پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

دست روی دست زیاده

اردیبهشت ماه 1377 بود و برای امور کاری از ساری به رشت رفته بودم. مجبور بودم یکی دو هفته ای را در استان گیلان باشم. چند روز اول را در هتل شهرداری اقامت کردم و بر حسب یکی از ملاقات های شغلی ام با فرزند یکی از صاحبان شهرک های ساحلی بندر انزلی آشنا شدم و قرار شد مدت باقیمانده را در ویلای کوچکی در این شهرک اقامت کنم. اردیبهشت ماه فصل توریستی نیست به همین خاطر غیر از ویلای من، سایر ویلاهای شهرک خالی بود. قرار بود دو تن از همکارانم هم به من بپیوندند که هنوز نیامده بودند. روزها در رشت و سایر شهرهای استان گیلان به کارهایم می رسیدم و عصرها به شهرک ساحلی برمی گشتم که غیر از دو فرزند صاحب شهرک که مدتی را پیش پدرشان آمده بودند و یک نگهبان شهرک کس دیگری انتظارم را نمی کشید. شبها شام را با آنها در کنار ساحل می خوردیم و بعد از کلی خنده و تفریح به ویلاهایمان برمی گشتیم. نگهبان شهرک هم که پای ثابت شب نشینی هایمان بود. یکی از بچه های بسیجی بود که عجیب قیافه اش به کرباسچی شهردار آن سال های تهران شباهت داشت و من به شوخی دیگر کرباسچی صدایش می کردم.

یک روز صبح که از خواب پا شدم دیدم، یک اتوبوس پر از دانشجویان دختر که من نمی دانم آن موقع سال باید وقت درس خواندنشان باشد به شهرک آمده بودند. کاملا معلوم بود که ایام تنهایی ام به سر آمده و از فردا دیگر نمی توانم هر غلطی که می خواستم در آن محوطه ساحلی با درختان و محوطه سازی بسیار زیبایش بکنم. خلاصه پا شدم و شال و کلاه کرده به رشت رفتم. عصر هنگام و در برگشت از رشت تازه متوجه وخامت اوضاع شدم. کلا شهرک به تصرف مشتی دختر تهرانی درآمده بود که تا دیروز جزو ملک بنده بود. خلاصه مغموم به پیش کرباسچی رفتم و گفتم: بابا این چه وضعشه! حالا با وجود اینها که عیش و نوش ما بهم ریخته و از دوچرخه سواری و قدم زدن لب ساحل هم که می افتیم. دیدم اون بنده خدا هم دل پری داشت و گفت: ای آقا دست روی دل ما نگذار که اینها اینجا را کرده اند مجلس بزن و به رقص و تذکرات منهم فایده نداشته و خلاصه برای من مسئولیت داره و نمی دانم چکار کنم.

دیدم اینطوری نمیشه و باید حقم را بگیرم و حداقل بخشی از شهرک باید در اختیار من باشه. نمی دانم اون سال های دهه هفتاد و قبل از باز شدن تصنعی فضا توسط مستر خاتمی را یادتون میاد یا نه. برای مثال با توجه به حضور چهل تا دختر، بنده نمی توانستم با شلوارک و در حالیکه آهنگ ستاره های سربی ابی را تا آخر زیاد کرده ام کنار ساحل قدم بزنم و دراز بکشم و یا چیپس و ماستم را در بالای درخت یا پایین درخت بنشینم و  بخورم. هر چند که کرباسچی بچه فضولی نبود و به رفتار متعادل منهم اعتراض نمی کرد ولی چهل دزد بغداد! بعد از چهل و هشت ساعت نشان داده بودند که برای عشق و حال به اونجا آمده اند و اصلا هم با وجود من راضی به کنار گذاشتن امور تفریحاتی خود نیستند. و خلاصه کرباسچی هم مانده بود که شرط مهمان نوازی را رعایت کند و یا سرکشی های یک مشت جوان هم سن و سال خودش را کنترل کند.

آقا و خانومی که شما باشید عصرها همچون علی بابای داستان چهل دزد بغداد مثل موش وارد شهرک می شدم و یکراست به ویلای خودم می رفتم که صبح دوباره برگردم سرکار. و از پشت پنجره فقط صدای داد و بیداد و هوار هوار چهل دزد بغداد می آمد که یا به پایکوبی مشغول بودند یا به عیش و نوش و بخور و بخور. فقط از بازی های بچه مهدکودکی ها فقط گرگم به هوا مونده بود که بازی نکرده باشند و انواع و اقسام بازی های وقیحه و غیر وقیحه، ورزشی و غیر ورزشی در محوطه جریان داشت. منهم عین پیرزن ها فقط از پشت پنجره نفرین شان می کردم. کلافه

تا اینکه کرباسچی برای چندمین بار بهشون گیر داد و گفت: خواهرای من غیر از شما کسی دیگر هم اینجا اقامت دارد و لطفا باعث ناراحتی ایشون نشوید.

شب هنگام بود و داشتم تلویزیون نگاه می کردم که دیدم درب ویلا را می زنند. پشت درب سه چهار تا از خواهران محترمه تشریف داشتند. با خودم گفتم: فرهاد بدبخت شدی که اینها سوژه کم آورده اند و آمده اند سراغ تو. سرتان را درد نیاورم حرفشان این بود که ما مزاحم شما نیستیم و شما بیا برای خودت در شهرک بگرد و ما هم رعایت می کنیم.

انگار بال درآورده باشم. فقط از بهشت برین یک جوی شیر و شراب کم بود. خلاصه عجیب مهر هر سه چهار تاشون به دلم نشست! کلی ازشان تشکر کردم و فی الفور ( بابا جنبه! ) پریدم سوار دوچرخه شدم و مشغول دوچرخه سواری.

از هر طرف صدای بفرما بفرما بلند بود، بفرما میوه، بفرما چایی، بفرما فوتبال دستی و بفرما پینگ پنگ!
ما هم که خدای کلاس و شخصیت. هی می گفتیم: نه مرسی صرف شده، قربان شما میل ندارم، فدای شما! شما راحت باشید. بغل

کاملا مشخص بود با تمام قولی که داده بودند ولی به همشهری تهرانی شان رحم نمی خواستند بکنند و خلاصه پسر آزاری شان شروع شد. بیست و چهار ساعت از حضور پنبه و آتیش کنار هم نگذشته بود! که کرباسچی این دفعه هم به اونا گیر داد و هم به من.

تا اینکه شب جمعه ای شده بود و منهم به کرباسچی قول داده بودم که اینها را به راه راست منحرف کنم! خلاصه چه کنم چه کنم. یاد ساختمان مخروبه کنار ساحل افتادم که حتی شب ها با وجود فشار شدید ادرار، خودم هم می ترسیدم بروم داخلش برای قضای حاجت. شب هنگام بود و یک آتیش کوچک کنار ساحل روشن کرده بودیم. علی بابا و چهل دزد بغداد به همراه دختر و پسر صاحب شهرک عین بچه مثبت ها دور هم نشسته بودیم و هر کسی یک خاطره ای تعریف می کرد و بقیه هم در انتهای داستان یک خنده ملیحی می زدند. خلاصه فضا فضای پاستوریزه ای شده بود. احساس کردم حالا وقت تلافی کردن این چند روزه. زیر نور آتیش قیافه هایشان خیلی معصوم شده بود و آنچنان به داستان ها و خاطرات همدیگر گوش می کردند که انگار همگی مشکل کمبود داستان موقع خواب در بچگی داشته اند. تا اینکه نوبت من شد و منهم یکی دو تا از داستان های تخیلی و غیر تخیلی خودم را در مورد جن و ارواح تعریف کردم. از اون داستان ها که هفت بند آدم بلرزه استرس

در آن نور کم سوی ماه و شعله های آتش و صدای باد که در درختان کنار ساحل می پیچید و با صدای امواج دریا مخلوط می شد، قیافه های ترسیده و ملتهب چهل دزد بغداد کم کم آشکار می شد. برای انجام کاری در ویلا از آنها عذر خواستم و ادامه داستان ترسناک را به بعد موکول کردم. در حالیکه چند تایی اصرار می کردند ادامه داستان را بگویم به سمت ویلا به راه افتادم. در همان حین یکی از دخترها هم که ترس از بر و رویش می ریخت گفت: صبر کنم منم تا شهرک باهات بیام چون تنهایی می ترسم بروم. خلاصه طرف را تا ویلایش همراهی کردم و به سرعت و یواشکی برگشتم به ساختمان مخروبه کنار ساحل که تا آتش و جمع دختران فاصله زیادی نداشت و روپوش سفید و کثیفی که بر رویش رنگ قرمز را مانند خون پاشیده بودم، پوشیدم و با یک دست یک لنگر کوچک و با دست دیگر تکه ای زنجیر کلفت را گرفتم و مشغول درآوردن سروصداهای ترسناک از داخل ساختمان مخروبه شدم.

به فاصله چند دقیقه هول و هراس در جمع دور آتش افتاده بود و با اینکه تعدادشان زیاد بود اما باز هم از صداها ترسیده بودند.  با خود گفتم اینطوری نمیشه و یک یا علی گفتم و با همان قیافه از خرابه پریدم بیرون و در حالیکه لنگر و زنجیر را بهم می زدم به سمت آنها دویدم و شروع کردم به گفتن: های! هوی! وای! ووی!

محشر کبرایی برپا شده بود، عده ایی به سمت دریا فرار می کردند و عده ای به سمت شهرک و صدای جیغ و داد چهل تا دختر به هوا بلند شده بود. یکی دو تا موقع فرار از شدت ترس حتی از میان آتش وسط جمع پریده بودند و کنده های نیم سوخته به اطراف پرت شده بود. ناگهان از پشت سرم صدایی شنیدم و دیدم یک نفر که قیافه اش زیاد معلوم نیست با موهای وز کرده و بلند و بهم ریخته و چهره ای با خطوط قرمز در پشتم ایستاده است و دستهایش را مثل چنگال گربه به سمتم گرفته. من که داخل پارچه را دو تا سوراخ کرده بودم تا بیرون را ببینم، درست نمی توانستم چهره اش را تشخیص بدهم. همینطور خشکم زد که این دیگه کیه؟

طرف قیافه اش که همچون ساحرها و جادوگرها بود با عصبانیت بهم گفت: چوس آقای بیمزه!

منم کم نیاوردم و گفتم: های! هوی! وای! ووی!

طرف مکثی کرد و سپس با لبخندی که هیچوقت فراموش نمی کنم، بهم گفت: اگر تو جنی، پس من چی ام؟

آقا... اینو که گفت. ندونستم به سمت دریا فرار کنم یا بزنم به صحرا، نفهمیدم چه جوری لنگر و زنجیر را انداختم و الفرار. حالا تجسم کنید جلوی من یک مشت دختر فرار می کردند، پشت سرشان من و پشت سر منهم همان موجود عجیب که دیگه مطمئن شده بودم یا جنه یا روحه!

پایان

پانوشت: دختری که با من به سمت شهرک آمده بود متوجه رفتار مشکوکم شده بود و خلاصه وقتی فهمیده بود قضیه چیه. اونم یک آش برای من پخته بود. بله... دست روی دست زیاده مشغول تلفن

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧