پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

امان از دست این دایی ها

باب اول: آخرین نسخه برنامه عالی YahooPOPs جهت دریافت و ارسال ایمیل های یاهو از طریق برنامه نامه نگار "آوتلوک اکسپرس" که در ویندوزتان داره خاک می خورد! و از آن استفاده نمی کنید.
لینک برنامه YahooPOPs V0.6 کیلو بایت 1180، فرمت EXE
لینک راهنمای فارسی نحوه استفاده از برنامه  YahooPOPs V0.6 کیلو بایت 23، فرمت DOC
لازم به توضیح است که یاور برنامه، استاد شده و کراک لازم ندارد!!!

باب دوم: فیلم اختصاصی پسر شمالی از مسابقات خر سواری گنبد کاووس 1800 کیلو بایت، با اون صدای عرعر خرها، من یکی که خیلی حال کردم و خندیدم، جاتون خالی در خود استادیوم اسبدوانی گنبد که از خنده تماشاچیان محشری برپا بود. بد نیست فقط توضیح بدهم که چون باندویچ ماندویچ نترکه و آدرس جایی مثل این سایت ها و فضاهای شخصی آدمیزاد هم لو نره!!!، این کلیپ را در قسمت فایل های باشگاه اینترنتی شمال ایران آپلود کرده ام.

باب سوم: به دایی ام که شصت سالش هست، میگم: این گربه ماده که در منزل ما زاییده، هفت تا بچه داره ولی شش تا سینه بیشتر نداره، پس اون توله هفتمی باید چه غلطی بکنه تا شیر بخوره، حاج آقا بهم میگه: شش تا نه، بگو پنج تا، چون یکی اش هم مال گربه نره است!

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۳


اندر احوالات دوستان بلاگر

باب اول: منزل یکی از دوستان بودم و داشتیم با یکی دیگه از بلاگرها چت می کردیم. دوستم به دوستش گفت راستی یادت باشه که تبادل لینک بکنیم و دوستش گفت: بابا ما پیرتر از اونی هستیم که دیگه تبادل لینک بکنیم. رفیقم هم گفت خیلی ببخشید گفتم تبادل لینک نگفتم که بچه دار بشیم.

باب دوم: بلاگر نامی از دیار تهران حین مطالعات محیرالعقولش! روی وبلاگ ها، برایم تصویر یک جستجو را در سايت ند استات که معلوم نیست کدوم بشر باهوشی انجام داده بودش را فرستاد که جدی جدی شاخ درآوردم. البته به نظر عقل پر آی کیو بنده فکر کنم طرف احتیاج به یک دختر خانم داشته که بتونه لوله کشی ویندوزش را که خراب شده درست کند یا احتمالا احتیاج به یک "دختر" داشته و "لوله کشی" و "ویندوز" نکته انحرافیشه.

باب سوم: شعر از پسرخاله ام مسعود فرهنگدوست با اندکی سرقت ادبی از طرف من

تو این زمونه
کیبرد گرونه
همه می خوان تایپ بکنن
اما چگونه

تو این زمونه
سیستم گرونه
همه می خوان چت بکنن
اما چگونه

روما خرابه
پی ام نداره
وویس شونم ارور می ده
فایده نداره

حالا وای وای، وای وای وای وای
حالا وای وای،  حالا ( اورکات ) وای وای !!!
                               ^
                               ^
                               ^
                           وای وای ( قسمت سرقت شده )

باب چهارم: منم بلتم لینکدونی درست کنم!
لینک باب اول: زین پس بجای کلمه مستهجن و مبتذل "جوان" از کلمه "پیر کوچولو" استفاده نمایید.
لینک باب دوم: نمی دانم چرا وقتی می گویند "سگ پاک" یاد "شیر پاستوریزه پاک" می افتم.
لینک باب سوم: آقایون و خانومای عکس دزد بشتابید که تموم شد.
لینک باب چهارم: خبرهای خوب برای علاقمندان و مالکان ایمیل های هات میل
لینک باب پنجم: فیلم شکنجه اسیران ایرانی در عراق در زمان جنگ تحمیلی - 484 کیلو بایت

باب پنجم: آقا بی مطلبی چه می کنه ( عطف به کلیه مطالب بالا ) ..... راستی علی الحساب لینکدونی این امیر خان عظمتی را هم انتهای وبلاگمون فرو کردیم ( تو مایه های فارسی را پاس بداریم یعنی نصب نموده ایم )، بعد نیست یک سر بهش بزنین، همون پایین صفحه دیگه چرا داری اونوری میری....

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۳


پسر یا دختر، مسئله این است یا اصلا این مسئله ای نیست؟!!!

باب اول: من نمی دونم چرا بعضی موقع ها اینقدر فجیع سوتی می دهم که نگو و نپرس. چند ماه پیش تلفن زدم منزل یک از دوستان و به برادرش گفتم محسن جان بی زحمت گوشی را بدهید به مینا جان، حالا نگو مینا جان خودش گوشی را گرفته!!! و من اشتباهی صدا را تشخیص داده بودم، بماند که مینا چند روز بعدش جلوی یک سری از دوستان و همکاران بنده اقدامات بایسته و شایسته! را انجام داد و خلاصه سوسک سوسکمون کرد که الحقیر بصورت مارمولک وار از دستش در رفتم و چند وقتی جلویش آفتابی نمی شدم. چند روز پیش نیز برای یکی از دوستان کامنت گذاشته بودم که شما دخترها... و دیروز یک کامنت از دوست دوستم آمد که دوست شما پسره نه دختر!!! خلاصه دارم اینقدر خجالت می کشم و کوچیک شدم که قد یک دونه ارزن شدم. بدبختی من از آنجا شروع شد که وقتی با کسی آشنا می شوم روی اینترنت زیاد دقت نمی کنم که دختره یا پسره. جالب اینجاست احساس طرف مقابلم را هم که اینگونه فرض و خطابش کرده ام را کاملا می دانم چون بطور مثال با اینکه صدای خودم نازک نیست و نسبتا کلفته ولی بعضی موقع ها می شود وقتی با یک نفر غریبه تلفنی صحبت می کنم یکدفعه طرف بعد نیم ساعت بهم میگه خوب خانم از تماس شما مثلا ممنون هستیم!!! و واقعا قیافه من اونموقع دیدنیه و دوست دارم طرف را از انگشت کوچیکه پایش یا جای دیگرش از زیر طاق برج میدان آزادی آویزون کنم. القصه اگر ایلیای عزیز لینک منو از وبلاگش با لگد هم پرت کنه بیرون، آخ که نمی گم اوخش هم بماند و واقعا مستحق مجازات هستم. فقط دست به دعا برداشتم که مرا ببخشد. کاش قرن پونزده شونزده میلادی بودش و با یک دوئل شرافتمندانه این لکه ننگ را از دامنم پاک می کردم ( حالا یکی پیدا نشه شوت تر از من بگوید: نوشتی "دامن" و فکر کند منم دخترم!!! )

باب دوم: نه... جان من دسته گل این طراح متعهد را ببینین، بعد بگین من بدبخت که به اقتضای شغلم با گرافیست ها سروکله می زنم از دستشون چی می کشم.

باب سوم: با اینکه پشت دستم را داغ کرده بودم که دیگر با مسئولین سازمان ملی جوانان سروکله نزنم و حتی امور انجمن خودم را هم بچه های مهربان انجمن برایم انجام می دهند اما امروز برحسب اصرار و خواهش یکی از تشکل های غیردولتی جوانان که جلسه ای را با یکی از مسئولین سازمان ملی جوانان داشتند. ضمن دادن هرچی بدو بیراه  به خودم که دفعه آخرت باشد. در جلسه شرکت کردم. خیر سرم قرار بود به عنوان کارشناس و صاحب نظر در مورد برنامه ای که قرار بود این انجمن با کمک نمایندگی سازمان انجام دهند و با توجه به اینکه نماینده سازمان قبلا با طرح فوق مخالفت کرده بود، رشته سخن را بدست گرفتم. البته قبل از اینکه جلسه شروع شود، مسئول سازمان بخاطر یک اتفاق غیر منتظره در ساختمان نبود و منهم طبق معمول فکر کردم که ایشان تا آخر ساعت اداری نخواهد آمد و این هفلش! نفر سرکار هستن، ولی وقتی خبر دادند که ایشان آمده است و منتظر شما می باشد کم مانده دو تا شاخ دربیارم که طرف انگاری یک چیزیش میشه و از بوروکراسی و کاغذ بازی خبر ندارد!!! خلاصه القصه اواسط جلسه بود که دیدم نه بابا این آقا یک تیکه جواهره و من خبر نداشتم و سخنانش همچون رفتارش نشان از شخصیت والایش داشت. جالب اینجا بود که وقتی تنی چند از بچه های انجمن مذبور در بین مذاکرات با تندی برخورد نمودند. این من بودم که بهشان تذکر دادم که سخت در اشتباه هستند!!!  امیدوارم زمان و مکان مناسبی پیدا شود که ایشان را معرفی نمایم و از برخورد خوبشان تشکر کنم. جدا اگر چنین افرادی در جامعه ما پیدا نشوند، همین دو مثقال روحیه و اعتماد جوانان هم از بین می رفت.

باب پنجم: اگر گفتین چند دفعه در مطالب بالا از این " !!! " استفاده کردم.....

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۳


ماشين زمان

تلفن زنگ زد، پشت خط دختری بود که سال ها پیش با یکی از دوستان نزدیکم قرار بود ازدواج کند ولی دست روزگار مانع از این وصلت شده بود. ابتدا صدا را نشناختم چرا که سال ها از آن ماجرا می گذشت. دردش این بود که می خواست پس از ده سال!  او را مجدد ببیند. منهم همچون یک بیننده تلویزیون که مات و مبهوت یک فیلم سینمایی شده است، تنها با بله و نه جوابش را می دادم. واقعا نمی دانستم چکار بکنم از طرفی بیاد دورانی می افتادم که این دو تا با هم بودند و از طرفی این کار را مذموم و ناپسند می شماردم چرا که گذشته ها گذشته بود و فکر می کردم این کار من باعث مشکلاتی برای آنان شود و راضی به این کار نبودم. مهناز هر چه بیشتر اصرار می نمود، منهم بیشتر انکار..... من کلی خودم را شست و شوی مغزی داده بودم که از عشق و مخلفاتش حذر کنم و حالا در چالش سختی گرفتار شده بودم. دست آخر با خودم گفتم بابا بتوچه مگه معشوق تو بوده که اینطوری انکار می کنی تو فقط یک واسطه هستی و بس.... به علیرضا زنگ زدم و بعد از کلی فحش دادن بهم که کجایی و چرا اینقدر بی معرفت شده ای. قضیه را بهش گفتم. علیرضا ازدواج کرده بود و من یعنی از حالا به بعد باید می شدم منفورترین آدم روی زمین از نظر همسر وی که داشتم چنین کاری را می کردم. ولی علیرضا را کاملا می شناختم و می دانستم آدم فرصت طلبی نیست و در اون کله اش دو مثقال شعور پیدا میشه. از مهناز هم خبر نداشتم که ازدواج کرده یا نه و گفت بعد از دیدن علیرضا بهم میگه. این وسط بدبختی من این بود که من را واسطه قرار داده بودند چرا که در آخرین بارشان هم این من بودم که واسطه دعوایشان بودم! و از آن زمان هیچکدامشان با هم دیگر تماس نگرفته بودند. در اینکه همدیگر را می پرستیدند شکی نداشتم ولی خوب بعضی موقعها بازی های روزگار را که خودتان بهتر می دانید که با آدم چه ها نمی کند.
رستورانی در حومه شهر را انتخاب کردم و با ماشین علیرضا بدنبال مهناز رفتم. ساعت 9 شب بود و علیرضا قبل از ما به رستوران آمده بود. عین دو تا مجسمه نشستند روبروی هم و منهم که اوضاع را اینطوری دیدم رفتم بر روی تاب داخل محوطه رستوران نشستم در حالیکه اعتراف می کنم زیرچشمی داشتم جفتشان را می پاییدم. ده سال زمان کمی نبود و واقعا نمی دانستم بهم چه می گویند. موقع برگشتن به مهناز گفتم: خانم خانما مشکلتان حل شد یا نه؟ و امیدوارم دیگر از این موقعیت های مشکل برایم بوجود نیاوری چون در شرایط کنونی ام برایم خیلی مشکل است که از این نوع کارها بخواهم انجام بدهم. با لحن غمگینی بهم گفت آیا هر ده سال فقط یکبار بخواهی ترتیب ملاقات ما را بدهی اینقدر برایت مشکل است؟ ناخودآگاه یکه ای خوردم و نمی دانم چه احساسی بود که سراپایم را فراگرفت. انگاری تمام غم های این دنیا به یکباره بررویم ریخت. سکوت کردم و بیاد خیلی چیزهایی افتادم که حتی فکر کردنش را  هم برای خودم ممنوع کرده بودم.
پس از رساندن مهناز به منزلشان، باید ماشین علیرضا را بهش تحویل می دادم ولی دوباره آنوقت شب برگشتم به همان رستوران حومه شهر، روی همان تاب نشستم و دیدم دیگر نمی توانم تحمل کنم و احساس کردم اکسیژن هوا خیلی کم شده است و تنگی نفس دارم. رستوران خالی از میهمانان و حتی اراذل و اوباش آخر شب بود. کافه چی از مورد امشبم خبر داشت ولی اینکه دوباره برگشتم را خیلی تعجب کرد، آمد کنارم نشست و گفت تو دیگه چه مرگته، حالا آنها دردشان تازه کردن دیدارشان در هر ده سال بود. بهش گفتم احساس می کنم ده سال پیش است و ..... نمی توانم دوباره زمان را به حال برگردانم.
کمی جابجا شد و در حالیکه یک سیگار روشن می کرد، گفت نمی دانم بهت چی بگم ولی تا هروقت دوست داری اینجا بمان و رستوران برایت باز است. و سپس من را تنها گذاشت.
هیچ "ماشین زمان" که بتواند من را به حال کنونی بیاورد در آن اطراف پیدا نمی شد به غیر از یک استخر پر از آب، مکثی کردم و بعد خیلی باکلاس جیب هایم را روی میز خالی کردم و با لباس داخل استخر شیرجه زدم. سوزش سرما را تا آخرین سلول تنم احساس می کردم، حتی روحم هم خیس شده بود و داشت می لرزید. همانطور خیس پشت فرمان نشستم و راه منزل را در پیش گرفتم، افسر وظیفه شناس پلیس بخاطر لباسهای خیسم بهم مشکوک شد اما پس از رفع کنجکاویش، تنها لبخند حماقت آمیزی تحویلم داد که واقعا مستحقش بودم.
از امشب سعی خواهم نمود که دیگر همه تلفن ها را جواب ندهم حتی اگر خدا باشد.....
پنجم تیرماه 1383 - برگی از دفتر خاطرات مزخرفم از این دنیای لعنتی

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ تیر ۱۳۸۳