پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

معرفی یک برنامه مولتی مدیا و حواشی آن

باب اول: کاربران کامپیوتر شاید علاقمند باشند که فیلم های خانوادگی و یا ویدئو کلیپ های دیگر خودشان را بر روی اینترنت منتشر نمایند و یا برای دوستان و اعضای خانواده شان در نقاط دیگر ارسال نمایند و این برنامه مایکروسافت با فشرده سازی و کم کردن حجم آن می تواند استفاده های زیادی برایشان داشته باشد. البته امکانات برنامه زیر بسیار زیاد است و خودتان می توانید در آن بیابید. بطور مثال شما می توانید ویدئو مربوطه را بصورت مستقیم از کامپیوترتان بر روی اینترنت پخش نمایید و یا آن را به سایت خودتون آپلود کنید. تا از آنجا پخش شود.

Windows Media Encoder 9 Series با حجم 9918 کیلو بایت و خرده ای!

از طرف دیگر بارها شده که یک ویدئو کلیپ را بر روی اینترنت نتوانسته اید تماشا کنید که شاید علتش همان فشرده بودن آنها با برنامه هایی همچون برنامه بالا باشد و این دو تا فایل زیر هم در این زمینه کمک حالتان است.

Windows Media Player Codecs 9 با حجم 1454 کیلو بایت و خرده ای!

Windows Media Video 9 VCM با حجم 693 کیلو بایت و خرده ای!

به نظر من بهتره تنبلی را کنار بگذارید و هر سه تا فایل بالا را داونلود نمایید چرا که هر سه تای آنها جزو تولیدات مایکروسافت هستند و در بهبود کارایی و کیفیت پخش برنامه های مولتی مدیای ویندوز شما نیز بسیار موثر هستند. و به همین راحتی هم نمی توانید لینک داونلود آنها را در اینترنت و یا سایت مایکروسافت بیابید و خود سایت مایکرو سافت هم با کلی قروفر آن را به شما هدیه می کند.

باب دوم: از خوانندگان کتاب "بازماندگان تاریخ" خودم هم، بخاطر دیرکرد در انتشار هفتگی آن، کلی پوزش می طلبم و در زیر این مطلبم قسمت دوم را نوشته ام. هرچند که جز این مانیا و آرمین عزیز انگاری کسی دیگر رغبتی به خواندنش بروز نداده و از پیام و تبریک در کامنت دونی زیرش در قسمت اول انتشارش خبری نبود. حالا اون موقعی که تبدیل به فیلم شد و در دنیا گوی سبقت را از "ارباب حلقه ها" و "هری پاتر" ربود، قیافه شماها دیدنی هست! من با همین دو دونه خواننده ای که پیدا کردم کلی هیجان زده شده ام و اصلا هم افسردگی نگرفته ام.
بابا... روحیه
بابا... اعتماد به نفس
بابا... کتاب
بابا... مولتی مدیا!

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٤


بازماندگان تاریخ، فصل اول: نارنجی پوشان (قسمت دوم)

تا آنجا خواندیم که کاوه نیز به سرنوشت رامسس دچار شد و بقول مانیا که در کامنت دونی قسمت اول داستان کامنت گذاشته بود.  منهم که وبلاگم را آپدیت نمیکردم، احتمالا به سرنوشت آنها پیوسته ام! در هر حال حالا برگشته ام! و ادامه داستان:

در حاليكه بهاران و خزان زيادي مي گذشت و صد ها سال همچون چشم بر هم زدني از جلوي ديدگان ما عبور مي نمود. در گوشه هاي ديگر دنيا، آن موجودات عجيب كه حال مي دانيم افرادي از فضاي دوردست كيهاني بودند باز هم به آدم ربايي هاي خود ادامه مي دادند. و عجيب آن كه تنها دلاور مرداني را اسير مي نمودند كه آوازه شهامت و شجاعت آنان در ميان مردم به گوش مي رسيد.

اما اين بار قرعه بنام دختري چيني خورد كه پدرش چانگ از افسران محافظ ديوار بزرگ چين بود. يوآن از كوچكي در كنار پدرش هنر رزم و تيراندازي را آموخته بود و در روستايي در كنار ديوار بزرگ چين و در ميان خانواده اي دلاور زندگي مي نمود. دوره زمامداري شاه "تسن شي هوانگ تي" بود و ديوار چين چند سالي بود كه براي جلوگيري از هجوم و غارت قبايل بيابان گرد شمالي ساخته شده بود.

اكثر سربازان و افسران حكومت كه حكم ماموريت و خدمت در مرز شمالي را داشتند، خانواده هاي خود را نيز به آنجا منتقل نموده بودند و بدينسان بود كه يوآن هر چند روز مايحتاج پدر را براي او به مقر فرماندهي اش مي برد تا اينكه روزي از روزها در حاليكه يوآن به همراه چند تن از دختران روستا در روي ديوار به سمت برج فرماندهي مي رفتند. طوفان عظيمي شروع به وزيدن گرفت و در همان حين نيز عده اي از قبايل بيابانگرد كه خيال نفوذ به ديوار را داشتند از آن سوي ديوار با طناب از بخشي از ديوار بالا رفته و با كشتن دو تن از نگهبانان گشتي درصدد شبيخون به برج فرماندهي و نفوذ به خاك چين بودند.

يوآن كه دوستاني همچون خودش آشنا به هنرهاي رزمي داشت. بي محابا به دشمن حمله برد. هر لحظه بر تعداد نفرات دشمن كه از طناب ها بالا مي آمدند بر روي ديوار افزوده مي شد. جنگ به حالت نابرابر رسيده بود و هر دم احتمال قتل يوآن و دوستانش مي رفت. شايد خوش شانسي يوآن و دوستانش بود كه صاعقه جهيدن گرفت و سفينه فضايي نمودار گشت و شايد هم بقول دوستانش از بدشانسي وي بود كه يوآن براي هميشه ناپديد گردد.

مردان فضايي در حاليكه مجهز به آتش بارهاي خود بودند از درب سفينه بر روي ديوار پريدند و جنگ شدت بيشتري را بر خود گرفت. دشمن كه فكر مي نمود اين افراد لاغر اندام نارنجي پوش هم از محافظان ديوار هستند، بر شدت تهاجم خود  افزود اما ديگر پرتاب نيزه به سمت هيولاي آسماني و پرتاب خنجر به سمت نارنجي پوش ها كارگر نبود و بدوي ها، يكي يكي از ديوار به پايين مي غلطيدند.

درگيري به آخرين لحظاتش نزديك مي شد و يوآن كه از حضور نارنجي پوشان كنجكاو شده بود، بازوي يكي از آنان را كه به او نزديكتر بود گرفت. نارنجي پوش يكه خورد و خواست خود را برهاند ولي يوآن ديگر او را از پشت سر در بغل گرفته بود. نارنجي پوش ديگري با لگد پا لحظه اي يوآن را از دوستش جدا كرد اما يوآن كه در هنرهاي رزمي كاملا مهارت داشت، دوباره خودش را به پشت نارنجي پوش اولي انداخت و شليك اشعه آبي رنگ بجاي او به نارنجي پوش نگون بخت اصابت كرد و وي به زمين افتاد. همه مهاجمان به سمت او و دوست زخمي شان هجوم آوردند. غوغا دوباره به پا شد اما قبل از اينكه دوستان يوآن كه اكثرشان زخمي و ناتوان بودند به داد وي برسند. نارنجي پوشان و يوآن به همراه سفينه در انفجار عجيبي ناپديد شده بودند.

از دور ارابه هاي محافظان ديوار كه به سمت محل حادثه مي آمدند به چشم مي خورد. چانگ پدر يوآن در حاليكه شمشيري در دست داشت فرياد مي كشيد.

پدر يوآن متاسف از اينكه كمي دير رسيده بود، بدنبال دختر خود مي گشت و تنها زماني كه شاهدان ماجرا اصل واقعه را براي او تعريف نمودند. كمي آرام گرفت، هر چند كه براي هميشه دخترش را از دست داده بود اما ته دلش اميدوار بود، دخترش در مكاني ديگر زنده است و با كساني همراه شده است كه جان وي را از دست دشمن نجات داده اند.

==================================================

براستي نارنجي پوشان چه كساني بودند؟

اجازه بدهيد چشمانمان را ببنديم و به چندين هزار سال قبل رفته و از تمدني صحبت كنيم كه در هيچ موزه و كتابخانه اي از نحوه زندگي آنان اطلاعي در دست نيست و به سراغ شخصي كه خودش نيز جزيي از آن تمدن عظيم بود و حال در بين ما زندگي مي كند! برويم.

"تاگاشا" (TAGASHA) كه شايد به زبان معمول ما كوسه ببري ( TIGER SHARK) معنا مي دهد. افسر فرمانده نيروي گاما يكي از گروهان هاي ناوگان فضايي "آرن" بود. قبل از آن كه آخرين دوره يخبندان سراسر زمين را فرا بگيرد. تمدن بزرگي در اقيانوس كبير (آرام) شكل گرفته بود بنام آرن (AREN). آنطور كه در نقشه هاي آن زمان كه بدليل تغييرات مداوم كره زمين با نقشه هاي كنوني تفاوت هايي از لحاظ وضعيت قرارگيري قاره ها و اقيانوس ها دارد. شايد در حدود جزاير هاوايي، نياكان وي ساليان درازي بود كه بر روي جزاير و حتي در اعماق آبهاي اقيانوس كبير با تكنولوژي كه به آن دست پيدا نموده بودند، سكني گزيده بودند و با توجه به جمعيت اندك آنان هيچگاه تمايلي به مهاجرت به ساير سرزمين ها را نداشتند.

علوم فضايي آنها بحدي پيشرفت نموده بود كه براي مسافرت به كرات ديگر نيز مشكلي در پيش رو نداشتند. و سرعت نور را هم مقهور خود نموده و با تجهيزات پيشرفته خود به سرعت هاي بالاتري نيز دست يافته بودند. تا آن كه همانطور كه شما هم مي دانيد برخورد عظيم يك شهاب سنگ با كره زمين و شروع عصر يخبندان باعث گرديد تمامي افراد آرن كه از احتمال برخورد شهاب سنگ مطلع بودند. با تمام ساخته هاي خود به سياره اي كه بنام تمدن خود آرن ناميدند و در وراي منظومه شمسي بود، كوچ نمودند. و اين حوادث مقارن با تولد تاگاشا بر روي كره زمين و دوران كودكي و بازي بر روي شن هاي سواحل شايد جزاير هاوايي براي او بود.

اين كوچ تاريخي باعث گرديد كه مقياس زمان بين آنچه كه ساكنين آرن در آن قرار داشتند و آنچه كه در كره زمين حادث مي شد تفاوت هاي فاحشي پيدا كند. تاگاشا كه هميشه نسبت به موطن اصلي اش يعني كره زمين احساس خاصي داشت. هر از چند گاه و در حين ماموريت ها و گشت هاي فضايي بعضي اوقات به آن نزديك مي شد و بياد گذشته با سفينه خود بر روي كوهها و درياها به گشت زني مي پرداخت.

تا اينكه روزي از اين روزهاي بازيگوشي او بود كه دستگاههاي پيشرفته سفينه، حضور انسان هايي را گزارش نمودند. براي او كه مطمئن بود بر روي زمين انسان وجود ندارد. لحظات دلهره آور و عجيبي بود. پس از كم نمودن سرعت سفينه و تعيين مكان، متوجه گرديد در محدوده رشته كوههاي "البرز" (ALBORZ) و در غاري كه ما آن را "هوتو" مي ناميم. علايم حيات ديده مي شود. آفتاب در حال فرو رفتن به اعماق آبهاي نيلگون درياچه "خزر" (KHAZAR) بود. به آرامي از سفينه خارج شد و پاي به داخل غار گذاشت. در تاريكي غار چشمان مسلح وي حركت چند انسان اوليه را نشان مي داد. بسرعت پس از تصويربرداري و ثبت آزمايشات ديگر درحاليكه پاي به فرار گذارده بود و آن چند نفر با تبر بدنبالش بودند به داخل سفينه پريد.

در آزمايشات و تحقيقات بعمل آمده در آزمايشگاه آرن متوجه شدند كه نسل بشر بجز آنان كه از كره زمين به سياره آرن كوچ نموده بودند، تعداد اندك ديگري در ساير نقاط زمين نيز از اين حادثه جان سالم بدر برده اند و با توجه به نبود تناسب زماني صحيح بين سياره آرن و زمين، بطور مثال هر بار كه تاگاشا به زمين پس از چند ماه برمي گشت. ساكنين زمين چه بسا هزاران سال را پشت سر گذاشته اند! شايد قسمت غم انگيز داستان براي تاگاشاي جوان اين بود كه به اين خاطر نمي توانست به زمينيان دوستي و عشق بورزد. چه آنكه بار آينده كه به زمين برمي گشت ديگر گذشتگان را نمي توانست ببيند. افسردگي و ناراحتي تاگاشا كه در ميان يك زندگي كاملا ماشيني سپري مي شد از گذشته بيشتر شده بود. از زماني كه به آرن مهاجرت كرده بودند. اكثريت ساكنان آرن همچون وي به افسردگي و دلمردگي گرفتار شده بودند و شايد اگر ترس از حوادث دوباره براي زمين عزيزشان نبود، رهبرانشان تصميم مراجعت همه را به آنجا مي گرفتند. اما دورانديشي رهبران، به همه ساكنين سرايت كرده بود و تنها تاگاشا بود كه با آن بازيگوشي هاي خود و مراجعت هاي گاه و بيگاه به زمين، اين عشق را در خودش زنده نگه مي داشت.

چند ماه گذشته بود و فرماندهي ارشد، تاگاشا را از كليه پروازهاي فضايي باز داشته بود تا بيماري افسردگي اش بهبود يابد. در اين مدت تنها و بصورت پنهاني با روشن نمودن دوربين ماهواره اي تصويربرداري كه بر روي مدار زمين بجا گذاشته بود، از احوال پسرعمو و دخترعموهاي زميني اش باخبر مي شد. سير زندگي آنان به سرعت سپري مي شد و تاگاشا تنها قادر به زوم بر روي زندگي بعضي آنان بود. و اين كار را نيز با توجه به نقشه ژنتيكي سلولهاي بدن زمينيان انجام ميداد. دوربين پيشرفته تاگاشا اين امكان را به او مي داد تا كليه اطلاعات مختلف را از نحوه زندگي تا وضعيت جسمي و بسياري از موارد ديگر را از فاصله اي بسيار دور بررسي و مشاهده نمايد.

كار بدينصورت بود كه با مشخص نمودن اوليه چند ژن خاص انساني كه به احتمال زياد باعث تشديد حس شجاعت، شهامت، مهرباني و نوعدوستي در انسانها مي شد، و سپس با زوم بر روي نقشه ژنتيكي افراد بشر روي كره زمين، تعدادي را كه از اين خاصيت برخودار بودند پيدا كرده و زندگي آنان كه همچون خودش افسران نظامي و بعضي اوقات مردم عادي بودند را پيگيري مي كرد.

هر روز عصر پس از فراغ از كارهاي روزمره، پاي نمايشگر ويژه دوربين ماهواره اي مي نشست و در حاليكه آنان با سختي ها و خوشي ها روزگار را سپري مي نمودند. تاگاشا هم همراه مي گرديد و گاهي اشك و گاه لبخند و قهقهه هايش همزمان با آنان به هوا بلند مي شد.

تا اينكه آن روز شوم براي اولين بار فرا رسيد، رامسس كه يكي از دوستانش از طريق دوربين ماهواره اي بود و در ابتداي داستان به آن اشاره شده، بر اثر نوشيدن بيش از حد شراب، در حاليكه عقل از سرش زايل شده بود و نصيحت هاي مادر را نيز فراموش كرده بود، در كنار رود نيل به خواب رفت. در حاليكه رامسس در خواب سنگيني فرو رفته بود، تاگاشا مختصات جغرافيايي منطقه را بررسي نمود و با توجه به احتمال وضعيت بد آب و هوايي كه در پيش بود و اينكه تمساح هاي عظيم الجثه نيل در چنين شرايط براي فرار از طوفان به خشكي مي آيند. احتمال خطر را تشخيص داده بود. وضعيت بدني رامسس را كه نيز تست كرد، متوجه شد بر اثر زياده روي در مصرف شراب، حال عمومي او نيز تعريفي ندارد و فشار خونش پايين تر از حد مجاز و طبيعي هست. و محال است حتي زماني كه بصورت كامل در معده آن تمساح بدتركيب هم قرار گيرد، از بيهوشي كه به وي دست داده بود، بپرد.

لحظاتي گنگ و مبهم براي تاگاشا رقم مي خورد. رامسس ديگر برايش مونس و همدمي شده بود كه نمي توانست به آساني و همچون يك قهرمان فيلم سينمايي كه در انتهاي فيلم مي ميرد، از آن دل ببرد. تصميمش را گرفته بود.

پس از تماس با همكارانش در بخش ترابري و درخواست پرواز فوري، با مقام ارشد خود نيز در ناوگان فضايي درخواستش را مطرح كرد. فرمانده اش ابتدا كمي تامل نمود و سپس با لحن ملايمي به وي گفت: "تاگاشا از همان زماني كه تو با دوربين لعنتي ات به زمين نگاه مي كني، ما تو را زير نظر گرفته بوديم و همپاي تو كليه اطلاعاتي را كه پردازش و استفاده مي نمودي، مورد سنجش قرار مي داديم. شايد همان احساسي را كه تو نسبت به رامسس داري، منهم داشته باشم! ولي...."

سكوت معناداري چند لحظه بين هر دو حاكم شد و سپس فرمانده اش در حاليكه هيجان خاصي در گفتارش مشخص بود ادامه داد: "ولي.... ولي مي تواني كمكش كني. فقط اين را بدان كه من از اختياراتم سوءاستفاده كرده ام و شايد توبيخ شوم."

پس از مكثي و درحاليكه تاگاشا از خوشحالي سر از پا نمي شناخت، ناگهان فرمانده اش همچون يك دوست قديمي فرياد كشيد: "هي بچه! چرا منتظري... سريع حركت كن و گرنه دنبال رفيقت بايد به داخل شكم آقا تمساحه بروي"

فرامين پرواز صادر شده بود و نوع ماموريت وضعيت قرمز و حتي تهاجمي اعلام گرديد تا تاگاشا بتواند با اختيارات و كنترل شخصي اين عمليات را انجام بدهد. در زمان بسيار كوتاهي سفينه نيروي گاما در مدار زمين قرار گرفته بود. مختصات جغرافيايي چك شد و تاگاشا در نقطه مورد نظر با سرعت وحشتناكي فرود آمد. آنچنان كه يكي دوتا از خدمه پروازي دچار آسيب جزئي شدند.

همانطور كه در ابتداي داستانم گفته بودم، رامسس از خورده شدن توسط تمساح ها نجات يافت و حال بقيه ماجرا.

داخل سفينه، رامسس در حاليكه هنوز تلو تلو مي خورد و روي پايش بند نبود، ابتدا تمام نارنجي پوشان را به فحش بست كه چه كساني هستند و با وي چكار دارند. خنجر وي هنوز در لباسش مخفي بود و تصور حمله با خنجر را در سر مي پروراند. شمشيرش در دست تاگاشا بود. ولي تاگاشا آن را بسوي وي دراز كرد و او در حالي كه يكه خورده بود. شمشير را از دست تاگاشا گرفت و با يك حركت خود را به عقب كشيد.

از لحاظ گفتاري و اينكه رامسس به زبان مصر قديم تكلم مي كرد، مشكلي براي نارنجي پوشان نبود و حتي تمام فحش هايي را كه به تاگاشا و يارانش داده بود. سيستم هوشمند چند زبانه اي ترجمه و با صداي خودش به سمع تاگاشا و دوستانش رسانده بود! دختري كه  همكار تاگاشا بود با خنده به رامسس گفت "آيا در مصر قديم نيز حجب و حيا وجود ندارد كه شما حتي به يك دختر هم اينگونه توهين مي كنيد"

رامسس كه تازه فهميده بود آنان هم از جنس بشر هستند و هيولا تشريف ندارند، گفت "خوب حالا بهتر شد كه شما هم به حرف آمديد و كاربرد فحش را در به حرف آوردن افراد بشري دوباره تجربه نمودم"

تاگاشا گفت "رامسس ما تو را از دهان تمساح بيرون كشيديم، اينكه ما چه كسي هستيم بماند براي بعد ولي از شما خواهش مي كنم ابتدا آن شمشير لعنتي را غلاف كن"

رامسس با دودلي شمشير را غلاف نمود و گفت "خوب فرشتگان نجات محترم، من بايد چه كنم و اينكه چه كسي بجز اين شمشير مرا از دست شما فرشته ها، حال نجات خواهد داد فقط برايم مهم است"

تاگاشا ادامه داد "ببين من يك غلطي كرده ام و حال خودم در آن مانده ام. اگر تو را به پايين و پيش دوستان و خانواده ات پرت كنم بهتر است؟ يا اينكه تو را با خود به سياره خودمان ببريم؟ تنها اين را مي دانم كه پاي تو دوباره به زمين برسد. تمام چيزهايي را كه ديده اي مو به مو و از باب فخرفروشي هم كه شده براي همه تعريف مي كني. و رهبران سياره ما "آرن" شايد اين مطلب را برنتابند و هم بر تو خشم بگيرند و هم بر من كه در سير تاريخي بشر روي زمين فضولي كرده ام."

و ادامه داد "شايد بهتر بود كه با همان تمساح تنهايت مي گذاشتيم"

رامسس يكه اي خورد و گفت "خوب البته با شما لاغر مردني ها بودن را بر آن تمساح گنده ترجيح مي دهم و اگر در سرنوشت من مقدر گرديده كه به اين زودي نميرم ولي ديگر رنگ دوستان و خانواده خود را نبينم. حاضرم به آن تن بدهم. حال اين شما و اين رامسس افسر سابق گارد ويژه فرعون بزرگ "خوفو".

در حاليكه تاگاشا و همقطارانش بهم نگاه مي كردند و لبخند بر لب مي آوردند. تاگاشا به او  نزديك شد و در حاليكه دستش را به سوي او دراز مي نمود گفت "منهم تاگاشا افسر فرمانده نيروي گاما از ناوگان فضايي آرن"

ادامه هفته آینده و شاید هم چند هفته آینده...

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٤


بازماندگان تاریخ

دیروز صبح با برادرم صحبت می کردم و گلایه کرد چرا وبلاگم را آپدیت نمی کنم. راستش مدتی سرم شلوغ بود و فرصت نمی کردم. خودتون می دونید که وبلاگ نوشتن هم حال و حوصله و فرصت می خواد و واقعا آدم بعضی موقع ها اصلا انرژی برای یک کار خاص را ندارد و باید مدتی بگذرد. از طرفی هم دیگر از من گذشته که بخاطر بالا رفتن کانترم، خودم را به آب و آتیش بزنم و مخاطبان خودم را پیدا کنم. امروز دقیقا سومین سالگرد وبلاگ نویسی ام است و احساس می کنم بعد از سه سال و با هزاران خواننده ای که داشته ام، بالطبع به غیر از خانواده، دوستان و آشنایانم که بر حسب وابستگی و ارتباطات گذشته ام خواننده وبلاگم بوده اند، سایر مخاطبان خاص خودم را از بین این هزاران مخاطبی که به من سر زده اند دیگر پیدا نموده ام و همین ارتباطات دوسویه من با آنان کاملا وقت مرا پر نموده است و وبلاگ هم رسانه ای محدود است که به نظر من نباید آن را با رسانه های فراگیر مقایسه اش نمود و کاربرد آن در محدوده خاص خودش است که می تواند موفقیتش را رقم بزند. در هر حال در سومین سالگرد وبلاگ نویسی ام از همه عزیزانی که به من در این سال ها لطف داشته اند کمال سپاسگذاری را دارم و امیدوارم در هر کجای این سیاره خاکی زندگی می کنند، همیشه شاد و پیروز باشند.

خوب برم سر اصل مطلب و اینکه از امروز و بخاطر لطف و محبتی که شما عزیزان نسبت به من داشته اید برایتان یک سورپرایز دارم و می خوام داستانی را که سال گذشته به رشته تحریر درآورده ام به صورت پاورقی و هر هفته بخشی از آن را تقدیم شما بکنم. که قبل از شروع آن بد نیست نکاتی را متذکر بشوم:

1- سال گذشته و در پی بیماری سختی که گرفته بودم، مدتی را باید با فکر و جسم ضعیف می گذراندم و با خودم اندیشیدم که بهتر است برای چنین روزهایی یک کار متفاوت تر از همیشه انجام بدهم تا روحیه و سرزندگی خودم را از دست ندهم. برای من که در ایام عمرم چندین بار تا پای مرگ رفته ام، هر چند که ترسو هستم! ولی دیگر امری عادی شده است! از دو سه باری که در زمان جنگ خدا واقعا به من لطف نمود و نگهدارم بود بگیرید تا غرق شدن در دریا و یا تصادف وحشتناک اتومبیل که هر بار به نحو معجزه آسایی از مرگ فرار نمودم آنهم بدون حتی زخمی شدن ناجور و تنها خراش سطحی برمی داشتم. بالاخره جوانی است و هزار کله شقی. این بار آخر هم که دیدم احتمال دارد بخاطر این بیماری ناجور که پزشک نازنین کلی توی دلم را خالی کرده بود، بمیرم و تنها چند ماه حق حیات را فکر می کردم داشته باشم. چند روزی با خودم درگیر بودم که برای این روزهای بد چه کاری را انتخاب کنم. اولش گفتم بنشینم و کلی کتاب های نخوانده را بخوانم. دیدم زیاد حال نمی ده! و بعدش قراره بمیرم! و تمام خوانده ها را با خودم به گور برده ام. بعدش فکر کردم پس بهتره دانسته هایم مثلا در رشته تحقیقات بازار و تبلیغات را برای علاقمندان این رشته بنویسم. چرا که در این رشته تاکنون شکست نخورده ام و همیشه طرف قراردادم یا در مبارزه انتخاباتی پیروز شده است و یا راندمان بالایی را در تجارت وی ایجاد نموده ام و بد نیست تجربه هایم را مثل این پیرمردها در اختیار سایرین بگذارم. اینجای کار هم متوجه شدم که اولا من هنوز پیر که سهله بالغ هم نشده ام! و در ثانی اگر از این بیماری هم طبق معمول جان سالم بدر ببرم که خودم از نون خوردن افتاده ام و تکنیک های شغلی ام لو رفته است! خلاصه بعدشم فکر کردم در رابطه با بهینه سازی سیستم های کامپیوتر، بویژه برنامه ویندوز ایکس پی که در آن مهارت بالایی دارم و هنوز کسی را ندیده ام که از من نکات بیشتری را در بهینه سازی "Tweak" ویندوز ایکس پی بداند، مقاله بنویسم. که دیدم اگر نمیرم باز هم از نون خوردن می افتم!!! ( بیخود جوش نزنید:  "اینکه چیزی نیست و منم کلی Tweak می دانم" نه جان من از زمانی که ویندوز ایکس پی را نصب می کنید و در حالت پایه Default قرار دارد شما بیشتر از چهل تا تنظیم برای بهینه سازی را بلد هستید؟ عزیز دل برادر من دویست و هفتاد Tweak را می دونم و کارکرد پنتیوم های دو را تا حد پنتیوم چهار بالا می برم! و بویژه این هنر من هم بیشتر در زمینه لپ تاپ های قدیمی کاربرد دارد که صاحبانش در ارتقاء سیستم مشکل دارند، آن را دور نیندازند و سالها بتوانند از آن استفاده کنند. البته قشر مستضعف هم که توانایی خرید سیستم های جدید رومیزی را ندارند هم جزو مشتریانم هستند و مثل دکتری می مانم که در دورترین روستاهای دنیا در حال طبابت هستم!!!)

2- مطلب دوم هم اینکه این وبلاگ من شامل قوانین کپی رایت بر روی شبکه اینترنت می باشد و به همین خاطر امیدوارم کسی سعی در سرقت این کتاب من نکند چرا که مطمئنا به هر زبانی که چاپ بشود و یا هر بخشی از آن در هر رسانه دیگری منتشر بشود، خوب پولی ازش چاپیده ام و زحمت چاپ کتابم را هم ندارم.

3- این داستان صرفا یک داستان تخیلی است که که جهت سرگرمی برای سنین هفت سال به بالا نوشته شده است، و اگر روزی به واقعیت پیوست اصلا نترسید و هیجان زده هم نشوید چون من کنارتان هستم!!! و اگر احیانا کسی طلبه شد که به فیلم تبدیلش بکند. مطمئنا فقط با آقای استیون اسپیلبرگ حاضرم قراردادش را ببندم و نه شخص دیگری! البته بدم هم نمی آید که با یک انتشاراتی در خارج از کشور قرارداد چاپش را ببندم.

4- این نوشته ها بازنویسی و تصحیح املایی نشده و اگر اشتباه املایی در آن زیاد دیدید انشاءالله در زمان چاپش رفع خواهد شد.

5- راستی من هر هفته بخشی از این داستان را در وبلاگم منتشر می کنم که بالطبع شنبه و یا یکشنبه ها می باشد. البته بعضی از هفته ها ممکن است بخاطر مسافرت یا مسائل دیگر در انتشار آن وقفه کوچکی پیش بیاید.

6- یه چیز دیگه هم اینکه بیماری من طبق معمول به مرگ منتهی نشد و در همان مراحل اولیه اش بصورت معجزه گونه ای محو و ناپدید شد و الآن پس از چند ماه که این داستان را می خوانم بیاد آن روزهای بد می افتم که در شرایط بحرانی دست و پا می زدم. و البته از خدای بزرگ هم ممنون هستم که سایه لطفش همیشه بر سرم بوده است.

7- یادتون باشه که هر هفته ابتدا وبلاگم را در کامپیوترتان ذخیره نمایید و بعد بصورت آفلاین در حالیکه یک ماءالشعیر خنک و یا نوشیدنی خنک دیگری کنار دستتان است به همراه کلی تنقلات دیگه، شروع به خواندن بکنید چرا که من اینطوری نوشتمش و مزه داستان در زمان اوقات فراغت خواندنش است. ( خودتون بهتر می دونید که وقتی آدم آنلاین هستش همش انگار شاش داره! و می خواد سریعتر بره صفحه بعدی و یا کارهای دیگرش را بر روی شبکه انجام بدهد. اینطوری به داستان من هم شاشیدید و رفتید!!!)

بنام خدا
IN THE NAME OF GOD

بازماندگان تاریخ
HISTORY SURVIVORS

فصل اول: نارنجی پوشان (بخش اول)

يكي از شبهاي خنك پاييزي مصر بود، فرعون مصر همه مشاوران، بزرگان مورد وثوق و فرماندهان ارتش خود را براي ارائه گزارشات ماهانه احضار و در حال سخنراني بود. رامسس كه بدليل تمرينات نظامي صبح آن روز خسته به نظر مي رسيد. به آرامي خود را در پناه يكي از ستون هاي تالار بزرگ فرعون از انظار مخفي مي نمود تا دمي استراحت نمايد و منتظر آن بود تا گزارش خود را به سمع و نظر فرعون برساند. پس از سخنان چند تن از مشاوران فرعون، در حاليكه فرعون سخت عصباني مي نمود از حاضران خواست كه جلسه تا سحرگاه ادامه پيدا نمايد و تمامي افراد نيز گزارشات خود را  ارائه دهند. رامسس كه ديگر رمقي در ايستادن بر روي پاي خود نمي ديد، صلاح بر آن دانست كه فردا به حضور فرعون برسد و پس از اجازه از مقام مافوقش كه در كناري ايستاده بود، به آرامي و بدون آن كه حتي صداي پايش بر روي سنگ فرش هاي كاخ فرعون به گوش كسي برسد. پاورچين پاورچين و دزدانه از كاخ خارج شد.

نسيم صبحگاهي كه از سمت رود نيل وزيدن گرفته بود او را به ياد خاطرات كودكي اش در كنار نيل و بازي در ميان تورهاي ماهيگيران مي انداخت. بي اختيار به سمت كناره رود نيل روان شد و در حاليكه آوازي كودكانه را بر لب زمزمه مي نمود، در ميان نيزارهاي نيل همچو كودكان فارغ از هر اتفاقي كه برايش در اين چند سال جواني افتاده بود، شروع به پرسه زدن نمود و ساقه هاي ني را با شمشيرش همچون زمان كودكي كه با شمشير چوبي اش از دم تيغ مي گذراند، در مي نورديد. تا خستگي بر او چيره گشت و در ميان نيزار كه از نور مهتاب منور شده بود به خوابي بس سنگين فرو رفت.

صداي باد در ميان نيزار تبديل به آواي خوفناكي شده بود كه دل هر بيداري را به لرزه در مي آورد، هوا طوفاني شده بود و امواج نيل هر دم به رامسس مدهوش از خستگي نزديكتر مي شدند. چشمان چند تمساح كه در تاريكي برق مي زد و از شر امواج خود را در حال نزديك كردن به ساحل بودند، به چشم مي خورد. دقايق به سرعت سپري مي شدند و رامسس از خطري كه در كمينش بود هيچ آگاهي نداشت. در كودكي مادرش بارها به او تذكر داده بود كه بدون حضور بزرگتر در كنار نيل بازي نكند و داستان هاي بسياري از ربودن كودكان توسط تمساح ها برايش نقل كرده بود. اما حال كه بزرگتر مي نمود انگار نصايح مادر را نيز فراموش كرده بود. هيچ اميدي به نجاتش به نظر نمي رسيد و تمساح ها هر دم به او نزديكتر مي شدند.

ناگهان برقي از آسمان جهيدن نمود و صاعقه نيزار را با صداي مهيبي به آتش كشيد. رامسس ديوانه وار از جا پريد و بدون آنكه خبر از خطري كه او را در بر مي گرفت داشته باشد بي اختيار شمشيرش را كه در كناري نهاده بود به دست گرفت. صداي قدمهاي چند تن را برروي ني ها شنيد و پشت به رودخانه به سمت صداي پا كمين نمود. تمساح به چند متري پشت او رسيده بود و ديگر تا طعمه خود فاصله اي نداشت. همه چيز به سرعت اتفاق افتاد. شبحي از ميان نيزار به سمت او شليكي از نور قرمز را نمود و او خوشحال از اينكه به او برخورد ننموده به سمت اشباح كه بيشتر شده بودند خواست يورش ببرد ولي صداي نعره تمساح كه از درد به خود مي پيچيد و درست در پشت پاي او قرار داشت. او را به خود آورد. با شليك دوم نور قرمز، تمساح بعدي نيز با نعره اي وحشتناك از طعمه سهل الوصولي كه داشت مي گرفت، پشيمان شد و در رودخانه از نظر محو گرديد.

رامسس گيج و مضطرب از حوادث پيش آمده هنوز خيال مقابله با اشباح را داشت اما نيرويي او را از اين كار بر حذر مي داشت. اشباح ديگر به هيبت انسان هاي نوراني تبديل شده بودند كه لباسي تنگ و چسبان به رنگ نارنجي بر تن آنان بود و اسلحه هايي در دستشان بود كه نور قرمز رنگ از آن ساطع شده بود. رامسس كه ديگر به اعصاب خود مسلط شده بود با لبخند تمسخرآميزي گفت: "لطف فرموده بگوييد من بايد از چه كسي متشكر باشم؟"
سكوت فضا را پر نموده بود و رامسس براي اينكه اين جو ناراحت كننده را بشكند ادامه داد: "من افسر گارد ويژه فرعون هستم و گفتم من از چه كسي بايد متشكر باشم؟"
باز هم صدايي از ميان غريبه ها بلند نشد. رامسس در يك لحظه احساس نمود كه گريز براي سربازي همچون او جايز نيست و بايد به مقابله برخيزد. بي محابا به آنان حمله ور شد. نوري آبي رنگي از سلاح يكي از اشباح جهيدن گرفت. و رامسس احساس نمود كه بين خواب و بيداري قرار گرفته است و غريبه ها او را در بند نموده اند و ديگر هيچ نفهميد.

سربازان محافظ قصر فرعون كه ديشب رامسس را در حال رفتن به سمت نيل ديده بودند. خبر ناپديد شدن و احتمال غرق شدنش در رود نيل را به فرماندهان و خانواده او رساندند. در حاليكه مادر رامسس مطمئن بود كه پسرش نصايح او را فراموش ننموده و هنوز زنده است!

==================================================

سواراني به تاخت به سمت هگمتانه پايتخت پادشاه هخامنشي در حركت بودند. باران شديدي مي باريد و پرچم جلودار در ميان رعد و برق هاي آسمان نشاندهنده آرم و نشان بازرسان پادشاهي بودند كه به سراسر قلمرو اعزام مي شدند تا همچون چشم و گوش پادشاه در حراست از كشور پهناور ايران عمل نمايند. در پشت جلودار، جوان رشيدي كه از چهره اش سخت معلوم بود هيجان زده است، نمايان بود و در حاليكه لباسش گواه فرماندهي او را بر آن دسته سرباز مي داد با فرياد از يارانش مي خواست سريعتر برانند به پيش مي تاخت. از كنار تپه اي گذشتند و در سر پيچ ناگهان با هيولايي پولادين كه در آن هواي گرگ وميش زده سحرگاه بخوبي معلوم نبود مواجه گرديدند.

اسب ها شيهه زنان آرام و قرار نداشتند. شمشيرها از نيام كشيده و سپرها در دست نفرات منتظر دستور حمله فرمانده شان به همان اشباحي بودند كه رامسس ما نيز با آنان برخورد نموده بود. از قيافه و لباس هاي پاره و خونين سربازان معلوم بود كه يك بار بتازگي با دشمن دست و پنجه نرم كرده اند و اين بار دوم است كه با دشمن روبرو مي شوند. فرمانده در آن همهمه زوزه باد و شيهه اسبان و صداي پاي ستوران با صداي استواري فرياد كشيد: " من كاوه، بازرس شاه شاهان داريوش هخامنشي هستم و اگر اين بار هم قصد جنگ داريد، مي توانيد طعم ضربت شمشير مرا دوباره بچشيد"

سواران پشت كاوه به يك چشم برهم زدن از هم فاصله گرفته و اشباح را به محاصره گرفتند. يكي از سواران كه تير و كماني در دست داشت به انتظار دستور حمله فرمانده اش نماند و با سرعتي باور نكردني چند تير را به سمت اشباح انداخت. و آنان نيز در جواب با شليكي از نور به سمت تيرانداز او را از اسب به زمين انداختند. كاوه كيف چرمي اسناد و مدارك حكومتي را كه بر روي شانه داشت به سمت سوار بغلي اش پرتاب نمود و گفت: "به پادشاه بگو چه اتفاق افتاده" و به حالت رزم به سمت آن موجودات عجيب و غريب يورش برد. دقايقي جنگ در گرفت و تعدادي از سواران در آن گيرودار توانستند خود را به دشمن رسانيده و درگير شوند. اما در يك لحظه نور عظيمي ساطع شد و انفجار مهيبي صورت گرفت و پس از چند لحظه كه گرد و غبار به زمين نشست. ياران كاوه كه همه بر زمين افتاده بودند، اثري از فرمانده شان و همچنين هيولاي پولادين و آن موجودات عجيب نديدند.

يكي از سواران بازرس شاهنشاهي، موضوع را به پادشاه انتقال داد. داريوش پادشاه ايران در حاليكه به فكري عميق فرو رفته بود، پس از دقايقي لب به سخن گشود و از وي خواست كه در اين باره با هيچ كس حرفي نزند و اين اتفاق را همچون رازي سر به مهر تا انتهاي زندگي خود حفظ نمايد.

بدين ترتيب كاوه نيز به سرنوشت رامسس دچار شد.

ادامه هفته آینده...

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٤