پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

من و فوردتانوس رستم

از قدیم گفته اند ادب از که آموختی، از بی ادبان. منهم برای اینکه شما غنچه های این آب و خاک کمی با ادب بشوید، یکی از خاطرات دوران نوجوانی و بی ادبی ام را برایتان تعریف می کنم تا حداقل مثل این وبلاگ های مطهر نشوم که نویسنده هایشان همش از فضایل اخلاقی و حسن سلوک و غیره داشته و نداشته شان سخن سرایی و مدیحه سرایی می کنند.
بگذریم داشتم می گفتم... آره خلاصه جوونی بود و هزار شر و شور، البته خداییش من بچه خوبی بودم ولی نمی دونم چه مرگم بود که وقتی با پسرخاله یا پسرعمویم همنشین می شدم. آخرش را خدا بخیر باید می کرد.
و اینچنین بود که در یک بعد از ظهر جمعه گرم تابستانی درحالیکه پسرخاله من در بیمارستان مدائن تهران بستری بود (علتش برمی گشت به یک شیطنت که شاید بعدا بگویم!) من و پسرعمویم از ولنجک به قصد عیادت پسرخاله من به راه افتادیم. آقا و خانومی که شما باشید نمی دونم این سرازیری تند خیابان پسیان در زعفرانیه را دیده اید یا نه؟ از بالای خیابان که داشتیم قدم می زدیم تا بیاییم اول خیابان ولیعصر تا تاکسی بگیریم. یک خودروی فوردتانوس سبز و تمیز که معلوم بود تازه شستنش هم در سرازیری خیابان پارک بود. من هی به پسرعمویم اسی گفتم: "اسی چقدر شرط می بندی من از صندوق عقبش بروم بالا و از روی سقف طی طریق بکنم و از کاپوتش هم بیایم پایین." بماند که این ماشین های فورد تانوس خیلی فنرهای خوابیده ای دارند و اصلا در اون سرازیری خیابان پسیان بدجوری آدم را وسوسه می کرد که از صندوق عقبش بالا برود! (درس اول: ببینید این اولین وسوسه شیطون بود ها، حالا بقیه اش را بخوانید تا ادبتان بالاتر هم برود!)

پسرعمو جان هم با شیطان رجیم همراهی کرد و وسوسه کارساز شد. قدم اول روی صندوق عقب همانا و لحظاتی بعد درنوردیدن سقف ماشین با صدای وحشتناک سقف فلزی هم همانا و از وسط برف پاکن ها تشریف فرمایی بر روی کاپوت و سپس نزول مجدد به خاک پاک شمیران هم همانا! حالا تو نگو که صاحب ماشین داره از پشت پنجره منزلش به ماشین شسته وتمیزش نگاه می کند و چایی بعد از ناهارش را قلپ قلپ می خورد.

چند قدمی از ماشین دور شده بودیم و هروکر و قهقهه مان به هوا بود که دیدیم یک نفر که دقیقا هیکل رستم و قد بچه غول در کارتون سندباد را داشت ( خدا و پسرعمویم شاهده که از این گنده تر آدم من یکی که ندیده بودم) با عجله از منزل آمد بیرون و به سمت ما یورش آورد. منم دیدم هوا فوق العاده پس هستش و الفرار! پسرعمو اسی که الله وکیلی دل و جرئتش از من بیشتر بود و البته گناهکار هم در این حادثه شناخته نمی شد فرار نکرد ( حالا گیریم گنهکار نبود ولی نمی دونم چرا از اون هیکل گنده طرف هم خوف برش نداشت، باید از خودش بپرسید شایدم خشکش زد و من به حساب شجاعتش گذاشتم ) و طرف هم سر به دنبال ما گذاشت، خلاصه من بدو آهو بدو، ببخشید من بدو رستم بدو. طرف دید دستش به من نمی رسد و از همان فاصله دور شروع به دشنام دادن کرد. (درس دوم: ببینید غنچه های گلم هیچوقت سیگاری نشوید که موقع دویدن نفس کم بیاورید و نتوانید دنبال بچه های شیطون بدوید، بعد مجبور می شوید که تازه دهنتان را هم با الفاظ بد پر کنید و تو اون دنیا در جهنم سوسک می ریزن تو دهنتون)

خلاصه طرف بی خیال شد و منهم در حالیکه فاصله قانونی را رعایت می کردم تا به چنگ رستم نیفتم شروع کردم به خواندن روضه گ ه خوردم و غلط کردم تا طرف بی خیال بشود. بعدش که دیدم طرف کمی آرام شده و کنار پسرعمویم ایستاده است، یواش یواش با همان حالت خضوع و خشوع به سمتش رفتم. فاصله از حد قانونی گذشته بود که طرف دوباره با دیدن شکل و شمایل لاغر مردنی من و اون کاری که کرده بودم دوباره  آمپر چسبوند و البته یک حرکت عجیبی کرد که در تاریخ ثبت شد، یعنی بجای اینکه به سمت من بیاید در زیر نگاههای متعجب من و پسرعمویم به سمت خانه اش دوید. و البته پس از لحظاتی در حالیکه با یک پیچ گوشتی بزرگ که در دستش برق می زد دوباره به سمت من حمله ور شد و جریان من بدو رستم بدو تکرار شد. در حالیکه من و پسرعمویم متعجب این بودیم که اون با هیکل گنده از چی ترسید که دست خالی به جنگ من مردنی نیامد.

برای بار دوم شکار اینجانب به درازا کشید و رستم دست خالی برگشت پیش اسی و دوباره پیشروی من به سمت آنها آغاز شد و البته با همان خضوع و خشوع و حرفهای قبلی بعلاوه اینکه اجازه بدهید تا خسارت را پرداخت کنم (بماند که ماشین هیچ چیز نشده بود و فقط انگاری من بجای ماشین روی مخ یارو راه رفته بودم که آروم و قرار نداشت) خلاصه پسرعمو جان طرف را آروم کرد و من به پیش آنها رفتم. لحظاتی به معذرت خواهی گذشته بود که به انگار ناگهان مخ یارو دوباره فیلم حادثه را برایش پخش کرد و دیدم رگ گردنش زد بالا و قبل از اینکه بتوانم استارت فرار را بزنم، رستم در یک حرکت ناجوانمردانه دست انداخت به سمت ریسپانسیبل! من و منهم از ترس کمی باسن را به عقب کشیدم و رستم فقط توانست فاق شلوار من را به چنگ آورد، یعنی می توانم بگویم تا مقطوع النسل شدن بنده سانتیمتری فاصله نبود. ( خدا پدر و مادر شلواردوزهای آن ایام را بیامرزد که شلوار گشاد مد بود )

بجای صورت مرگ، در یک لحظه چهره معصومانه کودکان احتمالی و قیافه همسر احتمالی آینده ام را در لباس عروس جلوی دیدگانم دیدم و احساس کردم تا آغا محمد خان قاجار شدنم راهی نیست. چنان نعره های جانسوزی سر دادم که پسرعمویم با اینکه در جریان نبود فکر کرد واقعا رستم "ریسپانسیبل" ما را کنده است و او هم در یک حرکت انتحاری و برای کمک به زن و فرزند آینده من با پاره آجری به سمت طرف حمله کرد. رستم که پاره آجر را دید بی خیال ما شد و از ترس!!! به خانه اش فرار کرد. بله به همین سادگی...
اسی از من پرسید: چیزیت شد؟
گفتم: نه فاق شلوار به دادم رسید!
گفتش: فکر کنم پس برای طرف اتفاقی افتاد، نکنه تو مال طرف را کندی؟!
گفتم: نه بابا فقط خانواده آینده من مدیون تو شدند و بس.

خلاصه پند آخر منهم اینست که از هیکل گنده نترسید ولی خوب به ریسکش هم نمی ارزد!!!

در هر حال غائله به خیر و خوشی پایان یافت و رضایت طرف را جلب کردیم. ولی از بد شانسی من  صبح ها رستم مسیر کارش با من یکی بود. یعنی از سمت خیابان پسیان شمیران به سمت میدان ولیعصر و روزی از روزها بالاخره در ترافیک کند چهار راه پارک وی در حالیکه در تاکسی نشسته بودم دوباره رستم  را که در فوردتانوسش نشسته بود دیدم. هرکاری کردم جلوی خنده ام را بگیرم نشد که نشد و رستم با دیدن چهره من از شدت عصبانیت در همان ترافیک، ماشینش را رها کرد و به سمت من هجوم آورد. آقا و خانومی که شما باشید نفهمیدم چطوری از تاکسی بزنم بیرون و از لای ماشین ها فرار کنم. خلاصه این کارتون تام و جری چند ماهی ادامه داشت...

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٥


داستان ملاقات در زمان نهايي

مرد جوان دستی به ابروی چپش کشید و محلی را لمس نمود که جای هیچ زخمی بر آن نبود و به انگار با لمس آن احساس خوشایندی به وی دست داد. نگاهش را از تبلیغ بالای وبلاگش که معرفی جشنواره وبلاگ نویسی پرستاری بود گرفت، به یاد مانیا افتاد که علاقه زیادی به داستان خواندن دارد و دفعه قبل در حقش بدقولی کرده بود و داستانش را نیمه تمام گذاشته بود و مانیا را رنجیده خاطر کرده بود. با اینکه خوابش می آمد ولی شروع به تایپ داستان جدیدی کرد.
==========

یکی بود یکی نبود، پسرک در میان شکاف تخته سنگ به سختی خودش را در زیر نور کم سوی مهتاب مخفی می نمود، باریکه ای خون از آستین دست چپش بر روی شلوار نظامی اش می ریخت که از بدشانسی اش در فرار از دست ترکش های انفجار حکایت می کرد. موج انفجار منگش کرده بود و احساس تنفر شدیدی نسبت به دشمن اطرافش داشت. خیالش بابت حال فرمانده و همرزم دیگرش آسوده بود چون در همان نور کم سوی مهتاب دیده بود که آن دو نفر از مهلکه و کمین دشمن گریخته اند و تنها وی که به قصد پوشش آن دو میدان را خالی نکرده بود در کمین گرفتار شده بود.

صدای آواز زنی که ترانه "مرا ببوس" را می خواند در سکوت شب به گوش می رسید، هر لحظه صدا به او نزدیکتر می شد، تا جایی که شاید چند متری با تخته سنگ او فاصله نداشت. پسرک سرباز می دانست که شاید دشمن در پی پیدا کردن او هست و تخته سنگ بهترین پناهگاه او در این کوهستان خوف انگیز تلقی می شود، اما احساس تنفر شدید، آخر کار دستش داد و در حالیکه به آهستگی سرنیزه را به نوک اسلحه اش کار می گذاشت از شکاف تخته سنگ خارج شد،  انگشتش بر روی ماشه مسلسل بود و همچون یوزپلنگ فرزی به سمت صدا یورش برد.

به ناگاه با صحنه غریبی مواجه شد، دخترکی که شاید از او لاغرتر به چشم می رسید و لباس چریکی بر تنش بود، در چند متری اش دیده می شد. او انتظار دشمنی با اندام ورزیده و رشید را در سر می پروراند. دخترک پشتش به او بود و متوجه هجوم بی سر و صدای سرباز جوان نشده بود. سنگی از زیر پای سرباز غلطیدن گرفت و دخترک رویش را برگرداند. ولی به انگار دیگر دیر شده بود و او در جا خشکش زد. در مقابلش سربازی زخمی را می دید که صورت و دست چپش خونین بود و با دست راستش به سمت او نشانه گرفته بود.

لحظاتی در سکوت گذشت و در نهایت دختر چریک که کنترل اعصابش را به دست آورده بود،  گفت: "تو بردی! پس چرا شلیک نمی کنی؟"

سرباز جوان در حالیکه لب های خود را بهم می فشرد، به سکوت ادامه داد و دختر چریک که جانی تازه گرفته بود ادامه داد: "گفتم چرا شلیک نکردی"

سرباز جوان که خسته و بی رمق به نظر می رسید بر روی دو زانو به زمین نشست و گفت: "برو گمشو!" دخترک نگاهی با ترحم به سرباز انداخت و گفت: "صورت و دست چپت خونریزی دارد، بگذار کمکت کنم!" سرباز با لحن عاجزانه ای گفت: "بخاطر خدا برو و مرا تنها بگذار"

نوری زیبا در کنار دخترک به چشم می خورد و هر دو آنان برای لحظاتی محسور زیبایی آن نور شده بودند. سرباز با اشاره سر به سمت نور گفت: "تو هم این را می بینی، این نور چیه؟"

دخترک بهت زده در حالیکه به نور خیره شده بود و از زیبایی آن دچار رخوت خاصی شده بود، احساس همدردی عجیبی را در خود نسبت به سرباز جوان که لحظاتی پیش بر روی او شلیک نکرده بود می کرد، به آهستگی باند پانسمان سفیدی را از کیف همراهش درآورد و به سمت او دراز نمود. سرباز از جای خود تکان نخورد و تنها گفت: "تو چریکی یا پرستار؟"

دخترک لبخند کوچکی زد و گفت: "هم چریکم و هم پرستار ولی الآن فقط پرستارم" سپس اسلحه اش را به زمین گذاشت و گفت: "حالا اجازه می دهی که پانسمانت کنم؟"

سرباز با لحن تردیدآمیزی گفت: "ولی من فقط سربازم و نمی توانم به تو اطمینان کنم"

دخترک کمی به او نزدیکتر شد و زیر چشمی نام و مشخصات سرباز جوان را از روی اتیکت لباسش خواند و باند زخم بندی را به سمت او انداخت و به آهستگی و بدون آنکه رویش را برگرداند از سرباز زخمی دور شد.
==========

سالها می گذشت، دیگر خبری از جنگ نبود، ترافیک عصرهنگام تهران به پایان رسیده بود، باران ملایمی شیب خیابانهای شمیران را خیس کرده بود و سه جوان سرخوش و خندان در داخل پراید سفیدرنگی ره می سپاردند، به ناگاه موتورسیکلتی به جلوی آنان پیچید و راننده جوان خودرو در جهت عدم تصادف، فرمان را منحرف نمود اما خیابان خیس کنترل خودرو را از وی گرفت و لحظاتی بعد پس از تصادم با یک درخت و تیر چراغ برق، خودرو واژگون گردید.

راننده و سرنشین عقبی صحیح و سالم بودند اما سرنشین جلویی پراید ضربه شدیدی به سرش وارد شده بود و بالای ابروی وی نیز پارگی شدیدی داشت که تمام صورت او را پر خون کرده بود.

در بیمارستان در حالیکه خانم پرستاری زخم صورت جوان را موقت پانسمان می کرد تا برای عکسبرداری از سرش بتواند حاضر شود و سپس صورتش را درمان کنند، نام و نام فامیل جوان را پرسید. جوان سرش شدیدا تیر می کشید و چشمانش سیاهی می رفت اما توانست به آهستگی نامش را بر زبان آورد. پرستار دوباره نام وی را پرسید، یکی از همراهان بیمار با عصبانیت گفت: "خانم مگر کری! حالا اسمش را بعدا در پرونده ثبت کن" جوان مجروح که سر و صداهای اطراف را به سختی می شنید دوباره نامش را با صدای بلندتری بر زبان آورد.

پرستار که از برخورد تند همراهان ناراحت شده بود و احساس می نمود که ممکن است مشکلی بوجود بیاورند، از آنان خواست که اطاق را ترک کنند ولی منظور دیگری را هم در سر داشت و سپس به آهستگی در گوش بیمار گفت: " صورتت خونریزی دارد ولی مثل دفعه قبل دست چپت زخمی نشده، امیدوارم این دفعه بگذاری که کمکت بکنم!"

جوان که بخاطر ضربه مغزی در حالت گنگ و مبهمی قرار داشت، صدایی آشنا و عباراتی آشناتر از آن را شنید، بسختی چشمانش را باز نمود و به چشمان پرستار خیره شد. دقایق به کندی می گذشتند. خاطرات گذشته در مغز هر دوی آنان همچون یک فیلم پر سرعت به چرخش درآمده بود. جوان گفت: "نه امکان ندارد، باورم نمی شود، دوباره تکرار کن"

اما ضربه مغزی جوان نگونبخت را به شدت بیحال نموده بود و تنها از میان صحبت های پیوسته و تند پرستار جوان، تنها کلماتی همچون معرفی خود و دستگیری و سپس آزادی از زندان را متوجه شده بود.

در کنار اطاق، نور زیبایی ظاهر شده بود و ملک الموت فرشته خدا خود را آماده می نمود تا لحظاتی بعد روح جوان را با خود به آسمان ها ببرد. جوان به پرستار گفت: "چه نور قشنگی! اصلا چشمهایم را اذیت نمی کند" پرستار به گوشه اطاق نگاه کرد و گویی او هم متوجه شده بود. پرستار جوان دو زانوی بر روی زمین نشست و اشک در چشمانش حلقه زد و بدون اینکه صدایی از دهانش خارج شود، کلماتی را بر زبان می آورد.

جوان دیگر صدای پرستار را نمی شنید و تنها همهمه عجیبی به گوش می رسید. به ناگاه صدایی دلنشین فضای اطاق را پر کرد.

"بار گذشته در حالیکه باید بدن تو پر از گلوله های سربی این شخص می شد و من جانت را می ستاندم و روحت را با خود به آسمان ها می بردم، در آخرین لحظات سرنوشت دیگری برایت رقم خورد. بار گذشته دعای تو نیز در حق این جوان اجابت شد و این جوان از جراحات و زخم های مهلکش نجات پیدا کرد و حال که یکبار دیگر دفتر عمر این جوان به پایان رسیده، این بار نیز دعای تو مورد قبول خدا واقع شده و من از جان این جوان می گذرم!"

نتایج عکسبرداری هیچگونه عارضه مغزی را در سر بیمار نشان نمی داد و جوان ساعاتی بعد با پای خود از بیمارستان خارج شد.

صبح هنگام بود، کارمندان شیفت شب گذشته و شیفت صبح در حال جابجایی بودند، پسر جوان دسته گلی زیبا را بدون نام و نشان بر روی میز بخش اورژانس بیمارستان گذاشت. یکی از مراجعین بیمارستان با بی تفاوتی که از خود نشان می داد از او پرسید: "این دسته گل بابت چه چیزی است؟" و پسر جوان هم خونسرد و با لبخند دلنشینی گفت: "چیز خاصی نیست، فقط تلاش یکی از پرستارهای اینجا باعث شد رحمت خدا شامل حال یکی از بیماران بشود و از مرگ حتمی نجات یابد" و در حالیکه تعجب را از چشمان فرد مخاطب می خواند، ادامه داد: "تعجب نکن، گفتم که چیز خاصی نیست، فقط باید بهش ایمان داشته باشی"
==========

مرد جوان دوباره دستی به ابرویش که جای هیچ زخمی را نشان نمی داد کشید و سپس کلید پابلیش سایت پرشین بلاگ را فشرد.

پایان
بیستم تیرماه 1385
فرهاد پیروی

تقدیم به همه پرستاران دنیا
تقدیم به مانیای قصه خوان
تقدیم به دختر پرستار داستان

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٥


آلمان از فيفا شکست خورد !

GERMANY 0-2 FIFA

! ! ! ! !

جام جهانی برای منهم تمام شد

موفقيت تيم ايتاليا در صعود به مرحله نهايی جام جهانی ۲۰۰۶را به تمامی هواداران تيم ايتاليا تبريک می گويم

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٥


VIVA GERMANY

V I V A   G E R M A N Y

GERMANY 1-1 ARGENTINA a.e.t 4-2 PSO

    

V I V A   G E R M A N Y

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ تیر ۱۳۸٥


میمون باغ وحش بورکینافاسو

باب اول:
فتو وبلاگی داشتم و از من گرفتند
   خدایا فتوشونو بسوزون
فتو وبلاگی داشتم و فیلتر شد
   خدایا کارت گرافیکشونو بسوزون ( چه ربطی داشت!)
فتو وبلاگی بی عکسهای س ک س بود
   خدایا هاردشونو بسوزون
فتو وبلاگی با همش سه تا عکس بیشتر نبود
   خدایا موسشونو بسوزون (این قسمت ترجمه ساروی هم دارد)
فتو وبلاگ بی ریخت نازم زدستم رفت
   خدایا برق خونه شون بره

ببینید شما اصلا به بی قافیه بودن و ناموزون بودن و بی معنی بودن شعر توجه نکنید، شما سعی کنید در عمق حرکت کنید و ببینید بین این عاشق و معشوق ( همچو فرهاد و شیرین ) که یک وبلاگ نویس بوده با فتو وبلاگش چه عشق آتشینی برقرار بوده و حال که خسرو یعنی مخبرات ( همان مخابرات سابق )، معشوق را اسیر کرده، عاشق چه مویه و زاری می کند. ببینید شما در عمق حرکت کنید!

باب دوم:
این باب اول و باب دویوم و باب فلان می نویسم را برای عمه جانم در شهسوار که نمی نویسم! برای شماها می نویسم که اگر خواستید در کامنت دونی نظر بدهید مثلا بنویسید: باب اول: و بعد نظرتان را بنویسید یا باب دوم و سپس نظرتان را بنویسید تا منم وقت خواندن کامنت دونی "بی نقطه گیجه" نگیرم.....

باب سوم:
در راستای اینکه چند روز پیش یک تهاجم فرهنگی به ما وارد شد، ما صحبتهای تهاجم را به خودمان فرو نکردیم اما چون دیدیم خیلی حرفهای تهاجم بامزه بود، آنها را برای شما هم نوشتیم، اما شما هم آنها را به خودتان وارد نکنید و فرهنگ سوخته نشوید.

نوک زبون EMMA یکی از خواننده های گروه SPICE GIRLS از بقیه زبونش قرمزتر است.
خوشتیپ ترین و خوش لباس ترین زن دنیا CHIRISTINA AGUILERA هستش.
می گویند CHRISTY TURLINGTON از یک سیاره دیگر آمده و صدایش را درنمی آورد.
هیچکس به اندازه CINDY CRAWFORD احساس خوشگلی نمی کند ولی  هر روز آیینه اش بهش می گوید CHARLIES THERON از تو خوشگلتر است. بماند که آیینه CHARLIES THERON هم میگه MONICA BELLOCCI از جفت شما خوشگلتره!
عکاس های مجلات بدجوری کشیک ELIZABETH HARLEY را می کشند و حتی در خونه اش هم آرامش ندارد و عکسهای بدون اجازه خفنی ازش منتشر می شود، البته می گویند خودش کرم دارد
همچین بخواهی به ELLE MCPHERSON کانکت! بشوی، دستهایش را بالای سرش می برد.
سلیقه JENNIFER LOPEZZ در لباس پوشیدن، صفر است.
شیکترین لباسهای زیر زنانه را فقط بر تن LAETITIA CASTA می توان دید.
دندونای MELC خواننده گروه SPICE GIRLS حتما یک ارتدونسی براش واجبه.

البته چون به تازگی خوانندگان ما خیلی خیلی زیاد شده (یعنی همش روی هم نرفته مثلا هشتاد تا! ) و ممکن است مطالب بالا کار دستمان بدهد. همین جا و از همین تریبون اعلام می کنم: مرگ بر مونیکا بلوچی خوشگل!

باب چهارم: چون مطالب این پستم خیلی بی محتوا از آب درآمد، شما هم زیاد سخت نگیرید. علتش برمی گردد به یکسری مسائل همچون:
الف) تماشای برنامه های صدا و سیما به دلیل سوختن مونیتورم، ( ما می ترسیم دیش ماهواره بخریم!!!) (ما یادگرفته ایم که هر وقت بخواهند بهمان گیر بدهند بابت مسئله اصلی گیر نمی دهند بلکه می گویند چرا در خونه تون ماهواره دارید یا چرا حالت خوبه! )
ب) باخت های مکرر تیم باندی فوتبال علی دائی ( این تیم و بعضی بازیکنانش همچون علی دائی، شایستگی اطلاق "تیم ملی ایران" و "بازیکن تیم ملی" را نداشته و ندارند و نخواهند داشت، پارسال هم این را گفته بودم. یکوقت نگویید حالا که تیم باخته داره قدقد می کند )
ج) و یکسری علل و عوامل اسمشو نبر دیگر.

در کل وضع بنده و امثال بنده همچون آن میمون باغ وحش بورکینافاسو شده که قبل از اینکه یک خوردنی و تنقلات داده شده توسط بازدیدکنندگان باغ وحش را بخورد اولش از پشت میله ها خوردنی مثل میوه را می گیرد و داخل اونجاش! می کند بعد می خورد. آنطور که مسئولین باغ وحش بورکینافاسو می گفتند میمون بیچاره یکبار یک هلو درشت و آبدار را خورده و چون هسته اش بزرگ بوده (با انرژی هسته ای اشتباه نشود) داخل اونجاش گیر کرده و بیرون نیامده، به ضرب دوا و دکتر هسته هلو را کشیده اند بیرون و خلاصه از آنموقع میمون بیچاره هر وقت می خواهد چیزی بخورد اولش میوه را در باسنش فرو می کند تا ببیند که اگر بخوره از اونور درمی آید یا نه...

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ تیر ۱۳۸٥