پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

پسر یا دختر، مسئله این است یا اصلا این مسئله ای نیست؟!!!

باب اول: من نمی دونم چرا بعضی موقع ها اینقدر فجیع سوتی می دهم که نگو و نپرس. چند ماه پیش تلفن زدم منزل یک از دوستان و به برادرش گفتم محسن جان بی زحمت گوشی را بدهید به مینا جان، حالا نگو مینا جان خودش گوشی را گرفته!!! و من اشتباهی صدا را تشخیص داده بودم، بماند که مینا چند روز بعدش جلوی یک سری از دوستان و همکاران بنده اقدامات بایسته و شایسته! را انجام داد و خلاصه سوسک سوسکمون کرد که الحقیر بصورت مارمولک وار از دستش در رفتم و چند وقتی جلویش آفتابی نمی شدم. چند روز پیش نیز برای یکی از دوستان کامنت گذاشته بودم که شما دخترها... و دیروز یک کامنت از دوست دوستم آمد که دوست شما پسره نه دختر!!! خلاصه دارم اینقدر خجالت می کشم و کوچیک شدم که قد یک دونه ارزن شدم. بدبختی من از آنجا شروع شد که وقتی با کسی آشنا می شوم روی اینترنت زیاد دقت نمی کنم که دختره یا پسره. جالب اینجاست احساس طرف مقابلم را هم که اینگونه فرض و خطابش کرده ام را کاملا می دانم چون بطور مثال با اینکه صدای خودم نازک نیست و نسبتا کلفته ولی بعضی موقع ها می شود وقتی با یک نفر غریبه تلفنی صحبت می کنم یکدفعه طرف بعد نیم ساعت بهم میگه خوب خانم از تماس شما مثلا ممنون هستیم!!! و واقعا قیافه من اونموقع دیدنیه و دوست دارم طرف را از انگشت کوچیکه پایش یا جای دیگرش از زیر طاق برج میدان آزادی آویزون کنم. القصه اگر ایلیای عزیز لینک منو از وبلاگش با لگد هم پرت کنه بیرون، آخ که نمی گم اوخش هم بماند و واقعا مستحق مجازات هستم. فقط دست به دعا برداشتم که مرا ببخشد. کاش قرن پونزده شونزده میلادی بودش و با یک دوئل شرافتمندانه این لکه ننگ را از دامنم پاک می کردم ( حالا یکی پیدا نشه شوت تر از من بگوید: نوشتی "دامن" و فکر کند منم دخترم!!! )

باب دوم: نه... جان من دسته گل این طراح متعهد را ببینین، بعد بگین من بدبخت که به اقتضای شغلم با گرافیست ها سروکله می زنم از دستشون چی می کشم.

باب سوم: با اینکه پشت دستم را داغ کرده بودم که دیگر با مسئولین سازمان ملی جوانان سروکله نزنم و حتی امور انجمن خودم را هم بچه های مهربان انجمن برایم انجام می دهند اما امروز برحسب اصرار و خواهش یکی از تشکل های غیردولتی جوانان که جلسه ای را با یکی از مسئولین سازمان ملی جوانان داشتند. ضمن دادن هرچی بدو بیراه  به خودم که دفعه آخرت باشد. در جلسه شرکت کردم. خیر سرم قرار بود به عنوان کارشناس و صاحب نظر در مورد برنامه ای که قرار بود این انجمن با کمک نمایندگی سازمان انجام دهند و با توجه به اینکه نماینده سازمان قبلا با طرح فوق مخالفت کرده بود، رشته سخن را بدست گرفتم. البته قبل از اینکه جلسه شروع شود، مسئول سازمان بخاطر یک اتفاق غیر منتظره در ساختمان نبود و منهم طبق معمول فکر کردم که ایشان تا آخر ساعت اداری نخواهد آمد و این هفلش! نفر سرکار هستن، ولی وقتی خبر دادند که ایشان آمده است و منتظر شما می باشد کم مانده دو تا شاخ دربیارم که طرف انگاری یک چیزیش میشه و از بوروکراسی و کاغذ بازی خبر ندارد!!! خلاصه القصه اواسط جلسه بود که دیدم نه بابا این آقا یک تیکه جواهره و من خبر نداشتم و سخنانش همچون رفتارش نشان از شخصیت والایش داشت. جالب اینجا بود که وقتی تنی چند از بچه های انجمن مذبور در بین مذاکرات با تندی برخورد نمودند. این من بودم که بهشان تذکر دادم که سخت در اشتباه هستند!!!  امیدوارم زمان و مکان مناسبی پیدا شود که ایشان را معرفی نمایم و از برخورد خوبشان تشکر کنم. جدا اگر چنین افرادی در جامعه ما پیدا نشوند، همین دو مثقال روحیه و اعتماد جوانان هم از بین می رفت.

باب پنجم: اگر گفتین چند دفعه در مطالب بالا از این " !!! " استفاده کردم.....

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۳