پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

پایان تابستان



دوران نوجوانی برای همه ما شاید از کودکی و جوانی هم شاید شیرین تر و خاطره برانگیزتر باشد و اینچنین نوجوانی من آغاز گشت! تابستان های گرم و شرجی ساری و بعداز ظهر های کش دار که با پسرعمو و دختر عموها گرم بازی ایروپولی می شدیم وطبق معمول هم بازار تقلب و پول بلند کردن از همدیگر داغ تر از هوای ساری بود. خنده های شیطانی و لذت هوس گناه آلود دزدی از همدیگر برای ما اغوا کننده بود. اما هیچکدام از این لذات شیرین مرا نمی توانست از کتابخانه پر از کتاب های رمان و فلسفی عمویم و یا باغچه همیشه شادابش دور کند. لذت یواشکی کش رفتن کتاب ها و خواندن آنها در باغ و یا بالای پشت بام برایم هنوز تازه و شیرین است. و طبق معمول لو رفتن و برگرداندن کتاب به کتابخانه. و خواندن مابقی صفحات در زمانی دیگر. کتابها برای عمویم چون فرزندانی بودند که نگهداری از آنان واجب و مسلم بود. بعضی اوقات که خلقش خوش بود، کتابی را بهم معرفی می نمود و چشمان من از شوق خواندن آن برق می زد. به خاطر دارم اولین کتابی را که به من داد مطالعه کنم، آیین دوست یابی از دیل کارنگی بود که هنوز از نوشته های آن کتاب در زندگی شخصی خودم بهره می گیرم. بگذریم تابستان کوتاه بود و من دوباره باید به منزل برمی گشتم و در آرزوی تعطیلات عید و تابستان آینده می ماندم تا دوباره به گنج عمویم دست یابم. روزهای آخر حرکتم به منزل که در شهری دیگر بود نیز اگر شانس با من یار بود یکی دو تا کتاب در بحث نگهداری گل ها و گیاهان آپارتمانی به همراه بذر و چند تا قلمه گل بهم می داد تا در منزل نیز اوقات فراغت را به سرگرمی مشترک خودم و او بپردازم. شاید این ژن مشترک بین من و او هنوز در من فعال است و هر چند که بخاطر آلرژی و حساسیت دستانم به خاک دیگر نمی توانم به عشق و علاقه خودم نزدیک شوم اما کتاب خوانی هنوز در من زنده است و پابرجا. فرزندان عمویم نیز از این عشق عمو بی بهره نبودند و آنان نیز همچون من اهل کتاب بودند. برخلاف سایر فامیل و خانواده پدریم که به حیوانات خانگی بیشتر عشق می ورزیدند تا کتاب و یا گل و گیاه. دیشب با دخترعموی هم سنم شیدا که در کانادا زندگی می کند پس از سال ها دوری صحبت نمودم و خاطرات آن سال ها همچون روشنایی شمعی کوچک که اتاقی بزرگ را می خواهد روشن نماید در مخیله من یادآور دوران نوجوانیم گشت که شاید مدت ها بود دیگر به آن فکر نمی کردم. حال که می نویسم شاید سال ها از آن زمان گذشته باشد ولی هنوز داغ حسرت کتاب های نخوانده کتابخانه عمویم را بر دل خود احساس می کنم....

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ شهریور ۱۳۸٢


یک توضیح کوچک

بعضی از دوستان پرسیده بودند چگونه کلیه انتخابات همزمان می شود و مگر تا انتخابات ریاست جمهوری بیش از یک سال نمانده است. مگر می شود آن را با انتخابات مجلس همزمان نمود؟

جواب: راستش من همانطور که نوشته بودم کلیه عوامل و فاکتورها را بدلیل زیاد شدن مطلب مطرح نکردم. در مورد سوال بالا هم خدمت شما دوستان عرض کنم که به نظر من احتمال اندکی وجود دارد که امثال دکتر مهاجرانی به آقای خاتمی بقبولانند که ظرف چند ماه آینده استعفا بدهد و فرمول بنده هم درست از آب در می آید !!! به نظر من تنها راه برون رفت جناچ چپ و پیروزی اش در انتخابات فقط و فقط و فقط همین فاکتور است. البته واقعا بعید می دانم خاتمی قبول نماید چون ایشان اصلا یک اصلاح طلب واقعی نیست که بخواهد دست به چنین  کاری بزند و قطعا در این شش ماه آینده بخاطر عملکرد چند سال گذشته اش توسط  طرفدارانش مورد مؤاخذه هم قرار خواهد گرفت.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٢


نوسترآداموس وطنی


نوسترآداموس وطنی و انتخابات اسفند82
بعضی از دوستان با شروع شمارش معکوس برای انتخابات اسفندماه 82 که از چندی پیش آغاز گردیده است، با توجه به موفقیت همیشگی من در چندین انتخابات گوناگون اعم از شورای شهر و مجلس به عنوان مشاور نامزدهای انتخاباتی، اصرار فراوانی داشتند تا تحلیلی برروی انتخابات آینده داشته باشم. هر چند که من بدلیل شغلم در طی سال های گذشته بعنوان مشاور روابط عمومی، اطلاع رسانی و تبلیغاتی تنی چند از کاندیداها بدون آن که خود خواسته باشم درگیر پروژه های انتخاباتی بوده ام ولی تنها به صرف یک شغل و دستمزد آن همچون چاپخانه ای که تنها تصاویر کاندیداها را چاپ می نماید به آن می اندیشیدم و همیشه در ورود به عرصه سیاسی اجتناب می نمودم ولی خوب در کنار تخصص و تجربیات شغلی ام، گاهأ در بخش سیاسی نیز باید تحلیل هایی را ارائه می دادم تا بتوانم موفقیت کاندیدای مورد نظرم را رقم زنم. البته بد نیست از کمک و یاری مسئولین ستادها و علاقمندان به نامزدهای انتخاباتی مربوطه هم تشکر داشته باشم که سهم آنان در پیروزی های من کم نبوده است. شاید برای من که دوران جوانی را در حال گذر به بلوغ کامل هستم، هنوز طعم شیرین پیروزی های انتخاباتی ام را نمی توانم فراموش کنم بویژه زمان هایی را که به کاندیدای طرف قرارداد خودم نیز دل می بستم. شاید هم در اجرای برنامه های تبلیغاتی خود چنان ماهرانه عمل می نمودم که خودم نیز جذب کاندیدای مذکور می شدم ! ولی از شوخی و مزاح گذشته شاید سخت ترین انتخاباتی را که پشت سر گذاشتم انتخابات دوره ششم مجلس در سال 78 بود. در حالی که مشاور یک کاندیدای مستقل بودم و لشگر جناح چپ و راست را جلوی خودم می دیدم! آنچنان به کاندیدای طرف قرارداد خودم دل بستم که با تمام وجود برای او کار می کردم. علت امر هم در نگرش منطقه ای و نه جناحی ایشان بود که به او وابسته شده بودم. کسی را نمی گویم جز مهندس سید مسیح سلیم بهرامی نماینده کنونی شهرستان ساری در مجلس. که الحق و الانصاف قدم های خوبی را در پیشرفت شهرستان ساری برداشت. حال نمی دانم که در بخش ملی نیز توانست حرکت خاصی انجام دهد و یا نه. در هر حال زمانی که نتایج انتخابات را می خواندند متوجه شدم که ما حتی توانستیم رئیس جبهه مشارکت استان مازندران را هم در کورس رقابت شکست دهیم و به عنوان نفر اول شهرستان ساری ایشان به مجلس راه یافتند. آن هم زمانی که جبهه مشارکت حرف اول را در صحنه سیاسی کشور می زد. این هم بماند که همزمان با همکاری با ایشان طی یک قرارداد طرح هایی را هم برای یکی از کاندیداهای مینودشت آماده می نمودم که شاید تا انتهای عمرم همیشه این عذاب وجدان لعنتی مرا رها ننماید چرا که.... بله، مرحوم حسینی نماینده متوفی مینودشت در حادثه سقوط هواپیمای وزیر راه و ترابری را می گویم. شاید اگر مهارت شغلی من نبود ایشان هیچگاه به مجلس راه نمی یافت و آن حادثه لعنتی هم .... چه بگویم او و همراهانش در راه انجام وظیفه به مردم محروم استان گلستان دعوت حق را لبیک گفتند و روحشان همیشه شاد باد. تنها من مانده ام و عذاب وجدان..... چرا که درست زمانی که یکی دیگر از نامزدهای انتخاباتی مینودشت قرارداد من را فسخ نمود ایشان سریعأ با من تماس گرفتند و درخواست همکاری کردند و اینطور شد که من با ایشان آشنا شدم.

شاید اگر نوسترآداموس اصلی اینجا بود و ازش درخواست یک پیش بینی برای انتخابات آینده را می نمودیم. پس از کلی رمل و اسطرلاب انداختن می گفت قمر در عقرب است و رأی سفید فراوان! در هر حال شاید این نوسترآداموس تقلبی که من باشم بهتر از این آقای محترم پیش بینی کنم اوضاع را. من را ببخشید که اینقدر ساده و بی آلایش راجع به بعضی مسائل نگاه می کنم. در هر حال خواسته دوستان را اجابت می نمایم و میشویم نوسترآداموس وطنی دیگه... البته فقط لازم به ذکر است من تنها به پیش بینی اتفاقات پیش رو خواهم پرداخت و از ارائه راهکار مرا معذور بدانید. چه آنکه ورود به عرصه سیاسی را برای خود ممنوع نموده ام.

در گذشته بارها اتفاق افتاده که نزدیکان مسئولین ارشد کشوری به عنوان نامزد در انتخابات گذشته شرکت نموده اند و چه بسا همچون خانم فائزه هاشمی، آقای محمدرضا خاتمی و یا مرحوم دکتر علیرضا نوری رأی فراوانی هم کسب نموده اند. و در بعضی اوقات هم امر به آنان مشتبه شده است که خودشان این رأی را آورده اند و نسبت فامیلی هم در آن دخیل نبوده است. ابتدا خدمت این گروه از دوستان عرض کنم نه حرف شما و نه حرف من! بلکه رأی شما بدلیل جو خاص دوره مربوطه بوده است و در همین مملکت ما شاهد بودیم آقای هاشمی رفسنجانی در انتخابات مجلس شکست خوردند. در هر حال در انتخابات آینده به احتمال زیاد اسامی مشهور و شناخته شده و یا با نسبت فامیلی با مسئولین ارشد کشوری در لیست جناح چپ نخواهیم دید. و جناح چپ به این مقوله کاملأ آشنا می باشد و ریسک چنین کاری را بر خود قبول نمی نماید که چه بسا همه چیز را ببازد. از سوی دیگر به دلایلی که شاید بر من هم آشکار نباشد جناح راست سرمست از پیروزی خود در انتخابات شورای شهر، بدون دلیل کار را بر خود آسان گرفته است و از هم اکنون در تدارک جشن پیروزی خود در انتخابات آینده می باشد. شاید فاصله زمانی شش ماه با انتخابات آینده در عالم سیاست با فراز و نشیب های فراوانی همراه باشد که کلیه معادلات را بهم ریزد اما من قاطعانه اعلام می کنم که جناح راست طی این چند ماه به چند اشتباه فاحش دست خواهد زد که مشکلات خاص خودش را برای آنان به همراه خواهد داشت، اما خاموش بودن چراغ های جلو، باعث کوری و ندیدن این موارد توسط جناچ چپی ها خواهد بود. در هر حال از جناح شکست خورده چپ هم انتظار سود بردن از این اتفاقات را نمی توان داشت و آنان در چنبره دعواهای خانگی خود همچنان شمارش معکوس برای جدا شدن از یکدیگر را زیر لب زمزمه می کنند. در اسفند 82 ما دیگر چیزی به نام جبهه دوم خرداد نخواهیم داشت و جبهه های جدیدی همچون سوم خرداد، هیجدهم تیر و سایر 365 روز خدا را خواهیم داشت! که جدا از هم و چه بسا بر روی هم نشانه رفته اند. و طبق معمول گناه آن را به گردن محافظه کاران خواهند انداخت.
تا اینجای کار هنوز جناح برندگان انتخابات شورای شهر در انتخابات آینده هنوز حرف اول را می زنند اما گروههای مخالف نظام هم در این وانفسا بیکار نخواهند نشست و برندگان اصلی چه بسا آنان باشند که بر روی اشتباهات ذکر شده در بالا از سوی جناح راست نشانه خواهند رفت و جو کلی کشور را برهم خواهند زد. و حوادثی همچون ابتدای سال جاری را پیش بیاورند.
در ابتدای سال جاری این نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران بود که با درایت خاص خودش که برای اولین بار من نظاره گر آن بودم توانست غائله را ختم به خیر کند و واقعأ به فرماندهان این نیرو بویژه سردار طلایی باید بخاطر ابتکار عمل منحصر بفرد ایشان یک احسنت گفت. اما آیا در مراتب بعدی نیز این سردار عزیز خواهد توانست و آیا او باید هزینه مسامحه و اشتباه دیگران را بپردازد؟ و بطور کل یک سردار شاید بتواند اغتشاشات را بخواباند اما میزان شرکت کنندگان و رای دهندگان در انتخابات  را هم با این کارش می خواباند!
زمانی نمی گذرد که عقلای جناح چپ همراهی با آقای رفسنجانی را رد نمودند و در انتخابات گذشته شدیدترین فشارها را چه بسا بر ایشان وارد نمودند تا از راهیابی به مجلس بازمانند و حال باید ضرر آن را بپردازند. شاید قیاس درستی نباشد (آقای رفسنجانی در هیچ یک از گروهها و جناح های چپ و راست قرار نمی گیرند).اما امیدوارم دوستان جناح راست دیگر اشتباه آنان را تکرار ننمایند و راه را بر نامزدهای جناح چپ نبندند. مجلس ششم را فراموش نکنیم !!!
از دیگر سو فراکسیون وفاق که در مجلس شکل گرفته است هنوز نوپا می باشد و احتمال آنکه بتواند ظرف این مدت یخ های کدورت و کینه را آب کند، کم است. نسخه دکتر مهاجرانی نیز برای همزمانی انتخابات مجلس، خبرگان و ریاست جمهوری نیز در خور توجه می باشد بویژه اگر شامل تأخیر در برگزاری انتخابات مجلس باشد و زمان این انتخابات سه گانه را به نحوی به سال آینده موکول نماید. هر چند که همچون قرص استامینوفن خواهد بود و درمان قطعی چالش های پیش رو نخواهد بود. بگذریم که این دکتر مهاجرانی عزیز هم همیشه برای این بیماری که از آمپول می ترسد حتی یک بار هم نسخه با آمپول برای درمان قطعی درد را ننوشته و همیشه با دو تا استامینوفن می خواهد تنها تسکین درد را بنماید.
در انتها لازم به ذکر است که کلیه عوامل و فاکتورهای موجود، در این مقاله عنوان نگردیده است و از سوی دیگر در شغل ما که بخشی از علوم انسانی محسوب می گردد همیشه 2×2=4 نمی شود. بعضی موقع ها +8 و بعضی موقع ها -8 می شود.این نوسترآداموس وطنی اگر بخواهد جمع بندی از مباحث مطرح شده در یک قالب ریاضی بنماید. باید به عرض شما برسانم که فرمول انتخابات آینده به شرح ذیل می باشد:

2 یا 3 اشتباه جناح راست + بوق بوق مخالفان نظام ÷ نسخه استامینوفن دکتر مهاجرانی × نسخه آمپول سردار طلایی = شفای عاجل انتخابات هفتم مجلس توسط فهرست هو المطلوب!  و پیروزی جناح راست با یکی از کمترین میزان رای دهندگان در طول تاریخ انقلاب

پانوشت:  امثال بنده تبلیغاتچی هم اگر قراردادی را با یک نامزد انتخاباتی منعقد نمودند، بهتر است بیخود دهن خودشون را با طراحی برنامه های روابط عمومی و تبلیغاتی سرویس نکنند و  فقط نامزد طرف قراردادشان را به ضرب آمپول هم که شده بفرستند در فهرست هوالمطوب. مثل من جاه طلب نباشید که بخواهید خودتون را با این جور برنامه ها محک بزنید. مبلغ قرارداد را بچسبید که از دستتون در می ره ها. از ما گفتن بود عینک

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٢


زندگینامه شهید احمد شاه مسعود


دفاع از اسلام و آرمانهای ملی همواره کانون پرورش شخصیتهای بزرگ و اسطوره‌های تاریخ جوامع اسلامی را تشکیل داده است. شهید «احمد شاه مسعود» در سال 1332 در بین کوههای سر به فلک کشیده سلسله جبال هندوکش چشم به جهان گشود. وی با توجه به تغییر محل مأموریت پدرش که از صاحب‌منصبان و نظامیان افغانستان بود دوران ابتدایی تحصیلات خودش را در شهر هرات گذراند و در کنار دروس رسمی مشغول فراگرفتن دروس دینی در مدرسه جامع هرات شد. دوران متوسطه و عالی را در مکتب استقلال کابل که به وسیله فرانسوی‌ها تأسیس و اداره می‌شد به پایان رساند و در سال 1352 با شرکت در امتحان کنکور وارد دانشکده پلی‌تکنیک شد و تا سال 1354 که تحت تعقیب پلیس داودخان قرار گرفت به تحصیل خویش ادامه داد.

 

در نوجوانی علاقه فراوان به تحصیل در دانشکده افسری داشت وگویا از اول، ضمیر ناخودآگاه او مسیر زندگی‌اش را مشخص کرده بود؛ اما به توصیه دوستان پدرش که سرخورده از نظام عسکری (ارتش) و ناراضی از مشکلات معیشتی بوده، از روزگار شکایت داشتند،‌ تشویق به ادامه تحصیل در دانشکده‌های طب یا مهندسی می‌شود و زمانی که یکی از دوستان جوانش عمارت زیبای پلی‌تکنیک کابل را نشان می‌دهد، علاقه‌مندی خود را برای ورود به آن دانشگاه کتمان نمی‌کند و به این ترتیب وارد دانشکده پلی‌تکنیک کابل می‌شود. همزمان با ورود به این دانشکده در سال 1352 رسماً عضویت نهضت اسلامی افغانستان را می‌پذیرد و در سال 1354 رهبری مبارزه در نخستین قیام پنجشیر در برابر حکومت وقت را به عهده می‌گیرد و در اولین قیام و مقاومت خود ناکام می‌ماند.

با وقوع کودتای منفور کمونیستی در اردیبهشت 1357 و آغاز جهاد علیه ملحدان، عصر دیگری در حیات سیاسی و مبارزاتی «احمد شاه مسعود» آغاز شده و با رهبری دسته‌های کوچک مجاهدین، عملاً در رهبری و زعامت جهاد شرکت می‌جوید.

مسعود در خرداد 1358 در رأس یک گروه از مجاهدین عازم پنجشیر شده و در 17 تیرماه 1358 با ایجاد نخستین هسته‌ منظم چریکی، فصل جدیدی را در تاریخ جهاد افغانستان می‌گشاید؛ در سال 1361 در پی شکست کامل دو تهاجم گسترده ارتش اتحاد شوروی سابق به پنجشیر، فرمانده کل نظامی روسها در افغانستان برای توافق آتش‌بس با احمدشاه مسعود وارد مذاکره شد که در واقع روسها با این توافق، مجاهدین را به عنوان یک طرف سیاسی رسماً پذیرفتند.

مسعود از فرصت به دست آمده حداکثر استفاده را می‌برد و در جهت تثبیت موقعیت مجاهدین و بالا بردن توان رزمی نیروهای جهادی، تلاش خستگی‌ناپذیری را آغاز می‌نماید. در ادامه این فعالیت‌ها در سال 1363 شورای نظارت را با دعوت و مشارکت فرماندهان ارشد 9 ولایت بنیان می‌نهد.

از سال 1358 تا سال 1367، هشت حمله ارتش متجاوز اتحاد شوروی سابق به دره پنجشیر منجر به ناکامی و شکست کامل دشمن شد و بدین ترتیب از سال 1367 به بعد پنجشیر برای همیشه در امان می‌ماند و متجاوز نیز دیگر جرأت ورود به دره استراتژیک پنجشیر را نیافت.

یک سال بعد از خروج آخرین نیروهای اتحاد شوروی از خاک افغانستان یعنی در سال 1990، به ابتکار احمدشاه مسعود شورای عالی فرماندهان ارشد جهادی کشور در شاه‌سلیم ولایت بدخشان تشکیل و تصمیمات مهمی را جهت اقدامات گسترده بعدی اتخاذ می‌نماید. در پی برگزاری اجلاس شاه‌سلیم در سال 1369 و بنا به دعوت رئیس ستاد ارتش پاکستان احمدشاه مسعود سفر کوتاه و تشریفاتی به پاکستان داشت که در آن زمان از جهات بسیار مهم و سرنوشت‌ساز بود.

در آوریل 1992، احمدشاه مسعود به عنوان فاتح کابل و قهرمان ملی کشور در میان شور و شعف زایدالوصف مردم پایتخت وارد کابل شد و چهار سال بعد یعنی در ساعت 3 بعدازظهر 26 سپتامبر 1996 برای جلوگیری از قتل و ویرانی بیشتر، دستور عقب‌نشینی از کابل را صادر نمود و با درایت خاص نظامی از تلفات و فروپاشی نیروی نظامی جلوگیری نمود.

در مرداد ماه 1378 زمانیکه کابلِ ویران سقوط نمود و همه‌امیدها و آرزوها بر باد می‌رفت، وی یکی از عملیات نظامی منحصر به فرد خویش را سامان داد و در مدت چند ساعت تمام مناطق از دست رفته را باز پس گرفت و از بزرگترین فاجعه انسانی و ملی جلوگیری نمود.

در فروردین 1380 بنا به دعوت رسمی رئیس پارلمان اروپا «نیکول فونتن» عازم فرانسه شد که این سفر را می‌‌توان طلوع زیبا و درخشان او در کهکشان سیاست بین‌المللی برشمرد و تأثیر شگرف و مهم آن را در سراسر جهان به خصوص در میان هموطنان نمی‌توان انکار کرد.

احمدشاه مسعود دارای چشمان نافذ، چهره جذاب، اراده قوی و اندام متناسب بود، رفتارش موقر و عطر معنویت در فضای حضورش به دلها آرامش و به روانها امید و اطمینان می‌بخشید. او به اشعار حضرت حافظ لسان‌الغیب شیراز علاقه فراوان داشت و به مولانا خداوندگار بلخ عشق می‌ورزید، سیر زندگی امام ابومحمد غزالی او را به تأمل و تفکر وامی‌داشت و به حکیم طوس ابوالقاسم فردوسی به دیده احترام می‌نگریست.

او یک شریعت‌مدار متدین و عارف عابد بود، هیچگاه نماز شب و ذکر سحرش ترک نمی‌شد. در همه احوال به خدایش توکل داشت، انسانی پارسا و مجاهدی متقی بود، متأسفانه اشتهار بین‌المللی‌اش در عرصه نظامی و سیاست باعث شد ابعاد گسترده معنوی شخصیت‌اش از نظرها پنهان بماند.

زبان مادری‌اش دری بود، زبان فرانسه را به روانی صحبت می‌کرد، به اردو و پشتو تکلم می‌نمود و با زبان عربی آشنایی داشت. کارشناسان نظامی و متخصصین بین‌المللی امور جنگ، او را در شمار نوابغ تاریخ نظامی جهان برشمرده و او را یکی از چریک‌های بزرگ  قرن حاضر دانسته‌اند.

سپهبد احمدشاه مسعود می‌توانست کشتی طوفان‌زده افغانستان را علی‌رغم تلاطمات خشن و بی‌رحم به ساحل امن و نجات هدایت کند. او می‌توانست نوید فتح و ظفر پایتخت افغانستان را همانند فتح افسانه‌ای کابل از یوغ چکمه‌پوشان ارتش سرخ یکبار دیگر از سلطه طالبان دگراندیش و تروریست به دست خویش برای مجاهدین اسلام بشارت دهد، افسوس که دستهای نامیمون خفاشان شب‌پرست نگذاشتند تا میوه شیرین این درخت تنومند جهاد و مقاومت اسلامی افغانستان به بار نشیند و آن مجاهد بزرگ سرانجام در ساعت 12:30 دقیقه 18 شهریور 1380 در خواجه بهاءالدین ولایت تخار در حال مصاحبه با دو تروریست عرب که خود را در لباس خبرنگار معرفی نموده بودند، در اثر یک سوء قصد انتحاری به شدت زخمی گردیده و در روز 24 شهریور به درجه رفیع شهادت نایل آمد و فردای آن روز پیکر پاک و مطهر اسطوره جاویدان و شهید عالی‌قدر راه استقلال و آزادی را، در حالی که هزاران تن از همرزمان مجاهدش همراهی می‌نمودند، با تشریفات کامل نظامی و با حضور مقامات عالی‌رتبه دولت اسلامی افغانستان در سریچه پنجشیر به خاک سپردند.

ظاهراً مسعود رفت و ما مانده‌ایم. اما او جاودانه شد، ما چگونه خواهیم شد.
سلامٌ عَلیه یَوْم وُلِدَ و یَوم یَموتَ و یَومَ یُبْعثُ حیّاً.
 
با تشکر از آقای محمدقاسم دانش ‌بختیاری ( دبیر دوم سفارت افغانستان در ایران و دبیر سیاسی شورای انسجام ملی افغانستان )

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ شهریور ۱۳۸٢


صدا و سیما


پریشب شبکه اول سیمای جمهوری اسلامی ایران به مناسبت سالگرد شهادت مبارز دلیر افغانی احمد شاه مسعود، ویژه برنامه ای را پخش نمود که ضمن تأثر مجدد من از شهادت چنین بزرگ مردی، از حسن نظر مسئولین در پخش چنین برنامه ای واقعأ متشکر هستم و من هم در جهت سپاس از این حرکت زیبا، شمه ای از تاریخچه صدا وسیمای مرکز مازندران را منتشر می کنم. امیدوارم مقبول دوستان بویژه بچه های شمالی باشد.

تاریخچه صدا و سیمای مرکز مازندران
صدا و سیمای مرکز مازندران ، در تاریخ 17 تیرماه سال 1349 با عنوان رادیو ساری با دارا بودن یک فرستنده یک کیلوواتی در شهر ساری کار خود را به طور رسمی آغاز نمود و کلیه برنامه های آن در غالب کارهای خبری بود. از سال 1350 با نصب فرستنده کم قدرت ، پوشش تلویزیونی خود را آغاز کرد . در سال 1354 شبکه تلویزیونی گسترش یافت ، بعد از انقلاب همزمان با گسترش صدا و سیما در کشور ، مرکز مازندران نیز توسعه قابل توجهی پیدا کرد  واکنون دارای شبکه استانی رادیویی و تلویزیونی است.
همچنین طی سالهای 70- 81 فرستنده های رادیویی و تلویزیونی مختلف در نقاط مختلف شهرهای استان مورد بهره برداری قرار گرفت در حال حاضر تمامی نقاط استان تحت پوشش شبکه های سراسری رادیویی و شبکه های 3،2،1 و 4 و همچنین شبکه استانی سیما می باشد .

سیمای مرکز مازندران
با گسترش تلویزیون در جهان نخستین فرستنده تلویزیون ایران در یازدهم مهرماه سال 1337 پخش برنامه خود را آغاز کرد . در سال 1347 توسعه مراکز تلویزیونی شهرستانها شروع شد و ارومیه اولین مرکز تلویزیونی و سپس مراکز فارس - گیلان و مازندران کار خود را آغاز کردند . این توسعه به سال 1350 باز می گردد و پوشش تلویزیونی استان مازندران از طریق فرستنده سوردار عملی شد. در سال 1354 مرکز مازندران پیشرفت چشمگیری کرد و نصب فرستنده های تلویزیونی پر قدرت و کم قدرت و تکرار کننده های متفاوت در نقاط مختلف استان انجام شد.
با توجه به کمبود تعداد ایستگاههای تلویزیونی و گستردگی و کوهستانی بودن استان می توان فهمید که قبل از پیروزی انقلاب، سطح وسیعی از مناطق استان مازندران از دریافت برنامه های شبکه های تلویزیونی محروم بوده است . پس از پیروزی انقلاب اسلامی  ایران با نصب و راه اندازی بیش از شصت فرستنده تلویزیونی شامل : ایستگاههای پرقدرت و کم قدرت ، رله ها و ایستگاههای زمینی ماهواره ، پوشش تلویزیونی استان گسترش چشمگیری یافته است . تلویزیون مرکز مازندران تا سال 1364 برنامه های خود را بصورت سیاه و سفید از یک استودیوی کوچک پخش می کرد.
در این سال با همت نیروهای متخصص مرکز و باهماهنگی سازمان برنامه و بودجه طی یک پروژه عمرانی ملی ، استودیوی رادیویی نیز احداث شد تا مرکز توانایی تولید و پخش برنامه های رنگی را نیز داشته باشد که تا سال 1368 به بهره برداری کامل رسید. در سال 1364 واحد سیار تلویزیونی بصورت مونتاژ نشده در اختیار مرکز مازندران قرار گرفت که به همت و با دستان نیروهای متخصص مرکز مونتاژ مورد استفاده قرار گرفت .
بدنبال سیاست های جدید سازمان صدا و سیما جهت گسترش شبکه های استانی ، پس از مرکز اصفهان و خراسان ، شبکه استانی مازندران شد. شبکه استانی مازندران در 26 فروردین ماه سال 1377 مصادف با عید غدیر خم توسط ریاست سازمان دکتر لاریجانی افتتاح شد. تعهدات تولید مرکز در بدو تاسیس 1029 ساعت بوده است . که حکایت از توانمندی نیروهای مرکز در آن زمان دارد و در طی سالهای اخیر برنامه هایی از جمله فیلمهای داستانی ، سریال ، برنامه ترکیبی و نمایشی ، معارفی ، علمی و ... تولید و پخش کند و در حال حاضر روزانه بیش از 8 ساعت برنامه برای مردم تولید و پخش می کند.

صدای مرکز مازندران
صدای مرکز مازندران کار خود را در تاریخ ۱۷/۴/۱۳۴۹ با دارا بودن 16 نفر پرسنل در خیابان خاقانی شهرستان ساری آغاز کرد که برنامه این واحد که عمدتاٌ خبری بود از طریق فرستنده یک کیلوواتی در شهر ساری به سمع مردم می رسید. از سال 1354 با فرستنده پرقدرت 10 کیلوواتی در خزرآباد 85 % از شهرستانهای استان زیر پوشش برنامه های صدا قرار گرفت .
از سال 79 با حمایت مدیرکل و تلاش و مساعی همکاران واحد فنی ، با افزایش قدرت فرستنده از 10 کیلووات به 30 کلیه مناطق استان (100درصد) تحت پوشش برنامه های صدا قرار گرفت ، همچنین با افزایش قدرت فرستنده در چالوس از 10 وات به 50 کیلووات مناطق کوهستانی غرب استان از جمله کلاردشت ، کندوان و ... از برنامه های صدا برخوردار شدند . در سال 1375 شبکه استانی صدای مرکز افتتاح شد و اکنون 7 سال از افتتاح می گذرد و روزانه بیش از 14 ساعت برنامه پخش می شود.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٢


ژاپن


باب اول برای بچه تنبل ها: ناکازاکی سه روز بعد از هیروشیما بمباران اتمی شد.

پرستار: آقای فوجی موری شما خیلی شانس آوردید. که از بمباران اتمی هیروشیما جان سالم بدر بردید، و اینجا در بیمارستان جایتان کاملأ امن است.
فوجی موری: اینجا کجاست؟
پرستار: شهر ناکازاکی

باب آخر برای بچه زرنگ ها: هر وقت به من می گن شانس آوردی، یاد این قضیه می افتم.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٤:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٢


برنامه مدیریت XP

برنامه XP MANAGER یک برنامه قوی برای بهینه سازی و سرعت بخشیدن واقعی به کلیه فعالیت های ویندوز XP شما طراحی شده است. فقط برای اجرای برنامه حتما باید از طریق سایت WINDOWS UPDATE برنامه کمکی Microsoft .NET Framework با حجم 23 مگابایت ( هر چند که زیاد است ) را حتمأ قبل از آن نصب نموده باشید. من در داخل فایل ZIP برنامه CRACK و همچنین آدرس دریافت برنامه کمکی آن را هم اضافه نموده ام. تنبلی نکنید و برنامه کمکی Microsoft .NET Framework را حتمأ جهت اجرای XP MANAGER از سایت مایکروسافت و یا لینک من دریافت نمایید. وقتی عملکرد برنامه پیشنهادی را دیدید دیگر بخاطر مدت زمان زیاد داونلود به من گیر نمی دهید که دفعه آخرت باشه برنامه معرفی بکنی !!! دعای شب جمعه هم فراموش نشود.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٢


آق معلم

برادری با گرگ
فیلم "برادری با گرگ" را تا حالا چندین بار دیده ام و شاید جزو معدود فیلم هایی است که از آن لذت می برم. البته آهنگ متن فیلم که واقعأ رویایی و جذاب هستش و خلاصه آهنگش را تبدیل کردم به MP3 ولی حجمش زیاد شد و نمی توانم برای شما پخشش کنم. شاید بیشتر مواقع که پای رایانه هستم فقط این آهنگ را گوش می کنم. البته این هم بماند که این فیلم را از ویدئوکلوپ ها در ایران می توانید تهیه کنید. راستی این فیلم های بدون پرقیچی و سانسور هم اصلأ دیگه به من حال نمی ده.!!!!! آخه یاد گرفتم بعضی جاهای فیلم را که سانسور می شه، اونطوری که دلم می خواد به پایان ببرم و بیشتر لذت ببرم و بخاطر همین هم از کلیه مسئولین که این فیلم ها را پرقیچی می کنن. خیلی هوارتا ممنون هستم.!!!!!

آق معلم
بالاخره منهم یک
شاگرد وبلاگ نویس پیدا کردم که هر چند روز باید کلی باهاش سروکله بزنم. یادمه روز اول که بهم پیغام داده بود خیلی دوست داره داستانش را در مجله الکترونیکی بارون بنویسه. بهش گفتم بابا بخدا اون یکی پسر شمالی فقط دوست اینترنتی من هستش و پارتی کت و کلفت دیگه ندارم که بگذارمت آنجا و خلاصه بهش پیشنهاد کردم که داستانش را در یک وبلاگ بنویسه. خلاصه تعارف کردن همانا و قبول کردن ایشون هم همانا. البته این قاصدک تنها که هنوز اول راه کامپیوتر هستش با کلی سختی و مشقت وبلاگش را راه انداختیم و البته داستانش را هم گفت دیگر تمایلی ندارد که بگذارد آنجا و راجع به چیزهای دیگر شروع به نوشتن کرد. خلاصه همه باید تو کف داستان خانوم بمونین تا کی بشه داستانش را بنویسد. یک خواهش کوچولو هم دارم که او را در کارش تشویق بکنین شاید اینجوری زحمت های من هم به هدر نره و یک وبلاگ نویس خوب در آینده داشته باشیم. متشکرم

ادامه سریال دختر میوه فروش (قسمت دوم)
انگاری همه دخترا به سلک فروشنده ها در آمدن. برای مشایعت خاله کوچکم و شوهر خاله ام به فرودگاه رفته بودم که چون وقت زیادی داشتیم باهاشون رفتیم در مغازه های ساختمان فرودگاه یک چرخی بزنیم که باز ..... بله دیگه این پسر شمالی چشم چرون دوباره چشمش به یک خانوم فروشنده افتاد که داشت با خاله ام چک و چونه می زد سر قیمت یک جعبه ماژیک و لوازم التحریر دیگر. ما هم از بی مطلبی برعکس اینجا که همش بلدیم زر بزنیم و سر شما را درد بیاوریم، مونده بودیم که چه جوری خودمون را بندازیم وسط شاید ما هم عائله دار بشیم و از مجردی خروج کنیم. دیدیم نه اصلأ این کاره نیستیم و  کم آوردیم شدید. خلاصه چه کنم چه کنم، جلو رفتم و به خاله ام گفتم: خاله جون میشه یک پاک کن هم برای من بخرین که فردا پس فردا اول مهر هستش و ما لنگ نمونیم که دیدم این شوهر خاله ام هم آمد جلو و یواش به من گفت بابا مگه ID یاهو مسنجر نداری؟  آخه پاک کن هم شد سوژه یالا ID خودت را بده و مزاحم من و خاله ات نشو که داره دیرمون میشه.
چون نمی خوام باز اینجا زیاد مطلب بنویسم و داد شما دربیاد فقط آخر داستان را می گم.
آخر شب من با پاک کنی در جیب به خانه برگشتم! هوس ازدواج هم موقتأ فروکش کرده تا بعد ببینم چی میشه.....
اینم آخرین وضعیت من بعد از این ماجرا:
                                                                 

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ شهریور ۱۳۸٢


شام مهتاب



در آن شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخ گل را به پایم شکستی
قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورتگری را نبود اینچنینی

پری زاد عشق را مه آسا کشیدی
خدا را به شور تماشا کشیدی
تو دانسته بودی چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بیتاب
تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاست

قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی
در یک جمع عاشق، تو صادق ترینی
همون لحظه ابری، رخ ماه را آشفت
به خود گفتم ای وای، مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از آن لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب
درون درگه عشق چه محتاج نشستم
در هر شام مهتاب بیادت شکستم

تو از این شکستن خبر داری یا نه
هنوز شور عشق را بسر داری یا نه
هنوزم در شب هایت اگر ماه را داری
من آن ماه را دادم به تو یادگاری

من آن ماه را دادم به تو یادگاری
---------------------------------------

وقتی چند وقت گم و گور می شی و هیچی نمی نویسی و همه بهت گیر میدن کجایی، فقط دلت می خواد یک شعر بنویسی و بس .....

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳۸٢