پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

YELLOW ALARM

YELLOW ALARM
Where: NORTH OF IRAN ( Golestan, Mazandaran and Gilan ) Especially west of Mazandaran
What: Expectancy torrent
When: Today and Tomorrow
Warning: YELLOW

 I N I B - Q R F
 IRAN NORTH INFO BASE

!PS for members. It is Only notice, We have not aid net

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ مهر ۱۳۸٤


ادامه مبحث من و گوگولی فضول

خوب می رسیم به بحث شیرین "Google Earth" یا همون گوگولی فضول. از موقعی که  من اون آدرس ماهواره ای مکان استقرار ناو هواپیمابر امریکا را در چند پست پیش نوشتم. آقا این امریکاییهای ناقلا فهمیدن و بقیه ناو ها را نمی دونم کجا قایم کردن. اصلا اثری از آثارشون نیست... اقیانوس ها که خوبه... به خدا تو بیابانهای "نوادا" را هم گشتم ولی اصلا کشتی مِشتی توش نبود. علی الحساب فایل های یکی دو تا مکان دیگر را پایین برای داونلود گذاشته ام. فقط امیدوارم احمقانه عمل نفرمایید و یادتون باشه که اولش باید برنامه "Google Earth" رایگان را داونلود و سپس در کامپیوترتان اجرا نمایید بعدش وقتی فایل های من را کلیک می کنید. برنامه "زمین گوگل" مستقیما به مکان مورد نظر می رود و شما می توانید ادامه فضولی های من را در آنجا پیاده نمایید. و البته یادتون باشه اگر سرعت اتصال اینترنت شما آهسته است یک چند دقیقه ای طول می کشد تا مکان مورد نظر وضوح لازم را پیدا نماید. و بتوانید روی آن مانور دهید.

اهرام ثلاثه مصر ( راستی اگر توانستید ابوالهول را در کنار آنها پیدا کنید معلومه مثل من خیلی فضولید!!!)
آبشار نعل اسبی نیاگارا ( اصلا می دانستید اون آبشاری که به نام نیاگارا در کتابها و تلویزیون می بینید، نام صحیحش آبشار نعل اسبی است و به منطقه مذکور نیاگارا گفته می شود )
دهانه آتشفشان در جزایر هاوایی ( البته چون روی تصویر مثل دهانه آتشفشان بود من اینطور استنباط کردم. شاید چیز دیگری باشد، مثلا محل برخورد یک شهاب سنگ عظیم و اگر کسی از این مکان که "Koilei" نام دارد. اطلاعاتی دارد بد نیست در این کامنت دونی ما هم بنویسد.
کانال سوئز ( حالا که عربهای حاشیه خلیج فارس ادعای مالکیت جزایر طبیعی خلیج فارس را می کنند، ما هم ادعای تصاحب کانال سوئز را بکنیم که اصلا ساخته دست ایرانیان است. هر چند که کشور مصر از کشورهای برادر و دوست ما هست و ما هم همانموقع این کانال را کادو پیچش کردیم و بهشون گفتیم تولدتون مبارک! ولی بد نیست مسئولین امر یک مذاکراتی بر روی حداقل عبور رایگان کشتی های ایرانی از روی آن داشته باشند. )

از کلیه خواهران و برادران فضول (ببخشید جهانگرد) خواهشمندم اگر مثل من مکان های جالبی را با "Google Earth" پیدا نمودند. برایم فایل مربوطه را ایمیل کنند تا با نام خودشان در همین وبلاگ معرفی شود. فقط نکات زیر را یادآوری می نمایم:
الف) توضیحات ارسالی با فایل بدون هرگونه سانسور در وبلاگم درج می شود. و مختارید هر چی خواستید بنویسید.
ب) جهت اطلاع فقط تصاویر ماهواره ای امریکای شمالی وضوح بالایی دارد و سایر نقاط جهان وضوح کمتری دارند.
ج) زرتی برندارید مثلا با این برنامه از پنجره اتاق خواب مردم یا استخرهای خصوصی گزارش تهیه کرده و ارسال نمایید. (هر چند که آدمها از مورچه هم کوچکتر دیده می شوند ولی ما شانس نداریم و یک هو دیدید برای همون یک مولکول چیز لخت هم مارو فیلتر کردند)
د) صمیمانه منتظر یاری سبز ماهواره ای شما هستیم.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٤


کاندولیزا رایس

اصلا چه عیب داره من که تا حالا عرضه وجود داشتم که به عنوان مشاور انتخاباتی هر کسی را بخواهم به مجلس و شورای شهر وارد کنم. خوب خداییش حیف نیست که این استعداد من در ایران خاک بخوره! به خصوص که توبه کردم در ایران مشاور انتخاباتی کسی باشم، چرا که در ایران محاسبات انتخاباتی با خیلی جاها فرق می کند و یک وقت ممکنه سرت را هم بر باد بدهی ( مثل اون دفعه که من احمق یک کاندیدای مستقل را به مجلس رسوندم و لشگر تندرویان جناح چپی کم مونده بود که سر مبارک ما را هدیه به پیش خاتمی ببرند و خلاصه به مکافاتی از دستشون راحت شدیم و تازه فهمیدیم اصلاح طلبی یعنی چی. خلاصه سرتون را درد نیاورم، طبق حدیث مشهور: خر ما از کره گی دم ( علم تبلیغات ) نداشت. و اصلا می خوام گیر بدهم به کشورهای دیگه و یک چند تایی را هم اونجا علم کنم. خدا را چه دیدید، شاید وضع دنیا بهتر بشه!
این هم اولین کاندیدای من برای پست ریاست جمهوری امریکا!

از دختر رانده‌شده تا معمار قرن 21، زندگينامه متفاوت از كونداليزا رايس

گزارش پيش روي شما، داستان دختر كوچك سياهپوستي است كه در مناطق تفكيك‌شده (از نظر نژادي) جنوب آمريكا بزرگ شد. وي پست وزارت امور خارجه آمريكا را اشغال كرده است و هم‌اكنون از او به عنوان رئيس‌جمهور بالقوه ياد مي‌شود.
آنتونيا فليكس، از پيشرفت زني صحبت مي‌كند كه با فكر و اراده خود، وارد صحنه سياست شد. زني كه در سال 1987 از سوي مشاور سابق امنيت ملي كاخ سفيد، از ميان چندين استاد علوم سياسي و روابط خارجي دانشگاه استانفورد برگزيده شد. اين رويداد، مصادف با زماني بود كه ميخائيل گورباچف و رونالد ريگان، سرگرم فرو نشاندن دوره جنگ سرد بودند. در آن موقع، رايس كارشناس مسائل شوروي بود.
در آن زمان بود كه اسكو كرافت، مشاور امنيت ملي و تشخيص داد كه ديدگاه‌هاي وي در مسائل سياسي با سياستهاي آمريكا همخواني دارد. وي مي‌گويد، در زمان انتخاب بوش پدر براي رياست‌جمهوري، نخستين تلفن وي براي فراخوان كونداليزا رايس بوده است. با فروپاشي دولت كمونيست شوروي، رايس به دوست خانوادگي بوش تبديل شد. دوازده سال بعد، زماني كه پسر بوش؛ يعني جورج دبليو بوش به عنوان رئيس‌جمهور انتخاب شد، رايس به عنوان مشاور امنيت ملي برگزيده شد.
چگونه مي‌توان باور كرد كه آن دختر كوچك با آن همه تبعيض در جنوب آمريكا به چنين مقامي برسد؟ او نه تنها نخستين زن سياهپوستي است كه وزير امور خارجه مي‌شود، بلكه تنها سياهپوستي است كه به چنين پستي دست يافته است.
مي‌توانيد اين صحنه را پيش چشم خود تصور كنيد كه در سال 1867 و در يك مزرعه كشت پنبه و در دوران جنگهاي داخلي آلاباما هستيد. بردگاني در اين مزرعه زندگي مي‌كنند كه درصدد پنهان كردن نقره‌اند. برخي ديگر در گوشه‌اي براي خود غذا پنهان مي‌كنند. در اين ميان جوليا، دختر دورگه صاحب اين مزرعه با يكي از بردگان سياه، سرگرم جمع كردن اسبها و پنهان كردن آنها در مزرعه است. اين صحنه را شايد بتوان لحظات آغازين فيلمي درباره داستان كونداليزا رايس دانست كه جوليا در آن نقش مادربزرگ وي را دارد. گويي موفقيت جوليا در پنهان كردن اسبها، باعث شده بود كه اين كار در خانواده رايس موروثي شود كه شايد آن را بتوان ذوق و شوق براي تحصيل دانست. پس از پايان يافتن جنگ داخلي، جوليا با برده كشاورز ديگري ازدواج و تلاش بسياري را صرف تعليم و تربيت ده فرزند خود كرد؛ نقطه آغاز به ثمر رسيدن كوششهاي وي، هم‌زمان با به دنيا آمدن نوه دختري‌اش كونداليزا رايس در چهاردهم نوامبر سال 1954 بود.
بسياري از مردم گمان مي‌كنند كه كوندي رايس در آن دوره پرآشوب آلاباماي بيرمنگام؛ يعني سالهاي 1950 تا 1960 و در آن نقطه اوج محروميتهاي نژادي و حقوق شهروندي، نمي‌توانسته است از حقوق شهروندي خود بهره گرفته باشد و تا آغاز جنبشهاي حقوق بشري، شانسي براي پيشرفت نداشته، اما نظر خود رايس، خلاف اين گفته‌ است.
رايس در خانواده‌اي به دنيا آمد كه سه نسل تحصيل‌كرده در خانواده وي شامل كشيش و معلم و وكيل بود. جان رايس، پدر كوندي، كشيش، عموي وي، تحصيلكرده و مادرش معلم بودند. نام كونداليزا از يك آهنگ و نت موسيقي ايتاليايي گرفته شده با اين عبارت: كْن ـ‌ دولچزا، يعني ملاحت و نرمي. او را با نام «كوندي» صدا مي‌كردند.
خانواده رايس در تيتوويل زندگي مي‌كردند كه در آن زمان متعلق به طبقه متوسط سياهپوستان بيرمنگام بود؛ اجتماعي كه والدين رايس در پناه آن، دختر خود را از حقايق وحشتناك تبعيض نژادي حفظ مي‌كردند. سياهپوستان آن زمان، به دليل آنكه دختران، تهديد كمتري براي سفيدپوستان به شمار مي‌آمدند و شانس بيشتري براي بقا و پيشرفت داشتند، آنان را بيشتر از پسران به سمت تحصيل و رفتن به كالج ترغيب مي‌كردند.
والدين رايس همچون ديگر سياهپوستان، خواهان تقويت اعتماد به نفس و بنيه جسماني فرزند خود بود و او را براي مقابله با مظاهر فرهنگي غربي، زبانهاي خارجي، موسيقي، امور ورزشي و آشنايي با كتابهاي بزرگ آماده مي‌كردند. آنان اين كار را بدون توجه به اينكه همه، آنان را طبقه دوم جامعه مي‌دانند و اينكه سياه هستند و قدرتي ندارند و اصلا به حساب نمي‌آيند، انجام مي‌دادند. مادر او نيز براي رشد سريع فكري و تحصيلي وي تلاش بسياري مي‌كرد.
بيرمنگام تا پيش از جنگ جهاني دوم، دستخوش سياستهاي نژادپرستانه بود و آن‌طور كه خود رايس مي‌گويد، مادربزرگ وي به آنان سفارش مي‌كرد كه از دستشويي‌هاي جداگانه سفيدپوستان و سياه‌پوستان استفاده نكنند تا اين تحقيرها را تحمل نكنند، بنابراين آنها مي‌بايست تا تعطيل شدن مدرسه صبر مي‌كردند تا به خانه بازگردند.
در سال 1896 به سياهان حق رأي داده شد، اما ايالات جنوبي از اين قانون سر باز مي‌زدند. رايس مي‌گويد، وقتي پدرش مي‌خواست به عنوان يك دمكرات ثبت‌نام كند، ‌مسئول ثبت‌نام به او گفته بود، اگر بتواند تعداد لوبياهاي موجود در خمره را حدس بزند، اجازه ثبت نام دارد.
رايس زماني را به ياد مي‌آورد كه با مادرش به يك فروشگاه لباس رفته بودند و وي مي‌خواست لباسي را و امتحان كند، اما فروشنده به وي اجازه ورود به اتاق پرو را نداد و گفت كه تنها سفيدپوستان از اين اتاق استفاده مي‌كنند. از آنجايي كه مادر وي زني سرسخت و مصمم بود، توانست با پافشاري حق رايس را حفظ كند.
رايس در كودكي هميشه حسرت رفتن به سيرك و شهربازي را داشت. رايس مي‌گويد، پدرم دلايل اين محروميتها را برايم شرح مي‌داد و من دريافتم كه چرا پدرم بايد تا « واشنگتن‌دي‌سي »، بدون هيچ توقف و استراحتي، رانندگي كند و فهميدم كه چرا حق اين را ندارم كه در يك رستوران، همبرگر بخورم.
او در سن پنج سالگي، خواندن را به طور كامل فرا گرفته بود و وقتي اجازه ورود به مدرسه ابتدايي در اين سن به رايس داده نشد، مادر وي به تعليم او در خانه پرداخت و به مراتب، روش تحصيلي مادرش، سختگيرانه‌تر از مدرسه بود. وي بيشتر در خانه مي‌ماند و به آموختن پيانو و زبان فرانسوي مي‌پرداخت و به گفته برخي همسايگان، ساعتها به نواختن آهنگهاي « مورتزارت » و « تبلمون » مي‌پرداخت تا كار نواختن به پايان رسد. رايس زمان زيادي را براي بازي با بچه‌ها صرف نمي‌كرد و اغلب با پدر و مادرش بازي مي‌كرد.
خود رايس مي‌گويد: من در خانواده‌اي بزرگ شدم كه والدينم مرا به عضويت هر كتابخانه‌اي كه يافت مي‌شد، درمي‌آوردند و من هرگز خواندن به صورت تفريحي را تجربه نكردم.
رايس درباره علاقه خود به فوتبال مي‌گويد: در زمان تولد من، پدرم، مربي فوتبال بود و به بچه‌هاي منطقه « توتيسويل » آموزش مي‌داد. من را هم در خط دفاع قرار مي‌گذاشت. او مي‌خواست پسر داشته باشد، اما وقتي دختردار شد، تصميم گرفته بود كه درباره فوتبال همه چيز را به من بياموزد. آموزش موسيقي با مادرم بود و تاريخ و ورزش را پدرم به من مي‌آموخت.
پدرش با گذراندن واحدهاي تابستانه دانشگاه « دنور »، توانست مدرك ليسانس هنر را از اين دانشگاه دريافت كند و به اين ترتيب، با خانواده خود به اين شهر وارد شود. رايس، در سن پانزده سالگي از همه تأييدات لازم براي ورود به دانشگاه برخوردار بود. وي نخست براي تبديل شدن به يك پيانيست حرفه‌اي وارد رشته موسيقي شد، اما از آن منصرف گرديد. پس از گذشت چند ماه، رشته روابط بين‌الملل، توجه وي را جلب كرد. استاد اين رشته، « جوزف كوربل »، ديپلمات سابق چك بود كه دخترش « مادلين آلبرايت » بعدها وزير امور خارجه آمريكا شد و از آن زمان، رايس با تشويقها و تمجيدهاي كوربل روبرو شد كه استعداد وي را كشف كرده بود تا اينكه پس از پايان تحصيلاتش در سن 26 سالگي، به عنوان استاديار در استانفورد به خدمت گرفته شد. رايس مي‌گويد، من حقيقتا يك فرد مذهبي هستم و اعتقادي به زندگي كردن با تلخكامي ندارم و ذاتا خوشبينم!
من از حد متوسط بيشترم، اما نابغه نيستم.

سابقه آشنايي رايس با جورج دبليو بوش
زماني كه بوش پدر از او خواست تا با پسرش ملاقات داشته باشد، بوش پسر فرماندار تگزاس بود. رايس و بوش در تعطيلات تابستاني سال 1998، از ارتباط و مراوده زيادي با يكديگر داشتند و درباره موضوعات جهاني با هم صحبت مي‌كردند. از آن زمان، بوش در فكر رياست‌جمهوري بود و رايس را به عنوان كسي كه مي‌تواند در آينده راجع به مورد موضوعات پيچيده، راهكارهاي اساسي و شفافي ارائه دهد، شناخته بود.
اين دو اوقات خود را با خوردن چاي يخي در ايوان خانه تابستاني و به صحبت و استراحت مي‌گذراندند يا در هنگام پياده‌روي و ماهي‌گيري، دوشادوش يكديگر به تبادل‌نظر مي‌پرداختند كه البته رايس، ماهي‌گيري نمي‌كرد و فقط مي‌نشست و صحبت مي‌كرد.
با آغاز بازار داغ انتخابات رياست‌جمهوري، كاملا روشن بود كه رايس، گوش بوش به حساب آمده و نزديك‌ترين شخص به وي خواهد بود. آنها در زمينه ورزش و ديگر قابليتها مشغله‌هاي فكري مشتركي با يكديگر داشتند و روشن شده بود كه وي به پيچيدگي‌هاي سياست خارجي بوش، آشناتر است.
بوش مي‌گويد: من مايلم كه هميشه دور و بر او باشم و از همراهي او خوشحال مي‌شوم. من از افراد زنده‌دل خوشم مي‌آيد و برعكس به افرادي كه بسيار جدي و خشك هستند، تمايلي ندارم. رايس حقيقتا زيرك است.
رايس هم متقابلا به ستايش بوش مي‌پردازد و مي‌گويد: او از نوعي منطق و استدلال برخوردار است كه مستقيما به نكته و مطلب مورد نظر خود اشاره مي‌كند. ممكن است ساعتها با گروهي از دانشگاهيان به بحث و گفت‌وگو بپردازيد و در آخر حقيقتا به اصل مطلب نرسيد.
جورج بوش، تخصص رايس را در استخراج موضوعات استراتژيك پيچيده و تبديل آنها به مفاهيم قابل فهم مي‌داند.
بوش مي‌گويد: رايس، كسي است كه مسائل مربوط به سياست خارجي را آن‌گونه كه من مي‌فهمم، شرح مي‌دهد.
از آنجايي كه بوش، علاقه‌اي به خواندن دستور كارهاي تدوين‌شده سياسي ندارد، از روشهاي شخصي خود براي جلسات بهره مي‌گيرد.

پانوشت: منبع نگارش متن بالا را متاسفانه گم کرده ام. هر کی نوشته پی ام بده!

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٤


فلسطین یا بحرین؟

در ابتدای انقلاب 57 زمزمه هایی مبنی بر حمایت از ایرانیان بحرین به گوش می خورد که در تندباد حمایت از نهضت های آزادیبخش اسلامی در سراسر دنیا محو و از بین رفت و حال کار به آنجا رسیده که شیوخ جنوب خلیج فارس با همراهی و کمک مجدد استعمارگر پیر انگلیس برای جزایر سه گانه هم خط و نشان می کشند.
مقاله زیر مربوط به پنجاه سال پیش می باشد. با توجه به اتفاقات تاریخی گذشته و با توجه به اینکه دولت کنونی ایران هیچ ضبط و ربطی هم به دولت قبلی ایران ندارد، به نظر شما بهتر نبود بجای این بیست و اندی سال که بدنبال احقاق حق ملت فلسطین بودیم کمی هم به دنبال احقاق حق ایرانیان بحرین و منافع ملی می رفتیم؟
نظرتان چیه برای آزادی مردم بورکینافاسو هم یک مقدار هزینه بکنیم تا اگر آیندگانمان گقتند: "بی عرضه ها در دوره شما که این سه تا جزیره هم از دست ما پرید"
حداقلی جوابی داشته باشیم که بگوییم: "خوب چیکار می کردیم؟ در اون دوران شما که نبودید که ببینید چقدر درگیر بورکینافاسو بودیم و فرصت به جزایر سه گانه نرسید که حفظش کنیم"
در هرحال آندسته قلیل از برادران کرد و خوزستانی خائن به تمامیت ارضی ایران و عشق فدرالیسم هم اصلا ناراحت نباشند که انشاءالله در هنگام مشغولیت فکری ما درباره جزایر قناری و آزادسازی "مجسمه آزادی" از دست یانکی ها، شما هم با کمک بیگانگان به خواسته های کثیف خود خواهید رسید. باقی بقای شما

نشریه اطلاعات هفتگی -شماره 700، هشتم بهمن ماه 1333

اطلاعاتی که از یک مقام مطلع بدست آمده حاکی است دولت ایران برای آنکه در قضیه بحرین که تصمیم دارد وارد اقدام جدی شود قبلا زمینه را مساعد ساخته است که از روی حزم و تدبیر صحیح دست بکار فعالیت گردد. از جمله در نظر دارد تدریجاً بطور خصوصی و مستقیم با بعضی از زمامداران ممالک عرب وارد تماس و مذاکره شود و طبق فرمول مشخصی مقدمتاً دلایل حاکمیت انکارناپذیر ایران را بر بحرین باطلاع آنها برساند، سپس نظر مساعدت آنها را باحقاق حق حاکمیت ایران که بعقیده محافل مطلع اگر هم کار به سازمان ملل برسد بدون تردید طرف ایران را خواهند گرفت جلب کند.
طبق اطلاع دیگری که بدست آمده ممکن است دولت ایران رساله ای تهیه کند که اسناد و دلایل حاکمیت ایران بر بحرین در آن درج گردد و این رساله بزبانهای عربی، فرانسه، انگلیسی و آلمانی در نسخه های زیاد چاپ و درکلیه محافل سیاسی بین المللی توزیع شود. یک مقام مطلع که اسناد و دلایل حاکمیت ایران را مطالعه کرده گفته است بقدری این دلایل قوی و قطعی است که هیچکس نمی تواند در ثبوت حق حاکمیت ایران بر بحرین تردید نماید.
این مقام مطلع اظهار داشت: نه تنها مدارکی که در آرشیوهای دولتی ایران موجود است این حق را اثبات می کند بلکه تعدادی کتب جغرافیایی و تاریخی بزبان انگلیسی بقلم مولفین و سیاحان انگلیسی نوشته شده که در آن کتب هم که یک یا دوتای آنها تقریباً جنبه رسمی و سندیت دارد بحرین بعنوان یک قسمت از کشور ایران معرفی گردیده که در صورت لزوم قسمت هایی از متن آن کتاب هم گراور و چاپ خواهد گردید.
او اضافه کرد: بقرار اطلاعی که دارم یکی از این کتابها که در قرن نوزدهم نوشته شده و مولف آن یکنفر از صاحب منصبان عالیرتبه دولت انگلستان بوده باندازه ای واجد اهمیت است که به تنهایی شاید برای اثبات حاکمیت مطلق ایران بر بحرین کافی باشد.
اتفاقا این کتاب ( که او گفت فعلا از ذکر نام مولف آن باید خودداری شود ) از مدتها قبل نایاب بود و احتمال داده می شود مخصوصا شخصی یا مقامی در سی سال قبل نسخه های آن کتاب را جمع آوری کرده باشد.
ولی دولت ایران از هشت ماه قبل در صدد تهیه آن کتاب برآمد و دو نسخه از آن کتاب بوسیله یکی از کارمندان سفارت ایران در یک کشور اروپایی به قیمت گزافی تهیه گردید که همان موقع چند صفحه آن گراور شد و اصل کتاب نیز در اختیار دولت قرار گرفت که در موقع لازم از آن استفاده خواهد گردید.
نکته دیگری که مورد توجه قرار گرفته مربوط به نحوه استفاده از عواید سرشار نفت بحرین است که دولت ایران عقیده دارد حل شدن قضیه بحرین بنفع ایران در بهبود بیشتر اوضاع اقتصادی و اجتماعی ایران و بالنتیجه در تحکیم اوضاع خاورمیانه موثر میباشد چون در حال حاضر عواید هنگفت نفت بحرین که رقم برجسته ای را نمایش می دهد فقط صرف خوشگذرانی شیخ سلمان و خانواده او می شود که هر کدام از آنها برای خودشان تجمل شاهانه ای ترتیب داده اند و دائما در اروپا و امریکا مشغول عیاشی می باشند. قسمتی هم صرف نگهداری پلیس و حقوق مأمورین محرمانه شیخ سلمان در میان اهالی بحرین می گردد که هدف آن فقط خفه کردن صدای ایرانی های مقیم بحرین است و بس.

پانوشت بعد از پنجاه سال!: لازم به ذکر است که در سال 1350 شمسی به لطف برادران فراماسونر (نوکر انگلیس) و با چراغ سبز شاهنشاه وطن پرست! و طی یک نمایش تبلیغاتی و رفراندوم ساختگی، بحرین از کشور ایران جدا گردید و بنده هم مانند شما دیگر خبری از آن همه آرشیو و منابع تاریخی که در سال 1333 شمسی بر حاکمیت ایران بر بحرین دلالت می کرد، ندارم. احتمالا در یکی از ساختمان های فعلی وزارت امور خارجه در حال خاک خوردن است و یا همچون نسخه های دیگر آن تاکنون هاپولی! شده است.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٤


حق ضروری یا حق مسلم؟ مسئله این است.

باب اول: رسانه های داخلی و خارجی از بس که راجع به بحران هسته ای ایران صحبت کرده اند، دیگر دارد حالم بهم می خورد. مصاحبه پشت مصاحبه، گزارش پشت گزارش و سوژه پشت سوژه!!! ما که دستمان به جایی بند نیست و حرفمان به جایی نمی رسد. صاحب امتیاز هیچ رسانه ای هم نیستیم و همین جوجه رسانه که وبلاگمان باشد بیشتر نداریم. ولی چون می دونم ده ها سال دیگر، که مردمان حاضر + خودم! مرده اند.  آیندگان همین وبلاگمان را بیشتر می خوانند  و کلی رویش بحث و تبادل نظر می شود. گفتیم حالا که حرفمان را حاضرین در عصر کنونی نمی شنوند، حداقل بنویسیم که آیندگان بدانند. راستش..... در این مصاحبه ها همش می گویند: انرژی هسته ای حق مسلم ایران است. منم خواستم بگم که: انرژی هسته ای حق مسلم ایران است! فقط قبلش بد نیست یک کمی هم به حقوق اولیه و ضروری برسیم بعدش به حقوق مسلم!!! راستی شما که در آینده زندگی می کنید آخرش به حقوق اولیه رسیدین یا حقوق مسلم؟؟؟ کسی نیست جواب بده؟ الو آینده... چرا گوشی را برنمی دارین؟
این یارو اپراتوره همش میگه: خط آینده قطع شده است، فقط می توانید با گذشته تماس بگیرید...

باب دوم: من نمی دونم چرا هر چی مسابقه، انتخابات و کوفت و زهرمار دیگه در این اینترنت برگزار می شود. یکی باید موش بدواند و اهداف شخصی و گروهی اش را جلو ببرد. نمونه آخرش هم انتخابات بهترینها و بدترینهای زنان در رسانه های فارسی زبان به انتخاب تعدادی از "وبلاگ نویسان" بود که کاملا مشخص بود کار این گروههای ورشکسته چپ داخل کشور است ( همونا که در انتخابات گذشته اول از آقای هاشمی رفسنجانی بد می گفتند و ظرف بیست و چهار ساعت که کاندیدایشان کله پا شد با یک چرخش مسخره از ایشان حمایت کردند ) هر چند که فهمیده اند دوره عمرشان این بار نه برای یک دوره چند ساله که دیگر برای ابد در تاریخ ایران تمام شده است اما هنوز کارهای جالب ناکی!!! می کنند. نمونه اش همین انتخاب بهترین و بدترین زنان بود. جالب اینجا است که برای خالی نبودن عریضه دو سه تا نخود و لوبیا هم بین انتخاب شدگان گذاشته اند که کسی بهشون شک هم نبرد که قضیه بودار است.

باب سوم: تا حالا دقت کردین که هر چی طوفان در امریکا می آید، نام های زنانه دارند. مثل همین چند تا آخری که اسمشان کاترینا یا ریتا یا اوفلیا هست. البته من فمینیست مِمِنیست! نیستم و گزک هم دست این طایفه نمی خوام بدم ولی برام جالبه که در غرب هم بدشون نمی آید که سر به سر خانمها بگذارند. جدا کسی می داند که علتش چی هست؟ فرداست که یک "NGO" زنانه تاسیس شود و گیر به این قضیه بدهد!!!
از دید خوشبینانه شاید چون کره زمین و طبیعت را مادر موجودات زنده روی آن می دانند، بالطبع هر وقت هم که زمین قهر می کند و اوضاع را بهم می ریزد، انسانها خشم مادرشان را با نام های مونث می نامند.
مثلا همین چند سال پیش ما یک طوفان فروغ! داشتیم که البته به خیر گذشت و فقط چون با دختر مردم و غریبه پشت تلفن یک کمی راحت صحبت کرده بودیم و بعضی ها شنیده بودند. این طوفان به سر ما نازل شد.
البته طبق معمول باید بگم: لازم به تذکر است که آن دسته موجودات شرور و خبیث باز فکرهای بد بد نکنند که عذاب الهی غیبت کردن را بهتون یادآوری می کنم. آقا... اون دنیا زبون هر چی آدم غیبت کننده هستش را می گیرند و ...

باب چهارم: هر کی که گفته عکس بالای وبلاگم با اون کلمه فرهادش لوس و خنک هست، خودش لوسه...

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ مهر ۱۳۸٤


پنجشنبه، 2 مهر 1366 !!!

۱۸ سال پیش در چنین روزی (برگی از تقویم خاطرات جوانی) -بخش سوم (برجک نگهبانی)

امروز از اولش بد شروع شد! یعنی اینکه از صبح سحر هوا گرفته بود، طوفان شدیدی می آمد و خاک کویر به هوا بلند شده بود و روز روشن مثل شب تاریک شده بود. و البته از ساعت 5 تا 7 صبح بازرس جاده بودم ولی به علت همین طوفان خاک لعنتی داخل کیوسک رفته بودیم، ماشین های عبوری در جاده چراغهای خود را بخاطر عدم دید روشن کرده بودند. خلاصه تا شب همین آش و همین کاسه بود و البته شب هم با اینکه من دیگر فقط مسئول بازرسی جاده بودم ولی بخاطر بیماری یکی از بچه ها بجای او از ساعت 8 تا 11 شب را نگهبان پاسگاه ایستادم که به علت همین طوفان لعنتی که شدیدتر هم شده بود، داخل اطاقک شارژ بیسیم که اطاقک کوچکی و مشرف به جلوی پاسگاه هست رفته بودم (اولش بهش می گفتیم سگدونی بعد اسمش را گذاشته بودیم هتل!) و در حالیکه مثل سگ داخل سگدونی مواظب پاسگاه بودم و ضبط هم گوش می دادم که ناگهان صدای بیسیم را شنیدم و خودم را به دفتر رسانیدم و شنیدم که پاسگاههای تربت حیدریه و پلیس راه شادمهر در مورد یک کاروان عبوری اشرار و قاچاقچی ها صحبت می کنند و اعلام آماده باش کرده اند. و در همان حین که من دستپاچه شده بودم و نمی دونستم اول باید چیکار کنم، نزدیکترین واحد به ما که پلیس راه شادمهر بود در پشت بیسیم ما را صدا کردند و مورد را اعلام کردند که جوابشان را دادم.
بچه ها را بیدار کردم و به بازرس و نگهبان جاده هم اطلاع دادم که قبل از آبکش شدن! به داخل پاسگاه بیایند. از طرفی هم خوشحال بودم که اگر من شیفت بازرسی جاده ام بود و نگهبان پاسگاه هم بر روی برجک بود. جواب بیسیم را کسی نمی داد و منهم بی خبر از همه جا در حالیکه مثل میمون از آفتابگیر وسط جاده آویزونم ( تفریحات سالم در خدمت نظام وظیفه ) آبکش که خوبه، کیسه بوکس اشرار شده بودم! از طرفی هم دلواپس درجه دارمان با احمدی هم بودم که با پاترول به گشت رفته بودند. با بیسیم هرچه صدایشان می زدم جواب نمی دادند و دلواپس این دو تا هم شده بودم که اول انگاری این دو تا حال اومده اند و الآن اشرار دور ماشین سوخته شان بزن و به رقص راه انداخته اند و تا ساعاتی دیگر هم نوبت ماها است. خلاصه به سایر پاسگاه ها و گروهان گناباد هم که در جنوب ما قرار گرفته اند اعلام موقعیت را کردم و به همراه بچه ها سنگر گرفتیم. پاترول پاسگاه که رسید و سرگروهبان را در جریان گذاشتم همون اول کار گفت کی نگهبان پاسگاه است، سریع برود داخل برجک نگهبانی و من احمق هم که بجای سرباز رفیق مریضم نگهبان بودم به سمت برجک نگهبانی راه افتادم. تازه کلی خوشحال شده بودم که بین این همه آدم من سر پست بودم و گرنه شبیخون خورده بودیم و خودم هم مرخص شده بودم که تازه فهمیدم نه بابا این جریان سر دراز دارد و از گیر عزراییل نمی تونم در بروم ( آخه برجک نگهبانی ما بطور کل ضد گلوله نیست و از یک نوع حلب کاملا مناسب برای تمرین تیراندازی درست شده! و فقط اون دایره های خوشگل سیبل تیراندازی را نداره!!! و با ارتفاع شیش هفت متریش اولین هدف آسان برای اشرار محترم می باشد!!! در این بین رفیق مریضمان هم با شرمندگی آمد و گفت فرهاد بزار خودم بروم بالا که درجه دارمان متوجه قضیه شد و به من گفت چون پست اون بوده باید خودش برود و تو پایین بمان!!! ( خودمونیم هر چند که این دفترم را شیش سوراخ قایم می کنم که دوستانم اینجا خاطراتم را نخوانند. و بعضی چیزا را می توانم داخلش بنویسم. ) راستش باید اعتراف کنم در آن حال و احوال با اون بیماری ناجور و حال خرابی که همخدمتی ام داشت و از طرفی هم می دونستم که زن و بچه دار است اصلا دلم نیامد بگذارم او برود و یواش در گوش درجه دارمان موضوع را گفتم و او هم کوتاه آمد و وقتی آمدم بروم بالای برجک بهم گفت "پیروی" اگر درگیر شدیم خودتو اون بالا آفتابی نکن و فقط اگر بچه هایی را که در کویر روبروی پاسگاه موضع گرفته اند، دیدی اوضاعشان ناجور شد، پوشش بده. خلاصه به داخل برجک رفتم. بماند که هوا سرد بود و حداقل این آخر کاری و عمری! داخل برجک گرم بود و افکارم را می توانستم متمرکز کنم ولی بقیه در اطراف پاسگاه داشتند از سرما مثل سگ به خودشون می پیچیدن. خلاصه بهم سخت نمی گذشت و چهار چشمی داشتم اطراف پاسگاه را می پاییدم که به بقیه اطلاع بدهم و اون سوت لعنتی نگهبانی را که همیشه حامل اخبار بد و اعلام خطر است را بنوازم. تا صبح همین آش و همین کاسه را داشتیم. و همه مون در یک حالت گنگ و مبهمی بودیم که چی میشه ولی خوب خدا به خیر کرد و اتفاق بدی نیفتاد.... فقط بد نیست اضافه کنم که دم فرهاد رضایی و  اون رفیق مریضمان گرم که از زیر برجک تکون نخوردند و راضی نشدند که مرا تنها بگذارند و از پایین هوایم را داشتند.
راستی دیشب در حین آماده باش، یک محاسبه فنی هم کردم که بد نیست بنویسم. طبق قوانین نیوتن! و یک کمی هم فیثاغورث! اشرار همگی در تیراندازی خیلی ماهر هستند و تک تیرانداز تشریف دارند. از سوی دیگر برجک نگهبانی یک هدف آسان برای تک تیراندازان حساب می شود و همگی از آن غافل می مانند. حالا این موارد را کنار این می گذاریم که در هنگام درگیری حلوا پخش نمی کنند و هر کسی به سمت نزدیکترین هدف نشانه می رود و بعد از فارغ شدن از آن (به عبارت بهتر کشتن طرف!) هدف بعدی را در نظر می گیرد مگر آنکه به علت شدت درگیری دستپاچه بشود و به زمین و زمان تیراندازی کند. که در آن حالت هم نمی تواند پس روی اهداف دورتر که برجک نگهبانی باشد تمرکز کند! خوب حالا اینو هم می دونم که اشرار اهل دستپاچه شدن هم نیستند. و فقط ممکنه بعضی از سربازهای موضع گرفته در روبروی پاسگاه که ناشی هستند، دستپاچه و هراسان بشوند و با تیراندازی هوایی، اشتباهی مرا هدف قرار دهند. پس با این اوصاف من حدود دو تا سه دقیقه فرصت دارم که تیربارچی های روی وانت ها را که اولین کسانی هستند که بر روی من و بچه های روبروی پاسگاه زوم می کنند را از کار بیندازم، اونوقت هم یک حال توپ به سایر بچه ها داده ام و از شر تیربارچی ها راحتشان کرده ام و هم خودم فرصت دارم که با توجه به تمرین قبلی یعنی آویزان شدن های میمونی روزانه به میله های برجک با یک سرسره بازی حسابی خودم را به پایین بیندازم. و بقیه اشرار هم تا سرگرم نشانه روی برجک هستند بقیه بچه ها یک فرصت اضافه هم پیدا می کنند. منم فقط ممکنه دست و پام چیزی بشه ولی جون سالم به در می برم.
صبح که محاسبات چندین ساعت تنهایی دیشبم را برای بچه ها شرح می دادم فقط نمی دانم چرا تا ظهری همشون مثل میمون به در و دیوار برجک آویزون شده بودن و از این میله به اون میله می پریدند!!!

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ مهر ۱۳۸٤