مال و اموال خودم اقدام كردم، ولي وقتي برگشته بودم منزل متوجه شدم كه خودكار من ته جيبم است و چون شبيه خودكار آقاي "آقايي" بوده اشتباهي خودكار ايشون را هم مصادره كرده ام ( باشد كه خداي بزرگ و ايشون مرا ببخشند البته چون آدرسش را ندارم اميدوارم اگر يكوقت وبلاگم را مطالعه كرد نسبت به دريافت آن باهام تماس بگيرد تا منو از شر فشار قبر و اين حرف ها نجات داده باشه)

از هشت نفر دوستاني كه بعنوان بلاگر در حين مراسم خودشان را به من معرفي نمودند و تبادل نظر داشتيم، هر چند كه فرمودند مايل به معرفي خود نيستند و بصورت گمنام در اين همايش شركت نموده اند، خواهشمندم با من تماس بگيرند و يك جوان را از احساس فضولي شديدي كه بهش غالب شده نجات دهند. (مژدگاني محفوظ است)

در انتهاي مراسم وقتي در محوطه داشتم قدم مي زدم، يك جوان خيلي مؤدب آمد پيشم و بهم گفتش: شما با اون صحبت هايي كه در خلال جلسه داشتيد براي من اسطوره شديد! اما با تعريف و تشكري كه از يك شخص در انتهاي سخنان خود كرديد، اين اسطوره از همون بالا خورد زمين و شكست!!! (فكر كنم منظورش آقاي دكتر غياثي رئيس نمايندگي سازمان ملي جوانان در خراسان بودش كه من از ايشان به نيكي ياد كرده بودم) (اميدوارم با شماره تلفني كه به اين دوست عزيز دادم، باهام تماس بگيرد تا اين سوتفاهم برطرف شود) (بگذريم كه اين كلمه "اسطوره" را هنوز نتوانستم هضم كنم و همش احساس مي كنم انگاري مي خواسته بگه "اوسطخودوس" و اشتباهي گفته "اسطوره")

وقتي داشتم سالن همايش را ترك مي كردم همش به اين فكر مي كردم كه الآن يك نفر مياد جلو و بهم ميگه لطفا جهت يك سري پرسش و پاسخ در زمينه هاي "گرگم و گله مي برم" و "عمو زنجير باف" و چند تا بازي قشنگ ديگه با ما تشريف بياوريد!!!

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۳