پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

تصاویر تکاندهنده

باب اول: گزارش و تصاویر حادثه سقوط دلخراش هليكوپتر استاندار قزوين.
                             ( قسمت اول ) ( قسمت دوم )


باب دوم: هر روز حداقل دو گفتگو !!!

به تازگی به کوشش سازمانی دولتی، باب گفتگو و مصاحبه با اهالی وبلاگستان باز شده است. و بر طبق روایات و احادیث و ضرب المثل های شیرین پارسی هم که خودتون بهتر می دونید هیچ گربه ای برای رضای خدا موش نمی گیرد. البته سابقه ارتباطات و برخورد های قهرآمیز کارکنان این تشکیلات با جوانان را قبلا برایتان بازگو کرده ام. و سابقه فعالیت خود من در یک سازمان غیردولتی که زیر نظارت این تشکیلات بود، گواهم بر این مدعا است و نمونه آوردن از صدها تشکل غیردولتی دیگر که همچون ما به آتش این عزیزان سوختند نیازی نیست. الغرض این تشکیلات دهن پرکن با نام سازمان ملی جوانان مفتخر حضورتان می باشد و بودجه چند میلیاردی آن آب دهن هر جنبنده ای را راه می اندازد و مرده را زنده می کند. به تازگی بدلیل احتمالا کمبود جوان در سایر عرصه ها پای مبارک را در میان جوانان وبلاگ نویس باز نموده و پس از چندین بار دعوت از وبلاگ نویسان که همیشه گروهی خاص را شامل می شد و سروصدای سایر بلاگرها را به هوا برده بود ( بطور مثال ) که مگر اینها نماینده وبلاگ نویسان هستند که یکسره دعوت به شام و نهار می شوند. حال از همان گروه فوق و البته با اضافه کردن بعضی دوستان دیگر که فکر می کنم این بنده خداها از همه جا بی خبر هستند و اطلاع ندارند که با نام آنان قرار است چه اتفاقی بیفتد و چه آشی پخته شود. در تدارک بازی جدیدی است به نام فستیوال جوانان و غیره.
امیدوارم بلاگرهای کهنه کار و باسابقه ما در وبلاگ نویسی که چند تا پیرهن از ما بیشتر پاره کرده اند، مطلب را گرفته باشند و بیشتر از این در دام این جور خیمه شب بازی ها نیفتند. در هر حال چون مصاحبه کنندگان این برنامه بعید می دونم جرأت مصاحبه با من را داشته باشند. با توجه به سوالاتی که از بلاگرها می کنند، یک مصاحبه توپ با خودم را برایشان پایین قرار می دهم تا عزیزان بلاگر هم با پشت پرده این فستیوال بیشتر آشنا بشوند. بد نیست قبل از خواندن گفتگوی زیر به فستیوال جوانان! سری بزنید. اینطوری مطلب زیر را بهتر درک می کنید.

مقدمه به سبک فستیوالی: وبلاگ نویس شدن پسر شمالی از زمانی اتفاق افتاد که احساس نمود اخبار سوءبرخوردهای کارمندان نمایندگی سازمان ملی جوانان در مازندران با جوانان به برج شیشه ای آن در خیابان جردن پایتخت نمی رسد و چند ماه بعد با شکایت و پرونده سازی پرسنل نمایندگی سازمان چند ماهی وبلاگ ننویس شد و به شغل شریف سین جیم پس دادن روی آورد. پس از اثبات بی گناهیش در حالیکه می دید از تشکل غیردولتی اش جز نامی باقی نمانده و چون کار دیگه ای نداشت و مگس می پروند دوباره به شغل شریف وبلاگ نویسی مشغول شد تا سین جیم بعدی از راه برسد و یا اینکه چهار تا مدیر با کفایت بر مصدر کار بنشینند و حق او و سایر تشکل ها را که پایمال گردیده بود، بستانند.

چگونه رسانه ای به نام وبلاگ را انتخاب کرديد؟
پس از سه سال که اعتبارنامه ما را بدلایل واهی نمی دادند و خلاصه طرح های ما روی کاغذ خاک می خورد. به اعضای شورای مرکزی تشکل مان که ماشاءالله اکثرشون دارای مدارک دانشگاهی هستند و اوقات فراغتشان را برای امور اجتماعی و غیر انتفاعی گذاشته بودند ، گفتم چیکار کنیم؟ خلاصه برای اوقات فراغتشان رسانه مسافرکشی را انتخاب کردند تا نونی هم توش باشه و منهم این رسانه را...

شخصيتی که در وبلاگتان ساخته ايد،چقدر به خودتان نزديک است؟
کیفیتش خوبه ولی از لحاظ کمیت دوست داشتم بیشتر بجای شما باشم!

راجع به چه موضوعاتی بيشتر می نويسيد؟
راستش دیگر مثل گذشته افکار ناپسندی  همچون ایثار و کمک به همنوع در وجودم نیست و بیشتر روی موضوعاتی همچون تجارت الکترونیک و غیرالکترونیک با سازمان شما کار می کنم.

به طور ميانگين تعداد بازديد کنندگان وبلاگ شما چقدر است؟
ولله خدا روزی رسونه، انشاءالله پس از درج این گفتگو در فستیوال، کانترم می ره بالاتر و ما بیشتر مدیون و نمک پرورده شما می شویم و دیگه از عصیان و اعتراضات پینکی و یا دغدغه هایمان برای دختران و زنان کمتر می شود و دیگر می دانیم که میوه  ناشناسی هم نیستیم و رتبه 20 ما هم بهتر می شه. شما هم که از این دودستگی که بین ماها بوجود می آورید فکر کنم راضی باشید دیگه و اگر در بین سازمان ها و گروههای غیردولتی هم وجهه درخشانی ندارید، انشاءالله اینجا جبران میشه

به فکر کسب درآمد از وبلاگتان نيفتاده ايد؟
چرا اتفاقا، همان روزی که برای مصاحبه با من تماس گرفتید با خودم گفتم پسر شمالی بجنب که از این نمد  سر تو بی کلاه نمونه. دوره دوره تک خوری شده.

به نظر شما ممکن است شغلی به نام "وبلاگر" وجود داشته باشد؟
نه به این اسمی که گفتید ولی انشاءالله پس از این فستیوال و مشغول شدن چند تن از بلاگرها در سازمان ملی جوانان، شغلی هم به نام "بلاگرهای زورکی" ایجاد میشه و خلاصه کارآفرینی هست دیگه.

نظری راجع به بهتر شدن "جشنواره جوانان، وبلاگ ها و جامعه اطلاعاتی" دارید؟
اینکه تاریخ برگزاری آن همزمان با امتحانات خرداد اکثر جوانان دانش آموز و دانشجو  است راستش یک نموره بوداره و آدم فکر می کنه اینم یک جریاناتیه برای بعضی چیزهای اسمش را نبر که بطور اتفاقی زمانش با این فستیوال مصادف شده است. بابا بچه های مردم از امتحان و درس خوندن می افتن ها.....

پی نوشت: شاید گفتگوی بالای تذکری برادرانه به سایر دوستان بلاگر شرکت کننده در این گفتگوها باشد ولی اگر احساس نمودند توهینی به آنان روا شده است، پیشاپیش پوزش مرا پذیرا باشند و به حساب غم ایام و دل سوخته ما بگذارند که هیچ مرجعی در این کشور فریاد ما را نشنید.

پی نوشت خصوصی به اعضای محترم انجمن غیردولتی جوانان کتاب شمال سبز:
هر چند که شما را از حق حتی گذاشتن کامنت در این وبلاگ از چندین سال پیش محروم نموده ام و تنها ایمیل های شما بدستم می رسد. ولی امیدوارم از این پس دیگر در مورد نوشتن راجع به سازمان ملی جوانان مرا معذور فرمایید و راجع به این قضیه هیچگونه پیامی برایم نفرستید. چه آنکه با توجه به شرایط موجود کشور علاقمند نیستم در حالیکه به آن عشق می ورزم. برچسب های رذیلانه و توهین اشخاصی را که بسیار کوچکتر از خودم یافتمشان دوباره بخورم. این مقاله هدیه من به تمام تلاشی که خالصانه در طی سالیان پیش نمودید، در روز تولدم به شما بود و رفتم تا به کشته جفای خویش بپیوندم.....

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۳