پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

نوع جدید وطنفروشی

باب اول: خوب... شکر خدا، پیش بینی پست قبلی من درست از آب درنیامد و ما مثل جوونای دهه شصت نشدیم. و غیر از چند صد نفر که در تظاهرات آش و لاش شدند و یک تعدادی هم کشته شدند، اتفاقات وحشتناکتر نیفتاد. و البته در این چند ماه خیلی ها مثل من وبلاگ نویسی را کنار گذاشتن، خیلی ها بیشتر از سنوات گذشته به خارج مهاجرت قانونی و غیرقانونی کردند و خیلی ها هم برای هزارمین بار با توجه به رفتار و عملکرد جناح چپ حکومتی پی به اهداف واقعی آنان بردند. اینکه سیاست پدر و مادر ندارد، بماند که جدیدا سیاست خواهر و برادر هم ندارد! خلاصه ما هم از وبلاگ نویسی افتادیم و گه گداری فقط میاییم اینجا سر می زنیم. فقط گفته باشم که این ختنه سوران آخرش قراره سه سال دیگر کروبی رییس جمهور شود و طرفداران جماعت بی رهبر سبز هم بگویند که ما پیروز شدیم! ( یاد دوم خرداد 76 افتادم )  در هر حال قدیمی ها می گویند آدمی که خودش را به کری زده از صد تا آدم کر واقعی، ناشنواتر هست. پس بیخود لزومی نداره که منهم وبلاگم را حتی برای چند خط به این جور آدمها اختصاص بدهم که شاید سر عقل بیایند. در انتها فقط آرزو می کنم که تمامی افراد دستگیر شده در این چند ماه به آغوش خانواده های نگرانشان برگردند. واقعا خیلی مشکله وقتی می بینی خواهر یا برادرت زندانی هست و مثل تو نمی تونه زندگی بکنه.

باب دوم: آقا... رسما بنده از هواداری تیم پرسپولیس تا اطلاع ثانوی یعنی تا زمانی که این علی دایی تشریفش را از این تیم ببرد، استعفا می دهم. چندین سال پیش در سایت اورکات که هنوز اعضای ایرانی هم کم داشت، بچه های ایرانی یک گروه به نام آنتی علی دایی درست کرده بودند که چندین هزار نفر عضو داشت. شاید یکی از جالبترین چیزهایی که من در زندگی دیدم، این بود که چگونه یک شخص می تواند خود را به اوج قله معروفیت برساند و سپس تا این حد وحشتناک مورد نفرت حتی طرفدارانش قرار گیرد. در مورد این آقا کار بدانجا رسیده است که دیگر کسی راجع به اطلاعات و هنر فوتبالی اش بحث نمی کند و تنها از دید اخلاق و رفتاری مورد سنجش قرار می گیرد و این همان جا است که یک شخص اینچنین مورد نفرت جمعی قرار می گیرد.

باب سوم: بد نیست یکی دیگر از این افراد همچون شخص نامبرده در بالا را هم که در آینده نزدیک سرنوشتش همچون ایشان می شود و مورد نفرت ایرانیان قرار می گیرد را هم معرفی کنم. آرش لباف خواننده ایرانی الاصل که در سوئد زندگی می کند. کسی که در سن جوانی پله های موفقیت را یکی پس از دیگری طی کرد و نه تنها در سوئد بلکه در اروپا هم جایگاه بالایی در موزیک پاپ کسب نمود. خارج از شرح آلبومهای موزیکش که مطمئنم اکثر شما آن را شنیده اید. آرش در ایران هم طرفداران زیادی پیدا نموده است. آرش تا نوجوانی اش در تهران زندگی می کرد و در سن ده سالگی به همراه خانواده اش به اروپا و کشور سوئد مهاجرت نمود. بالطبع اگر روزی آرش را با پرچم سوئد و بعنوان خواننده سوئدی بشناسید، شاید چیز عجیبی نباشد. اما وقتی کنسرت 2009 روسیه را از نزدیک ببینید. قطعا به عنوان یک ایرانی سرخورده! سرخوردگی تان بیشتر هم می شود.

شاید اگر پدر و مادر آرش که به دلیل دوری این نوجوان از موطنش از تاریخ کشورش چیزی را نمی داند، مقصر اصلی باشند. هر چند که بسیاری از بچه های ایرانی که حتی در خارج هم متولد شده اند، به دلیل دوری از وطنشان و غم غربتی که در چشمان پدران و مادران خود می دیدند، بیشتر از من و شما از تاریخ ایران میدانند اما راجع به آرش حتی این موضوع هم صدق نمی کند.

وقتی مجری برنامه، آرش را با پرچم آذربایجان غصبی ایران و بعنوان خواننده آذربایجانی معرفی نمود. خنده تلخی بر لبان من ظاهر شد که شاید تا مدت های مدید فراموشش نکنم. آرش جان در زبان عامیانه به این کار در همه جای دنیا می گویند وطنفروشی. امیدوارم تا دیر نشده پی به این موضوع ببری و چنین لکه ننگی را از دامنت پاک کنی. شاید اگر برای هر کشور ثالثی به غیر از ایران و سوئد نماینده قرار می گرفتی هم، بعضی از هموطنانت شماتتت می کردند. اما نه در این حد که وطن فروش خطاب شوی. حداقل برای یک کشور می خواندی که پیوندهای فرهنگی با ایران داشته باشد. حتی برای ترکیه می خواندی تا شاید بعضی از ترک های احمق مثل ابراهیم تاتلیس که نسبت به ایرانی ها نفرت دارند را آدم بکنی و شرمنده رفتارشان بشوند. گشتی و گشتی و بین پیغمبرها جرجیس را انتخاب کردی؟ افسوس... بی خیال ایرانی های این عصر زیاد سَرخورده و سُرخورده می شوند. ملالی نیست جز دوری شما

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸