پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

یک روز تابستانی با پسر شمالی

اولش می خواستم یک روز کاری را بصورت جدی بنویسم تا شماها جدی جدی فکر نکنین این آقا فرهاد خل و چله ولی بی خیال شدم و واگذار این کردم که یک روز کاری ام را بصورت جدی با تیتر (یک روز تابستونی با فرهاد) در آینده براتون بنویسم. من کلی زحمت کشیدم شخصیت پسر شمالی را از خودم که فرهاد باشم جدا کنم و بهش روح دادم. حالا یعنی میگین به این سادگی بکشمش..ناراحت(این مقاله بلند است لطفأ DC شوید)
دیشب طبق معمول نخوابیدم و یکسری کارای عقب مونده رو میزم را انجام دادم. خداییش این قهوه هم عجب چیزیه، خواب رو از کله مرده هم می پرونه. 4 صبح کانکت شدم و یکسر هم به این بیلینگ مادر مرده زدم ببینم کسی هوس نکرده سحری پیغوم میغومی بذاره. دیدم پیغوم پسغومیه که خلق الله ریختن تو بیلینگ ما.6صبح رفتم حموم و یک صبحونه خیلی موچیک که قابل عرض نیست را بالا رفتیم و کیف بدست و عینک دودی به چشم رأس 7صبح با تیپ میزونمون رفتیم دنباله روزیه امروزمون. یه دعایی هم ننه مون بهم یاد داده که صبحها می خونیم که دخترای مردم چششون دنبالمون راه نیفته و از راه بدر نشیم و خدایی هم معجزه میکنه و مارو جلو دخترا عینهو قورباغه نشون میده که عاشقمون نشن.خلاصه اولش رفتم پیش یکی از دوستان گرافیستم که باهاش قرار داشتم. یه خرده راجع به پروژه های کاریمون تو سر و کله هم زدیم. قرار بعدی با کت وشلوار دوزم بود که همیشه از هیکل بنده شکایت داره و میگه لاغری (البته لاغر خوشتیپ). 8وخرده ای بود که یکی از دوستان قدیمی را در خیابون دیدم و چنان منو در آغوش گرفت که تمومه تیپی که صبح بهم زده بودیم ، بهم ریخت. تازه می فهمم چرا دخترا وقتی بهم می رسن با یک وای وویی همو بغل می کنن که یک وقت نشکنن، نگو قضیه پس اینه. ما پسرا که چنان همو بغل می کنیم که بقول خواجه دهات ما: هر کی زورش بیشتره... ولی رفیقم حق داشت اونطوری بغل کنه آخه خاطرم هست تو یک صحنه در جبهه اگر درست تصمیم نمیگرفتم الآن من و اون روی ابرها در حالیکه دو تا بال درآورده بودیم یکدیگر را باید بغل می کردیم.
رأس 9صبح داخل یک جلسه کاری نشسته بودم و روبروییم هم زل زده بود تو چشام. تازه بعد فهمیدم که یارو اصلأ کوره! و کلی عذاب وجدان گرفتم که چقدر تو دلم پشت یارو چرت و پرت گفته بودم. 12 ظهر گوله کردم و برگشتم دفتر سازمان. در دفترم را یواشکی قفلش کردم تا یه وقت منشی ام یا کس دیگری مچم را نگیره. خیلی سریع کانکت کردم و یک ضرب رفتم تو بیلینگم. خبری نبود، یه ویراژ دادم رفتم تو ایمیل دونم، 2 تا نامه برای سازمان، 6 تا برای کلوپ، 5 تا برای بیلینگم و اوخی یکی هم برای خود خودم اومده بود. فی الفور کلیک کردیم رو آخریش و ...
از گرما و شرجی بودن هوای شمال، اصلأ میل ناهار نداشتم و سرپایی نون و پنیر و گوجه و خیار و با یک نصفه طالبی که فکر کنم پوستش رو هم خوردم. بعد از ظهر رفتم ترمینال و هارد کامپیوترم را که داستانش را پایین گفتم، دادم یکی برام ببره تهران پیش رفیقم. پیش خودمون بمونه ولی پولشو ندارم درست کنم. عصری بچه های کلوپ ساری جوانان در سایت یاهو میتینگ داشتند که نتونستم برم چون مامانم از مشهد بهم زنگ زده بود و گیر سه پیچه که این دختره فسیل شد چرا همش استخاره می کنی.(خودمونیم فسیل جنس مؤنث هم فسیلیه) میتینگ هم البته پشت درهای بسته کافی شاپ برگزار شده بود و صاحب کافی شاپ نگو که خوابش برده! عصر هم که هفلشتا مهمون داشتم که چند تاشون هم از بچه های ساری جوانان کلوپ بودن.
خلاصه اش کنم شب شام خورده نخورده اختلاف بین دو تا تشکل غیردولتی جوانان دیگه رو با زیلینگ خاتمه دادم و الآنم که در خدمتم شمام....شب بخیر. خوابهای خوب ببینی پسر شمالی...
==============================================
نتیجه اخلاقی:
پسرخاله ام آخر شب زنگ زد که شیرین کوچولو (اون پایین صفحه راجع بهش نوشته ام)را دیده و سراغ فرهادشو می گرفته و گفته من میخوام بیام شمال، فرهاد می آد؟
==============================================
فرهنگ لغت پسر شمالی:
موچیک = کوچیکتر از کوچیک.
قورباغه = حیوانی نجیب و زیبا که فقط از نظر دخترا زیاد خوشگل نیست.
هفلشتا = 56 تا یا نمیدونم فکر کنم 64 تا.
خوابهای خوب = چی بگم ولله، همون خوابایی که توش آدم به آرزوهاش می رسه.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸۱