پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

ماشين زمان

تلفن زنگ زد، پشت خط دختری بود که سال ها پیش با یکی از دوستان نزدیکم قرار بود ازدواج کند ولی دست روزگار مانع از این وصلت شده بود. ابتدا صدا را نشناختم چرا که سال ها از آن ماجرا می گذشت. دردش این بود که می خواست پس از ده سال!  او را مجدد ببیند. منهم همچون یک بیننده تلویزیون که مات و مبهوت یک فیلم سینمایی شده است، تنها با بله و نه جوابش را می دادم. واقعا نمی دانستم چکار بکنم از طرفی بیاد دورانی می افتادم که این دو تا با هم بودند و از طرفی این کار را مذموم و ناپسند می شماردم چرا که گذشته ها گذشته بود و فکر می کردم این کار من باعث مشکلاتی برای آنان شود و راضی به این کار نبودم. مهناز هر چه بیشتر اصرار می نمود، منهم بیشتر انکار..... من کلی خودم را شست و شوی مغزی داده بودم که از عشق و مخلفاتش حذر کنم و حالا در چالش سختی گرفتار شده بودم. دست آخر با خودم گفتم بابا بتوچه مگه معشوق تو بوده که اینطوری انکار می کنی تو فقط یک واسطه هستی و بس.... به علیرضا زنگ زدم و بعد از کلی فحش دادن بهم که کجایی و چرا اینقدر بی معرفت شده ای. قضیه را بهش گفتم. علیرضا ازدواج کرده بود و من یعنی از حالا به بعد باید می شدم منفورترین آدم روی زمین از نظر همسر وی که داشتم چنین کاری را می کردم. ولی علیرضا را کاملا می شناختم و می دانستم آدم فرصت طلبی نیست و در اون کله اش دو مثقال شعور پیدا میشه. از مهناز هم خبر نداشتم که ازدواج کرده یا نه و گفت بعد از دیدن علیرضا بهم میگه. این وسط بدبختی من این بود که من را واسطه قرار داده بودند چرا که در آخرین بارشان هم این من بودم که واسطه دعوایشان بودم! و از آن زمان هیچکدامشان با هم دیگر تماس نگرفته بودند. در اینکه همدیگر را می پرستیدند شکی نداشتم ولی خوب بعضی موقعها بازی های روزگار را که خودتان بهتر می دانید که با آدم چه ها نمی کند.
رستورانی در حومه شهر را انتخاب کردم و با ماشین علیرضا بدنبال مهناز رفتم. ساعت 9 شب بود و علیرضا قبل از ما به رستوران آمده بود. عین دو تا مجسمه نشستند روبروی هم و منهم که اوضاع را اینطوری دیدم رفتم بر روی تاب داخل محوطه رستوران نشستم در حالیکه اعتراف می کنم زیرچشمی داشتم جفتشان را می پاییدم. ده سال زمان کمی نبود و واقعا نمی دانستم بهم چه می گویند. موقع برگشتن به مهناز گفتم: خانم خانما مشکلتان حل شد یا نه؟ و امیدوارم دیگر از این موقعیت های مشکل برایم بوجود نیاوری چون در شرایط کنونی ام برایم خیلی مشکل است که از این نوع کارها بخواهم انجام بدهم. با لحن غمگینی بهم گفت آیا هر ده سال فقط یکبار بخواهی ترتیب ملاقات ما را بدهی اینقدر برایت مشکل است؟ ناخودآگاه یکه ای خوردم و نمی دانم چه احساسی بود که سراپایم را فراگرفت. انگاری تمام غم های این دنیا به یکباره بررویم ریخت. سکوت کردم و بیاد خیلی چیزهایی افتادم که حتی فکر کردنش را  هم برای خودم ممنوع کرده بودم.
پس از رساندن مهناز به منزلشان، باید ماشین علیرضا را بهش تحویل می دادم ولی دوباره آنوقت شب برگشتم به همان رستوران حومه شهر، روی همان تاب نشستم و دیدم دیگر نمی توانم تحمل کنم و احساس کردم اکسیژن هوا خیلی کم شده است و تنگی نفس دارم. رستوران خالی از میهمانان و حتی اراذل و اوباش آخر شب بود. کافه چی از مورد امشبم خبر داشت ولی اینکه دوباره برگشتم را خیلی تعجب کرد، آمد کنارم نشست و گفت تو دیگه چه مرگته، حالا آنها دردشان تازه کردن دیدارشان در هر ده سال بود. بهش گفتم احساس می کنم ده سال پیش است و ..... نمی توانم دوباره زمان را به حال برگردانم.
کمی جابجا شد و در حالیکه یک سیگار روشن می کرد، گفت نمی دانم بهت چی بگم ولی تا هروقت دوست داری اینجا بمان و رستوران برایت باز است. و سپس من را تنها گذاشت.
هیچ "ماشین زمان" که بتواند من را به حال کنونی بیاورد در آن اطراف پیدا نمی شد به غیر از یک استخر پر از آب، مکثی کردم و بعد خیلی باکلاس جیب هایم را روی میز خالی کردم و با لباس داخل استخر شیرجه زدم. سوزش سرما را تا آخرین سلول تنم احساس می کردم، حتی روحم هم خیس شده بود و داشت می لرزید. همانطور خیس پشت فرمان نشستم و راه منزل را در پیش گرفتم، افسر وظیفه شناس پلیس بخاطر لباسهای خیسم بهم مشکوک شد اما پس از رفع کنجکاویش، تنها لبخند حماقت آمیزی تحویلم داد که واقعا مستحقش بودم.
از امشب سعی خواهم نمود که دیگر همه تلفن ها را جواب ندهم حتی اگر خدا باشد.....
پنجم تیرماه 1383 - برگی از دفتر خاطرات مزخرفم از این دنیای لعنتی

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ تیر ۱۳۸۳