پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

نامه ای از يک دوست

انجمن کتاب شمال سبز
این رفقا هم بدجوری بعضی موقع ها به ما ضدحال می زنند. دیروز یکی از اعضای باشگاه شمال ایران که انگاری در انجمن هم عضو هست ولی اسم اصلیش را در نامه قید نکرده بود یک ایمیل چند صفحه ای برایم فرستاده بود که خوب نتوانستم یک جواب دقیق بهش بدهم. ابتدای امر بعد از کلی صغری و کبری بافتن و دو سه فقره احترامات و تشکرات نسبت به انجمن و هفت هشت تا انتقادات گزنده نسبت به عملکرد بنده حقیر که با کمال میل بخاطر بیعرضگی های چند ماه اخیرم پذیرای آن هستم. سخن از جدایی ها و ترک نشست و برخاست با ما ( که نمی دانم ایشان چه زمان هایی با من نشست و برخاست داشته چون خودش را معرفی نکرده بود ولی از فحوای کلامش مشخص بود که به همه چیز اشراف کامل دارد) نمود. و رسمأ خود را در جرگه از انجمن بریده ها که نامید هیچ، کلی هم مرا نصیحت از نوع سیاسی اش نمود که واقعأ از مطالبش لذت بردم. ولی علاقمند نیستم مسائل سیاسی را در اینجا مطرح کنم. و البته به نظر من بحث مدیریت بیمار کنونی جامعه ما دخلی به بحث مسائل نظام و مباحث سیاسی ندارد و جامعه ایرانی در طول تاریخ بارها این را ثابت نموده است. هر چند که اذعان دارم در زمان کنونی بی تأثیر هم نبوده و تا حدودی سیاست در همه زمینه های جامعه ما نیز رسوخ نموده است.

خوب در جواب این دوست عزیز باید بگویم که کاملأ حق با شما می باشد و بنده هم در همان سمت و سوی شما می باشم، من در آخرین پیامم به دوستان موضع خودم و انجمن را روشن نمودم. و دلایل خودم را هم برای عدم این امر ارائه داده بودم و علاقمند نبودم که یک انجمن غیردولتی فرهنگی سطح کار و منزلت خود را تا این حد پایین بیاورد. و در کنار این امر نیز سال گذشته که احساس نمودم راهی که ما می رویم در مدیریت فرهنگی کشور خریدار ندارد و فقط از ما انتظار ایجاد یک سازمان دولتی! کوچک و وابسته و نه غیردولتی را دارند که چنین گستردگی را در شمال ایران نداشته باشد. از دبیرکلی انجمن کنار کشیدم. که تازه بعدش هم باز دست از سر من غیرکچل! برنداشتند و بریدند و دوختند که همگی در جریان هستید. من شهامت برخورد با مشکلات را داشتم و هنوز هم دارم ولی وقتی یک مشت آشغال قدرتمند که در خارج انجمن به خاطر میز و صندلی و یا حسادت های نابخردانه به من و انجمن نسبت های ناجوری را می زنند و یا سعی در پرونده سازی در اداره اطلاعات برایمان می کنند راستش برای من که حداقل هفده ماه شایدم بیشتر (که به کسی مربوط نیست) در دانشگاه جبهه بوده ام و روح خود را در آنجا پاک و منزه کردم، تاب تحمل چنین تهمت هایی را نداشتم و علاقمند نبودم با اینگونه افراد خود را برابر ببینم و جوابشان را بدهم چون برای من بسیار مشکل بود که با کسانی که دم از انقلاب و فرهنگ انقلابی می زنند ولی در عمل فقط از آن سوءاستفاده می کنند دهن به دهن باشم و اینجور افراد خوب بلدند که دهان امثال من را با یک کلمه ببندند! هر چند که شما از نسلی دیگر هستید و تفکری نو و جدید دارید و علاقمند به زدن تودهنی به کسانی هستید که با فرهنگ کشور شما بازی می نمایند. شاید اشتباه بزرگ مدیران ارشد فرهنگی کشور ما در سالیان گذشته هم باز گذاردن دست چنین افرادی بوده که حال ما جوانانی معترض و سیاست زده داریم و مغزهای علمی و نخبه ما نیز روز بروز بیشتر از کشور خارج می شوند و امثال من نیز که زمانی نه چندان دور مقاله های تهاجم فرهنگی را به نگارش درمی آوردند و حال فهمیده اند تهاجم درون بسیار سنگین  تر از برون بوده است تا جایی که صدای اعتراض مسئولین ارشد نظام هم به این تهاجمات بلند شده است.

از سوی دیگر ای کاش شما بودید و می دیدید که چگونه بعضی از متولیان فرهنگی کشورمان انجمنی را که برایش سال ها خون جگر خورده ایم تنها هم سطح یک هیئت و تکیه مذهبی بیشتر نمی دانند! و چه بسا تکیه های امام حسین (ع) را که سالی یک ماه فقط برقرار است (که البته برایش احترامی خاص قائلم و صد البته هر چیز بجای خود نیکوست) دارای ارزش بیشتری نسبت به یک انجمن با فعالیت گسترده در بسیاری از زمینه های فرهنگی، اجتماعی و علمی و بویژه مذهبی می دانند. یا اینکه تأسیس یک سایت اطلاع رسانی اینترنتی را که به بسیاری از کتابخانه های بزرگ مراجع تقلید و دانشگاهها می تواند متصل باشد و صدها جوان می توانند از آن بهره مند گردند را از یک خانه قرآن که روزی چند نفر می خواهند در آن بنشینند و قرآن بخوانند کمتر می دانند و رأی به ساخت خانه قرآن می دهند و بودجه ما هم پر!. البته وقتی می گویم سایت اینترنتی فکرتان دنبال یک صفحه روی وب نرود بلکه ساختمانی را می گویم که دارای امکانات کامل رایانه ای است و جوانانی که بدون رایانه هستند می توانند بصورت رایگان از امکانات آن جهت امور پژوهشی و غیره استفاده ببرند. حالا شما بفرمایید دوست عزیز بنده می توانم اعتراض کنم و اگر هم شهامت بخرج بدهم و این کار را انجام بدهم فکر کنم همگی متفق القول هستیم  که دگربار برچسب ستون پنجمی، جاسوس و ضدانقلاب را نوش خواهم نمود و خدمت احمد آقای باطبی یا سایر اخوان! مخالف نظام هم بند خواهیم شد! که شاید اصلأ در یک فاز هم نباشیم. ما هر چه می خواهیم از این سیاست بی پدر و مادر فرار کنیم مگر شماها می گذارید! مجبورم تاریخچه یک انجمن جنجالی را برای شما بازگو نمایم تا بدانید که تاریخ خواندن چه مزیت هایی دارد و شما نمی دانید!
بله ..... یکی بود یکی نبود یک انجمن مذهبی بود بنام حجتیه!!! که آخره کار تشکیلاتی و سازماندهی بود و در زمان رژیم شاه توسط یک روحانی بنام آقای حلبی راه اندازی شده بود و کارش فقط و فقط مبارزه با بهائیت و از این صوبتا! بود. البته ایشون در مسائل سیاسی زیاد وارد نمی شدند و سایر علمای مبارز سیاسی از این خاصیت ایشان که بیشتر تابع مبارزه عقیدتی با بهائیت بودند و در مسیرهای سیاسی پا نمی گذاشتند همچی بفهمی نفهمی راضی نبودند و دست آخر هم بعد از اینکه انقلاب به پیروزی رسید اینقدر پشت سر این انجمن نوشتند و گفتند که کار به ......خلاصه یک روز هم این اقای حلبی اعلام نمودند که خر ما از کره گی دم نداشت و فتیله! انجمن تعطیله! البته من ایشان را تأیید و یا تکذیب نمی کنم ، چه بسا ایشان پاک و منزه بودند و چه بسا گفته مخالفان ایشان درست بود و ایشان در فکرهای بد بد بسر می بردند، خدایش شاهد است و بس و وارد جزییات نمی شوم چون اطلاع دقیقتر از قضیه ندارم. تنها به این بسنده می کنم که آدم عاقل بویژه ایرانی عاقل باید فقط از گذشتگان پند بگیرد. پندی هم که ما از داستان بالا و یک چند تا قصه دیگر! داشتیم این بود که انجمن فقط فعالیت های روزمره انجام دهد و زمانی که به چند تا مدیر باحال و توانمند برخوردیم آنوقت فلک را سقف بشکافیم و باقی قضایا! حال اگر من بیعرضگی کردم و مدیر توانمند پیدا نکردم خوب مقصر خودم بودم و خوب نگشتم. حالا نخواستیم شلوغش کنیم و داد بزنیم آهای این خط قرمز کجاست که من بخورمش! قضیه به همین سادگی است و بس. هر حال دوست عزیز امیدوارم در راهی که برای آینده خود انتخاب نموده اید، درست قدم بردارید و رضای خدا و خلق خدا را همیشه در نظر داشته باشید. مطمئن باش من هم راهی را برای آینده انتخاب نموده ام که علاقمند نیستم در اینجا بازگو کنم و شاید برایت در نامه بنویسم.

در انتها شما را به خدای بزرگ می سپارم. هنوز دوستتان دارم هر چند که مرا دوست نداشته باشید. برادرتان می خوانم هرچند که مرا آشنا هم دیگر نخوانید. بیادتان هستم هر چند که مرا از خاطر خود فراموش کنید و در انتها اگر روزی آرزوهای طلایی مشترکمان در چشمان شما درخشش پیدا کردند، یاد من کنید و اگر در چشمان من درخشیدند شما را یاد نمی کنم بلکه صدا می کنم و دوباره دستم را باز هم برای یاری بسوی شما دراز می کنم!

راستی یادم رفت اگر میشه این فیلم (شیدا) اثر کمال تبریزی را هم لطفأ ببین. دفعه قبل که این فیلم را به بچه ها معرفی کرده بودم، از روی عمد کارگردانیش را بنام ابراهیم حاتمی کیا نوشته بودم. می خواستم ببینم چند نفر می روند و این فیلم را می بینند و اشتباه مرا متذکر می شوند! اما دریغ از حتی یک نفر. تا امروز دلم نیامده بود این قضیه را جایی مطرح کنم ولی امروز همینجوری بی خیال شدم و گفتم. وقتی حاتمی کیا با اون همه دبدبه و کبکبه اش اینقدر گمنام باشد و ناشناخته.......  از صحبت دور نشویم. برو (شیدا) اثر کمال تبریزی را ببین بعد می فهمی حرف دل امثال من چیه.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٢


توضيح ضروری

با تشکر از حجم فراوان مراجعات شما عزيزان به اين سايت.
متاسفانه بدليل محدوديت های سايت ميزبان فايل های تصاوير اين وبلاگ.
در بعضی ساعات پرترافيک تصاوير اين وبلاگ و همچنين تصاوير ورود خانم عبادی قابل نمايش نمی گردد.
ضمن پوزش و شرمندگی خواهشمندم در صورت مشاهده اين مشکل. چند ساعت بعد مراجعه فرماييد تا بار ترافيکی وبلاگ کاهش پيدا کرده باشد.
انگاری وضع وبلاگ ما هم شده مثل ترافيک ميدان آزادی تهران در شب گذشته و اينجا هم بعضی از عزيزان قادر به ديدن خانم عبادی نمی گردند.
اميدوارم پوزش مرا بپذيريد و در چند ساعت آينده مراجعه فرماييد.
با تشکر
پسر شمالی

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٢


گزارش تصويری از ورود شيرين عبادی

گزارش تصويری از ورود شيرين عبادی برگرفته از خبرگزاری ها و سايتهای مختلف:

۱  - ۲  - ۳  - ۴  - ۵  - ۶  - ۷  - ۸  - ۹  - ۱۰  - ۱۱  - ۱۲  - ۱۳  - ۱۴  - ۱۵  - ۱۶  - ۱۷  - ۱۸  - ۱۹  - ۲۰  - ۲۱ - ۲۲  - ۲۳  -  ۲۴

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٢


شيرين عبادی

شيرين عبادی ساعت ۹:۳۰ دقيقه شب وارد فرودگاه مهرآباد تهران می شود.

بدينوسيله همه عزيزان و دوستان را به مراسم استقبال از اين بانوی محترم دعوت می نمايم.
ديروز مصاحبه شيرين عزيز را در روزنامه مطالعه کردم و سخت از سخنان صريح و محکمش نسبت به امريکا، ايران، اسرائيل و صلح جهانی تکان خوردم. منهم امروز پيراهن سفيد خواهم پوشيد و هر چند که در فرودگاه مهرآباد تهران بخاطر بعد مسافت نخواهم بود اما در قلبم به پيشواز کسی خواهم رفت که هميشه عاشقش خواهم بود و از نام فرهاد عاشق هيچگاه خجالت نخواهم کشيد. که عاشق کسی هستم که دوستي، عشق، صلح، و نگاه عاشقانه به ميهن و دين را برای هموطنان من به ارمغان آورده است.

امان از دست این یسنا کوچولو

راستی امروز بجای اينکه وبلاگ من را بخوانيد برين وبلاگ اين يسنا کوچولو را ببينيد. تا بفهميد که نوزادها هم اگر بخواهند .....

آخ که قربون اون خنده بانمکت بره عمویت که عرضه نداره برات يک قالب خوشگل وبلاگ حداقل طراحی کند.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٢


فرهاد و شيرين


آهای ملت، من نمی دونم چرا این خارجی ها، به این فرهادها اصلأ جایزه نمی دهند و همه جایزه ها را به این شیرین ها می دهند که تازه در تاریخ هم به ما فرهادها خیانت کردند و پریدن بغل خسروها.....
انگاری در این دوره و زمونه هم زر و زور از عشق برتر هستش و ما نمی دونستیم. من که به این قضیه بدجوری مشکوکم و امیدوارم این دفعه دیگر بوی خیانت به مشام ما نرسد، امیدوارم این بار شیرین نشان بدهد که تاریخ عوض شده است.....
ولی مطمئنم این دفعه سر ما فرهادها کلاه نمی رود چون ما دیگه از خیر کلاه هم گذشته ایم همانطور که هزاران سال است از خیر جایزه گذشته ایم.

چیزی که من گفتم:
این فقط یک نظر بود.
این فقط یک مطلب نبود.
این فقط یک فکر بود.
این فقط یک خواب نبود.
این فقط یک تاریخ بود.
این فقط یک سیاست زدگی نبود.
این فقط یک برش بود.
این فقط یک عمق نبود.
این فقط یک سرفصل بود.
این فقط یک پایان نبود.
شاید این فقط یک شوخی بچگانه بود.
اما این فقط یک دروغ بامزه هم نبود.

امضاء یک فرهاد

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٢


جشنواره صدا و سیما


ساعاتی پیش جشنواره سیما هم با همه تبلیغاتی که در این چند ماه برای آن کرده بودند تمام شد. راستش نحوه و ظاهر اجرای مراسم اصلا خوب نبود ولی با دیدن کل مراسم، نشاندهنده آن بود که در بطن قضیه صدا و سیمای ایران تحولات چشمگیری داشته است و توانسته است به موفقیت هایی دست یابد که جشنواره نتوانست آن را بطور اکمل و آنچه که درخورش می باشد نشان دهد. و واقعا افسوس.... بگذریم ولی نکاتی که در زیر می نگارم فکر کنم درخور تعمق مسئولین آن باشد.
- شاید اجرای مراسم در فضای باز، مناسب و زیبا باشد اما کارگردان مراسم توانایی برگزاری آن را به نحو احسن نداشت بطور مثال تعجبم با آن همه طراحان دکوراسیون در صدا و سیما، چطور دکوراسیون فضای مراسم هم اینقدر ابتدایی و ناشیانه بود. البته یک ظرافت خوب به خرج داده شده بود، اینکه زرق و برق پشت صحنه طوری نبود که صحنه اصلی را از دید بینندگان محو کند.
- مجری مراسم هم که همولایتی بنده نیز بود و باید هوایش را داشته باشم ! متاسفانه او هم توانایی اجرای چنین مراسمی را نداشت و اینقدر ابتدای مراسم را کش داد که قسمت SCOOP و داغ مراسم از زمان مقرر آن گذشته بود و هیجان و شور و شعف لازم را به ارمغان نیاورد. البته خوشم آمد که اگر گاف! هم می داد توانایی آن را داشت که پیوستگی مراسم را حفظ نماید.
- اینقدر جایزه های جورواجور ابتدای کار در بعضی زمینه ها دادند که بهتر بود در پشت صحنه از این عزیزان تقدیر می شد تا مراسم کوتاهتر برگزار شود.
- عدم حضور خبرنگاران رسانه های دیگر و جایگاه ویژه برای آنان که شاید از چشم من و یا کارگردان پخش مراسم دور مانده بود نیز از رسمی بودن آن بسیار کاسته بود (مردیم و یک نور فلاش عکاسان را هم ندیدیم هنگام اهدای جوایز)
- با آن که زمان مراسم بسیار طول کشید اما حضور مستمر دکتر لاریجانی و سایر مدیران صدا و سیما و هنرمندان برجسته ای که در مراسم حضور داشتند قابل توجه بود برعکس سایر مراسم هایی که من دیده ام و مدیران و مسئولین ارشد یا در حال صحبت کردن با بغل دستی هستند و یا پس از مدتی مراسم را ترک می کنند. (بماند که عزت الله انتظامی هم شاید کار فوری داشت که وسط کار مجلس را ترک نمود)
- راستی یک صفحه نمایش در ابعاد بزرگتر در این صدا و سیما پیدا نمی شود که چنین صفحه کوچکی را در پشت صحنه نصب کرده بودند.
- کلیپ فعالیت ها و عملکرد صدا و سیما که در بین برنامه پخش شده بود خیلی حرفه ای و قشنگ بود.
- نمره گروه فیلمبرداری هم صفر! (ما که تخصص فیلمبرداری نداریم ولی زاویه هایی که این عزیزان برای فیلمبرداری انتخاب می کردند خیلی دیدنی بود چون هیچی نمی دیدی!). ولی از حق نگذریم بعضی صحنه ها را که گرفته بودند جالب و دیدنی بود و خیلی خوشم آمد مثلأ با هماهنگی که با داوران داشتند چهره های برنده را چند ثانیه قبل از اعلام اسامی آنان نشان می دادند که بسیار جالب بود و از همه دیدنی تر زمانی بود که اگر اشتباه نکنم مرضیه برومند نام خودش را به عنوان برنده شنید.
- گروه نمایش کاکتوس که یک نمایش کوچک را در بین مراسم اجرا کردند واقعا در کارشان تمرین کرده بودند و خیلی قشنگ اجرا نمودند و جدأ شایسته تقدیر هستند.

در حاشیه:
- حضور ابراهیم حاتمی کیا و کسب یک جایزه. وقتی اسمش را خواندند من بی اختیار از روبروی تلویزیون بلند شدم و حرکات موزون! (من نمیدونم چرا با این بشر اینقدر حال می کنم و ازش خوشم میاد. نمی دونم بالاخره قسمت میشه او را از نزدیک ببینم یا نه)
- دو یار سابق یعنی اکبر عبدی و مهران مدیری با هم بر روی صحنه آمدند و اکبر که جزو هیئت داوران بود زیر کاپشنش یک جایزه بشوخی برای مهران قایم کرده بود.
- ارکستر سنتی که در انتهای جشنواره بر روی صحنه آمده بودند وسط کار یک سوتی توپ دادند و دقایقی برنامه شان قطع شده بود. نمی دونم سیم برق را له کرده بودند یا سیم برق آنها را گرفته بود!
- سریال خواب وبیدار چند جایزه را به خود اختصاص داد ولی رویا خانم نونهالی دستش به چیزی نرسید و فکر کنم حضور هم نداشت البته اصغر آقا کپک تشریف آورده بودند.
- دادود برره! هم که یک جایزه را کسب نمود و چه تیپی هم زده بود.

از شوخی گذشته ولی مدیران مسئول مراسم در یک زمینه کاملأ موفق بودند اینکه بصورت غیرمستقیم خانواده بزرگ صدا وسیما را بصورت زیبایی به نمایش گذاشته بود که چگونه در کنار هم گرد آمده اند و صفا و صمیمیت دارند. شاید اگر اشخاص دیگری این مهم را به عهده می گرفتند شاید صحنه و مراسم باشکوهی را خلق می نمودند اما نمی توانستند این حس را به مخاطبان و بینندگان انتقال دهند.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٥:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٢


بوش جون


جورج بوش می ره بازديد يک مدرسه، سر کلاس می شينه و می گه هر سوالی داريد بکنيد.
يکی بلند می شه و می گه: سلام آقای رييس جمهور، اسم من رابرته. من سه تا سوال داشتم:

1. چطور شد که شما انتخابات رو باختيد، بعد برديد؟
2. چرا شما بدون دليل به عراق حمله کردید؟
3. به نظر شما، بمب اتمی هيروشيما، بزرگترين عمل تروريستی تاريخ نبود؟

جورج بوش تکونی روی صندليش می خوره و تا مياد جواب بده، زنگ تفريح می خوره.
زنگ بعد يک پسر ديگه بلند می شه و می پرسه: آقای رييس جمهور، اسم من جکه و من پنج تا سوال داشتم:

1. چطور شد که شما انتخابات رو باختيد، بعد برديد؟
2. چرا شما بدون دليل به عراق حمله کردید؟
3. به نظر شما، بمب اتمی هيروشیما، بزرگترين عمل تروريستی تاريخ نبود؟
4. چرا زنگ تفريح 20 دقيقه زودتر به صدا دراومد؟
5. رابرت کو؟

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٥:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٢


پسر شمالی خالی بند

فکر کنم به عنوان یک کارشناس روابط عمومی و تبلیغات باید به خودم امیدوار باشم آخه در تازه ترین مسابقات دروغگویی جزو ده نفر برتر قرار گرفتم. باورتون نمیشه برین اینجا را ببینین. البته دروغم را هم در پایین می نویسم. خودتون نظر بدین باحاله یا نه؟

دیروز ساعت هفت عصر یک شی فضایی در وسط میدان شوش نشست و چهار تا آدم فضایی ازش پیاده شدن و آدرس وبلاگ من را پرسیدن. که اتفاقا یکی از خواننده های وبلاگ من آنجا بود و آدرس زیر را بهشان داد.
http://www.yahoo.com 
----------------------------------------------------------------------------

عصر روز 20 شهریورماه گذشته مردی 40 ساله به نام نوروز که نابینا و کارمند سازمان بهزیستی بود پس از تهیه مایحتاج و میوه درصدد عبور از خیابانی در منطقه ابوذر تهران بود اما ناگهان پسر جوانی به بهانه کمک کردن، میوه ها و خواروبار تهیه شده را از مرد نابینا گرفت و پس از عبور دادن او از عرض خیابان، میوه و خواروبار تهیه شده را ربوده و به سرقت برد. مرد نابینا پس از رسیدن به منزلش از آنجایی که ترحم را در شأن خود نمی دید با نوشتن نامه ای موضوع را بیان کرد و سپس با پیچیدن سیم لخت برق به دور گردن و کمرش و اتصال آن به پریز برق به زندگی خود پایان داد.

ما به کجا می رویم؟؟؟!!!

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ مهر ۱۳۸٢


شمال عزیز من


هفته پیش پیامی را به مناسبت دومین سالگرد باشگاه اینترنتی شمال ایران برای حدود هزار نفر از اعضاء و همکاران ارسال نمودم. شاید برایم سخت بود که از آرزوها و اهداف انجام نشده مان صحبت کنم. اما دست تقدیر بر آن بود که ما نتوانیم به آنچه که برای شمال عزیزمان و کشورمان ایران می خواهیم دست یابیم و حال که چندین سال از تشکیل انجمن و سایر ارکان و مؤسسات مربوط به آن می گذرد. جز تأسف مطلب دیگری را نمی توانم ابراز نمایم. دیروز از همه همکاران و دوستانم درخواست نمودم تا روزی که شرایط برای فعالیت های ما مهیا گردد صبر کنیم و به آینده چشم بدوزیم تا نوبت ما فرا رسد.
هر چند که بعضی از مراکز ما همچون انجمن کتاب شمال سبز و یا باشگاه اینترنتی شمال ایران همچنان به فعالیت های روزمره خود خواهد پرداخت اما اجرای پروژه های فرهنگی و اجتماعی که مراحل طرح و برنامه خود را گذرانده بود تا زمانی که مسئولین دولتی مربوطه عوض نگردند و مدیرانی لایق و با کفایت در رأس کار بیایند، متوقف خواهد بود.
بسیاری از دوستان پیشنهاد می نمودند که تلاش را متوقف نکنیم و با اطلاع رسانی به مسئولین ارشد و ذیربط دولتی در جهت تحقق خواسته هایمان وارد عمل بشویم، اما با توجه به فضای کشور علاقمند نبودم که اعضای سازمان خدای ناکرده برچسب سیاسی و یا غیره بخورند. چرا که افراد نادان و کوردلی که به خاطر اهداف و منافع شخصی شان در گذشته به ما بارها برچسب غیراخلاقی بودن و غیره را زده بودند. این بار هم بیکار نمی نشستند. و من علاقمند نبودم جوانانی که در کنار فعالیت های روزمره و شخصی خود زمانی را هم برای پیشرفت وطن خودشان اختصاص داده اند، دچار مشکل گردند. اهداف ما در راستای پیشرفت و آبادانی در بسیاری از زمینه ها بود نه آنکه هر روز در یک اداره دولتی بخواهیم از خود دفاع نماییم که گناهی مرتکب نشده ایم. و رتبه و موقعیت اجتماعی اعضاء به نظر من بالاتر از این بود که هر بی سروپایی بخواهد به آنان تهمت بزند و در جلوی مسئولین دیگر بدنام نماید.
در هر حال از همدلی و همکاری بعضی از مسئولین نهاد های دولتی و نظارت کننده هم متشکر هستم که واقع بینانه با ما برخورد نمودند و متوجه تهمت های ناروا به ما می شدند. از جمله اداره اماکن عمومی شهرستان ساری که در جریان ادعاهای واهی نسبت به انجمن کتاب شمال سبز پس از بررسی پرونده، حتی به ما پیشنهاد شکایت از شخص مدعی را نمودند. اما چه سود که ما برای ساختن آمده بودیم نه دعواهای زرگری.
هر چند که بسیار خنده دار است که به یک انجمن فرهنگی چنین تهمت هایی را بزنند اما انگار در کشور ما همه چیز امکان پذیر است و متولیان فرهنگی کشور همچون وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و یا سازمان ملی جوانان به جای انتخاب مدیران و کارمندان دلسوز، افرادی را انتخاب می نمایند که تیشه به ریشه انجمن های فرهنگی و اجتماعی بزنند. واقعأ برای من یک نفر که خیلی سنگین بود شخصی به عنوان مسئول رسیدگی به انجمن های غیردولتی استان مازندران در ظرف سه سال تنها شش یا هفت انجمن وابسته به خودشان و یا پارتی دار را مجوز بدهد و حدود هفتاد تشکل دیگر در پشت درب گرفتن مجوز بازمانند. جالب آن که حتی کارشناسان سازمان ملی جوانان نیز گواه بر عدم تخصص این شخص در این زمینه را داشتند. اما نماینده سازمان در استان که سمت مشاور استاندار را هم یدک می کشید نسبت به فعالیت های این شخص سکوت می نمود. فکر کنم طرف پارتی اش خیلی کلفت بود که مدیرانش نیز از او می ترسیدند. در هر حال در سال گذشته با تلاش انجمن ما بسیاری از انجمن های دیگر موفق به گرفتن اعتبارنامه خود شدند. هر چند که ما را به جرم این کار، اعتبارنامه مان را پس از حدود چهار سال فعالیت فرهنگی و اجتماعی ندادند در حالیکه جزو چند تشکل اولیه استان مازندران در سال 1378 نیز بودیم!!!
برای من همین قدر که می بینم پس از سال ها تلاش خستگی ناپذیر از دل تشکل ما چندین سازمان و تشکل غیر دولتی دیگر متعهد به آب و خاک ایران زمین، سر برآورده است که جوانان را در راه پیشرفت کشور آموزش و جهت دهی می نمایند تا سرمایه های این کشور به آن طرف آب ها کوچ نکنند، کافیست و اجر زحمات خود را گرفته ام.

با تشکر از همه عزیزانی که در این راه یار و یاور من بودند
و من الله توفیق
فرهاد
ساری - مهرماه ۱۳۸۲

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ مهر ۱۳۸٢