پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

سايت آماری ند استات پنچر شد

ضمن تسلیت به امت وبلاگ نویس و خلق وب سایت دار، امروز 20 آگوست برابر با 29 مرداد 1385 سایت معظم آماری ند استات از دقایق اولیه روز از کار افتاده است و در صفحه اول و بخش اخبار آن هم هیچگونه توضیحی در این مورد نداده است. انا الله و انا الیه راجعون

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٥


عملیات یا پیتزا

امروز می خواستم چند تا برنامه نرم افزاری برای ویندوز معرفی کنم ولی چهارشنبه گذشته یک اتفاق وحشتناک افتاد که دلم نمی آید آن را برایتان تعریف نکنم. وحشتناکی قضیه در این هست که یک گربه از همین گربه های آش و لاش و دزد محل، زدش من و چهار تا از دوستانم را جر و واجر کرد و رفت پی کارش!
راستش من با یک شرکت کامپیوتری بصورت پاره وقت همکاری می کنم که بچه های خیلی خوب و گلی هستند یعنی از آن دختر و پسرها که آفتاب و مهتاب ندیده اند و خیلی محترمانه از پشت میز و صندلی دانشگاه وارد بازار کار شده اند و غیر از کارشون و عروسک های در اطاق خوابشون دغدغه ای دیگر ندارند. ( البته هنوز خبر ندارند که من وبلاگ می نویسم و گرنه با این چیزی که نوشتم فکر کنم پوست به کله من نگذارند). خلاصه بعضی روزها ناهار را دور هم هستیم و واقعا جو صمیمی دارند که حسرتش را می خورم چرا در گذشته با چنین بچه هایی آشنا نشده بودم. بگذریم، مدتی قبل یکی از این گربه های محل راه آبدارخونه شرکت را پیدا کرد و خلاصه دو سه بار یک حال حسابی به غذاهای بچه ها که از خونه می آوردند یا چیزهای دیگر می داد و دلی از عزا درمی آورد. تا اینکه...
چهارشنبه بعد از ظهر من و این چهارتا همکارم تا ساعت سه بعد از ظهر کار کردیم و قرار شد ناهار را هرکسی به خونه اش برود. از درب پشتی پاساژ وارد خیابان خلوتی که بود شدیم و پیاده داشتیم تا یک خیابان اصلی را می رفتیم تا از هم جدا بشویم. عین لشگر شکست خورده از زور گرما و گرسنگی و خستگی کار، هیچکس نای حرف زدن نداشت. ناگهان چشممان به آقا گربه یا خانم گربه دزد ذلیل مرده افتاد که در آن خیابان گرم و خلوت زیر سایه درختی دراز به دراز لم داده بود و داشت عشق دنیا را می کرد. بی پدر معلوم بود که برعکس ما شکمش هم سیر است (دیدین وقتی گربه شکمش سیره چه جوری چشماشو نازک می کنه!)
خلاصه مهناز یکی از خانم های همکارم گفت: دلم می خواد همینطوری که خوابیده همچین بزنم زیر شکمش تا تلافی اون نصفه پیتزایم را دربیاورم!
علی آقای گل هم اضافه کرد: خیابون که خلوته و کسی هم ما را ندیده، پس بهتره دست بکار بشویم!
یکی دیگه از بچه ها هم در حالیکه کیفش را کنار خیابان می گذاشت، اضافه کرد: عملیات با اسم رمز "یا پیتزا" و همینطور که پیتزا پیتزا را به صورت تکنو می خواند، دنبال یک چوبی یا میله ای می گشت تا در هنگام حمله دست خالی نباشد.
من که در بچگی ام دستی در زدن گربه داشتم و از طرفی سال ها است که دست از اخلاق بد حیوان آزاری ام برداشتم، قبل از اینکه بتوانم یک سخنرانی در ارتباط با حفظ حیات وحش بکنم. عین چهار تاشون آرایش جنگی گرفتند و گربه مادر مرده در محاصره یک برنامه نویس، یک گرافیست، یک مهندس شبکه و یک برنامه نویس عشق SQL SERVER قرار گرفت. یکی از دخترها با اخم به من فهموند تا دیر نشده به جمعشان بپیوندم. از یکطرف دلم برای گربه سوخت و از یکطرف دلم برای اینها می سوخت که می خواستند شر این متجاوز را حداقل مدتی از آن دور و بر کم کنند.
قبل از اینکه تصمیم بگیرم، حمله آغاز شد و یکی از پسرها به سمت گربه یورش برد ولی پشت بوته ها کیسه زباله پر از آشغال را ندید و پایش روی آن رفت و لیز خورد و با قسمت تحتانی بدن مبارکش خورد زمین. گربه به سمت دیگر آمد فرار کند که لگد خانم برنامه نویس هم خطا رفت و پنجول های ناز گربه مانتوی خوشگلش را جررررررررررر دو تیکه کرد! عشق SQL SERVER آمد به کمک دختره برود که اصلا نمی دانم یک آن چه اتفاقی افتاد و هردوتاشون کنترل شان را ازدست دادند و داخل جوی پر از لجن کنار پیاده رو افتادند. نفر چهارم هم که خانم گرافیست بود چنان کیش کیش راه انداخته بود که انگار کبوتری یا گنجشکی را می خواهد بترساند. گربه که تازه پی به قدرت اتمی اش! برده بود همچین خواست از بغل خانم گرافیست رد بشود و اصلا هم قصد حمله نداشت که جیغ خانم گرافیست و سپس کاهش فشار خون و دراز به دراز گرافیست ما روی خیابون اسفالت افتاد.
اصلا همش در چند ثانیه اتفاق افتاد و من همینطور هاج و واج مونده بودم که بابا ما این همه گربه زده ایم و اینچنین صحنه ای را ندیدیم. از شدت عصبانیت سر به دنبال گربه گذاشتم و با کیف چرمی و کت در یک دست و چوب بلندی در دست دیگر! همینطور داشتم دنبالش می دویدم که یک لحظه به خودم آمدم و دیدم مردم اطراف دارند به این قیافه مضحک من می خندند. خلاصه گربه فرار کرد و من هم برگشتم ببینم بچه ها حالشون چطوره.
در کل خسارت های این عملیات به شرح زیر می باشد:
1- ضرب دیدگی قسمت تحتانی یک مهندس شبکه
2- پاره شدن و بالطبع کوتاه شدن حداقل بیست سانت از مانتوی یک برنامه نویس
3- به لجن کشیده شدن برنامه نویس فوق الذکر به همراه یک عشق SQL SERVER
4- هزینه های درمانی و غذایی ( آبمیوه رانی ) جهت کاهش فشار خون دو نفر از صندوق مالی پروژه نرم افزاری که تیم فوق الذکر بر رویش کار می کنند.
5- آبروریزی و هتک حرمت و حیثیت از پنج نفر در جلوی دیدگان همسایگان که بخاطر سر و صدا به خیابان آمده بودند.
6- استرس و ناراحتی قلبی گربه بینوا و یکسری چیزهای دیگه...

این را هم اضافه کنم که فردایش پنجشنبه هیچکدامشون شرکت نیامده بودند. حالا نمی دانم از خجالت روی هم بود یا بخاطر صدمات وارده!

پانوشت: یادم رفت راجع به پست قبلی ام یک توضیح کوچولو بدهم. می خواستم بگویم من آملی نیستم ولی وقتی پایش بیفتد حاضرم خاک پای حتی یک روستایی آملی را هم سرمه چشم کنم.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ امرداد ۱۳۸٥


این خانه سیاه است

این خانه سیاه است.

به احترام سرزمین من، آمل

قالب این خانه یک هفته سیاه است

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٥


منم حبه انگور

باب اول: آقاجان این چه وضعشه؟! ملت اصلا احساس ندارند. بعد از کلی گشت و گذار در بین وبلاگ ها بالاخره یک وبلاگ متعلق به یک آخوند پیدا کردم و بعد از اینکه خواندمش کلی هیجان زده شدم و فی الفور برایش کامنت گذاشتم که حاج آقای محترم اگر امکان دارد برای این وبلاگ حقیر با وبلاگ خودتان یک صیغه (عقد موقت)  یکساله بخوانید و خلاصه تبادل لینک داشته باشیم. انشاءالله که خیر و برکت شامل هر دو وبلاگ ها شود. البته یک وقت یاد این ابطحی وبلاگ نویس که از دور و بری های خاتمی بوده است، نکنید که این بابا را من اصلا وبلاگ نویس حساب نمی کنم، طرف دید نمی تواند ملت کوچه و بازار را به قول خودش اصلاح کند، آمده اینجا ما وبلاگ نویس ها را به زور می خواهد بفرستد به بهشت.
از شما چه پنهان من در این لینکدونی ام از بقال و قصاب و چقال را لینک کرده بودم، فقط یک آخوند کم داشتم. اصلا می دونید این تفکر از کجا بهم وارد شد؟! از آنجا که فکر شما مخاطبان محترم و سایر وبلاگ نویسان را می کردم اگر در حین خواندن وبلاگم یک مشکل شرعی برایتان بوجود بیاید، شماها چه باید بکنید
خوب منهم کلی گشتم و بالاخره یک آخوند باحال که زبون ماها را می فهمد پیدا کردم. فقط افسوس که من را برای عقد موقت انتخاب نکرد و خلاصه تبادل لینکمون هم امکان پذیر نشد.
آقا جان این چه وضعشه؟ من یک آخوند باحال وبلاگ نویس می خوام که زبونم را بفهمه...
انشاءالله اگر پیدا شد بعدش برای اقلیت ها فکر یک خاخام جیگر و یک کشیش شنگول را هم می کنم. خودمم که حبه انگور، پس دیگه چه مرگتان هست؟ نکند پنج زار دادین می خواهین شکیرا یا جمیله را هم بیارم اینجا برقصونم؟

باب دوم: بعضی موقع ها یک پست هایی از این وبلاگ نویسان می خوانم که هوش از سرم می پرد،
این را می گویند END اطلاعات عمومی.

باب سوم:
و سازمانهای غیردولتی می میرند. حالا بجایش چی سبز می شود را من نمی دانم!!! جای مال ما که خیار چنبر دراومد.

باب چهارم:
بعدشم می خواستم یک فتوا بدهم، آقایون و خانومای وبلاگ نویس لطفا هی فرت و فرت یک خط ننویسید و زرت خودتون را پینگ کنید. اون بالای لیست های بلاگ رولینگ حلوا پخش نمی کنند.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٤:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٥


وبلاگم امروز چهار سالش شد

باب اول: به کوری چشم اصلاح طلبکاران! و با همه فراز و نشیب ها در هر حال وبلاگم امروز چهار سالش شد. سالگرد تولدش مبارک.

باب دوم:
به مناسبت سالگرد تولد وبلاگ پسر شمالی، دی جی پسر شمالی تقدیم میکند:

دختر کابلی
از اون بالا کفتر می آید   یک دانه دختر می آید


Fun_Persian_Dance
Video sent by farhad_prv
پا نوشت: حجم کلیپ پنج مگا بایته، اگر صبر کنید کامل بارگیری شود و بعد ببینید، بالطبع خیلی بهتر نمایش داده می شود.

باب سوم: قابل توجه بلاگرهای با رنک گوگل چهار. طرح شکار رنک گوگل به مدیریت شکارچی اعظم گلوریا

باب چهارم: قابل توجه معتادین به کتاب. چند وقت پیش بر حسب اتفاق گذرم به پاساژ صاحبقرانیه در نیاوران افتاد. همینطور داشتم داخل پاساژ چرخ می خوردم که چشمم به یک کتابفروشی افتاد، از پشت ویترین که کتابهایش را دیدم، خیلی لذت بردم چون کلی کتابهای تاریخی داشت که شاید در کمتر کتابفروشی بشود آنها را پیدا کرد. از طرفی دکوراسیون و محیط فروشگاه مشخص می کرد که صاحبش فرد خوش سلیقه ای است. خلاصه من که برای کار یکی از دوستان، باهاش به آن پاساژ رفته بودم و پول زیادی هم همراهم نبود ولی طاقت نیاوردم و با خودم گفتم حداقل بروم داخل و یک گزارش وبلاگی تهیه بکنم! کتابفروشی به دو تا خانم به نام مافی و میرخانی تعلق داشت. که زمان حضور من فقط خانم میرخانی تشریف داشت و وقتی فهمید من بی پولم و فقط آمدم فضولی! گفتش ما اینجا چند تا صندلی و میز داریم که اگر کسی عین تو بی بضاعت بود! می تواند آنجا بشیند و هر چقدر می خواهد از کتابها را همین جا بخواند. ( البته قسمت این بی بضاعت را خودم تو دلم گفتم ) نگاهی انداختم و دیدم یک آقای میانسال و شیک و پیک هم در جایی که خانم میرخانی گفته بود، نشسته بود که نگاه مهربانانه ای به من کرد و دعوتم کرد هر کدوم از کتابها را که می خواهم بردارم و همان جا بخوانم.
من که مجذوب برخورد خوب آنها شده بودم، طاقت نیاوردم و بالاخره زورو نقاب از چهره برداشت و خودم را معرفی کردم که بله... من پسر شمالی معروف هستم و چنین و چنان... فقط نمی دونم چرا اونها خیلی هیجان زده نشدند.
از این هم بگذریم که کنار مغازه شان یک میز فروش ذرت و قارچ پخته با آبلیمو بود که جای همه تان را خالی کردم. فقط یادتون باشه به خانم میرخانی نگویید که وبلاگ نویس یا دوست پسر شمالی هستید. چون زیاد هیجان زده نمی شود!
این هم آدرسش: تهران، پاسداران، اقدسیه، پاساژ 110 صاحبقرانیه، کتاب و نوشت افزار گفتگو

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٥